نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

زندگی بدون عشق مثل استفاده از تنفس مصنوعی است.

آیا من به خاطر اینکه به شما نیاز دارم دوستتان دارم؟ یا به خاطر اینکه دوستتان دارم به شما نیاز دارم؟ (اریج فرام)

وقتی به کسی می گویید «دوستت دارم» به چه معنی است؟ جوابها و تفاسیر زیادی به این سؤال وجود دارد. اما زمانی که این سؤال را می پرسید اکثریت مردم می گویند که عشق یک حس است و در قالب کلمه نمی گنجد. مردمی که عاشق شدن را تجربه کردند از یک احساس درونی شبیه خواب گرم و شیرین گاهی از گیجی و بی فکری صحبت می دهند. مارازیتی دوناتلا روانپزشک از دانشگاه پیزا بیان کرده که «دیوانه وار عاشق شدن براستی باعث بیماری روانی می شود.»

همیشه مردم می پرسند «عشق واقعی را چگونه بشناسم؟ چگونه مطمئن شوم چه زمانی عشق آسیب به من می زند؟» در تلاشی برای پاسخ به این سؤالها، از مردمی که احساس عاشقی را تجربه کردند سؤال شد و این نتایج طبق تحقیقات انسان شناس پروفسور هلن ای. فیشر بدست آمد:

مردمی که عاشق شدند نیروی قوی را حس می کنند که سبب کشش این دو جنس به هم می شود، گاهی این نیرو، کشش قوی فیزیکی است و به گفته روانشناسان عامل مهمی در عشق خیالی است. گاهی فراتر از این بوده و تحقیقات جدید پیشنهاد می کند بدنهای ما فرایندهایی را ایجاد می کند که مطمئن می شویم عاشق جنس مخالف شده ایم.

شرح عشق از نظر بیولوژی

فرد ممکن است روابط نامشروع با شریکش صرفاً بخاطر لذت جنسی داشته باشد، در آن هنگام کشش قوی را به شریکش احساس می کند. در موارد زیادی یکی یا هر دو طرف در یافتن عشق ثابت و با دوام اشتباه می کنند. بی شک می دانیم که چنین اشتباهاتی چه بهای گزافی دارد. هلن ای. فیشر در بررسی اش گفت: «مغز این مراحل را طی می کند: شهوت، کشش و وابستگی» که این کشش را می توان از نظر زیستی شرح داد. او دریافت که بعد از اوج لذت جنسی، سطح هورمونهای واسوپرسین در مردان و اکسی توسین در زنان طغیان می کند. این هورمونها بعنوان علت وابستگی شناخته شدند، که منجر شد فیشر نتیجه بگیرد حضور این مواد شیمیایی در بدن مسؤول نزدیکی زوجها بعد از آمیزش جنسی است.

در مقاله یک مغز شناس به نام :دانافرم سه سیستم مرتبط با همسر، تولیدمثل و والدین را توضیح می دهد. این سیستمها شهوت، کشش و وابستگی نامیده شده است.

شهوت: راهی غریزی است که آنقدر مرد و زن تحریک می کند. تا عمل جنسی بین آن دو انجام شود.

کشش: این سیستم دو شریک را بطور شهوت آمیزی متمرکز می کند تا تلقیح انجام گیرد. فیشر متوجه شد فرضیه سیستم کشش بعنوان راهی فردی است تا بهترین شریک را انتخاب و این تمرکز را ادامه دهد. افراد که فکر می کردند بطور ژنتیکی برترند ، و هنوز هم هستند، می توانند شریک زناشویی مطلوبی باشند.

وابستگی: این روش عاطفی (اصطلاح «عشق مهربان») بوجود آمده است تا زاد و ولد و حیات نسل ضمانت شود. منظور اصلی از افزایش سطح هورمونهای واسوپرسین و اکسی توسین که در بالا ذکر شد حفظ زندگی مشترک والدین است، حداقل تا زمانی که فرزند توانایی مراقبت از خود را داشته باشد. جالب است بدانید شهوت و کشش همیشه دست به دست هم نمی دهند. چراکه در گزارشی وقتی مرد و زن تستسترون را به خود تزریق کردند ـ تستسترون هورمونی است که بعنوان افزاینده تمایل جنسی شناخته شده است ـ سکسشان افزایش یافت اما آنها عاشق هم نشدند.

در این گزارش فیشر همچنین به مطالعات اجرا شده د.مارازیتی و همکارانش اشاره کرد که عاشق شدن را مربوط به سطوح پایین هورمون سروتونین می دانند. اما بر طبق گفته مارازیتی، این تعادل شیمیایی در انسانها ثابت نیست، تایید می کند کشش شهوانی برای همیشه پابرجا نمی ماند. در آزمایشی بعد از این مدت که افراد را در حالت شیفتگی بین 12 تا 18 ماه بررسی کردند، سطوح سروتونین در بدن مردان و زنان شیفته و از خودبیخود تغییر می کند و بازگشت سطوح مشابه در افرادی که عاشق نشدند، دیده شد.

این تحقیق از این نظر مهم است که چگونگی عملکرد سیستم بیولوژیکی را همراه با فرایند احساسی شرح می دهد. هر زمان که ما شریک مناسب را پیدا کردیم، می توانیم به سیستم های بیولوژیکی و شیمیایی مان اعتماد کنیم که ما را در رسیدن به اهداف احساسی کمک می کند. و زمانی که شریکمان جذابیت کمتری برایمان دارد لزوماً به این معنی نیست که عشق دیگری غیر از ما دارد. ساده تر اینکه فرایندهای بیولوژیکی بطور طبیعی کار خود را انجام می دهد.

مردم می گویند که در جستجوی همسر مطلوبشان هستند شخصی که چگونگی نگاه به زندگی خود، مهمترین ارزشهایش و نیروی محرکی که سبب حرکتش است را با ما تقسیم کند. پروفسور ناتانیل براندن، می گوید «وقتی شخصی را می بینیم فکر می کنیم چگونه خودش را آزمایش می کند. ما سطح هیجان یا فقدان هیجان فردی را حس می کنیم. کشش یا دفع فوری ما غیرارادی است بخاطر اینکه بدن و احساسات ما واکنش سریعتری نسبت به فکری که در قالب کلمه بگنجد، شکل می دهد.»

آندرا ان.جونز در نظریه جوانی در روزنامه ای که توسط سرویس Pacific News منتشر شد گفته: هر شخصی یک موجود زنده منحصر بفرد است. آنچه در یک لحظه احساس می کنیم اینکه شریک انتخابی ما چیزی دارد که می تواند زندگی ما را کامل کند. چنین شخصی احتمالات جدیدی را می آورد که می تواند ما را توانگرتر کند. این مطلب به این معنی نیست که شخص جدیدی که یافتیم تنها شخصی است که می تواند زندگی ما را بهبود بخشد. ممکن است اشخاص دیگری هم چنین باشند. به این دلیل نتیجه گیری می شود برای هر شخصی بیش از یک معشوق وجود دارد.

این قضاوت فوری از سازگاری در اولین برخوردتان که با همدیگر آشنا می شوید، اتفاق می افتد. چون فرایندهای منطقی فکری سریعترند، همه شما در اولین ارتباط این مطلب را حس می کنید اما دلیلی برای توضیح آن ندارید.

پس از این با شریکتان خودمانی تر می شوید و شروع به یافتن راهی که او هست، واکنش ها و تجربیات عاطفی و غیره می کنید. توانایی تشخیص تشابهات و تفاهمات فردی را دارید، بنابراین اولین کشش متقابل برایتان روشن است. درست است که کشش متقابل زوجها را بهم نزدیک می کند اما عشق کششی عمیق تر از آن ایجاد می کند.

 

عاشق شدن، دوست داشتن نیست

بسیاری مردم با کشش و جذب به همدیگر مواجه شدند اما از آن ببعد شادتر زندگی نمی کنند چرا؟ چون بیشتر آنها کشش را با معنی عشق اشتباه گرفتند.

در مورد عشق مطالب زیادی وجود دارد اما  این مطلب در اینجا  صحیح تر به نظر می رسد. بیایید توضیحی در مورد عشق دهیم. وقتی کسی را دوست دارید ارزش زیادی برای آن شخص قائلید چون انتخابی کرده اید و برای افزایش این علاقه و عشق راههایی را پیشنهاد می کنید. همچنین آسایش و پیشرفت را در بالاترین الویت انتخاب دوست و عشقتان قرار می دهید. بله این یک انتخاب است و نیاز به جمع آوری اطلاعاتی دارید که نیاز به صرف زمان دارد. پس دلایل و چیزهای زیادی بعنوان اولین نشانه عشق وجود ندارد.

اگر چه در این نمونه منظور از پیشنهاد راهکارهایی از سوی شما به این معنی نیست که فداکاری کنید یا از ابتکارات و تجارب دیگران محروم بمانید. اکثر مردم «عشق ورزیدن» را به همراه «کمک از تجارب دیگران» بیان می کنند. اما روانشناسان آشنا با رفتارهای انسانی، فهمیدند که «عشق ورزیدن» معنای دیگری دارد. زمانی که عشق می ورزید زندگی و شادی را بالقوه تجربه می کنید.

از اینرو کسانی که عشق به دیگران می ورزند، باارزش ترین هدیه ای که می بایستی ارائه دهند: شادی، فهم و عشقشان برای زندگی است. برای دیگران این چیزها باارزش تر از پول است، و هنوز آنها مایل به عشق ورزیدن بطور رایگان و آزاد هستند. پس اتفاق عجیبی می افتد. با عشق ورزیدن، زندگی دیگران را با شادی، سرزندگی و فهم یا درک که بخشی از وجود آنهاست، پر می کنند. زمانی که همه این چیزهای خوب زندگی شخص را ارتقا داد، شخص آن احساسات را بروز می دهد، شادی تولدی نو می بخشد که می تواند بین هر دو آنها تقسیم شود. بنابراین با عشق ورزیدن، مردم به طور غیرارادی عشق را دریافت می کنند، ولو اینکه آنها با این قصد و غرض عشق نورزیده باشند.

چرا ما به عشق نیاز داریم؟

«بزرگترین چیزی که تا کنون یاد گرفته ایم عاشق بودن و عشق ورزیدن است.» نات کینگ، میلز دیویس.

از لحظه ای که متولد شده ایم و حتی قبل از آن، طبیعت برای ما زمینه عشق ورزی مادر را فراهم آورده است. بدون آن عشق، زنده ماندن ما غیر ممکن بنظر می رسد. عشق مادر مترادف مراقبت، حمایت و پرورش کودک است. ارتباط ما با «مادر» اولین درک ما از عشق است. همانطور که در جریان زندگی پیشرفت می کنیم یاد می گیریم که عشق به معنی حفظ و مراقبت از آسایش خودمان است.

عشق خالص مادر نشانه ای از عشق زیستن است، عشقی که هدفی جز زنده ماندن ندارد. بعضی مردم می خواهند که از این نوع عشق در روابط و مراحل دیگر زندگی خود مثل سنین بلوغ نیز داشته باشند. یکی از دوستان من بیان می کرد که مادرش به او گفته هر وقت زنی را پیدا کردی که مثل مادر به تو عشق بورزد، همچون مادری که وجود و زندگی اش را نثار فرزندش می کند، فوراً با آن زن ازدواج کن. دوستم نزدیک به 50 سال دارد و هنوز ازدواج نکرده است.

عشق مادر ذاتاً یک طرفه است، گذشته از دریافتهای جانبی که دارد، ولی عشق بخشیدن او یک طرفه است. اما در تصور متعارف از عشق، طرفین متقابل، بخشیدن و دریافت عشق را تقسیم می کنند. همه می دانیم در روابط بهره برداری، هر دو شریک بهمدیگر نیاز دارند، «بهره بردار» نیاز به کسی دارد که از او بهره برداری کند و «وابسته» نیاز به بهره برداری دارد. در چنین روابطی وابستگی متقابل تا وقتی که طرفین وجود داشته باشند، ادامه می یابد. برخلاف روابط مادر و بچه که این روابط نابرابر است.

همراهی و یاری

بدیهی است که همراهی نیاز اساسی در زندگی است، انسانها همیشه نیاز به همراه و یاور را ابراز می کنند. افراد حداقل نیاز به یک فردی دارند که صمیصیت و ارزشهای مهم زندگی را با آنها تقسیم کنند.

همچنین مردم نیاز به دریافت چیزهایی دارند که به افراد ارزش دهد، چیزهایی که خوشی و شادی ببخشد، چیزهایی که بتوانند دوست داشته باشند و در نهایت دلیلی برای زندگی به افراد دهد. دیده ایم افرادی که کسی را برای دوست داشتن ندارند و حقیقتاً خود را تنها می بینند، حیوانات یا گیاهانی را در منزل خود نگه داری می کنند. بخاطر داشته باشید که یک گیاه سالم با اینکه می تواند سموم را از هوا جذب کند و هوای سالمی را در اختیار قرار دهد اما به تنهایی نمی تواند زندگی خوبی را به ارمغان آورد.

 

آیا عشق همیشگی است؟

دی بای 33 ساله جمع کننده اعتبار برای شرکت کشتیرانی، اخیراً به رابطه 3 ساله اش پایان داد.«از لحظه ای که با جری آشنا شدم، فهمیدم که او راه درست را پیدا کرده اما تجربه به من آموخت که با هوشیاری اقدام کنم. بعد از 4 ماه از آشناییمان، تصمیم گرفتم برای اولین بار عقایدم را اصلاح کنم، جری همان شخصی بود که من از یک انسان توقع داشتم. ما 3 سال با یکدیگر شاد بودیم و جری مدام می گفت وقتی راضی و خوشنود می شوم که شخصی را بیابم که زندگی وموجودی مان را با هم تقسیم کنیم.

ما شغلهای مختلف را با هم مرور کردیم، به تعطیلات رفتیم، حتی به سینما رفتیم، زندگی راحتی با هم داشتیم، اما به چند دلیل هرگز فکر ازدواج را نمی کردم. ما بخشی از روز در باره آشنایی مان صحبت کردیم، اما با اینکه جری موضوع ازدواج را پیش کشید ولی من احساس کردم هنوز آمادگی ندارم. جری خواست روابطمان را به سطح بعدی بکشاند اما من حس کردم در همین حد راحت ترم. او برایم ترسیم کرد که این نوع روابط همیشگی و پایدار نیست. این مسأله مرا ترساند چون واقعاً او را دوست داشتم اما می دانستم که آمادگی ازدواج ندارم.

زمانی که متوجه شدم جری واقعاً می خواهد ازدواج کند اتفاق عجیبی افتاد. من شروع به نارضایتی روابطمان کردم، مسائلی که دوست نداشتم بیان کردم برخی هیجاناتم را از دست دادم و خواستم که فقط یار و همراه او باشم. گویا بعد از همه لطف و خوبیهایی که او به من کرده بود من در روابطم با او سهل انگاری کرده بودم. من حس کردم شایستگی او را ندارم و سرانجام توافق کردیم که راهمان را از هم جدا کنیم، ولو اینکه با از دست دادن او تنها راه عشق من به او از دست می رفت.

الان 4 سال از زمانی که روابط من و جری پایان یافت می گذرد و من هنوز نفهمیدم چه اتفاقی بین ما افتاد. من افراد دیگر را دیده بودم اما تا زمان نزدیکی من و جری این حس را تجربه نکرده بودم. دوستانم می گفتند من هنوز آمادگی ازدواج را ندارم شاید هم درست می گفتند. در روابطم با جری حس کردم باید خودم باشم ما همدیگر را دوست داشتیم و با هم زندگی کردیم بدون اینکه قید و بندی به هم داشته باشیم (حداقل این چیزی است که من حس کردم). زمانی که او ازدواج را جدی گرفت من بیشتر از یک یار به او نگاه نمی کردم و اما اگر کس دیگری قصد پیوند وعلاقه به من را داشته باشد احساس پشیمانی کرده و زخم من دهان باز خواهد کرد.»

آیا شما فکر می کنید این رابطه عشقی درست بود؟ بعضی ها می گویند یک اشتباه بود و چون دی بای و جری بدرستی با هم سازگار نبودند نبایستی این ارتباط از ابتدا شروع می شد.

اما باید گفت این رابطه موفق بود چون هر دو شریک 3 سال از زندگی شان ازهمدیگر بهره بردند و معنای عشق را دریافتند. کسی می گفت اگر یک لحظه در زندگی می توانید شادی واقعی را داشته باشید، آن لحظه را بقاپید و غنیمت شمارید چون شادی واقعی به آسانی یافت نمی شود.

عشق یک نهاد زنده است، اگر خاموش و متوقف شود می میرد. سرزنده بودن به معنی حرکت به سمت جلو ست و رفتن به جایی که سفر زندگی شما را می برد.عشق تنها وقتی می میرد که دوباره در شکل متفاوتی متولد شود. شاید دی بای و جری حرکت کردند تا عشق را در جای متفاوتی بیابند، اما آنها خود را همیشه با این مطلب تسلی می دهند که لااقل یکبار عشق را بین خود تقسیم کرده اند

 

منبع:http://mehrad1186.parsiblog.com/Posts/39

[ ۱۳٩٥/٦/۸ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

چگونگی عاشق شدن از نظر علمی



هورمونهای عاشق شدن,عشق

مراحل عشق:شهوت،مجذوبیت و تعلق می باشد

 

دلایل دوست داشتن و عاشق شدن از نظر علمی
مغر توسط مجموعه ای از مواد شیمیایی اثر بخش، ما را در دام عشق گرفتار می آورد. تـصور بر این است که در حال گزینش شریکی برای خود هستیم، در حالی که ممکن است طعمه ای دلباخته برای دام دوست داشتنی طبیعت بیش نباشیم.


آنگونه که شما تصور میکنید نیست…
روان پژوهان نشان داده اند در حدود ۹۰ ثانیه تا ۴ دقیقه زمان لازم است تا شما درباره عشق کسی تصمیم گیری نمایید.
تحقیقات گویای این مطلب میباشند:
%۵۵ از طریق زبان جسمانی علاقه پدید می آید
%۳۸ از طریق لحن صدا و سرعت سخن گفتن
فقط %۸ از طریق گفتگو عاشق میشوند


۳ مرحله عاشق شدن
روانشناسان برای عشق سه مرحله پیشنهاد نموده اند: شهوت، مجذوبیت و تعلق. هر کدام از این مراحل بدلیل وجود هورمونها و مواد شیمیایی خاصی ایجاد میشوند.
مرحله اول عاشق شدن : شهوت
این اولین مرحله عشق بوده و در هر دو جنس زن و مرد بدلیل وجود هورمونهای جنسی استروژن و تستسترون پدید می آید.
مرحله ۲دوم عاشق شدن: مجذوبیت
زمانی شگفت انگیز، هنگامیکه به عشقی حقیقی مبتلا شده اید و بسختی میتوانید به دیگران فکر کنید. دانشمندان بر این باورند که سه انتقال دهنده عصبی اصلی در این مرحله دخیل میباشند: آدرنالین، دوپامین و سروتونین


نقش آدرنالین در عاشق شدن از نظر علمی
مراحل ابتدایی عاشق شدن علاقمندی به یک فرد می باشد.آدرنالین باعث فعال شدن واکنشهای استرس زا و افزایش سطح آدرنالین و کرتیزول در خون می گردد. این فرآیند تاثیر فریبنده ای در فرد ایجاد میکند: وقتی او را برای اولین بار می بینید بدنتان عرق می کند، قلبتان سریعتر میتپد و دهانتان خشک میگردد.


نقش دوپامین در عاشق شدن از نظر علمی
یک زوج تازه ازدواج کرده تحت معاینه مغزی قرار گرفتند و مشخص گردید که میزان سطح دوپامین که نوعی انتقال دهنده عصبی بشمار میرود در آنها بالا است. این هورمون از طریق رهاسازی حس شدیدی از لذت، باعث تحریک میل و رغبت در شخص میگردد. این دقیقاً همان تاثیری است که بعد از مصرف کوکائین در مغز بوجود می آید!
نتایج آزمایشات دال بر وجود مقدار قابل توجهی از دوپامین در اغلب زوجین میباشد: افزایش انرژی، کاهش نیاز به خواب و غذا، حواس متمرکز و لذتی مطبوع در کوچکترین جزئیات رابطه.


نقش سروتونین در عاشق شدن از نظر علمی
و در انتها سروتونین، یکی از مهمترین هورمونها، که باعث میگردد بسیار زیاد به معشوقتان فکر کنید.

 

آیا عشق شیوه تفکرتان را تغییر می دهد؟
در یک بررسی علمی مشخص شد که در مراحل اولیه ایجاد عشق ( مرحله مجذوبیت ) نحوه فکر کردن دچار دگرگونی شگرفی می شود. از بیست زوج جوان که ابراز علاقه بسیار شدیدی نسبت به هم می نمودند، دعوت بعمل آمد تا مشخص گردد که آیا مکانیزم تفکر دائمی به معشوق در مغز با مکانیزمی که باعث بروز اختلال وسواس فکری-عملی میشود ارتباطی دارد یا خیر.
با تحلیل نمونه های خونی گرفته شده معلوم گردید که میزان هورمون سروتونین در زوجهای جوان با سطوح پایین این هورمون در بیماران وسواس فکری-عملی برابری میکند.


عشق نیاز به ناپیدایی دارد
افرادی که بتازگی عاشق هم شده اند صورتی خیالی، شاعرانه و ایده آل به شریک زندگیشان می بخشند، محاسنشان را بزرگ نمایی نموده و عیوبشان را می پوشانند.
همچنین زوجهای جوان، خودِ رابطه را نیز متعالی جلوه می دهند و تصور میکنند که رابطه شان از هر زوج دیگری صمیمی تر و زیباتر است. روانشناسان معتقدند که ما به چنین نگرش خالصانه ای نیازمندیم. این نگرش باعث میگردد، تا زمان وارد شدن به مرحله بعدی عشق، یعنی تعلق، در کنار یکدیگر باقی بمانیم.

مرحله سوم عاشق شدن: تعلق
تعلق ضمانتی است که زوجین را متعهد میکند برای بچه دار شدن و پرورش آنها به اندازه کافی در کنار هم زندگی کنند. دانشمندان تصور میکنند که دو هورمون اصلی در رابطه با ایجاد حس تعلق دخیل هستند: اکسی توسن و واسوپرسین.


اکسیتوسین – هورمون نوازش
اکسیتوسین احتمالاً حس تعلق را عمیق تر نموده و باعث میگردد زوجین بعد از اتمام رابطه زناشویی بیش از پیش نسبت به هم احساس نزدیکی کنند. مطابق با این نظریه، هر قدر زوجین بیشتر رابطه برقرار کنند، پیوستگی و صمیمیت بین آنها نیز بیشتر خواهد شد. اکسیتوسین هنگام زایمان نیز ترشح شده و به ایجاد پیوند عاطفی قوی بین مادر و کودک، کمک شایانی می نماید. یکی دیگر از وظایف  هورمون اکسیتوسین خروج اتوماتیک شیر از سینه مادر در هنگام گرسنگی کودک است.


یک استاد روانشناسی نشان داد که اگر ترشح طبیعی هورمون اکسیتوسین در گوسفندان و موشها متوقف شود، آنها تازه متولدین خود را پس خواهند زد.بطور عکس، تزریق اکستوسین به موشهای ماده ای که هیچگاه رابطه جنسی نداشتند، باعث دوستی کردن آنها با نوزادان موشهای دیگر گردید. موشهای ماده این نوزادان را گونه ای مراقبت میکردند که گویی متعلق به خودشان است.


نقش واسوپرسین در عاشق شدن
واسوپرسین یکی دیگر از هورمونهای مهم در مرحله تعهد بلند مدت است و بعد از رابطه زناشویی ترشح میگردد.
واسوپرسین (هورمون ضد ادرار) به همراه کلیه ها جهت کنترل تشنگی کار میکند. نقش بالقوه این هورمون در روابط بلند مدت زمانی که محققان مشغول مشاهده رفتارهای موشهای صحرایی بودند مشخص گردید.
موش های صحرایی در روابطی که لزوماً برای تولید مثل نبود، بیشتر شرکت میکردند. آنها همچنین – همانند انسانها – رابطه زوجیت مستحکم تر و پایدارتری را بنا مینمودند.زمانیکه به این موشها داروی متوقف کننده اثر واسوپرسین خورانده می شد، بدلیل از بین رفتن صمیمیت و عدم مراقبت احساسی از جفت، ارتباط آنها با جفتشان بسرعت قطع میگشت.


و در نهایت… چگونه عاشق شویم
شخصی کاملاً غریبه را بیابید.
به مدت نیم ساعت اطلاعاتی صمیمی درباره زندگیتان در اختیار یکدیگر قرار دهید.
سپس به مدت چهار دقیقه بدون اینکه حرفی بزنید عمیقاً به چشم های هم خیره شوید.
یک روانشناس مشهور که در حال مطالعه دلایل عاشق شدن انسانها میباشد، از چندین زن و مرد درخواست کرد تا سه مرحله بالا را انجام دهند و متوجه گردید که بسیاری از زوج ها بعد از یک آزمون ۳۴ دقیقه ای عمیقاً احساس مجذوبیت می نمودند. دو زوج مورد مطالعه وی بعدها با یکدیگر ازدواج کردند.

منبع:http://www.beytoote.com/scientific/chera/reasons2-love1-science.html

منبع:ghatreh.com

[ ۱۳٩٥/٦/۸ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

تشریح یازده مرحله عشق از دیدگاه ابن سینا  :

ابن سینا نابغه ی همیشه ی تاریخ، یازده مرحله عشق را به صورت زیر تشریح می‌کند:

.
اول: دوستی که موانست ساده و بی‌آلایشی بیش نیست،

.
دوم: علاقه که مرحله مهرورزیدن قلبی دو فرد به یکدیگر است،

.
سوم: کلف و آن دوره تشدید محبت نسبت به معشوق است،

.
چهارم: عشق محسوس که علاقه و ارادت زائد بر مقدار محبت را می‌رساند،

.
پنجم: شعف یعنی مرحله احتراق قلب در نتیجه افزایش عشق به دلدار،

.
ششم: شغف؛ ازدیاد بی‌حد محبت است تا نفوذ در جدار دل و روان عاشق،

.
هفتم: جوی؛ مهر و محبت باطنی نسبت به معشوق است،

.
هشتم: تیم؛ مرحله‌ای است که عاشق از دلدار ظاهرا دوری می‌گزیند و در طلب معشوق خیالی که مخلوق فکر و خلجان روحی اوست، بر می‌آید،

.
نهم: تبل؛ در این مرحله از عشق، بر اثر شدت علاقه به دلدارش، ناتوان و بیمار شده و نیروی حیاتی او به کلی سقوط می‌کند. اشتهای بیمار به غذا یا هر نوع دلبستگی به زندگی از بین می‌رود و بر اثر عدم فعالیت جهاز هضم و اخلال گردش خون در رگها و نرسیدن مواد حیاتی به اعضا و اجزای بدن، به تدریج تمام نیروی او تحلیل می‌رود،

.
دهم: تدلیه و آن مرحله‌ای است که عاشق بر اثر بحران‌های روحی، قوای عاقله خود را از دست می‌دهد و

.
یازدهم: هیوم که آخرین مرحله عشق است. در این دوره عاشق در معشوق فانی می‌شود و در عالم جز او کسی را نمی‌بیند و نمی‌جوید.

منبع:http://www.abartazeha.ir/news/46688/describe-love-ibn-sina/

[ ۱۳٩٥/٦/٧ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

فلسفه عشق در نگاه اول

eshgh.negahe.avalبهار را فصل عاشقی نام نهاده اند و گفته اند در این روزها، آدم ها همدیگر را بیشتر دوست داشته اند. می گویند در این فصل، همچنان که درخت ها سبز می شوند و گل ها شکوفه می دهند و میوه ها آماده رسیدن می شوند، انسان ها هم روحیه شاعرانه تری پیدا می کنند.

نت شهر: می گویند همانطور که سبزه ها بلند می شوند و در هم می لولند، همانطور که چلچله ها روی درخت ها می خوانند و چشمه ها می جوشند، آدم ها هم تولدی دوباره می یابند و عاشقی پیشه می کنند. شاعران بسیاری درباره این فصل و عاشقی نوشته اند و نویسندگان بسیاری درباره اش داستانسرایی کرده اند اما می توان بهار را فصل عاشقی نامید؟ اصلا عشق وجود دارد؟ اصلا می توان عاشق شد؟ آیا می توان عشق را همان نیازهای طبیعی و جسمی دانست؟ فرق عشق و دوست داشتن چیست؟

این هم بهانه ای برای نوشتن درباره عشق و دوست داشتن. امیدوارم همه دوستانی که خواسته بودند در این باره بنویسم، با خواندن ادامه این مطلب به هدفشان برسند.

آیا عشق وجود دارد؟

پیش از اینکه درباره عشق بنویسیم، بیاییم درباره خود مفهوم عشق فکر کنیم. آیا عشق وجود دارد؟ این سوال، ذهن بسیاری را به خود درگیر کرده است و اما جواب ...

یکی از نکات جالب این پرسش این است که به تعداد آدم های به دنیا آمده و به دنیا نیامده، می توان برایش جواب های متفاوت داد و جالب اینجاست که وقتی دقیق می شویم، می بینیم که هر کدام از این افراد، ممکن است حرف درستی بزنند.

یک دسته از افراد به طور کلی عشق را رد می کنند و می گویند چیزی به اسم عشق وجود ندارد و عشق همان تمنای جسمانی افراد است. آنها معتقدند برای ادامه زندگی، تولد فرزندان و در نهایت تداوم نسل بشر، دو جنس باید به هم نزدیک شوند و این یک خواسته طبیعی است اما مگر کسی گفته که عشق غیرطبیعی است؟ آیا عشق نمی تواند سرچشمه در نیازهای طبیعی داشته باشد؟

در مقابل دسته اول، گروهی وجود دارند که ریشه همه مسائل را در عشق می بینند و فکر می کنند که بدون عشق، زندگی معنایی ندارد. آنها انسان را فراتر از یک موجود جسمانی می بینند و به باورشان هرگاه آدم در نیازهای مادی اش گرفتار شود، نمی تواند عشق واقعی را تجربه کند. با این توصیف، اصلا عشق واقعی چی هست؟ چرا انسان باید نیازهایش را نادیده بگیرد؟

گروه سومی هم هستند که این دو گرایش را با هم آشتی می دهند و به همه چیز نگاهی عقلانی دارند. این دسته، نیازهای انسانی را به همه روحیاتش پیوند می زنند و می گویند که انسان را نمی توان به طور مجزا بررسی کرد اما دیدگاه این گروه با عشق، جور درمی آید؟ مگر عشق آن نیست که عاشق دل به معشوق می بندد و به جز او هیچ نمی بیند؟ مگر عشق می تواند همنشین عقل شود؟

همچنان که چند سطر بالاتر نوشتم، به تعداد ابنای بشر، جواب متفاوت درباره عشق و عاشقی وجود دارد و این تقسیم بندی سه گانه می تواند هزاران یا میلیاردها زیرشاخه داشته باشد. حتی در میان این دسته ها، افرادی عشق را چنان تحقیر می کنند که با بوی جوراب مقایسه اش می کنند و فکر می کنند دوران عاشقی به سر آمده است اما نگرش سوم ما را به سمتی می برد که آن را با عنوان دوست داشتن، از عشق جدا می کنند.

تفاوت عشق و دوست داشتن

بسیاری از ما به تفاوت های بین عشق و دوست داشتن توجهی نکرده ایم، در حالی که این دو مفهوم، در عین شباهت ها تفاوت های زیادی با هم دارند. علی شریعتی در این رابطه می نویسد: «عشق جوششی یک جانبه است. به معقوش نمی اندیشد که کیست؟! یک «خودجوشی ذاتی» است، و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد یا همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که همدیگر را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است.»

فکر می کنم شریعتی به خوبی به تفاوت های بین عشق و دوست داشتن پرداخته است و نشان می دهد که این دو با هم تفاوت های بسیاری دارند. او مفهوم دوست داشتن را اما به عشق ترجیح می دهد و می نویسد: «اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند، و پس از «آشنا شدن» است که خودمانی می شوند - دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها، احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرّار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد - و سپس طعم خویشاوندی، و بوی خویشاوندی، گرمای خویشاوندی، از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود به خود، دو همسفر به چشم می بینند که به پهن دشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق های روشن و پاک و صمیمی «ایمان» در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف - همچون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه دردآلود نیایشش، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد.»

اما آیا دوست داشتن واقعا برتر از عشق است. بدون اینکه بخواهیم نظریه دکتر شریعتی را رد کنیم، بیاییم به یک مثال فکر کنیم. مادر، عاشقانه فرزندش را دوست دارد. بعضی ها این عشق را چنان عمیق می بینند که مادر مثلا کاستی های بچه اش را نمی بیند. مثالی وجود دارد که مادر سوسک، به بچه اش می گوید: «قربون پای بلوریت برم.»

یعنی مادر، بی آنکه فکر کند، عاشق بچه اش است. آیا این دوست داشتن در این مورد، برتر از عشق است؟ آیا عشق زن و مردی که در یک نگاه به هم دل باخته اند و سال ها عاشقانه در کنار هم زیسته اند، بی آنکه اشکالی در هم ببیند، کمتر از دوست داشتن است؟ هر کس پاسخ خود را دارد و اشکالی هم وارد نیست.

عشق و فلسفه

در میان فلاسفه هم حرف واحدی درباره عشق وجود ندارد اما تقریبا بسیاری از آنها عشق را جدی نگرفته اند و حق هم دارند، چون عشق، معمولا با عقل جور در نمی آید. مثلا هگل، عشق را در بنیاد خانواده می بیند. زن و مردی به همدیگر علاقمند می شوند و سپس ازدواج می کنند. به این ترتیب، یکی از ابعاد عشق که فلسفه هگل بسیار بر آن تاکید می شود، جنبه وحدت بخشی آن است؛ به خصوص در تحلیلی که او از تشکیل خانواده به دست می دهد، این مهم نقش اساسی ایفا می کند.

به تعبیر هگل، زن و شوهر، از شخصیت های مستقل شان صرف نظر می کنند و به این ترتیب به شخصیتی واحد بدل می شوند. زناشویی، آگاهی بر یگانگی خود و دیگری است و این یعنی عشق. بر همین اساس طلاق نیز، به واسطه آنکه این پیوند روحانی و اخلاقی را از هم می گسلد، غیراخلاقی است و باید به تاخیر افتد. بنابراین عشق نه تنها وحدت بخش است، بلکه عنصری اساسا اخلاقی به شمار می رود.

امانوئل کانت که کلا بی خیال عشق است. او عشق معنوی را که به طور کلی ندیده می گیرد، چون با عقل جور درنمی آید و توجه به نیازهای جسمی را هم کلا پست می داند، حتی در ازدواج. این نظریه از عقاید هگل هم سختگیرانه تر است اما می توان ریشه هر دو عقیده را در آیین کاتولیک دید، آنجا که کشیشان ازدواج نمی کنند و این نکته را حقیر می دانند یا حتی در برخی از گرایش های عرفان یهودی که به ترک دنیا، تاکید می کنند.

نیچه هم به عشق باوری ندارد، هر چند خودش بارها تلاش کرد تا عشق را تجربه کند و ناموفق بود. او تحت تاثیر شوپنهاور، هدف از عشق را استمرار نوع انسان می داند و تولد ابرمرد برای ایجاد اخلاق با یک ارزش گذاری جدید.
نیچه می گوید که همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر، اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه در نظر نیچه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست.

حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی است، برای نیچه خنده دار است، زیرا او هم چیز را طبق خواست قدرت می داند. همه اینها باعث می شود که نیچه عشق را فریبنده و ویرانگر بداند نه نجات بخش. او می گوید که با رنج عمیق درونی آدمی از دیگران جدا می شود و والا می شود. انسان های آزاده، دل شکسته و پرغرور خود را پنهان می کنند اما آیا اگر نیچه در زندگی اش، به عشق سالومه می رسید، باز هم چنین می گفت؟

اما فلاسفه جدیدتر، نگاهی مثبت تر به عشق دارند. مثلا عشق برای لویناس وضعیت آگاهی مداوم و پیوسته از دیگری است، یعنی وضعیتی که در آن حس مسئولیت ما هیچ گاه به خواب نمی رود و همیشه هوشیار است. پس در حقیقت، مسئولیت اخلاقی در قبال دیگری یک تکلیف مستمر و یک وضعیت بیخوابی است. انگار او از روباهی حرف می زند که وقتی اهلی اش کردیم، مسئولیتش را به عهده می گیریم. یا هایدگر، خود رابطه ای عاشتقانه را تجربه کرده و می گوید اگر اشعار عاشقانه هولدرلین را نمی خواند و عشق را تجربه نمی کرد، فلسفه اش عمق زندگی را کشف نمی کرد.

در میان نویسنده ها بعضی ها مثل جیمز جویس، معتقدند که عشق کلا وجود ندارد و بعضی مثل کامو، عشق را راه فراری از پوچی می دانند. می توان افراد زیادی در میان هر دو دسته کامو و جویس قرار داد؛ نویسندگانی که ممکن است با گرایش متفاوت دوستشان داشته باشیم.

روباه خود را اهلی کنید

حالا بیاییم یک بار دیگر ماجرا را مرور کنیم. می گویند عشق جلوی عقل را می گیرد. حالا وقتی از عشق کور حرف می زنیم، چطور می توان به مدیریت دوست داشتن فکر کرد؟ یعنی چطور می توان به این تداوم یک رابطه عاشقانه فکر کرد؟ آیا عشق بعد از ازدواج از بین می رود.

می خواهم به حرف های لویناس برگردیم. او عاشق را در مقابل معشوقش مسئول می داند. شاید باید شازده کوچولویی به ماجرا نگاه کرد. شما اگر به گلی علاقمند شوید، باید به آن گل آب بدهید، چون گل نیازمند آب است.
اگر به انسانی ابراز علاقه کردید، فرد را نیازمند احساسات  و عواطفی می کنید که در او شکل داده اید.

پس با ابراز علاقه و ایجاد نیاز در فرد، نمی توانید از زیر بار حداقل خواسته ها و مسئولیت هایی که ایجاد کرده اید، شانه خالی کنید. شاید باید همه این حرف ها را گذاشت برای دنیای آدم بزرگ ها و بی خیال همه این چیزها زندگی کرد و اگر وقتش بیاید، عاشق شد.

جملات قصاری درباره عشق و دوست داشتن

* عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. (دکتر علی شریعتی)

* شما 20 سال بر سن معشوقتان بیفزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر احساستان مطالعه کنید. آیا باز هم عاشق او هستید؟ (شوپنهاور)

* عشق در لحظه ای پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان؛ این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. (ویکتور هوگو)

* عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. (شریعتی)

* عشق فقط یک دروغ است که توسط مردان ساخته شده تا به وسیله آن به اهدافشان برسند. (گابریل گارسیا مارکز)

* آگاه باشید! دوست داشتن و عشق ورزیدن را باید احساس کرد. (آندره موروا)

* عشق، امری کاملا باطنی و ذاتی و مربوط به نفس خود ماست و ما موجوداتی را که حقیقی باشند دوست نداریم، بلکه موجوداتی را دوست داریم که خود، آنها را آفریده ایم. (مارسل پروست)

* ترس از عشق، ترس از زندگی است، آنان که از عشق می گریزند، مردگانی بیش نیستند. (برتراند راسل)

* آنجا که ازدواجی بدون عشق صورت گیرد، حتما عشقی بدون ازدواج در آن رخنه خواهد کرد. (بنیامین فرانکلین)

منبع:http://www.netshahr.com

منبع: مجله چلچراغ

[ ۱۳٩٥/٦/٧ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

نظریه عشق ابن‌عربی



ابن‌ عربی‌ عشق‌ را «اصل‌ هستی‌» می‌شمارد. بدین‌سان‌ جای‌ شگفتی‌ نیست‌ که‌ نظریه عشق‌، در سراسر نظام‌ اندیشه عرفانی‌ او، به‌ شکل‌های‌ گوناگون‌ آشکار می‌شود و وظیفه‌ای‌ عمده‌، در کل‌ نظام‌ جهانی‌ و نیز هستی‌ انسان‌، بر عهده‌ می‌گیرد.

فهرست مندرجات

۱ - دیالکتیک عشق
۲ - حدیث ثابت
۳ - القاب محبت
۴ - لطیف‌ترین گونه مهرورزیدن
۵ - عشق به عشق
۶ - تعریف عشق
۷ - معشوق انسان
۸ - ناهم‌سازی عقل و عشق
۹ - انگیزه عشق به حق
۱۰ - خصلت‌های دیالکتیکی عشق
       ۱۰.۱ - متعلق
       ۱۰.۲ - جمع میان دو ضد
۱۱ - رویارویی مجنون و لیلی
۱۲ - وجه سروری معشوق
۱۳ - اقسام
       ۱۳.۱ - عشق طبیعی
       ۱۳.۲ - عشق روحانی
       ۱۳.۳ - عشق الهی
              ۱۳.۳.۱ - نتیجه
              ۱۳.۳.۲ - انگیزه
       ۱۳.۴ - امکان و وقوع
۱۴ - تحلیل اقسام سه‌گانه
       ۱۴.۱ - عشق الهی
              ۱۴.۱.۱ - نشانه حب خدا
              ۱۴.۱.۲ - عشق ما به خدا
       ۱۴.۲ - عشق روحانی
       ۱۴.۳ - عشق طبیعی
              ۱۴.۳.۱ - عشقی همگانی
              ۱۴.۳.۲ - هدف و غایت
۱۵ - زن
       ۱۵.۱ - کمال‌یابی
       ۱۵.۲ - آفرینش
       ۱۵.۳ - عشق زن و مرد
       ۱۵.۴ - جلوه‌گاه مرد
       ۱۵.۵ - شهود حق
       ۱۵.۶ - حدیث نبوی
       ۱۵.۷ - آشکار شده‌ها
       ۱۵.۸ - تساوی مقامات زن و مرد
۱۶ - مقالات مرتبط
۱۷ - فهرست منابع
۱۸ - پانویس
۱۹ - منبع


دیالکتیک عشق



هانری‌ کربن‌، نظریه عشق‌ را نزد ابن‌ عربی‌، به‌ درستی‌ «دیالکتیک‌ عشق‌» می‌نامد و در این‌ باره‌ می‌گوید: از میان‌ استادان‌ تصوف‌، ابن‌ عربی‌ یکی‌ از کسانی‌ است‌ که‌ تحلیل‌ پدیده‌های‌ عشق‌ را به‌ حد نهایی‌ رسانده‌اند.
وی‌ در این‌ باره‌، یک‌ دیالکتیک‌ بسیار شخصی‌ را به‌ کار برده‌ است‌.

حدیث ثابت



ابن‌ عربی‌ در چندین‌ جا و به‌ ویژه‌ در «باب‌ مقام‌ محبت‌»، از فتوحات‌ به‌ تحلیل‌ تفصیلی‌ پدیده عشق‌ می‌پردازد.
در آن‌جا، پس‌ از اشاره‌ به‌ این‌که‌ «دوست‌ داشتن‌» (حب‌)، مقامی‌ الهی‌ است‌ و خدا خود را «ودود» (بسیار دوست‌ دارنده‌ و مهربان‌) نامیده‌ است‌ و نیز در خبر، خدا «محب‌» (دوست‌دار) نامیده‌ شده‌ است‌، به‌ این‌ حدیث‌ پیامبر اشاره‌ می‌کند که‌ «اِن‌َّ اللّه‌َ جَمیل‌ٌ یُحِب‌ُّ الْجَمال‌َ: خدا زیباست‌ و زیبایی‌ را دوست‌ می‌دارد» و آن‌ را یک‌ «حدیث‌ ثابت‌» می‌نامد

القاب محبت



از دیدگاه‌ ابن‌ عربی‌ «محبت‌» دارای‌ ۴ لقب‌ است‌:
۱. حب‌ (مهرورزی‌ یا دوست‌ داشتن‌)، یعنی‌ خلوص‌ آن‌ در دل‌ و صفای‌ آن‌ از تیرگی‌های‌ عوارض‌.
دوست‌دار در این‌ میان‌ دارای‌ هیچ‌ غرض‌ و اراده‌ای‌ در برا بر محبوب‌ خود نیست‌.
۲. وُدّ (مهربانی‌ بسیار) که‌ نامی‌ الهی‌ است‌ (ودود) و از نعمت‌های‌ خداست‌ و در او ثابت‌ است‌.
۳. عشق‌ که‌ همانا افراط در دوست‌ داشتن‌ است‌.
در خبر آمده‌ که‌ خدا خود را به‌ «شدت‌ِ دوست‌ داشتن‌» وصف‌ کرده‌ است‌، اما نام‌های‌ عشق‌ و عاشق‌ درباره خدا به‌ کار نمی‌روند.
در عشق‌، مهرورزی‌ چنان‌ به‌ دوست‌دار روی‌ می‌کند که‌ با همه اجزاءِ وی‌ در می‌آمیزد و او را سخت‌ در بر می‌گیرد، زیرا واژه عشق‌، مشتق‌ از «عَشَقه‌» (گیاه‌ پیچک‌) است‌.
۴. هوی‌ (خواهش‌ و آرزو) که‌ همانا اختصاص‌ دادن‌ِ همه اراده خود به‌ محبوب‌ و تعلق‌ به‌ اوست‌، در آغاز آن‌چه‌ در دل‌ روی‌ دهد.
این‌ نام‌ نیز درباره خدا به‌ کار نمی‌رود.

لطیف‌ترین گونه مهرورزیدن



ابن‌ عربی‌، لطیف‌ترین‌ گونه مهر ورزیدن‌ و دوست‌ داشتن‌ را، با تجربه شخصی‌ خود، تحلیل‌ می‌کند و می‌گوید: انسان‌ عشقی‌ مفرط و آرزو و خواهشی‌ و شوقی‌ قلق‌انگیز و شیفتگی‌ و لاغری‌ و روی‌گردانی‌ از خواب‌ و خوراک‌، در خودش‌ می‌یابد و نمی‌داند این‌ها همه‌ برای‌ کیست‌. معشوق‌ او نامعین‌ است‌.
پس‌ از آن‌ چنان‌ اتفاق‌ می‌افتد که‌ برای‌ وی‌، در کشف‌، یک‌ تجلی‌ روی‌ می‌دهد و آن‌ عشق‌ بدان‌ تعلق‌ می‌گیرد یا کسی‌ را می‌بیند و آن‌ وجودی‌ که‌ در خود می‌یابد، با دیدن‌ وی‌، به‌ او تعلق‌ می‌گیرد و آن‌گاه‌ پی‌ می‌برد که‌ آن‌ کس‌، محبوب‌ او بوده‌ و وی‌ از آن‌ آگاه‌ نبوده‌ است‌... این‌ امر از نهانی‌ترین‌ دقایق‌ فرانگریستن‌ و پیش‌ آگاهی‌ نفوس‌ انسان‌ها به‌ اشیاء، از پشت‌ پرده غیب‌ است‌.
حالتی‌ است‌ مجهول‌ که‌ انسان‌ نمی‌داند به‌ چه‌ کسی‌، در چه‌ کسی‌ و به‌ چه‌ انگیزه‌ای‌ شیفته‌ و شیدا شده‌ است‌.

عشق به عشق



ابن‌ عربی‌ مرحله دیگر را «عشق‌ به‌ عشق‌» (حب‌ّ الحب‌ّ) نام‌ می‌نهد که‌ آن‌ پرداختن‌ به‌ خود عشق‌ و منصرف‌ شدن‌ از متعلق‌ عشق‌، یعنی‌ معشوق‌ است‌.
عاشق‌ در این‌ حالت‌، چنان‌ سرگرم‌ به‌ خودِ عشق‌ است‌ که‌ خود را از معشوق‌ بی‌نیاز و روی‌گردان‌ می‌یابد.

تعریف عشق



ابن‌ عربی‌ می‌گوید: نظریات‌ درباره تعریف‌ عشق‌، گوناگون‌ است‌.
از عشق‌ هیچ‌ تعریف‌ ذاتی‌ که‌ بدان‌ شناخته‌ شود، ممکن‌ نیست‌ و تصورناپذیر است‌، اما با حدود رسمی‌ و لفظی‌ می‌توان‌ آن‌ را تعریف‌ کرد، همین‌ و بس‌.
هر کس‌ که‌ عشق‌ را تعریف‌ کند، آن‌ را نشناخته‌ است‌ و هر کس‌ که‌ آن‌ را ننوشیده‌ و نچشیده‌ باشد، عشق‌ را نشناخته‌ است‌.
آن‌ کس‌ که‌ بگوید من‌ از عشق‌ سیراب‌ شدم‌، آن‌ را نشناخته‌ است‌.
عشق‌، نوشیدن‌ِ بی‌سیراب‌ شدن‌ است‌.
بایزید بسطامی‌ گفته‌ است‌: مرد آن‌ کسی‌ است‌ که‌ دریاها را جرعه‌ جرعه‌ بنوشد، در حالی‌ که‌ زبانش‌ هنوز از تشنگی‌ از دهان‌ بیرون‌ و بر سینه‌اش‌ افتاده‌ باشد.

معشوق انسان



ابن‌ عربی‌ به‌ حالت‌ و وضعیت‌ ویژه‌ای‌ اشاره‌ می‌کند که‌ در آن‌، عشق‌، عاشق‌ را یک‌باره‌ و یک‌پارچه‌ در بر می‌گیرد و او را در خود مستغرق‌ می‌سازد.
اما عشق‌ تنها هنگامی‌ همه عاشق‌ را در خود مستغرق‌ می‌کند که‌ محبوب‌ او خدا یا یکی‌ از هم‌نوعان‌ او باشد.
این‌ از آن‌ روست‌ که‌ انسان‌ بذاته‌، تنها با کسی‌ برابری‌ می‌کند و او را دوست‌ می‌دارد که‌ به‌ صورت‌ او باشد.
آن‌گاه‌ هیچ‌ جزئی‌ در وی‌ نیست‌، مگر که‌ همانند آن‌ در محبوب‌ یافت‌ می‌شود... ظاهرش‌ در ظاهر محبوب‌ و باطنش‌ در باطن‌ِ محبوب‌، شیفته‌ می‌شود.
از این‌جاست‌ که‌ خدا «ظاهر و باطن‌» نامیده‌ شده‌ است‌.
بدین‌سان‌، محبت‌، انسان‌ را در خدا و هم‌نوعان‌ خودش‌ مستغرق‌ می‌کند.
این‌ پدیده‌ در جهان‌ فقط به‌ سبب‌ هم‌گونی‌ است‌.
اما مستغرق‌ شدن‌ او در عشق‌، هنگامی‌ که‌ خدا را دوست‌ می‌دارد، از این‌ روست‌ که‌ انسان‌ به‌ صورت‌ِ خدا آفریده‌ شده‌ است‌ و حضرت‌ الهی‌ را با همه ذات‌ خودش‌، پذیرا می‌گردد و از این‌ رو همه نام‌های‌ الهی‌ در وی‌ آشکار می‌شوند و وی‌ بدان‌ها متخلق‌ می‌شود.
از سوی‌ دیگر، اگر عشقش‌ به‌ خدا تعلق‌ گیرد و محبوب خدا باشد، فنای‌ او در عشقش‌ به‌ «حق‌» شدیدتر از فنای‌ او در عشق‌ به‌ هم‌نوعان‌ خودش‌ است‌، زیرا هنگامی‌ که‌ انسان‌ یکی‌ از هم‌نوعانش‌ را دوست‌ می‌دارد، در غیاب‌ او از ظاهر محبوب‌ بی‌بهره‌ است‌، اما چون‌ حق‌، محبوب‌ او باشد، وی‌ در مشاهده دائم‌ است‌ و مشاهده محبوب‌، مانند خوراک‌ برای‌ تن‌ است‌ که‌ بدان‌ رشد می‌کند و هرچه‌ مشاهده‌اش‌ افزون‌ شود، بر عشقش‌ افزوده‌ می‌شود و از این‌ روست‌ که‌ شوق‌ با دیدار، آرام‌ می‌گیرد و اشتیاق‌ با دیدار برانگیخته‌ می‌شود.
این‌ همان‌ احساسی‌ است‌ که‌ عاشق‌ هنگام‌ رسیدن‌ به‌ معشوق‌، در خود می‌یابد و از دیدار او سیر نمی‌شود و ولع‌ او کاستی‌ نمی‌گیرد و هر چه‌ به‌ او می‌نگرد، بر وجد و شوقش‌ افزوده‌ می‌گردد.

ناهم‌سازی عقل و عشق



نکته توجه‌انگیز دیگر، در نظریه عشق‌ ابن‌ عربی‌، اشاره او به‌ ناسازگاری‌ یا ناهم‌سازی‌ میان‌ عقل‌ و عشق‌ است‌: هر عشقی‌ که‌ در عاشق‌، عقلی‌ یا تعقلی‌ باقی‌ گذارد که‌ جز به‌ محبوبش‌ بیندیشد، عشق‌ ناب‌ نیست‌ و حدیث‌ نفس‌ است‌ که‌ گفته‌اند: خیری‌ در عشقی‌ نیست‌ که‌ با عقل‌ تدبیر کند. [۱۰]
ابن‌ عربی‌، ناسازگاری‌ میان‌ عشق‌ و عقل‌ را چنین‌ تحلیل‌ می‌کند که‌ عشق‌ بر نفوس‌ چیره‌تر از عقل‌ است‌ و این‌ از آن‌ روست‌ که‌ عقل‌، دارنده خود را مقید می‌سازد، در حالی‌ که‌ از اوصاف‌ عشق‌ گمراهی‌ و سرگشتگی‌ (حیرت‌) است‌ و حیرت‌ هم‌ با عقل‌ها ناسازگار است‌، زیرا عقل‌ موجب‌ جمع‌ انسان‌ و حیرت‌ موجب‌ پراکندگی‌ وی‌ است‌.
از گمراهی‌های‌ عاشق‌، یکی‌ این‌ است‌ که‌ می‌پندارد که‌ محبوب‌ او در چشم‌ هر کسی‌ نیکوست‌ و در او آن‌ می‌بیند که‌ عاشق‌ در او می‌بیند، این‌ از حیرت‌ است‌.
گمراهی‌ دیگر عاشق‌ این‌ است‌ که‌ در گزینش‌ راه‌هایی‌ که‌ او را به‌ محبوبش‌ می‌رساند متحیر است‌ و با خود می‌گوید: این‌ کنم‌ یا آن‌ کنم‌ تا بدان‌ وسیله‌ به‌ محبوبم‌ برسم‌.
وی‌ هم‌چنان‌ در سرگشتگی‌ است‌، زیرا می‌پندارد که‌ لذت‌ حسی‌ در کنار محبوبش‌ بیشتر از آن‌ لذت‌ در خیال‌ است‌ و این‌ به‌ سبب‌ چیرگی‌ و تیرگی‌ درون‌ بر چنین‌ عاشقی‌ است‌ که‌ از «لذت‌ تخیل‌» در خواب‌ غافل‌ است‌، چه‌ این‌ لذت‌ بیشتری‌ دارد تا خیال‌، چون‌ اتصالی‌ بیشتر از خیال‌، به‌ محبوب‌ دارد، همان‌گونه‌ که‌ اتصال‌ با خیال‌ نیز شدیدتر از اتصال‌ با بیرون‌، یعنی‌ محسوس‌ است‌، اما لذت‌ عاشق‌ به‌ «معنی‌»، اتصالی‌ قوی‌تر از خیال‌ به‌ محبوب‌ دارد.
ابن‌ عربی‌ سرانجام‌ نتیجه‌ می‌گیرد که‌ عشق‌ با عقل‌ در یک‌ محل‌ گرد نمی‌آید. پس‌ ناگزیر، حکم‌ عشق‌ با حکم‌ عقل‌ در تناقض‌ است‌.
عقل‌ سخن‌ می‌گوید، اما جنون‌ عشق‌ لال‌ است‌.

انگیزه عشق به حق



در این‌ میان‌، ابن‌ عربی‌ با اشاره‌ به‌ دوست‌ داشتن‌ خدا، با تأکید بر این‌که‌ اخبار شریعت‌ انگیزه دوست‌ داشتن‌ حق‌ شده‌ است‌، می‌گوید: اگر نبود شریعتی‌ که‌ اخبار الهی‌ را بیاورد، هیچ‌کس‌ خدا را نمی‌شناخت‌ و اگر ما می‌ماندیم‌ و ادله عقلی‌ که‌ به‌ گمان‌ خردورزان‌ به‌ آگاهی‌ به‌ ذات‌ حق‌ رهنمون‌ می‌شود که‌ او چنین‌ و چنان‌ نیست‌، هیچ‌ مخلوقی‌ او را دوست‌ نمی‌داشت‌.
تنها هنگامی‌ که‌ خبر الهی‌ به‌ زبان‌ شرایع‌ به‌ ما رسید که‌ خدا که‌ چنین‌ و چنان‌ است‌، یعنی‌ از اموری‌ خبر داد که‌ ظاهرهای‌ آن‌ها با دلیل‌های‌ عقلی‌ تناقض‌ دارد، آن‌گاه‌ ما او را به‌ سبب‌ این‌ صفات‌ ثبوتی‌، دوست‌ داشتیم‌.
خدا شناخته‌ نمی‌شود، مگر به‌ آن‌چه‌ خودش‌ درباره خودش‌ خبر داده‌ است‌ که‌ او ما را دوست‌ می‌دارد و به‌ ما رحمت‌، رأفت‌ و شفقت‌ دارد، برای‌ این‌که‌ ما او را تصور کنیم‌ و او را در برابر دیدگانمان‌، در دل‌هایمان‌ و در قبله‌مان‌ و در خیالمان‌، در آوریم‌، چنان‌که‌ گویی‌ او را می‌بینیم‌، نه‌ بلکه‌ او را در درونمان‌ می‌بینیم‌، زیرا اوست‌ که‌ خود را به‌ ما شناسانده‌ است‌، نه‌ این‌که‌ ما با نظر خودمان‌ او را شناخته‌ باشیم‌.
هستند کسانی‌ که‌ او را می‌بینند و به‌ او نادانند.
از سوی‌ دیگر، همان‌گونه‌ که‌ خدا به‌ غیر خود نیازمند نیست‌، به‌ همین‌سان‌، در موجودات‌، جز خودش‌ را دوست‌ نمی‌دارد.
او در هر معشوقی‌ بر چشم‌ هر عاشقی‌، ظاهر است‌.
هیچ‌ موجودی‌ نیست‌ که‌ عاشق‌ و دوست‌دار نباشد.
جهان‌ همه‌ عاشق‌ و معشوق‌ است‌ و همه‌ به‌ او باز می‌گردد.
هیچ‌کس‌ جز آفریننده خود را دوست‌ نمی‌دارد، اما خدا، در عشق‌ِ معشوقان‌ و نیز در زر و سیم‌ و جاه‌ و مقام‌، پنهان‌ می‌ماند.
بدین‌سان‌ در جهان‌ همه‌ چیز محبوب‌ است‌.
شاعران‌ سخنشان‌ را درباره عشق‌ به‌ موجودات‌ هدر داده‌اند و نمی‌دانند که‌ معشوق‌ واقعی‌ کیست‌، اما عارفان‌ شعری‌، غزلی‌ و مدیحی‌ نمی‌شنوند که‌ خدا را در آن‌، از پس‌ پرده صورت‌ها، نیابند و سبب‌ این‌ هم‌ رشک‌ (غیرت‌) الهی‌ است‌ که‌ نمی‌خواهد کسی‌ جز او دوست‌ داشته‌ شود، زیرا سبب‌ عشق‌، زیبایی‌ است‌ و خدا دارای‌ آن‌ است‌.
زیبایی‌ به‌ سبب‌ خود دوست‌ داشتنی‌ است‌.
خدا هم‌ زیباست‌ و زیبایی‌ را دوست‌ می‌دارد، پس‌ خودش‌ را دوست‌ می‌دارد.

خصلت‌های دیالکتیکی عشق



از سوی‌ دیگر، ابن‌ عربی‌ نظریه بسیار توجه‌انگیزی‌ را مطرح‌ می‌کند که‌ در آن‌ خصلت‌ دیالکتیکی‌ عشق‌ را نشان‌ می‌دهد.

← متعلق
بنابر این‌ نظریه‌، عشق‌ تعلقی‌ ویژه‌ از تعلقات‌ اراده‌ است‌ و نیز عشق‌، جز به‌ «معدوم‌ِ غیر موجود» تعلق‌ نمی‌گیرد.
اما هنگامی‌ که‌ می‌گوییم‌ عاشق‌ «وجود محبوب‌ را می‌خواهد و محبوب‌ در حقیقت‌ معدوم‌ است‌»، مقصود این‌ است‌ که‌ محبوب‌ برای‌ عاشق‌، همانا اراده‌ای‌ است‌ که‌ اتصال‌ به‌ این‌ شخص‌ معین‌ را، موجب‌ می‌شود.
پس‌ عشق‌، در آن‌ لحظه‌، جز به‌ «معدومی‌» از این‌ شخص‌، تعلق‌ نمی‌گیرد و عاشق‌ چنین‌ می‌پندارد که‌ عشق‌ او متعلق‌ به‌ شخص‌ است‌، در حالی‌ که‌ چنین‌ نیست‌ و این‌ است‌ آن‌چه‌ وی‌ را برای‌ دیدار و روبه‌رو شدن‌ با محبوب‌ بر می‌انگیزد.
اما اگر کسی‌ بگوید که‌ من‌ هم‌نشینی‌ یا هم‌دمی‌ یا سخن‌ گفتن‌ با شخصی‌ را دوست‌ می‌داشتم‌ و همه این‌ها روی‌ داد و با وجود این‌، عشق‌ با وصال‌، از میان‌ نرفت‌ و بنابر این‌ نمی‌توان‌ گفت‌ که‌ متعلق‌ عشق‌ «معدوم‌» است‌، در پاسخ‌ او می‌گوییم‌ که‌ تو خطا می‌کنی‌، زیرا هنگام‌ وصال‌ متعلق‌ عشق‌ تو، نه‌ به‌ حال‌ حاصل‌ است‌، بلکه‌ به‌ «دوام‌» حاصل‌ و استمرار آن‌ است‌.
دوام‌ و استمرار هم‌، در آن‌ هنگام‌ «معدوم‌» است‌ و هنوز به‌ هستی‌ درنیامده‌ است‌ و مدت‌ آن‌ نیز پایان‌ ندارد.
پس‌ عشق‌، در حال‌ وصال‌، جز به‌ «معدومی‌» تعلق‌ نمی‌گیرد که‌ همانا «دوام‌» آن‌ است‌.
در قرآن‌ آمده‌ است‌ که‌ «یُحِبُّهُم‌ْ وَ یُحِبّونَه‌ُ: (خدا) ایشان‌ را دوست‌ می‌دارد و ایشان‌ دوستش‌ می‌دارند».
در این‌جا ضمیر غایب‌ و فعل‌ مستقبل‌ آمده‌ و متعلق‌ دوست‌ داشتن‌ به‌ غایب‌ و معدوم‌ افزوده‌ شده‌ است‌، چه‌ هر غایبی‌، معدوم‌ِ اضافی‌ است‌.

← جمع میان دو ضد
ابن‌ عربی‌ سپس‌ به‌ یکی‌ از اوصاف‌ ویژه عشق‌ اشاره‌ می‌کند که‌ بار دیگر خصلت‌ دیالکتیکی‌ آن‌ را نشان‌ می‌دهد.
این‌ ویژگی‌ این‌ است‌ که‌ عاشق‌ در عشق‌ خود، به‌ سبب‌ اختیار، دو ضد را جمع‌ می‌کند تا درست‌ آید که‌ او به‌ صورت‌ خدا آفریده‌ شده‌ است‌ و این‌ فرق‌ میان‌ «عشق‌ طبیعی‌» و «عشق‌ روحانی‌» است‌ و تنها انسان‌ است‌ که‌ این‌ دو را جمع‌ می‌کند.
جانوران‌ دوست‌ می‌دارند، اما دو ضد را جمع‌ نمی‌کنند، بر خلاف‌ انسان‌ که‌ در عشق‌ خود دو ضد را جمع‌ می‌کند، زیرا به‌ صورت‌ خداست‌ و خدا خود را به‌ دو ضد وصف‌ کرده‌ است‌ و می‌گوید که‌ «او اول‌ و آخر و ظاهر و باطن‌ است‌».
اما چگونگی‌ جمع‌ عشق‌ میان‌ دو ضد این‌ است‌ که‌ از صفات‌ لازمه عشق‌، دوست‌ داشتن‌ وصال‌ و اتصال‌ به‌ محبوب‌ است‌ و نیز دوست‌ داشتن‌ آن‌چه‌ محبوب‌ دوست‌ می‌دارد، اما محبوب‌ هجران‌ را دوست‌ می‌دارد.
اگر عاشق‌ هجران‌ را دوست‌ بدارد، کاری‌ می‌کند بر خلاف‌ اقتضای‌ عشق‌، چون‌ عشق‌ خواهان‌ وصال‌ است‌، اما اگر وصال‌ را دوست‌ بدارد، باز هم‌ کاری‌ بر خلاف‌ اقتضای‌ عشق‌ کرده‌ است‌، چون‌ معشوق‌ وصال‌ را نمی‌خواهد.
از سوی‌ دیگر، عاشق‌ آن‌ را دوست‌ می‌دارد که‌ معشوق‌ دوست‌ می‌دارد، اما در این‌جا این‌ کار را نکرده‌ است‌ و عاشق‌ در هر دو حال‌ مغلوب‌ است‌.
پس‌ غایت‌ جمع‌ میان‌ آن‌ دو این‌ است‌ که‌ عاشق‌ هم‌ هجرانی‌ را که‌ محبوب‌ آن‌ را دوست‌ می‌دارد، دوست‌ بدارد، هم‌ وصال‌ را دوست‌ بدارد.

رویارویی مجنون و لیلی



ابن‌ عربی‌، در پیوند با نقش‌ خلاق‌ خیال‌ در عشق‌، به‌ رویارویی‌ مجنون‌ و لیلی‌ می‌پردازد و به‌ این‌ نکته‌ اشاره‌ می‌کند که‌ در عشق‌ طبیعی‌، گاه‌ صورت‌ محبوب‌ در خیال‌ عاشق‌، با صورت‌ بیرونی‌ او در هم‌ می‌آمیزد و چون‌ آن‌ دو صورت‌ در خیال‌ عاشق‌ سخت‌ به‌ هم‌ نزدیک‌ شوند و مانند هوا به‌ بیننده‌، به‌ خیال‌ عاشق‌ بچسبند، عاشق‌ محبوب‌ را در خیالش‌ جست‌و‌جو می‌کند و او را در آن‌ نمی‌یابد و به‌ سبب‌ نزدیکی‌ زیاد، گویی‌ نمی‌تواند او را تصور کند و از این‌ رو، مانند کسی‌ که‌ محبوبش‌ را از دست‌ داده‌ است‌، دچار خستگی‌ و پریشان‌ فکری‌ و سرگشتگی‌ می‌شود.
آن‌گاه‌، ابن‌ عربی‌، می‌گوید: مجنون‌ هنگامی‌ که‌ در همه سخنانش‌ فریاد می‌زد: لیلی‌ لیلی‌، در چنین‌ مقامی‌ بود.
گویی‌ خیال‌ می‌کرد که‌ او را گم‌ کرده‌ و از دست‌ داده‌ است‌، در حالی‌ که‌ چنین‌ نبود، بلکه‌ نزدیکی‌ صورت‌ تخیل‌ شده‌، به‌ افراط رسیده‌ بود، چنان‌که‌ لیلی‌ را مشاهده‌ نمی‌کرد و از این‌ رو در جست‌و‌جوی‌ او بود، مانند کسی‌ که‌ چیزی‌ را گم‌ کرده‌ است‌.
از این‌جاست‌ که‌ هنگامی‌ که‌ لیلی‌، نزد وی‌ آمد و صورت‌ ظاهر او با صورت‌ باطنی‌ تخیل‌ شده‌ای‌ که‌ مجنون‌ در خیال‌ خود از وی‌ داشت‌، مطابق‌ نبود، چون‌ او را دید، گویی‌ او را مزاحم‌ِ آن‌ صورت‌ خیالی‌ یافت‌ که‌ از او داشت‌ و ترسید که‌ آن‌ صورت‌ خیالی‌ را گم‌ کند و از دست‌ بدهد.
از این‌ رو به‌ لیلی‌ گفت‌: از من‌ دور شو، عشق‌ تو مرا از تو منصرف‌ کرده‌ است‌.
مقصودش‌ این‌ بود که‌ آن‌ صورت‌ خیالی‌، همان‌ عین‌ عشق‌ است‌ و از این‌ رو هم‌چنان‌ در جست‌و‌جوی‌ لیلی‌ بود.

وجه سروری معشوق



ابن‌ عربی‌ به‌ یک‌ نکته بسیار توجه‌انگیز دیگری‌ در دیالکتیک‌ عشق‌ اشاره‌ می‌کند و آن‌ این‌که‌ نفوس‌ انسان‌ها، در سرشت‌ خود، دوست‌دار سروری‌ و ریاستند و عاشق‌، با عشق‌ خود، برده‌ و مملوک‌ِ معشوق‌ است‌ و معشوق‌ را سروری‌ نیست‌، جز به‌ وجود این‌ عاشق‌.
معشوق‌ به‌ عاشقش‌ به‌ آن‌ اندازه‌ عشق‌ می‌ورزد که‌ به‌ سروری‌ خود عشق‌ می‌ورزد و از ناشکیبایی‌ عاشقی‌ که‌ در جست‌و‌جوی‌ اوست‌، آرامش‌ خاطر می‌یابد و در ظاهر به‌ عاشق‌ تکبر می‌فروشد، در حالی‌ که‌ باطناً طالب‌ اوست‌ و در هستی‌ کسی‌ را مانند او نمی‌بیند، زیرا عاشق‌، مِلک‌ اوست‌.
در این‌جا گفتنی‌ است‌ که‌ ابن‌ عربی‌، گفته یکی‌ از عارفان‌ را در باره مجنون‌، می‌پذیرد که‌ گفته‌ است‌ مجنون‌ از عاشقان‌ خدا بوده‌ و لیلی‌ را حجاب‌ خویش‌ نهاده‌ بوده‌ است‌... کار عاشق‌ این‌ است‌ که‌ چون‌ معشوق‌ ناگهان‌ درآید، بیهوش‌ و سراسیمه‌ و پریشان‌ شود، در حالی‌ که‌ مجنون‌ نه‌ پریشان‌ می‌شود و نه‌ خود را می‌بازد، بلکه‌ به‌ لیلی‌ می‌گوید: از من‌ دور شو.
پس‌ بعید نیست‌ که‌ مجنون‌ عاشق‌ خدا بوده‌ است‌، زیرا خدا را بندگان‌ و دوستان‌ ویژه‌ای‌ است.

اقسام



ابن‌ عربی‌ عشق‌ را به‌ ۳ گونه‌ تقسیم‌ می‌کند: عشق‌ طبیعی‌، عشق‌ روحانی‌ و عشق‌ الهی‌.

← عشق طبیعی
عشق‌ طبیعی‌، عشق‌ عوام‌ و هدف‌ آن‌ یگانه‌ شدن‌ در روح‌ حیوانی‌ است‌، چنان‌که‌ روح‌ هر یک‌ از عاشق‌ و معشوق‌، روح‌ یار او می‌شود، آن‌ هم‌ از راه‌ لذت‌ بردن‌ و انگیزش‌ شهوت‌ و سرانجام‌ عملی‌ آن‌ نکاح‌ است‌.

← عشق روحانی
عشق‌ روحانی‌ نفسی‌، هدفش‌ همانند شدن‌ به‌ محبوب‌ با قیام‌ به‌ حق‌ محبوب‌ و شناختن‌ ارزش‌ اوست‌.

← عشق الهی
عشق‌ الهی‌ عبارت‌ است‌ از حب‌ّ خدا به‌ بنده‌ و حب‌ّ بنده‌ به‌ پروردگارش‌، چنان‌که‌ خدا می‌گوید: «ایشان‌ را دوست‌ می‌دارد و ایشان‌ او را دوست‌ می‌دارند».

←← نتیجه
سرانجام‌ آن‌، این‌ است‌ که‌ از یک‌سو بنده‌ مظهر بودن‌ خود را برای‌ حق‌ مشاهده‌ کند، در حالی‌ که‌ برای‌ آن‌ حق‌ِ ظاهر، مانند روح‌ برای‌ جسم‌ است‌ که‌ باطنش‌ در او نهفته‌ است‌ و هرگز ادراک نمی‌شود و جز دوست‌دار آن‌ را مشاهده‌ نمی‌کند.
از سوی‌ دیگر، حق‌ نیز مظهری‌ برای‌ بنده‌ می‌شود و به‌ آن‌چه‌ بنده‌ به‌ آن‌ متصف‌ است‌ - از حدود و مقادیر و اعراض‌ - متصف‌ می‌گردد و بنده‌ را مشاهده‌ می‌کند و در آن‌ هنگام‌، بنده‌ محبوب‌ حق‌ می‌شود.

←← انگیزه
انگیزه عشق‌ الهی‌ از نام‌ الهی‌ِ «جمیل‌» (زیبا) و «نور» است‌.
نور خدا به‌ سوی‌ اعیان‌ِ ممکنات‌ پیش‌ می‌رود و تاریکی‌ِ نظر آن‌ها را به‌ خودشان‌ و امکانشان‌، از آن‌ها دور می‌سازد و برای‌ آن‌ها دیده‌ای‌ پدید می‌آورد که‌ همان‌ دیده خود اوست‌، زیرا جز با آن‌ دیده‌، نمی‌بیند.
آن‌گاه‌ با نام‌ جمیل‌ بر آن‌ عین‌ تجلی‌ می‌کند و آن‌ عین‌ به‌ او عشق‌ می‌ورزد و مظهری‌ برای‌ او می‌گردد و در حق‌ پنهان‌ و از خود فنا می‌شود و نمی‌داند که‌ دوست‌دار خداست‌ یا از خدا به‌ خود پرداخته‌ است‌.
او در این‌ حالت‌ نمی‌داند که‌ مظهر حق‌ است‌ و در خودش‌ چنین‌ می‌یابد که‌ دوست‌دار خویش‌ است‌، زیرا در سرشت‌ هر چیزی‌ است‌ که‌ خودش‌ را دوست‌ بدارد.
هیچ‌ ظاهری‌ یافت‌ نمی‌شود، مگر که‌ در عین‌ ممکنی‌ باشد.
خدا را جز خدا دوست‌ نمی‌دارد و بنده‌ متصف‌ به‌ دوست‌ داشتن‌ نیست‌.
هر دوست‌داری‌ جز خودش‌ را دوست‌ نمی‌دارد و از این‌ روست‌ که‌ حق‌ خود را دوست‌دار مظاهر وصف‌ کرده‌ است‌.
مظاهر هم‌ در عین‌ خود، عدمند و محبت‌ به‌ آن‌چه‌ ظاهر شده‌ و خود حق‌ ظاهر در آن‌ است‌، تعلق‌ می‌گیرد و این‌ نسبت‌ میان‌ ظاهر و مظاهر، همان‌ دوست‌ داشتن‌ است‌.
اما چنان‌که‌ دیدیم‌، متعلق‌ عشق‌، عدم‌ است‌ و در این‌جا متعلق‌ آن‌ نسبت‌ و پیوند، دوام‌ است‌، دوام‌ هم‌ واقع‌ نیست‌، زیرا پایان‌ ندارد و آن‌چه‌ پایان‌ ندارد، متصف‌ به‌ وقوع‌ نمی‌شود. [۲۶]

← امکان و وقوع
ابن‌ عربی‌ در این‌جا به‌ نکته ظریفی‌ اشاره‌ می‌کند و می‌نویسد: گفته‌ می‌شود که‌ ممکن‌ نیست‌ کسی‌ خدا را دوست‌ بدارد، زیرا ممکن‌ نیست‌ که‌ اصلاً نسبتی‌ میان‌ حق‌ با وی‌ یا با آن‌چه‌ در آن‌ نسبتی‌ از عدم‌ است‌، موجود باشد، در حالی‌ که‌ می‌دانیم‌ که‌ متعلق‌ عشق‌، عدم‌ است‌.
پس‌ هیچ‌ عشقی‌ از سوی‌ مخلوق‌ به‌ خدا تعلق‌ نمی‌گیرد، ولی‌ عشق‌ خدا به‌ مخلوق‌ تعلق‌ می‌گیرد، زیرا مخلوق‌، معدوم‌ است‌، پس‌ مخلوق‌ همیشه‌ و همواره‌، محبوب‌ خداست‌ و چون‌ وجود مخلوق‌ با این‌که‌ خدا او را دوست‌ بدارد، تصورپذیر نیست‌، این‌ حقیقت‌ به‌ دست‌ می‌آید که‌ مخلوق‌ مظهری‌ برای‌ حق‌ باشد، نه‌ ظاهری‌. [۲۷]

تحلیل اقسام سه‌گانه



ابن‌ عربی‌ به‌ تحلیل‌ تفصیلی‌ هر یک‌ از عشق‌های‌ سه‌گانه‌ می‌پردازد که‌ فشرده آن‌ چنین‌ است‌:

← عشق الهی
عشق‌ الهی‌ آن‌ است‌ که‌ خدا ما را برای‌ ما و برای‌ خودش‌، دوست‌ دارد.

←← نشانه حب خدا
نشانه حب‌ او به‌ ما گفته اوست‌ که‌: «دوست‌ داشتم‌ که‌ شناخته‌ شوم‌ و آفریدگان‌ را آفریدم‌ و به‌ ایشان‌ شناسانده‌ شدم‌ و ایشان‌ مرا شناختند».
بدین‌سان‌ او ما را جز برای‌ خودش‌ و جز برای‌ این‌که‌ ما او را بشناسیم‌، نیافرید.
مهر خدا به‌ ما این‌ است‌ که‌ ما را به‌ مصالح‌ این‌ جهانی‌ و آن‌ جهانی‌ ما آشنا کرده‌ است‌ و دلیل‌هایی‌ برای‌ شناخت‌ خود بر ما آشکار کرده‌ است‌ تا او را بشناسیم‌ و به‌ او نادان‌ نمانیم‌، سپس‌ به‌ ما رزق‌ و نعمت‌ ارزانی‌ داشته‌ است.

←← عشق ما به خدا
از سوی‌ دیگر، عشق‌ الهی‌ این‌ است‌ که‌ ما خدا را دوست‌ بداریم‌، زیرا او می‌گوید «ایشان‌ را دوست‌ می‌دارد و ایشان‌ هم‌ او را دوست‌ می‌دارند».
مهر او به‌ ما غیر از عشق‌ ما به‌ اوست‌.
عشق‌ ما انسان‌ها، بر حسب‌ حقیقت‌ ما، بر دو گونه‌ است‌ که‌ یکی‌ عشق‌ روحانی‌ و دیگری‌ عشق‌ طبیعی‌ نامیده‌ می‌شود.
عشق‌ ما به‌ خدا از هر دو گونه‌ با هم‌ است‌.
عشق‌ ما به‌ خدا را می‌توان‌ چهار گونه‌ دانست‌: یا ما او را برای‌ او دوست‌ می‌داریم‌ یا برای‌ خودمان‌ یا برای‌ هر دو یا برای‌ هیچ‌ یک‌ از آن‌ها.

← عشق روحانی
ابن‌ عربی‌ می‌گوید: عشق‌ صفتی‌ نفسی‌ برای‌ عاشق‌ است‌.
اگر بگویند ما می‌بینیم‌ که‌ عشق‌ زوال‌ می‌پذیرد، می‌گوییم‌ نه‌، زیرا زوال‌ آن‌ جز به‌ زوال‌ عاشق‌ از هستی‌، محال‌ است‌ و چون‌ «عاشق‌» هم‌ از هستی‌ زایل‌ نمی‌شود، پس‌ عشق‌ هم‌ زایل‌ نمی‌گردد آن‌چه‌ زوال‌ عشق‌ پنداشته‌ می‌شود، تعلق‌ عاشق‌ به‌ محبوبی‌ ویژه‌ است‌ که‌ ممکن‌ است‌ آن‌ تعلق‌ ویژه‌، یعنی‌ آن‌ علاقه‌ به‌ محبوب‌ معین‌، زایل‌ گردد و به‌ محبوبی‌ دیگر یا به‌ محبوب‌های‌ بسیار، تعلق‌ گیرد و پیوند میان‌ عاشق‌ و محبوب‌ِ ویژه‌، گسسته‌ شود، اما عشق‌، در خودش‌ موجود است‌، زیرا عشق‌، عین‌ِ عاشق‌ است‌ و زوال‌ آن‌ محال‌ است‌.
عشق‌، خودِ عاشق‌ است‌ و عین‌ او، نه‌ صفت‌ معنایی‌ در او که‌ ممکن‌ باشد از میان‌ برداشته‌ شود و حکم‌ آن‌ نیز در پی‌ آن‌ از میان‌ برود.
علاقه‌، نسبتی‌ میان‌ عاشق‌ و معشوق‌ است‌ و عشق‌ عین‌ِ عاشق‌ است‌ نه‌ غیر او.
در جهان‌ هستی‌، جز عاشق‌ و معشوق‌ نیست‌، اما از شأن‌ محبوب‌ این‌ است‌ که‌ «معدوم‌» باشد و ناگزیر باید یا آن‌ معدوم‌ یا «وقوع‌» آن‌ را در موجودی‌ ایجاد کرد، زیرا محبوب‌، متصف‌ به‌ وجود نیست‌، بلکه‌ متصف‌ به‌ وقوع‌ است‌.
ابن‌ عربی‌ هدف‌ از عشق‌ روحانی‌ را اتحاد (یگانگی‌) می‌داند، چنان‌که‌ ذات‌ محبوب‌، عین‌ ذات‌ محب‌، و ذات‌ محب‌، عین‌ ذات‌ محبوب‌ گردد و در این‌ حالت‌ درست‌ است‌ که‌ هر یک‌ از آن‌ دو بگوید که‌ من‌ آن‌ کسم‌ که‌ دوستش‌ می‌دارم‌ و آن‌ کس‌ که‌ دوستش‌ می‌دارم‌، من‌ است‌. (اَنَا مَن‌ْ اَهوی وَ مَن‌ْ اَهوی اَنَا - شعر منسوب‌ به‌ حلاج‌) این‌ هدف‌ عشق‌ روحانی‌ در صورت‌های‌ طبیعی‌ است.

← عشق طبیعی
چنان‌که‌ دیدیم‌، ابن‌ عربی‌ گونه سوم‌ عشق‌ را «عشق‌ طبیعی‌» می‌نامد.

←← عشقی همگانی
عشق‌ طبیعی‌ نیز، عشقی‌ همگانی‌ است‌.
زیرا آن‌چه‌ تاکنون‌ در باره عشق‌ و موصوفان‌ به‌ آن‌ گفته‌ شد، بر این‌ پایه‌ است‌ که‌ ایشان‌ صورت‌های‌ طبیعی‌ را، بنابر آن‌چه‌ حقایقشان‌ می‌دهد، پذیرا می‌شوند و در عشقشان‌ متصف‌ به‌ اموری‌ می‌شوند که‌ صورت‌های‌ طبیعی‌ بدان‌ها متصف‌ می‌گردند، مانند وجد، شوق‌، اشتیاق‌، عشق‌ به‌ دیدار محبوب‌، دیدن‌ او و پیوستن‌ به‌ او.
اخبار صحیح‌ِ بسیاری‌ هم‌ در این‌ باره‌ آمده‌ است‌ که‌ باید به‌ آن‌ها ایمان‌ داشت‌، مانند این‌ گفته پیامبر (ص‌) : «مَن‌ْ اَحَب‌َّ لْقاءَ اللّه‌ِ، اَحَب‌َّ اللّه‌ُ لِقائَه‌ُ: هر که‌ دیدار خدا را دوست‌ بدارد، خدا دیدار او را دوست‌ می‌دارد»
با این‌که‌ همواره‌ خدا او را می‌بیند و نظرش‌ از وی‌ منقطع‌ نمی‌شود - چه‌ خدا گواه‌ بر همه‌ چیز و مراقب‌ است‌ - باز در حق‌ او و بندگانش‌، سخن‌ از دیدار می‌رود.

←← هدف و غایت
از سوی‌ دیگر در ذات‌ عشق‌ طبیعی‌ نهفته‌ است‌ که‌ در آن‌، عاشق‌ محبوبش‌ را تنها برای‌ آن‌چه‌ در او از خوشی‌ و لذت‌ یافت‌ می‌شود، دوست‌ می‌دارد، یعنی‌ او را برای‌ خودش‌، نه‌ برای‌ خودِ محبوب‌، دوست‌ می‌دارد و دیدیم‌ که‌ این‌ حقیقت‌، در عشق‌ الهی‌ و روحانی‌ هم‌ ساری‌ است‌.
اما آغاز عشق‌ طبیعی‌ برای‌ اِنعام‌ و نیکی‌ کردن‌ نیست‌، زیرا طبع‌ به‌ طور کلی‌، چنین‌ چیزی‌ را نمی‌شناسد، بلکه‌ چیزها را به‌ ویژه‌ برای‌ خودش‌ دوست‌ می‌دارد و خواهان‌ نزدیک‌ شدن‌ و پیوستن‌ به‌ آن‌هاست‌.
این‌ امر در هر حیوانی‌، و در انسان‌ چونان‌ حیوان‌ نیز ساری‌ است‌.
حیوان‌ آن‌ را در واقع‌ برای‌ قوام‌ وجود خودش‌ به‌ آن‌، دوست‌ می‌دارد، نه‌ برای‌ امر دیگری‌، اما حیوان‌ از معنای‌ قوام‌ وجود خود آگاه‌ نیست‌، بلکه‌ برای‌ پیوستن‌ به‌ موجودی‌ معین‌، انگیزه‌ای‌ در خود می‌یابد، این‌ پیوستن‌ است‌ که‌ در اصل‌ محبوب‌ اوست‌ و آن‌ موجود معین‌ را به‌ تبع‌ دوست‌ می‌دارد، یعنی‌ این‌ یک‌ اتصال‌ و نزدیکی‌ محسوس‌ است‌.
این‌ غایت‌ و هدف‌ عشق‌ طبیعی‌ است‌.
اگر هدف‌ نکاح‌ باشد، محبوب‌ِ خود را در یک‌ موجود، معین‌ می‌سازد و هدفش‌ دست‌ یافتن‌ به‌ آن‌ محبوب‌ در وجود است‌ و خواهان‌ و مشتاق‌ محلی‌ است‌ که‌ عین‌ِ محبوبش‌ در آن‌ آشکار می‌شود، این‌ امر در میان‌ هر دو آن‌هاست‌، نه‌ در یکی‌ از آن‌ دو، زیرا پیوندی‌ است‌ میان‌ دو تن‌.
این‌ امر در انسان‌ بیشتر از دیگر جانوران‌ است‌، چون‌ او جامع‌ حقایق‌ جهان‌ و صورت‌ الهی‌ است‌ و پیوندی‌ با جناب‌ اقدس‌ دارد و از آن‌ پدیدار شده‌ است‌ و با روح‌ خود با جهان‌ ارواح‌ و با جسم‌ خود، از لحاظ پیدایشش‌، با جهان‌ طبیعت‌ و عناصر، پیوند دارد.
انسان‌ بذاته‌، هر چه‌ را عناصر و طبیعت‌ که‌ همان‌ جهان‌ اجسام‌ و اجساد و ارواح‌ است‌، طلب‌ می‌کنند، دوست‌ می‌دارد.
برخی‌ از این‌ها اجسام‌ عنصریند - و هر جسم‌ عنصری‌، طبیعی‌ است‌ - و برخی‌ از این‌ها اجسام‌ طبیعیند، نه‌ عنصری‌، زیرا هر جسم‌ طبیعی‌، عنصری‌ نیست‌.
عناصر از اجسام‌ طبیعیند، ولی‌ عنصری‌ نامیده‌ نمی‌شوند، هم‌چنینند سپهرها و فرشتگان‌.

زن



در این‌جا شایسته‌ است‌ که‌ به‌ نظریات‌ ابن‌ عربی‌ در باره زن‌ نیز اشاره‌ کنیم‌. وی‌ در این‌ باره‌ نیز نظریات‌ توجه‌انگیزی‌ دارد.

← کمال‌یابی
چنان‌که‌ دیدیم‌، وی‌ در راه‌ استکمال‌ و کمال‌یابی‌ انسان‌، میان‌ مردان‌ و زنان‌ فرق‌ نمی‌نهد و از این‌ لحاظ به‌ اختلاف‌ میان‌ ایشان‌ باور ندارد.

← آفرینش
او با اشاره‌ به‌ آفرینش‌ زن‌ می‌گوید: خدا چون‌ جسم‌ آدم‌ را آفرید، هنوز در وی‌ شهوت‌ نکاح‌ نبود.
از سوی‌ دیگر در علم‌ خدا ایجاد زه‌ و زاد و نکاح‌، برای‌ بقاع‌ نوع‌ بشر، گذشته‌ بود. بدین‌سان‌، خدا از دنده کوچک‌ِ آدم‌، حوّا را پدید آورد.
از این‌ روست‌ که‌ زن‌ به‌ درجه مرد نمی‌رسد، چنان‌که‌ خدا می‌گوید: «مردان‌ بر زنان‌ برتری‌ دارند»

← عشق زن و مرد
حوّا از این‌ رو از دنده آدم‌ برآمده‌ بود تا به‌ سبب‌ انحنایی‌ که‌ در دنده‌ است‌، به‌ مهربانی‌ با کودک‌ و همسرش‌ بگراید.
گرایش‌ و شفقت‌ و مِهر زن‌ نیز به‌ مرد از آن‌ روست‌ که‌ از دنده او برآمده‌ و دنده‌ هم‌ دارای‌ انحنا و انعطاف‌ است‌.
سپس‌ خدا در آن‌ جایی‌ از تن‌ آدم‌ که‌ حوا از آن‌ بیرون‌ آمده‌ بود، شهوت‌ به‌ او را نهاد و آدم‌ مشتاق‌ حوا شد، چون‌ به‌ خودش‌ شوق‌ داشت‌، زیرا حوا جزئی‌ از وی‌ بود. حوا نیز مشتاق‌ به‌ او شد، چون‌ آدم‌ «موطن‌» و خاست‌گاه‌ او بود.
عشق‌ حوا به‌ آدم‌، عشق‌ به‌ موطن‌ و عشق‌ آدم‌ به‌ حوا، عشق‌ به‌ خودش‌ بوده‌ است.
ابن‌ عربی‌ در جای‌ دیگری‌ می‌گوید: چون‌ زن‌، در اصل‌، از دنده‌ کوچک‌ آدم‌، آفریده‌ شده‌ است‌، نزد مرد همان‌ مرتبه صورتی‌ را دارد که‌ خدا انسان‌ کامل‌ را به‌ آن‌ آفریده‌ است‌ که‌ همان‌ صورت‌ِ حق‌ است‌.

← جلوه‌گاه مرد
هم‌چنین‌ خدا زن‌ را جلوه‌گاهی‌ برای‌ مرد قرار داده‌ است‌، چون‌ اگر چیزی‌ جلوه‌گاهی‌ برای‌ بیننده‌ باشد، بیننده‌ در آن‌ «صورت‌»، جز خودش‌ را نمی‌بیند.
از این‌ رو، چون‌ مرد در این‌ زن‌، خویشتن‌ را ببیند، عشق‌ و گرایشش‌ به‌ او فزونی‌ می‌گیرد، زیرا آن‌ زن‌، صورت‌ اوست‌.
از سوی‌ دیگر، دیدیم‌ که‌ صورت‌ مرد، همان‌ صورت‌ خداست‌ که‌ مرد بر طبق‌ آن‌ آفریده‌ شده‌ است‌. پس‌ مرد، جز خدا را در زن‌ نمی‌بیند، اما همراه‌ با شهوت‌ عشق‌ و لذت‌ بردن‌ از وصال‌.
مرد به‌ درستی‌ و با عشقی‌ راستین‌، در او فنا می‌شود و جزئی‌ در وی‌ نیست‌، مگر این‌که‌ آن‌ جزء در زن‌ است‌ و عشق‌ در همه اجزائش‌ راه‌ می‌یابد و همه وجود او به‌ زن‌ تعلق‌ می‌گیرد و از این‌ رو در همانند خویش‌، کاملاً فنا می‌شود.

← شهود حق
وی‌ در جای‌ دیگری‌ تصریح‌ می‌کند که‌ شهود حق‌ در زنان‌ بزرگ‌ترین‌ و کامل‌ترین‌ شهود است‌.

