نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان
همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم میرن هنوز گاهی سراغتو از این دیونه میگیرن بجز تو همه میدونن واست این زن میمیره واسه همین جدائیتو کسی جدی نمیگیره همین خوبه .... همین خوبه .... همین خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی همین خوبه که آرومی و حس میکنی آزادی که دست کم تو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری به یادشون که می افتی واسه من وقت میذاری همین خوبه ... همین خوبه ... همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمیگیری ولی تا حرف من میشه یه لحظه تو خودت میری به جز تو همه میدونن واست این زن میمیره واسه همین جدائیتو کسی جدی نمیگیره همین خوبه ... همین خوبه ... همین خوبه ...
[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

گفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم


گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

 

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

 گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

 

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام 

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

 

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

 

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

 

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

 گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم


| سیمین بهبهانی |

[ ۱۳٩۳/٧/٢ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

نیستی و
این پاییز 
پاییزتر است
نیستی و
سیمی از گیتارم
پاره میشود مدام
نیستی و
کلیشه وار 
به همه میگویم :
دلم برایش تنگ شده 
و همه
کلیشه وار 
به من میگویند :
او دیگر نیست
نیستی و
کوره های کلمه سوزی در مغزم
کلماتی را که قرار است شعر شوند
میسوزانند 
نیستی و
هر صفحه ای که
پسوردی از من میخواهد
تو را به جانم می اندازد
نیستی و
دیگر بلد نیستم
عجله کنم
نیستی و
دوستی را اگر در خیابان ببینم
راهم را کج میکنم
و وانمود میکنم 
او را ندیده ام
نیستی و
حوصله
به خنده انداختن 
هیچ نوزادی را
ندارم
نیستی و
درهمی صورتم
در پیاده رو 
به هیچ عطر فروشی اجازه نمیدهد
از من بخواهد
عطرهای تازه اش را
امتحان کنم 
نیستی و
منتظرم 
تا شانه ای
به شانه ام بخورد
و رکیک ترین فحش هایی را
که بلد نیستم
نثارش کنم
نیستی و
غذای همه رستوران ها را
از دهانم
به دستشویی هاشان 
پس میدهم
نیستی و
به تکه های پخش شده ات در آدم ها
چشم هایی کمی شبیه چشم هات
راه رفتنی کمی شبیه راه رفتنت
خنده ای کمی شبیه خنده ات
دلخوشم
نیستی و
رنگی که دوست داشتی
مد سال شده
نیستی و
ثبت احوال میگوید
نام تو
محبوب ترین
نام دخترانه است
نیستی و
از همه جشن تولدها
عروسی ها
فراری ام
نیستی و
درحال قدم زدن در خیابان حتی
مینویسم
نیستی و
حالم بهم میخورد
از تمام چیزهایی که
نوشته ام

 

" علیرضا قاسمیان خمسه "

[ ۱۳٩۳/٦/٢٥ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

ببین اینجا تمام من داره از دست من میره            

منی که تازه می­فهمم واسه تنها شدن دیره

منی که تازه می­فهمم تمام ما رفاقت بود              

یه احساس عجیبی که نمیشه گفت یه عادت بود

بیبن که آخر راهه اگرچه خاطراتت هست           

یه کاری کن دم آخر بدونم کی به کی دل بست

یه کاری کن تو این برزخ برای این همه احساس   

یه کاری کن اگه بازم دلت درگیر این دنیاس

چه عهدی با زمان بستی که خط آخرش اینه        

تو که میدونی تو قلبم کسی جز تو نمی­شینه

برای آخرین باره که میشه عطرتو حس کرد         

به هر راهی که میدونی برو اما یه روز برگرد

 

 

ترانه سرا: محمد برات نیا

جهت مشاهده سایر آثار شاعر به لینک زیر مراجعه کنید.

http://www.lyrics-mb.persianblog.ir

[ ۱۳٩۳/٦/۱٢ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

[ ۱۳٩۳/٦/۸ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می‌خواست او همان جا بماند.

از حرف‌های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می‌خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه‌شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می‌شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی‌کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می‌روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می‌شود. به زودی برمی‌گردیم...»

چند روز بعد، پزشکها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می‌کرد گفت: «اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند.

عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و وقتی همه چیز رو به راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب‌های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی‌هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی‌توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.

از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می‌خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می‌خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می‌زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می‌شد.

روزی در راهرو قدم می‌زدم. وقتی از کنار مرد می‌گذشتم، داشت می‌گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می‌شود و ما برمی‌گردیم.» نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. همچنان با تعجب به مرد روستایی نگاه می کردم که متوجه من شد، مرد درحالی که اشاره می‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می‌کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلاً برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده‌مان نشود، وانمود می‌کنم که دارم با تلفن حرف می‌زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن های با صدای بلند برای خانه نبود! بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی‌های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می‌کرد.

منبع: https//:pandamoz.com

[ ۱۳٩۳/٦/٧ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

تنها نگاه بود و تبسم، میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما... نه؛

گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم

گاهی که قلبهامان می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان چون کوره میگداخت

دست تو بود و دست من، این دوستان پاک

کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند

وز این پل بزرگ پیوند دست ها

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

یک بار نیز یادت اگر باشد

وقتی تو، راهی سفری بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم...

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاک زیستیم!

ای سرکشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب

تو، آفتاب بودی

بخشنده، پاک، گرم

من، مرغ صبح بودم،

مست و ترانه گو

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله شفق ها

غمگین گداختیم

جز یاد آن نگاه و تبسم،

مانند موج ریخت به هم هرچه ساختیم

ما پاک سوختیم، ما پاک باختیم

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته، ای خطا رفته!

با من بگو حکایت خود تا بکوبمت

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه، آن دست های گرم،

آن قلبهای پاک، وان رازهای مهر که بین من و تو بود

اگر چه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دیگر به چهره ی هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو، دور...!

با آتش نهفته به دلهای بیگناه

تا جاودان صبور

ای آتش شکفته، اگر او دوباره رفت

در سینه ى کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته، بگو دور از آن نگاه

در چشمه ى کدام تبسم بشویمت؟

| فریدون مشیری - بهار را باورکن - ای بازگشته |

[ ۱۳٩۳/٦/٧ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید 

باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فروریخته در آب، شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ، همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی: «از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»

با تو گفتم: «حذر از عشق!؟ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»

باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

اشکی از شاخه فرو ریخت، مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!

| فریدون مشیری - ابر و کوچه - کوچه |

[ ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed