اولین مجموعه داستان های کوتاه وب لاگ من
با عنوان: چشمانت را بگشای
توسط انتشارات ضریح آفتاب مشهد منتشر شد
به مامانم میگم من میرم کارواش،
میگه ماشینم میبری؟
میگم پــــ نه پــــ دارم میرم اونجا دوش بگیرم ...
به دوستم میگم گرفتنم بردن پاسگاه ، میگه بازداشتگاه؟؟؟؟
پــــ نه پــــ اونجا نشسته بودیم با رئیس پاسگاه از خاطرات رزمندگان در 8 سال دفاع مقدس و قمقمه حسین فهمیده صحبت میکردیم!
تو خیابون از یه دختره خوشم اومد بعد از کلی دردسر تونستم راضیش کنم بهم گفت حالا واقعا از من خوشت اومده ؟؟؟ پــــ نه پــــ شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارید !!!!!
رفتم تو کوچه دارم ماشین می شورم همسایه مون اومده میگه ااا ماشین می شوری
پــــ نه پــــ حوصله ام سر رفته دارم با ماشینم آب بازی می کنم!!
رفتیم رستوران گارسون اومده میگه چیزی میل دارین؟؟؟
گفتم پــــ نه پــــ غذامونو همین الان خوردیم گفتیم بیایم اینجا آروقشو بزنیم دور هم بخندیم!!
رفتم واسه ثبت نام رانندگی زنه میگه واسه آموزش اومدین !؟؟!! گفتم پــــ نه پــــ پول میدم که منو سوار ماشینتون کنین بشینم رو پای راننده قان قان کنم !!!!
با گل رفتم بیمارستان
نگهبان میگه گل برای مریضتون آوردین
گفتم پــــ نه پــــ اومدم خواستگاری تو با این سیبیلات... ...
داشتم تلویزیون میدیدم
بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بعدش به من میگه داشتی میدیدی؟؟؟!!!
پــــ نه پــــ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی!!!!! ...
به راننده تاکسیه میگم مرسی نگه دارید می گه پیاده میشی؟؟پــــ نه پــــ می خوام ببینم لنت و ترمزت سالمه؟
رفتم مرکز اهدای خون دختره بهم میگه اومدین خون بدین؟ گفتم پــــ نه پــــ خوناشامم اومدم یه 4لیتری خون بگیرم شب دور هم با بچه ها شب نشینی داریم
ماشینمونو گاز سوز کردیم دوستم اومد دید مخزن گازو گفت اِاِاِ شمام گاز میزنین؟؟؟؟ گفتم پــــ نه پــــ واسه اینکه تنوعی باشه ما لیـس میزنیم
رفتم داروخونه...میگم باند دارین؟میگه واسه زخم؟...پــــ نه پــــ...بانده فرودگاه حیاط خونمون خراب شده...بابام همینجور داره با هواپیماش دوره خونه میچرخه.!!
خواب دیدم دارن میبرنم جهنم.گفتم خدا کاره بدی کردم؟گفت پــــ نه پــــ تو بهترین بودی میخوام واسه ارشاد گناهکارا بری
به یارو میگم یه سی دی نوحه بزن واسم . میگه غمگین باشه ؟پــــ نه پــــ نوحه شاد از شماعی زاده بزن مجلس ختم بزن بکوب را بندازیم
سیگارو میبینه تو دستما...!!!! بازم سوال میکنه سیگار میکشی؟؟؟
پــــ نه پــــ میخوام با دودش مثل سرخپوستا باهات رمزی حرف بزنم ببینم به چند زبان غیر زنده تسلط داری ...!!!!
بابام داره با شیر و دوش حموم ور میره ، سه ساعت با شورت دم در حموم یه لنگه پا وایسادم
بر می گرده می گه : اِ اِ اِ ...! می خوای بری حموم؟!!!
پــــ نه پــــ اومدم مسابقات پرورش اندام ، منتظرم برگردی برات فیگور بگیرم
جلو توالت عمومی…آقا ببخشید شما هم تو صف توالت وایسادین.؟ پــــ نه پــــ ما سوسکیم اومدیم نهار
آقا کامپیوتره خونه رو آورده واسه ویروس کشی میگه با نرم افزار ویروس کشی میکنین پــــ نه پــــ میندازیمش تو آب جوش تا پاستوریزه شه ویروساش بمیرن
دوستم میگه: ماشینتو تو روزنامه تبلیغ کردی میخوای بفروشیش؟ پــــ نه پــــ معدلش بیست شده ازش قدردانی کردم.
به دوستم می گم سجاد پسر عموت دیروز اومده بود پیشم. میگه سجاده ما؟ پــــ نه پــــ امام سجاد اومده بود صحیفه سجادیه رو واسش جلد کنم!
ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی ۲ لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پــــ نه پــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم
بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا ۴۰ درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم
پــــ نه پــــ خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف تشک انداخته بودم داشتم قلیون میکشیدم
یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پــــ نه پــــ یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم
به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پــــ نه پــــ تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم
در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پــــ نه پــــ درو باز کردم هوای کوچه عوض شه
تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه
داری تعمیرش میکنی ؟
پــــ نه پـــــ دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم
با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پــــ نه پــــ اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازیم
کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پــــ نه پــــ می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام
مرغ عشقم مرده و درحالی که پاهاش روبه بالاس افتاده کف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پــــ نه پــــ کمر درد داشته دکتر گفته باید طاق باز دراز بکشه کف قفس
کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟
پــــ نه پــــ میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه
به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پــــ نه پــــ میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!! ـ
داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پــــ نه پــــ قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم
میگه امتحانِ چی داری؟؟؟ میگم وصایا,,, میپرسه وصایای امام؟؟؟
پــــ نه پــــ وصایای الیزابت تیلور
تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پــــ نه پــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه
دوستم میگه امروز چندمه ؟ میگم یکم ، میگه یکم مرداد ؟ پــــ نه پــــ امروز یکم فروردینه ، عیدت مبارک عمو جان بیا یه بوس بده
سر سفره عقد ، حاج آقا: عروس خانم برای مرتبه سوم میپرسم ، وکیلم ؟
عروس: پــــ نه پــــ با منصور قرار دارم میخوام برم
بیرون دفتر فرماندم واستادم .دفترچه مرخصی تو دستم. آمده بیرون میگه مرخصی میخوای؟گفتم :
پــــ نه پــــ دلم تنگ شده بود امدم یه سر ببینمتو برم آسایشگاه
همسایمون عروسی داشتن .دوستم خونمون بود هی سروصداشون میومد.دوستم گفت عروسیه؟
پــــ نه پــــ همسایمون سرخ پوسته مراسم خاص خودشونه...
رفیقم اومده خونمون! وضو گرفته میخواد نماز بخونه!می پرسه قبله کدوم طرفه؟!
میگم:میخوای نماز بخونی؟! میگه: پــــ نه پــــ میخوام دیش ماهوارتو تنظیم کنم!!!
پشت در اتاق عمل وایستادم منتظر دکترم که برم برای زایمان... پرستاره اومده نگام میکنه میگه زاءو شمایی؟... میگم پــــ نه پــــ خواهرمه.. ترسیده منو فرستاده جاش!!!!...
تو اتوبوس از رو صندلی پا شدم جامو بدم یه پیرمرده میگه پا شدی من بشینم؟
پــــ نه پــــ پا شدم با میله های اتوبوس استریپ تیز برقصم شما مسافرا تا مقصد حال کنین.
تو اتاق نمونه گیری آزمایشگاه به مریضه میگم : سابقه بیماری خاصی داری ، میگه :
واسه صحت جوابای آزمایشم میپرسی؟ میگم پــــ نه پــــ خواستم بدونم اگه واقعا مریضی سر نمازدعات کنم خدا شفات بده!!!!!!!!!
ساعت 8 صبح کلاس داریم .منم خمیازه میکشم و دهنم یه متر باز میشه .
استاد میگه چیه خوابت میاد؟ پــــ نه پــــ میخوام بخورمت
تو ایستگاه متروی آزادی یکی ازم پرسید اینجا آخرشه؟ منم گفتم پــــ نه پــــ نیم ساعت برای ناهار و نماز نگه داشته بعد دوباره راه میوفته
مراسم تدفین بابا بزرگم بود یارو اومده میگه پدر بزرگتو دارین خاک میکنین؟
گفتم پــــ نه پــــ بذرشو داریم میکاریم اب بدیم سبز کنه بعد یه بابا بزرگه دیگه در بیاد
سره کلاس دستمو بردم بالا سوال کنم.استاده میپرسه سوال داری؟؟؟
میگم پــــ نه پــــ میخواستم بینم کولر باد میده یا نه که خداروشکر حل شد!!
تو توالت بودم و تو حال خودم.. یک هو یکی محکم زد به در …. گفتم بله ..
دیدم داداشمه میگه اه تو اونجایی !!! گفتم پــــ نه پــــ این صدای منشی توالته ..لطفا بعد از شنیدن بوق بفرمایین داخل.
وسط جاده خلخال زنجان پنچری ماشینمو می گرفتم یه آقاه رسید گفت پنچر شدی؟
گفتم پــــ نه پــــ لاستیکم گرمش شد در آوردم هوا بخوره!!!!!
نشستیم داریم "سقوط آزاد" میبینیم ، داداشم میگه این دریا ئه واقعا کیشه؟؟؟
پــــ نه پــــ دارن اسکلمون میکنن ... شهرک سینمایی رو آب کردن
گزارشگر فوتبال میگه محمد قاضی یه بازیکن دو پاست.
پــــ نه پــــ ما فکر کردیم چهار پاست، تازه شاخ هم میزنه!
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند. گل ادم بسرشتند و به پیمانه زدند.
پــــ نه پــــ کچلی را بگرفتندوسرش شانه زدند!!!
اومدم یه سوسکو تو آشپزخونه بکشم ... رفیقم می گه : می خوای بکشیش ؟
گفتم پــــ نه پــــ می خوام باهاش وارده مذاکره بشم اجاره خونه رو شریکی بدیم
من : سلام علی خوبی ؟ علی : سلام ،شما ؟ من : آرمینم . علی : اٍ
آرمین تویی ؟ من : پــــ نه پــــ راهنمای 473 ، بفـــرمائید! .
بچه رو از بیمارستان آوردیم خونه بعد خوابوندیمش. فک و فامیل اومدن عیادت. یکی میگه ای جان بچه خوابه؟
پــــ نه پــــ گذاشتیم شارژ بشه آخه گفتن اولش که میخواین شارژ کنین چند ساعت خاموشش کنین!!!
رفتم سوپر مارکت میگم اقا ببخشید یه لامپ100محبت کنین. اورده تست کرده میگه میبری؟
میگم پــــ نه پــــ همین جا میخورم!!!!
دیروز یه حلزون پیدا کردم به دادشم نشون دادم میگم ببین چه خشگله.میگه اینو از تو باغچه پیدا کردی؟
پــــ نه پــــ این حلرزون گوشمه.جاش تنگ بود اون تو آوردمشون بیرون یه نفسی تازه کنه
بابام دستشوییه ... دارم درو محکم میکوبم ... اومده بیرون میگه چیه ؟ . . . داری ؟
میگم پــــ نه پــــ شما مقابل دوربین نقطه جوش پی ام اسی هستید ...متاسفانه جایزه مارو از دست دادید
با کلی تلاش و زحمت و بدبختی دنبال اتوبوسه میدویدم و دستام رو مثه میمون اینور اونور میکردم که بلاخره پشت چراغ قرمز وایساد. اومدم دم در نفس زنون میگم آقا درو میزنی؟
میگه می خوای سوار شی؟ پــــ نه پــــ می خوام پیاده شم این مدت هم خیلی زحمتتون دادم.
ساعت ۵-۴ صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟ پــــ نه پــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته
یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟ پــــ نه پــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!!
رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم.
تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پــــ نه پـــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه.
زنگ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای بیایی تو ؟ پــــ نه پـــــ میخوام ببینم اف ف سالمه یا نه.
صبح رفتم کنکور بدم. مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پــــ نه پــــ اومدم اینجا برم دسشویی.
خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟ میگه خط تلفن؟ پــــ نه پــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم.
برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟ پــــ نه پـــــ اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم.
دندونم درد میکرد رفتم پیش دندونپزشک. منشیش دراومده گفته واسه دندونتون اومدین؟؟ پــــ نه پــــ مواد جاسازی کردم تو دهنم اومدم دکتر دربیاره برام.
رفتیم قهوه خونه قلیون بکشیم یارو میگه اومدین قلیون بکشین؟؟؟؟ پــــ نه پــــ اومدم قهوه خونه سیگار بکشم عصمت قلیوناتو ببرم زیر علامت تعجب.
زنه شیکمش اومده جلو، رفیق ما میپرسه این حامله س؟؟ پــــ نه پــــ این زن آقا گرگه اس، شنگول رو خودش خورده، منگول رو داده شوهرش.
یکی زنگ زده میگه شما رضایی میگم نه میگه پس اشتباه گرفتم؟ پــــ نه پــــ من رضام صدای تو رو شنیدم الزایمر گرفتم یادم نیست !!!
از بالا در دارم میام تو خونه بابام از راه رسید میگه باز تو کلید یادت رفت؟ پــــ نه پــــ دارم آمادگی جسمانیمو تست میکنم امشب میخوایم بریم سرقت!!!
تو هواپیما نشستم دارم دعا می خونم بغل دستیم می گه دعا می کنی سالم برسی؟ پــــ نه پــــ دوست دارم صحنه سقوط هواپیما رو از نزدیک ببینم دعا می کنم سقوط کنیم.
نون بربری خریدم همسایمون منو دیده میگه نون بربریه؟ پــــ نه پـــــ ماشین جدیدمه طرح بربری تولید شده
میری مسجد وضو بگیری تا نماز بخونی میبینی یه آقایی میرسه میگه پسر جان وضو میگیری میگی پــــ نه پـــــ میخوام قزل الا صید کنم.
خواهرم از بیرون میاد خونه. میبینه پشت سیستمم... میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟ پــــ نه پــــ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه...!
بنده خدا چاقو خورده در حد بنز داره ازش خون میره بردیمش اورژانس پرستار میگه اوردین بستری کنین؟ میگم پــــ نه پـــــ اوردیم خون بده بریم.
داداشم گفت چرا بال بال میزنی؟ چیزی پرید تو گلوت؟ گفتم پــــ نه پـــــ دارم خودم رو آماده پرواز میکنم.
آهنگ گذاشتم واسه خودم دارم بیریک میرم مامانم اومد گفت داری میرقصی؟؟؟ پــــ نه پــــ فردا امتحان تربیت بدنی داریم دارم خودمو آماده میکنم.
از دانشگاه برگشتم خونه مامانه میگه اومدی ؟ پــــ نه پــــ..... هنوز تو راهم این داداش دوقولومه اومده چند روز جامونو با هم عوض کنیم.
خونه فامیلامون بوودیم پسر خالم از در اوومده تو میگه: توام اینجایی؟! پــــ نه پــــ من خونمونم این روح سرگردون حافظ شبرازیه که بچه ها احضارش کردن و ولش کردن.
- تا 6 صبح با دوستم چت میکردم بهم میگه میخوای بری بخوابی؟ پــــ نه پــــ میخواستی برم جای خروسه امروز اذون بگم.
داداشم ریش بزی گذاشته ذوق کردم میگم واسه خودته؟! پــــ نه پــــ ریشای بز بز قندیه واسه 2 ،3 هفته کرایه کردم!
سوسکه بدلیل سوء هاضمه دمر افتاده پوکیده! به داداشم میگم: مرده؟ می گه : پــــ نه پــــ داره دراز نشست میره چربیا شیکمشو اب کنه!
تو خیابون از یارو میپرسم ساعت دارید میگه میخاید بدونید چنده؟ پــــ نه پــــ میخوام مدل ساعتتو ببینم لنگشو بخرم ست شیم!!!!
رفتم داروخانه می گم مسواک می خوام می گه واسه خودت می خوای؟ پــــ نه پــــ می خوام فرچش کنم باهاش دستشویی بسابم.
سه بار توی فیس بوک پوک کرده، هر بار جوابش رو توی نیم ثانیه داده ام، زنگ زده میگه: ا توی فیس بوک هستی الان؟ پــــ نه پــــ خودم ساین آوت کرده ام، انگشتم جا مونده.
رفتم بقالی میگم آقا یه شیشه آب بدین لطفا، میگه : آب معدنی؟ پــــ نه پــــ آب فاضلاب، می خوام چرخه ٔ بازیافت رو توی دهانم انجام بدم.
به خانمه تو بانک میگم خودکار دارین؟ میگه میخوای چیزی بنویسی؟ پــــ نه پــــ میخوام باش نودل چینی بخورم !!!
اینجا (شمال) همین الان بارون گرفت بابام بیدار شد میگه اااه بارونه؟ پــــ نه پــــ چندتا پرنده دارن رد میشن اومدن جیش کنن به شانس ما.
استاد: کی جواب این سوالو میدونه؟ من دستمو بردم بالا. استاد: میخوای جواب بدی؟ من: پــــ نه پــــ میخوام ببینم باد از کدوم ور میاد.

درس اول :
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!
نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !
![]()
درس دوم :
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده …!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!
نتیجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی !
![]()
درس سوم :
بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه
همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود
تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!
بعد از چند لحظه، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره …!
زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و برگشت
پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود
پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!
نتیجه اخلاقی : اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید !
![]()
درس چهارم :
من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!
نتیجه اخلاقی : همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره !
![]()
درس پنجم :
یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!
نتیجه اخلاقی : یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !
![]()
درس ششم :
چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده... پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده
اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟!
سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه!
سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم... در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!
نتیجه اخلاقی : هیچوقت به چیزی که کاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن !
![]()
درس هفتم :
توی اتاق رختکن کلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.
مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت
بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشکالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم... یکیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو که قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه ؟!
نتیجه اخلاقی : هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !
![]()
درس هشتم :
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه.
مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:
این خیلی رمانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتیجه اخلاقی : مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !
![]()
درس نهم :
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چکاپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!
نتیجه اخلاقی : هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش !
![]()
درس دهم :
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".
"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...
نتیجه اخلاقی : خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید ... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور ....
این متن را تقدیم به همه کسانی می نماییم که دوست داشتم آزاد زندگی کنندو در تنگ تنگ با من بودن نمانند
============
دیشب خواب دیدم ماهی ام دارد پرواز می کند.
کوچکتر که بودم ساعت ها کنار تنگ ماهی قرمزی که از شب عید مانده بود می نشستم، نگاهش می کردم
و توی دلم می گفتم خوش به حالش این تنها موجود زنده ایست که همه ی عمرش را پرواز می کند
به حرکت نرم باله ی دمش خیره می شدم،
به این که هر از گاهی آرام و بی خیال دو باله ی نازک و بی وزن را باز و بسته می کند
کمی جلو می آید، کمی عقب می رود، به همان نرمی و آسودگی رو بر می گرداند.
خودش را بی وزن تر می کند و بالا می رود،
موجِ فرزی به هیکل کوچکش می دهد و پایین می رود
ماهی همیشه برایم مثل فرشته ی بی آزاری بود که رها تر از هر جنبنده ای، یک عمر در سکوت آب،
آرام و سر فرصت می رقصد
=====
نمی توانستم ماهی بخورم، و نمی توانستم حتی ماهی کوچکی را در دست بگیرم.
دوست داشتن ماهی، او را در دنیای من تبدیل به قدیس کوچکی می کرد.
می ترسیدم دستهای من برای این همه لطافت خطرناک و زبر باشند.
می ترسیدم تن شکننده اش از پوست من خوشش نیاید.
می ترسیدم که بترسد و قلب کوچکش تندتر بزند
همه ی اطرفیانم می دانند که اگر در خانه ام یک ماهی، یک حشره – حتی یک سوسک- بمیرد
آن قدر منتظر می مانم تا کسی بیاید و آن را بردارد و ببرد.
می دانند که تحمل مقایسه ی ابعاد دست لرزانم را با این تن لیز و سرد و باریک را ندارم.
نگاهش هم نمی کنم. در اتاق دیگری می نشینم. صبر می کنم تا کسی بیاید.
اما آخرین بار، ماهی ای داشتم که همه چیز را عوض کرد.
یک فایترِ قرمز رنگ بداخلاق
عاشق باله های سرخ و بلندش بودم.
وسط تنگ می ایستاد، تکان نمی خورد و روبرویش را نگاه می کرد
گفته بودند که عادت این نژاد این است.
گفته بودند باید مواظب بود و تُنگ یک فایتر را لبالب پر نکرد
که ممکن است صبح بیدار شوی و ببینی شبانه خودش را انداخته روی زمین
یک بار با شال قرمزی که به سر داشتم رفتم روبروی تنگش.
باید در آن شیشه ی گرد تصویر عظیمی همرنگ با خودش دیده باشد که ناگهان
مثل گربه پشتش را خم کرد و
آبشش هایش را مثل دو بادبان بیرون آورد و با تندی جلو آمد تا با حریفش بجنگد.
========
از همان روزهای اول که با خلق و خویش آشنا شدم کابوس هایم شروع شد.
هر شب خواب می دیدم که از آب بیرون می پرد
و چون نمی توانم به او دست بزنم جلوی چشمانم روی زمین خشک می شود.
خواب می دیدم که حرف می زند.
و یک بار خواب دیدم که ماهی ام دارد پرواز می کند
طولی نکشید که فهمیدم این ماهی من را نمی خواهد. این ماهی هیچ چیز نمی خواهد.
این ماهی به این زنده است که نهایت تلاشش را بکند برای این که زودتر بمیرد
یک روز آمد روی آب. مثل یک لاشه. وحشت کردم و عقب رفتم و دوستی را صدا زدم تا ببردش.
چند روز بعد آن دوست زنگ زد و گفت که ماهی زنده است؛
خودش دلش می خواهد که روی آب بیاید.
دوباره ماهی را برایم آورد
باور نمی کردم که راست می گوید. اما ماهی نفس می کشید؛
هر از گاهی می شد باز و بسته شدن آبشش هایش را دید.
همین طور مردمک ریز چشمانش را،که وقتی کسی به تنگ نزدیک می شد به سمت او می چرخید.
ماهی ام مدت ها روی آب ماند.
در حالی که می ترسیدم آن دسته پولکهایش که از آب بیرون می ماندند خشک شوند.
حاضر نبود کوتاه بیاید. ماهها روی آب ماند و سعی کرد بمیرد.
هر روز با ترس می رفتم بالای سرش، و او چشم می گرداند و نگاهم می کرد
بعد هم با دلخوری نگاهش را می دوخت به همان روبروی همیشگی
تا این که موفق شد
موفق شد، و مرد
به گمانم این اولین نگاه دقیق و عمیق من به یک ماهی بود
هر چند مرده. چون دیگر عادت کرده بودم به جای دور نشستن و خیال بافتن،
خم شوم و نگاهی طولانی به حجم شناورش بیاندازم.
آبشش اش تکان نمی خورد، چشمش نگاه نداشت، و رنگ سرخش چرک شده بود.
ناراحت شدم
اما عجیب بود که به سرعت فهمیدم احساس آزادی می کنم
آزادی از کابوس نیمه تمامی که تمام شده بود
فهمیدم این غصه ی چند ماهه ی کوچک – که ماهی افسرده ای دارم که از من متنفر است
این انتظار طولانی برای مرگی که باید بیاید،
این تخیل هر روزه ی ماهی ای که روی فرش چسبیده و خشک می شود، تمام شده است
-----------------------------------------------
حالا دیگر رقص یک ماهی مستم نمی کند.
دیگر شنا کردن بازیگوشانه ی ماهی سفره ی هفت سین برایم نشان دل انگیزی از تحرک و زیبایی نیست.
ماهی، تبدیل شده به موجودی که از حرکت تند و ناگهانی اش مور مورم می شود. حالا از ماهی می ترسم
از معلق بودنش. این بی کرانه ای که ماهی در آن گم می شود برایم نه شاعرانه، که نا امن است.
همان وحشتی که از مقایسه ی جسم یک ماهی با دست بزرگ خودم داشتم را،
حالا از مقایسه ی جهان خشک و ملموسمان با دنیای خیس و بی کران خود دارم
=======
شگفت زده از دریایی که زیبا و درخشان و مهربان است
تازگیها، تخیل تمام آنچه در آن مخفی است و یا تمام آنچه موجب ابهت اش می شود
و آن راهی که طی شده تا یک موج کف آلود خسته به پاهای ما برسد و لای شن ها گم شود،
من را می ترساند
هر موج صدای بلند مسافت ها را با خودش دارد. صدایی دائمی.
گفت و گویی همیشگی با هر کس که در ساحل ایستاده
هر کس که به فراخور حس و حالش از آن لذت می برد یا دل آشوبه می گیرد.
زبان رمزی است که ترجمه نمی شود.
مانند اصرار ابدی یک ماهی سرخ کوچک برای مردن
هنوز هم دلم نمیخواهد ماهی بخورم
چون میدانم
هر ماهی در این آبی بیکران
هنوز طعم شور یک عمر تجربه ی دریا را می دهد.
=
هیچ گاهاز محبتت برای کسانی که دوستشان داری زنجیر نساز
اول حق زندگی برایشان قائل باش
اجازه نده باهیچ کدام از دوست داشتنها و احساس مالکیتی که در وجودت حس میکنی
کمر بهنابودی روح و روان دیگری ببندی.
یادت باشد همه قراردادها را روی کاغذ بی جان نمی نویسند
بعضی از قراردادها وعهد ها را روی قلب می نویسند
حواست به این عهد های غیر کاغذی، بیشتر باشد
شکستنشان یک آدم را می شکند
=========== با تشکر از سرکار خانم فریبا از گروه روزنه
fariba
معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند ؟!
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.
وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟
هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است!
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
و از دیدگاه هر کس متفاوت است
با سپاس از خانم شکوری برای ارسال این مطلب
هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی
به این فکر نباش که اون چقدر احمق بوده
به این فکر کن که اون چقدر به تواعتماد داشته . . .
.
.
.
گر به دولت برسی مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی . . .
.
.
.
عشق برای زن سرمایه ای است که تا صد در صد منفعت ندهد
آن را به کسی نمی سپارد . . .
(شکسپیر)
.
.
.
در زندگی منتظر معجزه نباش ، خودت معجزه ی زندگیت باش . . .
.
.
.
جملات زیبای بزرگان
شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن
نود و پنج درصد خوشبختیها و بدبختی های زندگی ات
ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود . . .
.
.
.
�پسته لال�
سکوت دندان شکن است . . ..
.
.
.
هرگز داشته هایت را به نداشته هایت نفروش
شاید وقتی به نداشته هایت رسیدی
حسرت داشته هایی را بکشی که ارزان فروختی . . .
.
.
.
شهرت بیشتر برازنده ی مردگان است
و لباس عاریه ای است که به تن زندگان مضحک مینماید . . .
.
.
.
همیشه سکوت ، یک جنایت جنگی ست
وقتی ظلمِ ظالم بر مظلوم را می بینی و ساکت می نشینی . . .
.
.
.
دوستت دارم ها رو بگین
قبل از اینکه
به دوستت داشتم تبدیل بشن . . .
.
.
.
امن ترین جای استخر ، قسمت کم عمق آن است
اما نه برای کسی که شیرجه می زند . . .
.
.
.
بودن با کسی که دوستش نداری
ونبودن با کسی که دوستش داری هر دو رنج است
پس اگر همچون خود نیافتی
همچون خدا تنها باش . . .
.
.
.
ما از عروسک کمتریم
آنها مرده بودند و زندگی می کردند
ما زندگی می کنیم و مرده ایم . . .
.
.
.
تنهایی خود را مقدس بدار
تا زمانی که چیزی مقدس تر از آن نیافته ای
در تنهایی خود بمان . . .
.
.
.
وقتی در حال تلاش برای تغییر دادن یک احمق هستی
همزمان در حال اثبات حماقت خودتی . . .
.
.
.
برای کسی که با میل خودش رفته
یک ثانیه دلتنگی هم حماقت محض است . . .
.
.
.
حقیقت همون چیزی هست که همگی به دنبالشیم
ولی واقعیت همون چیزی هست که همه بهش میرسند . . .
.
.
.
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان . . .
هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی
به این فکر نباش که اون چقدر احمق بوده
به این فکر کن که اون چقدر به تواعتماد داشته . . .
.
.
.
گر به دولت برسی مست نگردی مردی
گر به ذلت برسی پست نگردی مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی . . .
.
.
.
عشق برای زن سرمایه ای است که تا صد در صد منفعت ندهد
آن را به کسی نمی سپارد . . .
(شکسپیر)
.
.
.
در زندگی منتظر معجزه نباش ، خودت معجزه ی زندگیت باش . . .
.
.
.
جملات زیبای بزرگان
شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن
نود و پنج درصد خوشبختیها و بدبختی های زندگی ات
ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود . . .
.
.
.
�پسته لال�
سکوت دندان شکن است . . ..
.
.
.
هرگز داشته هایت را به نداشته هایت نفروش
شاید وقتی به نداشته هایت رسیدی
حسرت داشته هایی را بکشی که ارزان فروختی . . .
.
.
.
شهرت بیشتر برازنده ی مردگان است
و لباس عاریه ای است که به تن زندگان مضحک مینماید . . .
.
.
.
همیشه سکوت ، یک جنایت جنگی ست
وقتی ظلمِ ظالم بر مظلوم را می بینی و ساکت می نشینی . . .
.
.
.
دوستت دارم ها رو بگین
قبل از اینکه
به دوستت داشتم تبدیل بشن . . .
.
.
.
امن ترین جای استخر ، قسمت کم عمق آن است
اما نه برای کسی که شیرجه می زند . . .
.
.
.
بودن با کسی که دوستش نداری
ونبودن با کسی که دوستش داری هر دو رنج است
پس اگر همچون خود نیافتی
همچون خدا تنها باش . . .
.
.
.
ما از عروسک کمتریم
آنها مرده بودند و زندگی می کردند
ما زندگی می کنیم و مرده ایم . . .
.
.
.
تنهایی خود را مقدس بدار
تا زمانی که چیزی مقدس تر از آن نیافته ای
در تنهایی خود بمان . . .
.
.
.
وقتی در حال تلاش برای تغییر دادن یک احمق هستی
همزمان در حال اثبات حماقت خودتی . . .
.
.
.
برای کسی که با میل خودش رفته
یک ثانیه دلتنگی هم حماقت محض است . . .
.
.
.
حقیقت همون چیزی هست که همگی به دنبالشیم
ولی واقعیت همون چیزی هست که همه بهش میرسند . . .
.
.
.
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان . . .
نظرات ()