← حدیث نبوی
در این‌جا یادآوری‌ این‌ نکته‌ لازم‌ است‌ که‌ ابن‌ عربی‌ می‌گوید: در حدیث‌ نبوی‌ آمده‌ است‌: «حُبّب‌َ اِلَی‌َّ مِن‌ْ دُنْیاکُم‌ْ ثَلاث‌: اَلنّساءُ وَ الطّیب‌ُ وَ جُعِلَت‌ْ قُرَّةُ عَیْنی‌ فِی‌ الصَّلاة: ۳ چیز از دنیای‌ شما برای‌ من‌ دوست‌ داشتنی‌ شده‌ است‌: زنان‌ و عطر، روشنی‌ دیده‌ام‌ در نماز قرار داده‌ شده‌ است‌»  و بارها به‌ آن‌ استناد می‌کند و آن‌ را محور اصلی‌ بحث‌ و تحلیل‌ عرفانی‌ قرار می‌دهد.
وی‌ در جایی‌ می‌کوشد که‌ مضمون‌ آن‌ را، با تفسیر عرفانی‌ ویژه خود، بیشتر بشکافد و روشن‌تر سازد و می‌گوید: درباره هیچ‌ پیامبری‌ وارد نشده‌ است‌ که‌ زنان‌ برای‌ او دوست‌ داشتنی‌ شده‌اند، مگر درباره محمد (ص‌)، اما سخن‌ این‌ است‌ که‌ «برای‌ من‌ دوست‌ داشتنی‌ شد»، زیرا از سوی‌ دیگر پیامبر (ص‌) گفته‌ است‌: «کُنْت‌ُ نَبیّاً وَ آدَم‌ُ بَیْن‌َ الماءِ وَ الطّین‌ِ: من‌ پیامبر بودم‌ و آدم‌ میان‌ آب‌ و گل‌ بود».
بدین‌سان‌ پیامبر وابسته‌ و موقوف‌ به‌ پروردگارش‌ بود و با وجودِ حق‌ به‌ هیچ‌ یک‌ از هست‌ها نمی‌نگریست‌، چون‌ با خدای‌ خود، از آن‌ها منصرف‌ و روی‌گردان‌ بود.
آن‌گاه‌ خدا زنان‌ را برای‌ او دوست‌ داشتنی‌ کرد و او نیز ایشان‌ را به‌ سبب‌ِ عنایت‌ِ الهی‌ به‌ آنان‌، دوست‌ می‌داشت‌.
وی‌ زنان‌ را بدان‌ سبب‌ دوست‌ می‌داشت‌ که‌ خدا ایشان‌ را برای‌ او دوست‌ داشتنی‌ کرده‌ بود.
ابن‌ عربی‌ سپس‌ به‌ حدیث‌ پیامبر اشاره‌ می‌کند که‌ «خدا زیباست‌ و زیبایی‌ را دوست‌ می‌دارد» و می‌افزاید نکاح‌ سنت‌ پیامبر بود و به‌ سبب‌ «سر الهی‌» که‌ در آن‌ بود، عبادت‌ قرار داده‌ شد.

← آشکار شده‌ها
ابن‌ عربی‌، هم‌چنین‌ با تکیه‌ بر این‌ نظریه‌، در جای‌ دیگری‌ می‌گوید: ۳ چیز آشکار شد: حق‌، مرد و زن‌.
مرد مشتاق‌ پروردگارش‌ بود که‌ اصل‌ِ اوست‌، همان‌گونه‌ که‌ زن‌ مشتاق‌ مرد است‌.
از این‌ رو پروردگارش‌ زنان‌ را برای‌ وی‌ دوست‌ داشتنی‌ کرد، همان‌سان‌ که‌ خدا کسی‌ را که‌ به‌ صورت‌ اوست‌، دوست‌ می‌دارد.
دوست‌ داشتن‌ جز به‌ کسی‌ که‌ تکوّن‌ از اوست‌، تعلق‌ نمی‌گیرد، پس‌ عشق‌ مرد به‌ کسی‌ است‌ که‌ از او پدید آمده‌ است‌ و او همان‌ خداست‌.
از این‌ روست‌ که‌ پیامبر گفته‌ است‌: «دوست‌ داشتنی‌ شد» و نگفت‌: «دوست‌ داشتم‌» و این‌ به‌ سبب‌ آن‌ بود که‌ حتی‌ عشق‌ او به‌ زنش‌، به‌ سبب‌ تعلق‌ عشقش‌ به‌پروردگارش‌ بود که‌ وی‌ به‌ صورت‌ او آفریده‌ شده‌ است‌ و او زنش‌ را، بنابر یک‌ تخلّق‌ الهی‌ دوست‌ می‌داشت‌، از آن‌ رو که‌ خدا خود او را دوست‌ می‌دارد.
اگر مرد، حق‌ را در زن‌ مشاهده‌ کند، این‌ شهودی‌ است‌ در یک‌ منفعل‌ و اگر مرد حق‌ را، در خویشتن‌ِ خویش‌ مشاهده‌ کند - از حیث‌ پیدایش‌ زن‌ از او، یعنی‌ از مرد - آن‌گاه‌ او را در یک‌ فاعل‌ مشاهده‌ کرده‌ است‌ و نیز اگر مرد حق‌ را، در خویشتن‌ِ خویش‌ مشاهده‌ کند، بدون‌ به‌ یاد آوردن‌ِ صورت‌ِ آن‌چه‌ از آن‌ پیدایش‌ یافته‌ است‌، آن‌گاه‌ شهود او در یک‌ منفعل‌ از حق‌، بدون‌ واسطه‌ است‌.
پس‌ شهود حق‌ برای‌ مرد در زن‌، تمام‌تر و کامل‌تر است‌، زیرا در زن‌ وی‌ حق‌ را از این‌ حیث‌ که‌ فاعل‌ِ منفعل‌ است‌، مشاهده‌ می‌کند و در خودش‌، از این‌ حیث‌ که‌ تنها منفعل‌ است‌.
از این‌ روست‌ که‌ پیامبر (ص‌) زنان‌ را، به‌ سبب‌ کمال‌ شهود حق‌ در ایشان‌، دوست‌ می‌داشت‌، چون‌ حق‌، هرگز مجرد از مواد، مشاهده‌ نمی‌شود وگرنه‌ خدا بالذات‌ از جهانیان‌ بی‌نیاز است‌.
اکنون‌ چون‌ مشاهده‌ جز در ماده‌ای‌ ممکن‌ نیست‌، پس‌ شهودِ حق‌ در زنان‌، بزرگ‌ترین‌ و کامل‌ترین‌ شهود است‌ و بزرگ‌ترین‌ شکل‌ پیوستن‌ و وصلت‌، نکاح‌ است‌ و این‌ همانند توجه‌ الهی‌ به‌ انسانی‌ است‌ که‌ او را به‌ صورت‌ خویش‌ آفریده‌ است‌، برای‌ این‌که‌ جانشین‌ او (در جهان‌) شود و خود را در او ببیند.

← تساوی مقامات زن و مرد
ابن‌ عربی‌ همه مقامات‌ سلوک‌ عرفانی‌ را برای‌ زنان‌ و مردان‌، مشترک‌ می‌شمارد، حتی‌ مقام‌ «قطبیت‌» را و معتقد است‌ که‌ هر چه‌ برای‌ مرد، از مقامات‌ و مراتب‌ و صفات‌، دست‌ یافتنی‌ است‌، اگر خدا بخواهد، برای‌ زنان‌ نیز چنین‌ است‌.
ابن‌ عربی‌ به‌ تحلیل‌ ژرفی‌ از این‌ نظریه‌ می‌پردازد و می‌گوید: تنها کسی‌ حقیقت‌ این‌ مسأله‌ را در می‌یابد که‌ «مرتبه طبیعت‌» را در برابر «امرِ الهی‌» بشناسد، زیرا زن‌ در برابر مرد، به‌ منزله «طبیعت‌» در برابر امر الهی‌ است‌، چون‌ زن‌ محل‌ هستی‌ اعیان‌ِ فرزندان‌ است‌، همان‌گونه‌ که‌ امر الهی‌، محل‌ پدیداری‌ اعیان‌ِ اجسام‌ است‌، چه‌ این‌ها از آن‌ طبیعت‌ پدید آمده‌ و آشکار شده‌اند.
پس‌ امر، بی‌طبیعت‌ و طبیعت‌، بی‌امر یافت‌ نمی‌شود و همه هستی‌ وابسته‌ به‌ دو امر است‌.
هر کس‌ مرتبه طبیعت‌ را بشناسد، مرتبه زن‌ را شناخته‌ است‌ و هر کس‌ مرتبه امر الهی‌ را بشناسد، مرتبه مرد را شناخته‌ است‌.
هستی‌ِ همه موجودات‌ غیر از خدا، متوقف‌ بر این‌ دو حقیقت‌ است‌.

منبع: http://wikifeqh.ir

[ ۱۳٩٥/٦/٤ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

آثار عشق مجازی:
چنان‌که گفتیم، عشق در غیر معشوق حقیقی عشق مجازی است. و عشقهای مجازی، که نمونه عمده آن عشق به زیباییها و زیبارویان است، در نظام هستی یک امر ضروری و ذاتی است. اما ببینیم این موضوع، یعنی عشق مجازی، چه نقش و اثری می‌تواند داشته باشد. عرفا برای عشق مجازی آثار زیر را مطرح می‌کنند:
1- عشق یک بشارت است: از آنجا که انسان موجودی است با ترکیب مادی و معنوی، با نیمی از فرشته و نیمی از حیوان، طبعاً وجودش تحت تأثیر گرایشهای متضاد و مختلفی خواهد بود:
جان گشاید سوی بالا بالها/ در زده تن در زمین چنگالها
در اینجاست که اگر نشانه‌هایی از عشق به کمال و جمال در او مشاهده شود، بشارتی است از حرکت او به سوی کمال و بریدنش از جهان ماده. از اینجاست که عرفا در عشق به زیبارویان، عفت را مطرح می‌کنند. یعنی عشقی که در آن به تعبیر ابن‌سینا شمایل معشوق حاکم باشد نه سلطه شهوت.(24)
و لذا عرفا توجه به زیباییها را می‌ستایند و بی‌توجهی نسبت به آنها را نکوهش می‌کنند. چنان‌که شیخ بهایی می‌گوید:
کل من لم یعشق الوجه الحسن/ قرّب الجلّ الیه و الرّسن!
یعنی هر کس را نباشد عشق یار/ بهر او پالان و افساری بیار!(25)

2- عشق به عنوان یک رهبر و راهنما:
از آنجا که ادراکها، لذتها و عشقها نسبت به مراتب وجود از لحاظ کمال و نقص متفاوتند لذا هر مرتبه‌ای از وجود، به نخستین مرتبه بالاتر از خویش بهتر و بیشتر متوجه شده و طالب آن مرتبه می‌شود و پس از وصول به آن مرتبه طالب و عاشق مرتبه بعدی می‌گردد. و همین‌طور در مدارج و مراتب کمال به سوی معشوق حقیقی پیش رفته، به آن مقصد اعلی و کمال مطلق نزدیکتر می‌شود و از این لحاظ است که گفته‌اند: «المجاز قنطرة الحقیقة.»(26)

3- عشق مجازی عامل تمرین برای تحمل زحمات عشق:
به اقرار همه عرفا، عشق با مشکلات و رنج و درد طاقت‌فرسایی همراه است که سراپا آتش است و آتش‌افروز. بسا مردان که در نیمه راه سلوک، به خاطر همین مشقات و دشواریها، از راه وامانده و به مقصد نرسیده‌اند. تصویری از این مشکلات را در سفر مرغان در «منطق‌الطیر» عطار می‌توان مشاهده کرد. از این روی، عرفا عشق مجازی را یک تمرین برای تحمل عشق حقیقی می‌دانند. چنان‌که اشتغال انبیا به شغل شبانی تمرینی بود برای تحمل مسئولیتهای بزرگتر. عین‌القضات می‌گوید:
«عشق لیلی را یک چندی از نهاد مجنون مرکبی ساختند تا پخته عشق لیلی شود، آنگاه بار کشیدن عشق الله را قبول توان کردن.»(27)
غازیان طفل خویش را پیوست/ تیغ چوبین از آن دهند به دست
تا چو آن طفل مرد کار شود/ تیغ چوبینش ذوالفقار شود(28)

4- عشق مجازی عامل فهم زبان عرفا:
بی‌تردید، عرفای اسلام برای طرح مسائل عشق حقیقی از عشق مجازی و مسائل آن بهره گرفته‌اند. به تعبیر مولوی «سرّ دلبران» را در «حدیث دیگران» گفته‌اند. بنابراین، عشق مجازی در فهم مسائل عشق حقیقی می‌تواند عامل مؤثری بوده باشد.

منبع : www.paarsi.com

 

[ ۱۳٩٥/٦/٤ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

زیبایی حقیقت است

و حقیقت زیبایی است

و هر دو عین وجودند

و هر سه عین عشقند

و هر چهار همان شادی مطلقند

و هر پنج همان دل آدمیست

که چون پنجه ی آفتاب جامی از شراب ِ نور بدست جهانیان می دهد

دل آدمی

اگر چه دهکده ی عالم جایگاه ِ آب و ملک و دام و دد نباشد

خانه ی عشق است
منبع:http://majnoneeshgh.blogfa.com/8902.aspx

 

[ ۱۳٩٥/٦/٤ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

زنده آنانند که پیکار می کنند آنان که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است آنان که از نشیب تند سرنوشتی بلند بالا می روند آنان که با اندیشمندان بسوی هدفی عالی ره می پویند و روز و شب پیوسته در خیال خویش وظیفه ای مقدس دارند یا عشقی بزرگ

ویکتور هوگو: یادم باشد سنجاقک های سبز قهر کرده و از اینجا رفته اند ... باید سنجاقک ها را پیدا کنم

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم ...

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود ...

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم ...

یادم باشد زنده ام ...

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم، مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان

خودت را دوست داشته باش تا به دیگران فرصت دوست داشتن بدهی.

برای عشق هیچ گاه دیر نیست. پس نگران گذران عمر نباش. عشق در بستر زمان شکل می گیرد. پس باید صبور باشی٬

تا نگردی گمشده خود را نمی یابی و اگر هم بیابی قدر آن را نمی دانی. پس هیچگاه از جستجو باز نایست. سعی کن خودت باشی. گمشده واقعی تو٬ تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندد.

عشق در بستر ارتباط شکل می گیرد. پس سعی کن به آنکه دوستش داری نزدیکتر شوی. گمشده واقعی تو ابتدا عاشق صورت توست بعد عاشق سیرت تو بنابراین خیلی دربند ظاهر خود نباش.

 بیشترین لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعی کن عاشقتر باشی

الهام
منبع:http://majnoneeshgh.blogfa.com/post-12.aspx

 

[ ۱۳٩٥/٦/٤ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed