نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

عرفا براى رسیدن به مقام عرفان حقیقى، به منازل و مقاماتى قائلند که عملا باید طى شود و بدون عبور از آن منازل، وصول به عرفان حقیقى را غیر ممکن می دانند.عرفان با حکمت الهى وجه مشترکى دارد و وجوه اختلافى. وجه مشترک این است که هدف هر دو «معرفه الله‏» است. اما وجه اختلاف این است که از نظر حکمت الهى، هدف خصوص معرفه الله نیست، بلکه هدف معرفت نظام هستى است آنچنانکه هست. معرفتى که هدف حکیم است نظامى را تشکیل می دهد که البته معرفه الله رکن مهم این نظام است، ولى از نظر عرفان هدف منحصر به معرفه الله است. از نظر عرفان معرفه الله معرفت همه چیز است، همه چیز در پوتو معرفه الله و از وجهه توحیدى باید شناخته شود و اینگونه شناسائى فرع بر معرفه الله است.
ثانیا معرفت مطلوب حکیم، معرفت فکرى و ذهنى است، نظیر معرفتى که براى یک ریاضیدان از تفکر در مسائل ریاضى پیدا می شود. ولى معرفت مطلوب عارف، معرفت‏ حضورى و شهودى است، نظیر معرفتى که براى یک آزمایشگر در آزمایشگاه حاصل می شود. حکیم، طالب علم الیقین است و عارف، طالب عین الیقین.
ثالثا وسیله ‏اى که حکیم به کار می برد عقل و استدلال و برهان است، اما وسیله‏ اى که عارف به کار می برد قلب و تصفیه و تهذیب و تکمیل نفس است.‏ حکیم می خواهد دوربین ذهن خود را به حرکت آورد و نظام عالم را با این دوربین مطالعه کند، اما عارف می خواهد با تمام وجودش حرکت کند و به کنه حقیقت هستى برسد و مانند قطره ‏اى که به دریا می پیوندد، به حقیقت بپیوندد.
کمال فطرى و مترقب انسان از نظر حکیم در فهمیدن است، و کمال فطرى و مترقب انسان از نظر عارف در رسیدن است. از نظر حکیم انسان ناقص مساوى است با انسان جاهل، و از نظر عارف، انسان ناقص مساوى است با انسان دور و مهجور مانده از اصل خویش. عارف که کمال را در رسیدن می داند نه در فهمیدن، براى وصول به مقصد اصلى و عرفان حقیقى، عبور از یک سلسله منازل و مراحل و مقامات را لازم و ضرورى می داند و نام آن را «سیر و سلوک‏» می گذارد. سیر و سلوک عبد به سوى خدا، سیرى عمودى است; نه افقى و منظور از «عمودی» در این جا، عمودى در هندسه الهى است، نه در هندسه طبیعى. یعنى به «مکان برتر» راه یافتن است، نه به «مکان برتر» رفتن. از این رو زاد و توشه ‏اى طلب می کند تا انسان را در سیر به مکان برتر کمک کند. خداوند از سیر و سلوک به عنوان یک سفر صعودى و عمودى یاد می کند و در سوره «مجادله‏» می فرماید: «یرفع الله الذین امنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات؛ خدا [رتبه] کسانى از شما را که گرویده و کسانى را که دانشمندند [بر حسب] درجات بلند گرداند.» (مجادله/ 11) کسى که سیر صعودى کند، «مرتفع‏» می شود و ذات اقدس اله از این سیر به «رفع‏» یاد می کند، چنانکه در سوره «فاطر» از این سیر به «صعود» تعبیر شده است: «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه؛ سخنان پاکیزه به سوى او بالا می رود و کار شایسته به آن رفعت می ‏بخشد.» (فاطر/ 10)
بنابراین، از این دو تعبیر «رفع‏» و «صعود»، معلوم می شود که سیر و سلوک، عمودى و مکانت طلبى است، نه افقى و مکان‏ خواهى؛ چون سیر به طرف مکان، گرچه مکان برتر باشد باز افقى است نه عمودى و خدا از رفعت کسانى مانند حضرت ادریس (ع) که این سفر را پشت‏ سر گذاشته‏ اند، چنین یاد می کند:«و رفعناه مکانا علیا؛ او را به مقامی بلند ارتقا دادیم.» (مریم/ 57) که منظور از آن، مکان عالیه است، نه مکان صورى و ظاهرى، و ذات اقدس خداوند در وصف خود نیز به عنوان کسى که داراى درجات رفیعه است‏ یاد می کند:«رفیع الدرجات ذو العرش‏؛ بالا برنده درجات عرش.» (غافر/ 15) بنابراین،سیر الى الله یعنى سیر به طرف درجات رفیعه، و مؤمنان، از درجات رفیعه و عالمان، از درجات برتر و بیشترى برخوردارند و «کلمه طیب‏» هم به آن سمت صعود می کند، و چون کلمه طیب که همان معرفت و عقیدت صائب است، با روح عارف معتقد عجین می گردد، بازگشت صعود عرفان و عقیده صائب به صعود عارف معتقد است.


مسالک گوناگون در تبیین سفرنامه سلوکى
همان طور که در تبیین اخلاق مصطلح، مسالک گوناگونى وجود دارد، در تبیین مراتب سیر و سلوک اخلاقى نیز انظار متفاوت است: «محدثان‏» که اسلام شناسى آنان بر محور نقل است، مسائل اخلاقى و سلوکى را با برداشت هاى خاصى که از قرآن و احادیث عترت دارند تبیین می کنند، «متکلمان‏» نیز چون نسبت ‏به اصول دین بینش کلامى دارند، اخلاق علمى و سیر و سلوک عملى را به روش متکلمان تشریح می کنند، اما «حکیمان‏» چون بینششان بر مبناى حکمت متعالیه الهى است، اخلاق علمى و سیر و سلوک عملى را به روال خاص حکمت تبیین می کنند و «عارفان‏» که جهان را بر اساس ظهور اسماى الهى مشاهده می کنند، اخلاق علمى و سیر و سلوک عملى را به گونه ‏اى دیگر تبیین می کنند، ولى اگر حکیم بخواهد بیان هاى عارفان را به قالب فنى در آورد که هم از آیات و روایات دور نماند و هم از براهین عقلى مهجور نباشد، راهى را که محقق طوسى طى کرده است می تواند معیار قرار دهد. خواجه نصیرالدین طوسى در کتاب «اوصاف الاشراف‏» براى مراحل سیر و سلوک، شش باب و براى هر باب، شش اصل ذکر کرده است، به استثناى آخرین باب که فناى در حق است و درجات و فصول آن نامحدود و ناپیدا کرانه است.
از آن جا که تخلق، سیرى باطنى و عمودى است و سیر باطنى و عمودى نیز مانند سیر ظاهرى و افقى، مسافت و مسیرى دارد و مسافت و مسیر را می شود به درجات گوناگون تقسیم کرد، سالکان این راه سفرنامه خود را به صورت رساله سیر و سلوک، بازگو کرده ‏اند و در حقیقت، این آداب و سنن که در ابتدا به عنوان «زاد المسافر» مطرح است، نتیجه ره ‏آورد سالکان واصل است که به مقصد رسیده ‏اند، و بهترین ارمغانى که سالکان این راه آورده ‏اند این است که «نشانه‏» هر منزلى را به خوبى ارائه داده ‏اند. کسى که براى اولین بار این راه را طى می کند آن را بدون نام و نشان می پیماید و علایم آن را در خود می بیند و آنچه را که یافت‏ به عنوان علامت و منزلگاه ذکر می کند تا براى دیگران پیمودن آن راه آسان باشد. مثلا، کوه نوردى که قله‏ اى را فتح می کند براى اولین بار با سختى، راه ناهموار آن را طى می کند و هرجا که براى قدم گذاشتن مناسب ببیند علامت می نهد تا دیگران با آشنایى با این نشانه‏ ها و علامت ها این راه را پیموده، آن قله را فتح کنند. اولیا و انبیا بدون تعلیم بشرى مبتکران سیر و سلوکند و این راه را بدون معلم بشرى با دشوارى پیموده و راه هاى بسته را باز و علامت گذارى کرده ‏اند و سالکان عارف همه شاگردان آنها هستند.


سفرنامه سالکان
شاهدان سالک کوى، و سالکان شاهد غیب و شهود، مراحل سفر را به چهار مرحله تقسیم کرده ‏اند که در تمام مراحل آن «حق‏» حضور دارد.
اول: سفر از خلق به حق و از کثرت به وحدت.
دوم: سیر از حق به حق و سفر در دریاى وحدت و شهود اسماء و اوصاف همان واحد یگانه و یکتا.
سوم: سفر از حق به خلق و از وحدت به کثرت آثار و افعال.
چهارم: سیر از خلق به خلق با صحابت ‏حق و سفر از کثیر به کثیر در صحبت واحد یگانه.
مراحل یاد شده عهده‏ دار ترسیم خطوط کلى ولایت و آثار ولایى آن می باشد و همسفران این سفر اعم از زن و مردند. در این وفد به سوى حق هیچ فرقى بین مذکر و مؤنث نیست، و آنچه در سفر سوم و چهارم مطرح است همانا درجات گوناگون ولایت است که هرگز بین زن و مرد در آن تفاوتى راه نداشته، چه این که لازمه وصول به این درجات یا ملزوم آن، نبوت و رسالت تشریعى نیست. یعنى سفر سوم و چهارم بدون نبوت و رسالت هم تامین می شود، چون رجوع از حق به خلق و برگشت از وحدت به کثرت، گرچه نبوت انبائى و تعریفى را به همراه دارد ولى مستلزم نبوت و رسالت تشریعى نمی باشد. بنابراین آنچه زن از آن محروم است‏ یعنى نبوت و رسالت تشریعى، لازمه برگشت از حق به سوى خلق نیست و آنچه لازمه این برگشت است، یعنى نبوت انبائى و تعریفى بین زن و مرد فرقى نیست. و همین عدم تمییز بین این دو مطلب عمیق مایه داورى محرومیت زن از سفر سوم و چهارم شده است. غرض آن که پشتوانه نبوت و رسالت همانا ولایت است و در ولایت هیچ امتیازى بین زن و مرد نیست گرچه در برخى از آثار اجرایى آن که همان نبوت و رسالت تشریعى است‏ بین این دو صنف فرق است.
اساس عرفان که شهود واقع و کشف حقیقت است هم از سیر و سلوک در درجات هستى نشات می گیرد و هم راهیان کوى وصال را می نگرد و هم مسیر سفرهاى گوناگون را مشاهده می نماید. بسیارى از ره ‏آوردهاى عرفان را برهان تایید می کند، چنانکه عصاره هر دو را قرآن که هماهنگ با برهان متین و عرفان راستین است روا و سزا می داند.آنچه عارف می نگرد این است که تمام اشیاء هر لحظه تازه می شوند. و در این تجدد امتیازى بین ثابت و سیال، مجرد و مادى نیست، و هدف همه سالکان، دیدار خداست، چنانکه سیر همه کاروانیان نیز تجلی هاى گوناگون حق است. تفاوت راهیان در انتخاب تجلى خاص و نیل به اسم مخصوصى است که هر کدام مظهر ویژه آن هستند. گروهى با اسماء جمال و لطف و مهر انس دارند و برخى با اسماء جلال و قهر خو گرفته ‏اند. لذا حشر جمالیان با بهشت و حشر جلالیان با دوزخ، و سرانجام، هر کدام نام خاصى از اسماى الهى را دیدار نموده و در تحت ولایت آن نام به سر می برند. «تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.» «یا ایها الانسان انک کادح‏ الى ربک کدحا فملاقیه؛ اى انسان، حقا تو به سوى پروردگار خویش به سختى در تلاشى، و او را ملاقات خواهى کرد.» (انشقاق/ 6)
به منزله سر فصل سفرنامه سالکان کوى حق است که در ذیل آن گزارش کار سعیدان، به صورت دریافت نامه اعمال به دست راست، و پیوستن مسرورانه به جمع همراهان و اهل خود بازگو شده، و گزارش کار تبهکاران به صورت دریافت نامه اعمال از پشت‏ سر، و فریاد مرگ طلبانه در بند زنجیرهاى آتشین می باشد. هیچ امتیازى در اصل کدح و سیر و تولد بین موحد و ملحد نیست، لیکن ملحد همواره در کثرت سیر کرده، و از خلق به خلق و با خلق و در خلق و براى خلق یعنى ماده می کوشد، و در هیچ مرحله‏ اى از مراحل سفر خویش هدف اصیل و همراه راستین خود را که حق است نمی نگرد، و هرگز از وحدت آگاه نمی گردد، و سر از کثرت بیرون نمی آورد، بلکه چون کرم ابریشم به دور خود که فقر و تاریکى است می تند و خالق خویش را اصلا نمی بیند و سرانجام مظهر اضلال شده و چون شیطان مضل سر از دوزخ در می آورد، که باطن هر کثرت پلید و درون هر ماده بی روح است. و در این سیر سقوطى فرقى بین زن و مرد نیست چون توحید و الحاد از آن روح است و روح همان طورى که مکررا گذشت نه از صنف ذکور است و نه از صنف اناث.
موحد راستین نیز هماره سیر خود را با حق ادامه می دهد و تمام مراحل سلوک خویش را در صحابت‏ حق می گذراند و هرگز کثرت را بدون شهود وحدت نمی نگرد، و هیچ گاه رؤیت‏ خلق حجاب شهود خالق نمی شود، بلکه دائما خلق را آیت‏ حق دانسته، و از این مرآت بهره صحیح برده و جمال دل آراى خالق را در سراسر آئینه‏ هاى مینو و گیتى می نگرد و سرانجام مظهر هدایت‏ شده و چون فرشته هادى در بهشت می آرامد که باطن هر وحدت منزه و درون هر صورت با روح و زنده می باشد. و در این حرکت نیز هیچ امتیازى بین زن و مرد نیست، زیرا سفر حقیقى در مراحل توحید به عهده انسانیت است که مبراى از ذکورت و انوثت است.


منازل سیر و سلوک
در کتب عرفانى درباره این منازل و مقامات به تفصیل بحث‏ شده است ابن سینا در اشارات می گوید:«اول درجات حرکات العارفین ما یسمونه هم الاراده و هو مایعترى المستبصر بالیقین البرهانى اوالساکن النفس الى العقد الایمانى من الرغبه فى اعتلاق العروه الوثقى فیتحرک سره الى القدس لینال من روح الاتصال؛ اولین منزل سیر و سلوک عارفان آن چیزى است که آنان را «اراده‏» می نامند و آن عبارت است از نوعى شوق و رغبت که در اثر برهان یا تعبد و ایمان در انسان براى چنگ زدن به دستگیره با استحکام حقیقت پدید می آید، آنگاه روح و ضمیر به جنبش می آید تا به اتصال به حقیقت دست‏ یابد.» عرفا اولا به اصلى معتقدند که با این جمله بیان می کنند: «النهایات هى الرجوع الى البدایات؛ پایان ها بازگشت به آغازها است.»
بدیهى است که اگر بخواهد نهایت عین بدایت باشد دو فرض ممکن است. یکى اینکه حرکت روى خط مستقیم باشد و شیء متحرک پس از آنکه به نقطه خاصى رسید تغییر جهت دهد و عینا از همان راهى که آمده است بازگردد. در فلسفه ثابت‏ شده است که چنین تغییر جهتى مستلزم تخلل سکون است ولو غیر محسوس، به علاوه این دو حرکت با یکدیگر متصاد می باشند. فرض دوم این است که حرکت روى خط منحنى باشد که همه فواصل آن خط با یک نقطه معین برابر باشد. یعنى حرکت روى قوس دایره باشد. بدیهى است که اگر حرکت روى دایره صورت گیرد طبعا به نقطه مبدا منتهى می شود. شیء متحرک در حرکت روى دایره، اول از نقطه مبدا دور می شود و به نقطه ‏اى خواهد رسید که دورترین نقطه‏ ها از نقطه مبدا است. آن نقطه همان نقطه ‏اى است که اگر قطرى در دایره ترسیم شود از نقطه مبدا، به همان نقطه خواهد رسید. و همین که به آن نقطه برسد، بدون آنکه سکونى متخلل شود بازگشت به مبدا (معاد) آغاز می شود.
عرفا مسیر حرکت از نقطه مبدا تا دورترین نقطه را «قوس نزول‏» و مسیر از دورترین نقطه را تا نقطه مبدا «قوس صعود» می نامند. حرکت اشیاء از مبدا تا دورترین نقطه یک فلسفه دارد. آن فلسفه به تعبیر فلاسفه اصل علیت است و در تعبیر عرفا اصل تجلى است. به هر حال حرکت اشیاء در قوس نزول مثل این است که از عقب رانده می شوند، ولى حرکت اشیاء از دورترین نقطه تا نقطه مبدا فلسفه ‏اى دیگر دارد. آن فلسفه اصل میل و عشق هر فرع به بازگشت به اصل و مبدا خویش است. به عبارت دیگر اصل فرار هر جدا شده و تنها و غریب مانده به سوى وطن اصلى خودش است. عرفا معتقدند که این میل در تمام ذرات هستى و از آن جمله انسان هست ولى در انسان گاهى «کامن‏» و مخفى است، شواغل مانع فعالیت این حس است، در اثر یک سلسله تنبهات این میل باطنى ظهور می کند. ظهور و بروز همین میل است که از آن به «اراده‏» تعبیر می شود.
این اراده در حقیقت نوعى بیدارى یک شعور خفته است. عبدالرزاق کاشانى در رساله «اصطلاحات‏» که در حاشیه شرح منازل السائرین چاپ شده است در تعریف اراده می گوید: «جمره من نار المحبه فى القلب المقتضیه لاجابه دواعى الحقیقه؛ ‏اراده پاره آتشى است از آتش محبت که در دل می افتد و ایجاب می کند که انسان به بانگ هاى حقیقت پاسخ اجابت دهد.» خواجه عبدالله انصارى در «منازل السائرین‏» در تعریف اراده می گوید: «و هى الاجابه لدواعى الحقیقه طوعا؛ اراده پاسخگوئى عملى است که انسان با آگاهى و اختیار به دواعى حقیقت می دهد.» نکته‏ اى که لازم است‏ یادآورى شود این است که اراده در اینجا اول منزل خوانده شده است. مقصود بعد از یک سلسله منازل دیگر است که آنها را بدایات و ابواب و معاملات و اخلاق می نامند. یعنى از آنجا که در اصطلاح عرفا «اصول‏» خوانده می شود و حالت عرفانى حقیقى پدید می آید، اراده اول منزل است.
مولوى «اصل النهایات هى الرجوع الى البدایات» را اینچنین بیان کرده است:
جزءها را روی ها سوى کل است *** بلبلان را عشق با روى گل است
آنچه از دریا به دریا می رود ***  از همانجا کامد آنجا می رود
از سر که سیل هاى تندرو *** وز تن ما جان عشق آمیز رو
مولوى در دیباچه مثنوى سخن خود را با دعوت به گوش فرا دادن به درد دلهاى «نی» آغاز می کند که از جدائى و دور شدن از نیستان می نالد و شکایت می کند. مولوى در حقیقت در اولین ابیات مثنوى اولین منزل عارف یعنى «اراده‏» به اصطلاح عرفا را طرح می کند که عبارت است از شوق و میل به بازگشت به اصل که توام با احساس تنهائى و جدائى است. می گوید:
بشنو از نى چون حکایت می کند *** از جدائیها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده ‏اند *** از نفیرم مرد و زن نالیده ‏اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق *** تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر که او مهجور ماند از اصل خویش *** باز جوید روزگار وصل خویش
مقصود در عبارت بالا این است که «اراده‏» میل و اشتیاقى است که در انسان پدید می آید پس از احساس غربت و تنهائى و بی تکیه ‏گاهى، براى چنگ زدن و متصل شدن به حقیقتى که دیگر با او نه احساس غربت و تنهائى است و نه احساس بی تکیه‏ گاهى.

 
تمرین و ریاضت
«ثم انه لیحتاج الى الریاضه، و الریاضه متوجهه الى ثلثه اغراض: الاول تنحیه مادون الحق عن مستن الایثار، و الثانى تطویع النفس الاماره للنفس المطمئنه... و الثالث تلطیف السر للتنبه؛ پس از این نوبت عمل و تمرین و ریاضت می رسد. ریاضت متوجه سه هدف است: اول دور کردن ماسوا از سر راه، دوم راه ساختن نفس اماره براى نفس مطمئنه، سوم نرم و لطیف ساختن باطن براى آگاهى.» پس از مرحله اراده که آغاز پرواز است، مرحله تمرین و آمادگى می رسد. از این آمادگى با لغت «ریاضت‏» تعبیر شده است مفهوم زجر دادن نفس را دارد. در بعضى مکتب ها اساسا زجر دادن نفس و تعذیب آن اصالت دارد و به همین جهت قائل به زجر و تعذیب نفس هستند. نمونه ‏اش را در جوکی هاى هند میبینیم. ولى در اصطلاح بوعلى کلمه «ریاضت‏» مفهوم اصلى خود را دارد. «ریاضت‏» در اصل لغت عرب به معنى تمرین و تعلیم کره اسب جوان نو سوارى است که راه و رسم خوش راهى به آن یاد داده می شود. سپس در مورد ورزش هاى بدنى انسان ها به کار رفته است. در حال حاضر نیز در زبان عربى به ورزش، ریاضت می گویند، و در اصطلاح عرفا به تمرین و آماده ساختن روح براى اشراق نور معرفت اطلاق می شود.
به هر حال «ریاضت‏» در اینجا تمرین و آماده ساختن روح است و متوجه سه هدف است. یکى از آن سه هدف مربوط به امور خارجى است ‏یعنى از بین بردن شواغل و موجبات غفلت. دوم مربوط است به انتظام قواى درونى و از بین بردن آشفتگی هاى روحى که از آن به رام ساختن نفس اماره براى نفس مطمئنه تعبیر شده است. و سوم مربوط است به نوعى تغییرات کیفى در باطن روح که از آن به «تلطیف سر» تعبیر شده است. «و الاول یعین علیه الزهد الحقیقى، و الثانى یعین علیه عده اشیاء: العباده المشفوعه بالفکره، ثم الالحان المستخدمه لقوى النفس الموقعه لما لحن به من الکلام موقع القبول من الاوهام، ثم نفس الکلام الواعظ من قائل زکى بعباره بلیغیه و نغمه رخیمه و سمت رسید، و اما الغرض الثالث فیعین علیه الفکر اللطیف و العشق العفیف الذى یامر فیه شمائل المعشوق لیس سلطان الشهوه؛ زهد به هدف اول از سه هدف ریاضت کمک می کند (یعنى زهد سبب می شود که موانع و شواغل و موجبات غفلت از سر راه برداشته شود) و اما هدف دوم (یعنى رام شدن نفس اماره براى نفس مطمئنه و پیدایش انتظام در درون و برطرف شدن آشفتگی هاى روانى) چند چیز است که به آن کمک می کند. یکى عبادت، به شرط آنکه با حضور قلب و تفکر توام باشد. دیگر آواز خوش آهنگ مناسب با معانى روحانى که تمرکز ذهن ایجاد کند و سخنى را که با آن ادا می شود (مثلا آیه قرآن که تلاوت می شود و یا دعا و مناجاتى که قرائت می شود و یا شعر و عرفانى که خوانده می شود) در قلب نفوذ دهد. سوم سخنى پندآموز که از گوینده ‏اى پاکدل با بیانى فصیح و بلیغ و لحنى نرم و نافذ و هیئتى راه نمایانه شنیده شود.»
اما هدف سوم (یعنى نرم و لطیف و رقیق ساختن روح و بیرون کردن غلظت ها و خشونت ها از درون) آنچه به آن کمک می کند یکى از اندیشه ‏هاى لطیف و ظریف است تصور معانى دقیق و اندیشه‏ هاى نازک و رقیق موجب ظرافت و رقت و لطافت روح می گردد دیگر عشق توام با عفاف به شرط آنکه از نوع عشق نفسانى و روحى باشد نه عشق جسمى و شهوانى، و حسن و اعتدال شمائل معشوق حاکم باشد نه شهوت. «ثم انه اذا بلغت به الاراده و الریاضه حدا ما; عنت له خلسات من اطلاع نور الحق علیه لذیذه کانها بروق تومض الیه ثم تخمد عنه و هو المسمى عندهم اوقاتا ثم انه لیکثر علیه هذه الغواشى اذا امعن فى الارتیاض؛ سپس هرگاه اراده و ریاضت به میزان معینى برسد پاره ‏اى خلسه ها (ربایشها) برایش پدید می آید، به این نحو که نورى بر قلبش طلوع می کند در حالى که سخت لذیذ است و به سرعت می گذرد، گوئى برقى می جهد و خاموش می گردد. این حالات در اصطلاحات عرفا «اوقات‏» نامیده می شوند و اگر در ریاضت پیش رود این حالات فزونى می گیرد.»
«انه لیتوغل فى ذلک حتى یغشاه فى غیر الارتیاض. فکلما لمح شئا عاج منه الى جناب القدس یتذکر من امره امرا فغشیه غاش فیکاد یرى الحق فى کل شیء؛ عارف آنقدر در این کار پیش می رود، تا آنجا که این حالات در غیر حالت ریاضت نیز گاه به گاه دست می دهد، بسا که یک نگاه مختصر به چیزى روحش را متذکر عالم قدس می کند و حالت به او دست می دهد، کار به جایى می رسد که نزدیک است‏ خدا را در همه چیز ببیند. «و لعله الى هذا یستعلى علیه غواشیه و یزول هو عن سکینته فیتنبه جلیسه؛ عارف، تا وقتى که در این مرحله و این منزل است، این حالات که عارض می شود بر او غلبه می نماید و آرامش عادى او را به هم می زند، قهرا اگر کسى پهلویش نشسته باشد متوجه تغییر حالت وى می گردد.»
«ثم انه لتبلغ به الریاضه مبالغا ینقلب وقته سکینه فیصیر المخطوف مالوفا و المومیض شهابا بینا و یحصل له معارفه مستقره کانها صحبه مستمره و یستمتع فیها ببهجته; فاذا انقلب عنها انقلب حیران اسفا؛ سپس کار مجاهدت و ریاضت به آنجا می کشد که «وقت‏» تبدیل به «سکینه‏» می شود یعنى آنچه گاه گاه بود و آرامش را به هم می زد، تدریجا در اثر تکرار و انس روح با آن، توام با آرامش می گردد. آنچه قبلا حالت بیگانه داشت و مانند یک «ربایش‏» ظهور می کرد، تبدیل به امر مانوس می شود. برق جهنده تبدیل به شعله‏ اى روشن می گردد. نوعى آشنائى ثابت برقرار می گردد. گوئى او همیشه همنشین حق است. با بهجت و سرور آن بهره ‏مند می گردد. هرگاه آن حالت از او دور می شود سخت ناراحت می گردد.
«و لعله الى هذا الحد یظهر علیه ما به فاذا تغلغل فى هذه المعارفه قل ظهوره علیه فکان و هو غائب ظاهرا و هو ظاعن مقیما؛ شاید به این مرحله که عارف برسد، باز آثار حالت درونى (بهجت و یا تاسف) بر او ظاهر شود و اگر کسى نزدیک او باشد از روى علائم، آن حالات را احساس کند. اگر این آشنائى بیشتر و بیشتر شود تدریجا آثارش در ظاهر نمایان نمی گردد. وقتى که عارف به مرحله کامل تر برسد جمع مراتب می کند، در حالى که غائب و پنهان است از مردم (روحش در عالم دیگر است) در همان حال ظاهر است، و در حالى که کوچ کرده و به جاى دیگر رفته، نزد مردم مقیم است.» این جمله ما را به یاد جمله مولاى متقیان می اندازد که در مخاطبه ‏اش با کمیل بن زیاد راجع به «اولیاء حق‏» که در همه عصرها هستند فرمود: «هجم بهم العلم على حقیقه البصیره و با شروا روح الیقین و استلانوا ما استوعره المترفون و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الناس بابدان ارواحها معلقه بالمحل الاعلى؛ علم و معرفت توام با بصیرتى حقیقى از درون قلب آنها بر آنها هجوم آورده است، روح یقین را لمس کرده ‏اند، آنچه که بر اهل لذت سخت و دشوار است براى آنها رام و نرم است، و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند مانوسند، با بدنهاى خود با مردم محشور مصاحبند در حالى که روح هاى آنها به برترین جایگاهها پیوسته است.» (نهج البلاغه/ خطبه 147) «ولعله الى هذا الحد انما یتیسر له هذه المعارفه احیانا ثم یتدرج الى ان یکون له متى شاء؛ شاید تا عارف در این منزل است، پیدایش این حالت براى او امرى غیر اختیارى باشد، ولى تدریجا درجه به درجه بالا می رود تا آنجا که این حالت تحت ضبط و اختیار او درمی آید.»
«ثم انه لیتقدم هذه الرتبه فلا یتوقف امره الى مشیئته بل کلما لا حظ شیئا لا حظ غیره و ان لم تکن ملاحظه للاعتبار، فیسنح له تعریج عن عالم الزور الى عالم الحق، مستقر به و یحتف حوله الغافلون؛ سپس از این هم پیشتر می رود، کارش به جائى می رسد که دیدن حق متوقف بر خواست او نیست، زیرا هر وقت هر چه را می بیند پشت‏ سرش خدا را می بیند هر چند او به نظر عبرت و تنبه به اشیاء نگاه نکند. پس برایش انصراف از ما سوى الله و توجه کلى به ذات حق پیدا می شود و خود را نزدیک می بیند، در حالى که مردمى که دور او هستند به کلى از حالت او غافلند.»
«فاذا عبر الریاضه الى النیل صار سره مرآه مجلوه محاذیا بها شطر الحق ودرت علیه اللذات العلى و فرح بنفسه لما بها من اثر الحق و کان له نظر الى الحق و نظر الى نفسه و کان بعد مترددا؛ تا اینجا همه مربوط به مرحله ریاضت و مجاهده و سیر و سلوک بود، و اکنون عارف به مقصد رسیده است. در این حال ضمیر خویش را مانند آینه ‏اى می بیند صاف و صیقلى که در آن حق نمایان شده است، و در این حال لذات معنوى به طور توصیف نشده بر او ریزش می کند. هنگامى که به خود می نگرد و وجود خویش را حقانى و ربانى می بیند فرح و انبساط به وى دست می دهد. در این هنگام میان دو نظر مردد است: نظرى به حق، و نظرى به خود. مانند کسى که در آینه می نگرد گاهى در صورت منعکس در آینه دقیق می شود و گاهى در خود آینه دقیق می شود و گاهى در خود آینه که آن صورت را منعکس ساخته است.»
«ثم انه لیغیب عن نفسه فیلحظ جناب القدس فقط و ان لحظ نفسه فمن حیث هى لاحظه لا من حیث هى بزینتها. و هناک یحق الوصول؛ در مرحله بعد، خود عارف نیز از خودش پنهان می گردد، خدا را می بیند و بس. اگر خود را می بیند از آن جهت است که در هر ملاحظه ‏اى، لحاظ کننده نیز به نحوى دیده می شود، درست مانند آینه که در حالى هم که توجه به صورت است و به آینه توجهى نیست باز نظر به صورت مستلزم نظر به آینه هست هر چند مستلزم توجه به او و دیدن کمالاتش نیست. در این مرحله است که عارف به حق واصل شده و سیر عارف از خلق به حق پایان یافته است.»
عرفا به طور کلی به چهار سیر معتقدند: سیر من الخلق الى الحق، سیر بالحق فى الحق، سیر من الحق الى الخلق بالحق، سیر فى الخلق بالحق. سیر اول از مخلوق است به خالق. سیر دوم در خود خالق است، یعنى در این مرحله با صفات و اسماء الهى آشنا می شود و به آنها متصف می گردد. در سفر سوم بار دیگر به سوى خلق باز می گردد بدون آنکه از حق جدا شود، یعنى در حالى که با خدا است به سوى خلق براى ارشاد و دستگیرى و هدایت باز می گردد. سیر چهارم سفر در میان خلق است با حق. در این سیر عارف با مردم و در میان مردم است و به تمشیت امور آنها می پردازد براى آنکه آنها را به سوى حق سوق دهد. خواجه نصیر الدین طوسى در شرح اشارات گفته است بوعلى سفر اول عرفانى را در نه مرحله بیان کرده است. سه مرحله مربوط است به مبدا سفر، و سه مرحله مربوط است به عبور از مبدا به منتهى، و سه مرحله دیگر مربوط است به مرحله وصول به مقصد. با تامل در کلام شیخ این نکته روشن می شود.


اختلاف در عدد و ترتیب منازل سلوک
بر اصحاب ذوق و معرفت روشن است که عرفا در عدد و ترتیب منازل سلوک متفق القول نیستند: برخى یک، برخى دو، بعضى سه، برخى دیگر هفت، بعضى هفتاد و کسانى یکصد منزل بر شمرده ‏اند و بعضى تا هزار و حتى هفتاد هزار نیز ادعا کرده ‏اند.
این راه را نهایت صورت کجا توان بست *** کز صد هزار منزل بیش است در بدایت
البته غالبا این راه را از یقظه آغاز و به وحدت منتهى دانسته‏ اند و بی گمان بسیارى از نظرات باهم قابل جمع هستند هر چند راه هاى سلوک و وصال به شماره آفریدگان است، الطرق الى الله بعدد انفاس الخلائق. (منسوب به پیامبر (ص)، علم الیقین، ج 1، ص 14) خواجه نصیر الدین طوسى در اوصاف الاشراف منازل را از ایمان آغاز و با توحید به پایان برده است ، اما خواجه عبد الله انصارى در منازل السائرین یکصد منزل را مطرح نموده که عبارتند:
1ـ یقظه. 2ـ توبه. 3ـ محاسبه. 4ـ انابه. 5ـ تفکر. 6ـ تذکر. 7ـ اعتصام. 8ـ فرار. 9ـ ریاضت. 10ـ سماع. 11ـ حزن. 12ـ خوف. 13ـ اشفاق. 14ـ خشوع. 15ـ اخبات. 16ـ زهد. 17ـ ورع. 18ـ تبتل. 19ـ رجاء. 20ـ رغبت. 21ـ رعایت. 22 مراقبت. 23ـ حرمت. 24ـ اخلاص. 25ـ تهذیب. 26ـ استقامت. 27ـ توکل. 28ـ تفویض. 29ـ ثقه. 30ـ تسلیم. 31ـ صبر. 32ـ رضا. 33ـ شکر. 34ـ حیاء. 35ـ صدق. 36ـ ایثار. 37ـ خلق. 38ـ تواضع. 39ـ فتوت. 40ـ انبساط. 41ـ قصد. 42ـ عزم. 43ـ اراده. 44ـ ادب. 45ـ یقین. 46ـ انس. 47ـ ذکر. 48ـ فقر. 49 غنا. 50ـ مقام مراد. 51ـ احسان. 52ـ علم. 53ـ حکمت. 54ـ بصیرت. 55ـ فراست. 56ـ تعظیم. 57ـ الهام. 58ـ سکینه. 59ـ طمأنینه. 60ـ همت. 61ـ محبت. 62ـ غیرت. 63ـ شوق. 64ـ قلق. 65ـ عطش. 66ـ وجد. 67ـ دهشت. 68ـ هیمان. 69ـ برق. 70ـ ذوق. 71ـ لحظ. 72ـ وقت. 73ـ صفا. 74ـ سرور. 75ـ سر. 76ـ نفس. 77ـ غربت. 78ـ غرق. 79ـ غیبت. 80ـ تمکن. 81ـ مکاشفه. 82ـ مشاهده. 83ـ معاینه. 84ـ حیات. 85ـ قبض. 86ـ بسط. 87ـ سکر. 88ـ صحو. 89ـ اتصال. 90ـ انفصال. 91ـ معرفت. 92ـ فنا. 93ـ بقا. 94ـ تحقیق. 95ـ تلبیس. 96ـ وجود. 97ـ تجرید. 98ـ تفرید. 99ـ جمع..100توحید. محقق طوسى در باب اول کتاب، به ترتیب درباره ایمان، ثبات، نیت، صدق، انابه، و اخلاق بحث می کند و این امور شش‏گانه را از مقدمات و مبادى سیر و سلوک می داند نه خود آن.

 
روشهاى مختلف ارباب سیر و سلوک
گفتنى است که ارباب سیر و سلوک و علما و دانشمندانى که در این راه گام برداشته و تعلیمات قرآن و سنت را راهنماى خویش قرار داده (نه صوفیانى که تحت تاثیر مکتبهاى التقاطى و غیر اسلامى بوده ‏اند) هر یک براى خود روشى را پیشنهاد کرده ‏اند. یا به تعبیر دقیقتر، مراحل و منزلگاه هایى در نظر گرفته ‏اند از جمله:
در کتاب بحرالعلوم که به فقیه باهر و علامه ماهر «بحرالعلوم‏» نسبت داده شده است ، براى سیر و سلوک الى الله و پیمودن راه قرب به پروردگار عوالم چهارگانه و به تعبیر دیگر، چهار منزلگاه مهم ذکر شده است:
1- اسلام
2- ایمان
3- هجرت
4- جهاد
و براى هر یک از این عوالم چهارگانه سه مرحله ذکر شده است که مجموعا دوازده مرحله می شود که پس از طى آنها، سالک الى الله وارد عالم خلوص می گردد، و این مراحل دوازده‏ گانه به شرح زیر است:
منزل اول، اسلام اصغر است، و منظور از آن اظهار شهادتین و تصدیق به آن در ظاهر و انجام وظائف دینى است.
منزل دوم، ایمان اصغر و آن عبارت از تصدیق قلبى و اعتقاد باطنى به تمام معارف اسلامى است.
منزل سوم، اسلام اکبر است و آن عبارت است از تسلیم در برابر تمام حقایق اسلام و اوامر و نواهى الهى.
منزل چهارم، ایمان اکبر است و آن عبارت از روح و معنى اسلام اکبر می باشد که از مرتبه اطاعت‏ به مرتبه شوق و رضا و رغبت منتقل شود.
منزل پنجم، هجرت صغرى است، و آن انتقال از «دارالکفر» به «دارالاسلام‏» است مانند هجرت مسلمانان از مکه که در آن زمان کانون کفر بود به مدینه.
منزل ششم، هجرت کبرى است، و آن هجرت و دورى از اهل عصیان و گناه و از همنشینى با بدان و ظالمان و آلودگان است.
منزل هفتم، جهاد اکبر است، و آن عبارت از محاربه و ستیز با لشکر شیطان است‏ با استمداد از لشکر رحمان که لشکر عقل است.
منزل هشتم، منزل فتح و ظفر بر جنود و لشکریان شیطان، و رهایى از سلطه آنان و خروج از عالم جهل و طبیعت است.
منزل نهم، اسلام اعظم، و آن عبارت از غلبه بر لشکر شهوت و آمال و آرزوهاى دور و دراز است که بعد از فتح و ظفر، عوامل بیدار کننده برون بر عوامل انحرافى درون پیروز می شود و اینجاست که قلب، مرکز انوار الهى و افاضات ربانى می گردد.
منزل دهم، ایمان اعظم است، و آن عبارت از مشاهده نیستى و فناى خود در برابر خداوند است، و مرحله دخول در عالم فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى است که در این هنگام حقیقت عبودیت و بندگى خدا ظاهر می شود.
منزل یازدهم، هجرت عظمى است، و آن مهاجرت از وجود خود و به فراموشى سپردن آن، و سفر به عالم وجود مطلق، و توجه کامل به ذات پاک خداست که در جمله «وادخلى جنتی» خطاب به آن شده است.
منزل دوازدهم، جهاد اعظم است که بعد از هجرت از خویشتن، متوسل به ذات پاک خداوند می شود تا تمام آثار خودبینى در او محو و نابود گردد و قدم در بساط توحید مطلق نهد.
بعد از پیمودن این عوالم دوازده ‏گانه وارد عالم خلوص می شود، و مصداق «بل احیاء عند ربهم یرزقون‏» می گردد.


چگونگى سیر و سلوک در این روش
در رساله سیر و سلوک منسوب به علامه بحرالعلوم بعد از ذکر عوالم و منازل بالا به چگونگى طى نمودن این راه پرمشقت و پرافتخار پرداخته و بیست و پنج دستور براى وصول به این مقاصد بالا و والا می دهد: سالک الى الله و رهرو راه قرب به پروردگار براى وصول به این عوالم، بعد از آن که اصول دین را از طرق معتبر شناخت و به فروع احکام دینى و اسلامى کاملا آشنا شد، بار سفر می بندد و به راه می افتد و با انجام دستورهاى بیست و پنجگانه زیر به سوى مقصد همچنان پیش می رود:
اول، ترک آداب و عادات و رسومى است که انسان را از پیمودن راه باز می دارد و غرق در آلودگی ها می کند.
دوم، عزم قاطع بر پیمودن راه، که از هیچ چیز نترسد و با استمداد از لطف ‏تردیدى به خود راه ندهد. سوم، رفق و مدارا، و آن این که در آن واحد امور زیادى را بر خود تحمیل نکند مبادا دلسرد و متنفر شود، و از پیمودن راه بازماند. چهارم، وفا، و آن عبارت از این است که نسبت‏ به آنچه توبه کرده وفادار بماند و به آن باز نگردد، و نسبت‏ به آنچه استاد راه می گوید وفادار بماند. پنجم، ثبات و دوام است، به این معنى که برنامه ‏هایى را که انتخاب می کند به صورت عادت مستمر در آید تا بازگشتى در آن صورت نگیرد. ششم، مراقبت است، و آن عبارت از توجه به خویش در تمام احوال است که تخلفى صورت نگیرد. هفتم، محاسبه است، که در حدیث «لیس منا من لم یحاسب نفسه کل یوم؛ کسى که همه روز به حساب خویش نرسد از ما نیست!»  به آن اشاره شده است. هشتم، مؤاخذه است، منظور از مؤاخذه این است که هر گاه مرتکب خطایى شدبه خویشتن تنگ بگیرد و از این راه خود را مجازات کند. نهم، مسارعت است، یعنى به مقتضاى امر «وسارعوا الى مغفره من ربکم؛ و براى نیل به آمرزشى از پروردگار خود بشتابید.» (آل عمران/ 133) که در قرآن مجید آمده در مسیر حق شتاب کند، پیش از آن که شیطان مجال وسوسه یابد.
دهم، ارادت است، و آن عبارت از این است که باطن خود را چنان خالص کند که هیچ غشى در آن نباشد، و نسبت‏ به صاحب شریعت و اوصیاى معصوم او کاملا عشق ورزد. یازدهم، ادب است، یعنى نسبت ‏به ساحت قدس خداوند و رسول‏ اکرم (ص) و جانشینان معصوم او شرط ادب نگاه دارد، و کمترین سخنى که نشانه اعتراض باشد بر زبان نراند، و در تعظیم این بزرگان بکوشد و حتى در بیان حاجت از الفاظى که نشانه امر و نهى است ‏بپرهیزد.
دوازدهم، نیت است، و آن عبارت است از خالص ساختن قصد در این سیر و حرکت و جمیع اعمال از براى خداوند متعال.
سیزدهم، صمت است، به معنى خاموشى و حفظ زبان از سخنان زائد و اکتفا به مقدار لازم.
چهاردهم، جوع و کم خوردن، که از شروط مهمه پیمودن این راه است ولى نه تا آن حد که باعث ضعف و ناتوانى گردد.
پانزدهم، خلوت است، و آن عبارت است از کناره‏گیرى از اهل عصیان و طالبین دنیا و صاحبان عقول ناقصه و به هنگام عبادات و توجه به اذکار، دور از ازدحام و غوغا بودن.
شانزدهم، سهر و شب بیدارى (مخصوصا بیدارى در آخر شب)، که در آیات و روایات اسلامى کرارا به آن اشاره شده است.
هفدهم، دوام طهارت، یعنى همیشه با وضو بودن است که نورانیت ‏خاصى به باطن انسان می دهد.
هیجدهم، تضرع به درگاه خداوند رب‏ العزه است، که هر چه بیشتر بتواند اظهار خضوع در پیشگاه پروردگار کند.
نوزدهم، پرهیز از خواسته ‏هاى نفس (هر چند مباح باشد) تا آنجا که در توان دارد.
بیستم، رازدارى و کتمان سر، که از مهمترین شرایط است، که اساتید این رشته به آن اصرار می ورزیدند، و آن این که اعمال و برنامه‏ هاى خویش را در این راه مکتوم دارد (تا کوچکترین تظاهر و ریا در آن حاصل نشود) و اگر مکاشفاتى از عوالم غیب براى او دست داد آن را نیز پنهان دارد و به این و آن بازگو نکند (تا گرفتار عجب و خودبینى نگردد). بیست و یکم، داشتن مربى و استاد است، اعم از استاد عام که در کارهاى مربوط به سیر و سلوک با ارشاد او پیش می رود و استاد خاص که آن رسول‏ خدا (ص) و امامان‏ معصوم می باشد.
البته باید سالک توجه داشته باشد که این، مرحله بسیار دقیق و باریکى است تا کسى را نیازماید و از صلاحیت علمى و دینى او آگاه نشود، در ارشادات به او تکیه نکند که گاه شیاطین در لباس استاد درآیند و گرگان ملبس به لباس چوپان شوند و سالک را از راه منحرف سازند. حتى به ظاهر شدن خارق عادت و اطلاع بر علوم پنهانى و اسرار نهان انسان، و عبور بر آب و آتش، و اطلاع بر مسائل مربوط به آینده و مانند آن نمی توان اطمینان کرد که صاحب چنین اعمالى مقام پیشرفت ه‏اى در سلوک راه حق دارد زیرا، اینها همه در مرتبه مکاشفه روحیه حاصل می شود، و از آنجا تا سرحد وصول و کمال، راه بسیار است.
بیست ‏و دوم، «ورد» است، و آن‏ عبارت است ‏از ذکرهای زبانى که ‏راه را به‏ روی سالک می گشاید و او را براى گذشتن از گردنه ‏هاى صعب ‏العبور مسیر الی الله یارى می دهد.
بیست و سوم، نفى خواطرات است، و آن عبارت است از تسخیر قلب خویشتن و حکومت ‏بر آن، و تمرکز فکر به گونه ‏اى که هیچ تصور و خاطره ‏اى بر او وارد نشود مگر به اختیار و اذن آن. و به تعبیر دیگر، افکار پراکنده بی اختیار فکر او را به خود مشغول ندارد، و این یکى از کارهاى مشکل است.
بیست و چهارم، فکر است، و منظور از آن، آن است که سالک با اندیشه عمیق و فکر صحیح در آگاهى و معرفت ‏بکوشد، و تمام تفکر او مربوط به صفات و اسماء الهى و تجلیات و افعال او بوده باشد.
بیست و پنجم، ذکر است، و منظور از آن، توجه قلبى است‏ به ذات پاک پروردگار. نه ذکر با زبان که به آن ورد گفته می شود. و به تعبیر دیگر، منظور این است که تمام نظر خویش را به جمال پروردگار متوجه سازد و از غیر او چشم بپوشد.
در رساله «لقاءالله‏» عالم و محقق بزرگوار، آقاى مصطفوى، برنامه دیگرى براى این سیر و سلوک الهى ذکر شده است. در این رساله که رساله جامع و پربار و متکى به آیات و اخبار است، نخست اشاره به آیات مربوط به لقاءالله می کند و بعد از آن که این لقاء و ملاقات را به معنى ملاقات معنوى و روحانى تفسیر می نماید، در شرح آن می افزاید که براى رسیدن به سر منزل مقصود باید انسان حدود برانگیخته شده از جهان ماده و حد زمان و مکان و حتى حدود ذاتى که در همه ممکنات موجود است درهم بشکند و غرق و فناى عالم لاهوت گردد و به لقاى پروردگار نائل آید و مخاطب «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیه مرضیه فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى؛ تو اى روح آرام یافته! به سوى پروردگارت بازگرد در حالى که هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است، سپس در سلک بندگانم در آى و در بهشتم وارد شو!» سپس براى رسیدن به این سرمنزل بزرگ و بی مانند طى پنج مرحله را پیشنهاد می کند:
مرحله اول: تکمیل و تقویت اعتقادات و توجه خاص به اصول دین.
مرحله دوم: توبه و بازگشت ‏به اعمال صالح و پرهیز از گناهان و انجام واجبات است.
مرحله سوم: مهیا و آماده شدن براى پاکسازى نفس از رذائل و آراستن آن با فضائل اخلاق است.
مرحله چهارم: محو انانیت و حصول فنا در برابر عظمت ‏حق است.
در این مرحله که تعلق زندگى مادى برطرف شده و تعلقات به اموال و اولاد و لذات، مشتهیات مادى و خیالى تغییر کرده و به تعلق روحانى و معنوى مبدل شده، تنها چیزى که باقى مانده تعلق به نفس خویش است و این تعلق به اندازه ‏اى ریشه ‏دار و محکم است که گوئى از شدت ظهور خفا پیدا کرده است. ولى یک نکته باقى است و آن این که سالک در تمام این مراحل مقصودش رسیدن به لقاى او، به پروردگار، بوده. یعنى، در واقع و در باطن هر کارى کرده براى خود کرده است. به تعبیر دیگر، او می خواسته به مقامات والا نائل گردد و از مقربین درگاه خدا باشد و به کمالات روحانى و معنوى برسد. پس در همه جا سخن از خود او بوده نه از هدف، به دلیل این که هرگاه به چنین مقامى واصل می شد نهایت‏ سرور و خوشحالى پیدا می کرد ولى اگر دیگرى براى او این مقامات پیدا می شد حداقل تا این حد خوشحال نبود. اینجا است که باید من و توجه به خود بر طرف گردد و محبوب و مورد علاقه سالک جلوه و ظهور خدا باشد نه مقید به خود او. به تعبیر آشکارتر، «من‏» باید حذف شود و این حجاب که بزرگترین مانع و سد راه حق و آخرین حجاب سالک براى وصول به لقاءالله است، بر طرف گردد.
براى از میان بردن این حجاب چندین راه است:
1- راه توجه قلبى به خداوند و توحید ذاتى و صفاتى و افعالى و از این طریق می فهمد که غیر او در برابر او هیچ و پوچ است.
2- تفکر و استدلال براى مبارزه با انانیت و حجاب نفس، به این معنى که خدا را وجودى نامحدود و ازلى و ابدى وحى مطلق می بیند و خود را وجودى از هر نظر محدود و در منتهاى عجز و ضعف و فقر و سراپا نیاز که یک لحظه بى وجود او نمی تواند باقى بماند.
3- معالجه با اضداد و آن این که در هر مورد به جاى «من‏» توجه به خدا و بندگان صالح خداوند باشد و خود را در حضور دائم در پیشگاه حق ببیند.
مرحله پنجم: در این مرحله سالک به صورت یک انسان ملکوتى در آمده و داخل در جبروت می شود!
منظور از ورود در مرحله جبروت آن است که انسان به خاطر کمال صفا و خلوص و محو در نور الهى، نفوذ و سلطه پیدا می کند و براى فعالیت و انجام وظائف الهى و ارشاد خلق و امر به معروف و نهى از منکر از روى معرفت کامل قدم برمی دارد. به تعبیر دیگر، تا حد زیادى از فکر خود فارغ گشته و به تمام مسائل و وظائف و احکام و آداب شرع و سیر و سلوک اطلاع پیدا کرده و در مقام تشخیص درد و درمان، همچون طبیبى حاذق و ماهر گشته است. نکته قابل توجه این که ایشان در همه جا از آیات و روایات اسلامى به عنوان گواه و شاهد مطالب خویش استفاده کرده ‏اند.


خلاصه و جمع‏ بندى مکتبهاى سیر و سلوک
از آنچه علماى سیر و سلوک و رهروان این راه (البته آن هایى که در طریق شریعت و مسیر اسلام و اهل‏ بیت گام برمی داشتند نه التقاطی هاى صوفى مآب) بر می آید، اصول مشترک زیر استفاده می شود:
1- هدف اصلى لقاءالله و شهود ذات پاک پروردگار با چشم دل و حضور روحانى و معنوى در محضر اوست.
2- براى رسیدن به این مقصد، نخستین گام توبه از همه گناهان و شستن رذائل اخلاقى و آراسته شدن به فضائل اخلاقى است.
3- در این راه باید آداب چهارگانه مشارطه و مراقبه و محاسبه و معاقبه را فراموش نکند. یعنى، صبحگاهان با خود شرط کند که گرد گناه و خلاف رضاى حق نگردد و در تمام مدت روز مراقب نفس سرکش باشد و شامگاهان و هنگام خواب به محاسبه بنشیند و اگر خلافى از او سرزده بود خود را به ‏وسیله ترک انواع لذائذ مجازات و عقوبت کند.
4- مبارزه با هواى نفس که بزرگترین سد این راه است از واجب ‏ترین واجبات می باشد.
5- توجه به اذکار و اورادى که در شرع مقدس وارد شده همچون ذکر «لاحول ولاقوه الا بالله‏» و ذکر «لااله الا انت‏سبحانک انى کنت من الظالمین‏» و ذکر «الله‏» و «یاحی» و «یا قیوم‏» و امثال این اذکار، سبب قوت بر پیمودن این راه است.
6- توجه قلبى به حقیقت توحید ذات و صفات و افعال خداوند و غرق شدن در صفات کمال و جمال او، توشه دیگرى براى این راه پرفراز و نشیب است.
7- شکستن بزرگترین بت و آن بت انانیت و توجه به خویشتن، از مهمترین شرائط وصول به مقصد است.
8- استفاده از وجود استاد و مربى که زیر نظر او کار کند و همچون طبیب به درمان او بپردازد، گروهى شرط دانسته ‏اند. و بعضى نیز روى آن تکیه خاصى ندارند هر چند متاسفانه توجه به استاد در مورد بسیارى از اشخاص سبب شده که در دام شیاطین خطرناکى که خود را به صورت فرشته نشان میداده ‏اند! بیفتند و دین و دنیا و ایمان و اخلاق آنها بر باد رود! بعضى وظیفه ارشاد خلق و پیمودن راه انبیا و اولیا در هدایت مردم، و امر به معروف و نهى از منکر را به عنوان آخرین مرحله آورده ‏اند در حالى که بسیارى مطلقا سخنى از این مرحله بر زبان نرانده و سالک را به خودش واگذارده ‏اند.

منـابـع

سید محمدمهدی بحرالعلوم- رساله سیر و سلوک

سید محمدحسین طباطبایى- رساله لب اللباب

حسن ابن محمد دیلمی- ارشاد القلوب- باب ‏39

رساله لقاءالله- میرزا جواد آقا ملکى تبریزی

[ ۱۳٩٤/٤/٢٤ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

مراکز انرژی بدن انسان "چاکرا" و تشریح چاکرا های هفت گانه

مراکز انرژی بدن انسان "چاکرا" و تشریح چاکرا های هفت گانه

در بدن مراکزى وجود دارد که به این مراکز انرژى یا چاکرا مى گویند.  چاکرا کلمه ای سانسکریت به معنای چرخ است. چاکراها یا مراکز انرژی در حال چرخش، بخش های بسیار مهمی از کالبد انرژی هستند. همانند کالبد فیزیکی که از اعضای حیاتی و کم اهمیت تر تشکیل شده است، کالبد انرژی نیز دارای چاکراهای اصلی و فرعی و چاکراهای بسیار کوچک است. چاکراهای اصلی، مراکز انرژی در حال چرخش هستند که به طور معمول 3 تا 4 اینچ قطر دارند و اعضای اصلی و حیاتی کالبد فیزیکی را کنترل می کنند و به آنها انرژی می دهند. چاکراهای اصلی درست مانند نیروگاه هایی هستند که انرژی حیاتی را برای اعضای حیاتی و اصلی تامین می کنند. اگر این نیروگاهها به خوبی کار نکنند اعضای حیاتی ضعیف یا بیمار می شوند، زیرا برای درست کارکردن، انرژی حیاتی کافی ندارند. قطر چاکراهای فرعی یک تا دو اینچ است و چاکراهای بسیار کوچک بخش های کم اهمیت تر کالبد جسمانی را کنترل کرده و به آنها انرژی می دهند. چاکراها در داخل کالبد فیزیکی نفوذ می کنند و در ورای آن نیز امتداد می یابند. این چاکراها چند وظیفه مهم برعهده دارند:

1) جذب، گوارش و توزیع پرانا در بخش های مختلف بدن بر عهده آنهاست.

2) کنترل، تقویت و مسئولیت درست کارکردن کالبد جسمانی و اعضای مختلف آن را برعهده دارند. غدد درون ریز به وسیله بعضی از چاکراهای اصلی تنظیم می شوند و انرژی می گیرند. با کنترل و دستکاری چاکراهای اصلی می توان غدد درون ریز را تحریک یا مهار کرد. تعداد زیادی از ناخوشی ها، تا حدودی ناشی از خوب کار نکردن چاکراها هستند.

3) بعضی از چاکراها مراکز استعدادهای روانی هستند. فعال سازی چاکراهای خاص ممکن است باعث توسعه یافتن استعدادهای روانی خاص شود. برای مثال چاکراهای کف دست برای فعال کردن، آسانترین و امن ترین چاکراها هستند. با فعال کردن چاکراهایی که در مرکز کف دستها قرار دارند فرد می تواند توانایی خود را در احساس کردن انرژی های لطیف، هاله درونی، هاله تندرستی و هاله بیرونی توسعه دهد. این کار با تمرکز کردن به سادگی انجام می شود.

بیمارى ها در اثر بسته شدن این مراکز انرژى پدید مى آیند. کانى ها و سنگ هاى باارزش قادر هستند تا این گرفتگى ها را از بین ببرند و انرژى حیاتى را به صورت منظم و باارزش در ما جارى کنندافرادى که مدیتیشن یا تمرکز مى کنند روى این نقاط آگاهى دارند و انرژى هاى درونى را از این نقاط بیرون داده و آزاد مى کنند.   طیفهاى رنگى در واقع همان رنگهاى نورى هفتگانه (رنگین کمان) هستند که از نور سفید سرچشمه مى گیرند. رنگهاى نورى به صورت انرژى پایان ناپذیر در سطح کره زمین، کیهان و ماورا همیشه در ارتعاش هستند و به درون زمین نیز نفوذ مى کنند و انرژى هاى مثبت و لازم کیهانى را وارد بدن ما کرده و در ما تعادل و توازن لازم را ایجاد مى کنند. در این زمان است که بیماریها از ما دور مى شوند.اما این که در چه ساعات یا روزهایى گرفتن این انرژى از سنگها مناسب تر است و اصلاً چه نوع سنگهایى روى ما تأثیرگذار هستند؟

به عقیده بسیاری از کارشناسان این کار منطق و عقل نمى طلبد، بلکه باید اشخاص دریچه هاى قلب خود را باز بگذارند و به خود این فرصت را بدهند تا آن خود برترشان سنگى را که در یک لحظه بخصوص به آن احساس نیاز مى کنند، انتخاب کند. با اطمینان مى گویم که این کار شدنى است و سنگ شما را انتخاب مى کند. اگر در این مورد شک دارید یا در مورد چند سنگ تردید مى کنید، آنها را در دستان خود قرار دهید، آنگاه متوجه خواهید شد که با گرم شدن یکى از آنها، سنگ نسبت به شما واکنش مناسب نشان داده است.

که در این زمان باید سنگ را بشویید و آن را از ناخالصى ها پاک کنید. گاهى اوقات سنگى در اختیار شما قرار مى گیرد تا شما بتوانید از آن انرژى بگیرید. شاید این سنگ قبل از شما مورد استفاده شخصى بوده که دچار بیمارى و ناراحتى خاص بوده است. این سنگ از نظر فیزیکى به شما آسیب نمى رساند، ولى امکان دارد که افکار پریشان و انرژى منفى شخص قبلى را همراه داشته باشد و آن انرژى منفى شما را آزار دهد. بنابراین باید سنگها را پاک کرد.

آب، آتش، خاک و نمک دریا از عوامل پاک کننده سنگ هستند. شما مى توانید سنگ مورد نظرتان را در حدود 10 تا 20 ساعت در آب جارى قرار داده و تمیز کنید یا آن را داخل خاک بگذارید و سپس آن را بشویید. گاهى هم مى شود سنگ را روى شعله شمع قرار داد یا اینکه از نمک خشک دریا براى پاک کردن آن استفاده کرد.

پس از پاکسازى سنگ مى توانید به پشت دراز بکشید و آرامش بگیرید. مدت زمان مناسب معمولاً 15 دقیقه است. بعد از اتمام این کار چند دقیقه در همان حالت باید باقى ماند. بعد سنگ را برداشته و به آرامى باید بلند شد، سنگ را شست، زیرا انرژى منفى و افکار پریشان که به سنگ منتقل شده را تخلیه کرد. افراد بر حسب نیازشان مى توانند این کار را انجام دهند. البته یک نکته را هرگز نباید از یاد برد و آن اینکه این کار در مورد تمام سنگها صدق نمى کند، باید بعضى از سنگها را مستقیماً روى محل درد قرار داد. بعضى از آنها را در آب قرار داد و بعد آن را می نوشند

مراکز انرژى یا همان چاکراها در هفت منطقه از بدن در راستاى ستون فقرات از پایین ترین قسمت تا بالاى جمجمه سر قرار گرفته اند.

دو سیستم عمومی فیزیولوژی  در بدن شناخته شده است ،گردش خون و سیستم عصبی  توسط رگهای خونی در تمام بدن حتی زیر پوست ها جریان دارند و وظیفه شان سوخت و ساز  بدن و رساندن مواد غذائی و اکسیژن به سلول و اندامها و دفع گازکربنیک  و مواد زائدند . مرکز آن در  قلب است و به وسیله دو سیستم متفاوت سرخرگ و سیاهرگ وظیفه شان را انجام می دهند .سیستم عصبی نیز در همه جای بدن  منشعب شده اند . وظیفه شان تبادل پیامها و اطلاعات و هماهنگی کلیه اعمال عالی وجود ماست. مرکز آن در مغز قرار دارد و به وسیله طناب نخاعی در امتداد ستون فقرات و اعصاب دوگانه سمپاتیک و پاراسمپاتیک وظیفه اش را اعمال می نماید. این دو سیستم عمده به کمک کالبد شکافی پزشکی بخوبی شناخته شده اند .

وظیفه سیستم مراکز انرژی حفظ انرژی حیاتی در وجود ماست و مرکز آن در پائین ترین قسمت ستون فقرات قرار دارد. و به موازات ستون فقرات بالا می آید و تا انتهای سر دارای هفت میدان و مرکز است . این میدان های انرژی ، چاکرا (Chakra) نامیده می شود چاکراها مراکزی هستند که انرژی ها در آن جا مرکزیت می یابند و فعال کردن آنها خصوصیات متفاوتی را ظاهر می سازد. تمرینات و تکنیک هائی که می تواند این مراکز را فعال سازند متعدد و ویژه هستند و نیاز به کسب مهارت طی چند ماه تا چند سال است. توانائی و قدرت های حاصل از فعال شدن انرژی چاکراها ، کرامت یا سیدهی(sidhi)  نامیده می شود و به معنای قدرت های روحی است در پوستر و جدول فوق خصوصیات مراکز چاکراها بطور خلاصه فهرست شده است.

 

 

انواع چاکراهای رایج (popular chakra model )

 

 

1) چاکرای اول : چاکراى ریشه یا پایه ستون فقرات "مولادهارا "

(  Base chakra= Muladhara= root chakra)

چاکرای تکیه گاه محل ورود «پرانا» یا انرژى حیاتى است.طیف رنگى مربوط به این چاکرا قرمز است که نشانه زندگى، قدرت، نیروى جسمانى و حیات است. این رنگ روى کم خونى و فقر غذایى اثرخوبى دارد و ارتعاشات تقویت کننده و درمان کننده دارد. سنگ هاى قرمز مثل مرجان قرمز، یشم قرمز، یاقوت قرمز و... مناسب این چاکرا هستند.  طیف رنگى یاقوت قرمز، اوپال آتشى، یشم قرمز براى متولدین فروردین مناسب است. یشم قرمز و یاقوت قرمز و عقیق قرمز براى متولدین آبان تیر و مرداد مناسب است.

بلورهای مرتبط: روبی- هماتیت- گارنت- ژاسپر- آپاتیت- عقیق سلیمانی (باباقوری)

 

منطقه چاکرا : بین معقد و دستگاه تناسلی (نشیمنگاه)

غدد مرتبط : فوق کلیوی که آدرنالین تولید می کند.

رنگ : قرمز تند

عطر: درخت سدر – درخت میخک

نت: دو ، صدا:C ، موسیقی :UH

وظیفه : جوهره فیزیکی

عضو وابسته: استخوان ها ،دندان ها، ناخن ، پا ،روده،مقعد، پروستات

شکل : نیلوفر چهار پر

تاثیرات: سبکی – سخنوری- روحیه شاد- لذت طلبی – نیروی جنسی – نغمه سرائی – نادانی و دید مادی


2) چاکرای دوم :چاکراى خاجى یا مرکز کلیه "سواد هیستانا"

Sacral chakra= Swadhisthana) )

این چاکرا در قسمت پایین شکم قرار گرفته است . طیف رنگى مربوط به این چاکرا نارنجى. نارنجى علامت انرژى است. این رنگ قدرت ارتباطى، دفع خشم و کنترل بر خویشتن را متعادل مى کند. مسائل مربوط به هضم غذا و گردش خون را منظم مى سازد.   عقیق نارنجى، سنگ ماه، اوپال آتشین که رنگ نارنجى دارند مناسب این چاکرا هستند. طیف رنگى سنگ کهربا براى متولدین خرداد، مرداد و شهریور مناسب است. عقیق نارنجى براى ماه هاى اردیبهشت و آبان است.

بلورهای مرتبط: یشم خطایی- عقیق سبز- کلسیت نارنجی- کارنلین

 

منطقه : انتهای ستون فقرات 1 تا 12 اینچ زیر استخوان خاجی

رنگ: نارنجی

عطر : روغن Ylang – ylang  جوب صندل

نت : ر ، صدا : D  ،  موسیقی : ooo

وظیفه : تولید مثل جنسی

غدد مرتبط : پروستات ،گنادها

عضو وابسته  : کلیه ها ،مثانه ها ، اسپرم ها ،مایعات بدن ، اعضای تکثیر شونده

شکل : نیلوفر شش پر

تاثیرات : گفتار شیرین ، رهائی از خشم و پرخاشگری ،زدودن جهل،علاقه به خواب و سستی ،تحریک جنسی ،خاطرات

 

3) چاکرای سوم :چاکراى شبکه خورشیدى یا چاکرای شبکه عصبی زیر معده " مانى پورا"

Solar plexus chakra= Manipura/Nabhi) )

طیف رنگى مربوط به این چاکرا زرد و زرد طلایى است که نشانه عقل، هوش و ذهنیت است. این چاکرا بالاتر از ناف قرار گرفته است. رنگ زرد تأثیر مثبتى روى کبد، طحال، کیسه صفرا و اعصاب دارد. قدرت درمانى براى بیمارى مرض قند، یبوست دارد و کنترل کننده چاقى است. سیترین، کهربا، چشم ببر مناسب این چاکرا هستند. کهربا به متولدین خرداد، مرداد و شهریور تعلق دارد، سیترین مربوط به متولدین ماه هاى خرداد، اردیبهشت، مرداد و شهریور است. چشم ببر به متولدین خرداد، شهریور و مرداد متعلق است.

بلورهای مرتبط: کهربا- سیترین- مالاکیت- توپاز- ردونیت- رودوکروسیت- کوارتز دودی

 

منطقه : در پشت و امتداد ستون فقرات مقابل ناف ، پشت شکم

رنگ: زرد – طلائی

عطر : اسطوخودوس

نت: می ، صدا: E  ، موسیقی : OH

وظیفه : ساختار وجودی

غدد مرتبط : پانکراس

عضو وابسته : شکم، معده ، کبد ، طحال ، دستگاه گوارش ، صفرا ، سیستم عصبی خودکار

شکل : نیلوفر ده پر

تائیرات : خلق کردن ، رهائی از بیماری ، غلبه بر تنش کشف گنجها، شهامت و جسارت


4) چاکرای چهارم : چاکراى قلب یا عشق الهى " آنات هاتا "

Heart chakra= Anahata))

در وسط جناق سینه و بالاى قلب قرار دارد. طیف رنگى مربوط به این چاکرا قرمز، نارنجى، زرد طلایى، صورتى و سبز است. کلیه سنگها با رنگهاى ذکر شده مانند مالاکیت، پریلات، تورمالین سبز و قرمز، کورل، کوارتز صورتى، کونزایت براى این چاکرا مناسب هستند و براى رفع مشکلات قلبى، تنظیم گردش خون و فشار خون و ناراحتى هاى پوستى مؤثر است.

بلورهای مرتبط: زمرد سبز- کوارتز قرمز- جید- آوانتورین- آگات- دیوپتاز- فلورین چینی- کلسیت سبز- کریزوپراز- کوارتز سبز- رودونیت

 

منطقه : در پشت و بین دو کتف مابل جناغ سینه بالاتر از قلب

رنگ : سبز ، صورتی

عطر : روغن گل سرخ

نت: فا  ، صدا : F  ، موسیقی: AH

وظیفه : عشق خالص

غدد مرتبط : تیموس

عضو وابسته : قلب ،قفسه سینه ، پوست ، گردش خون ، حفره شکم

شکل : نیلوفر دوازده پر

 تاثیرات : راه دل – صلح – عشق خالص – هنر ، ادبیات – خوانندگی ، شفا بخشی – موسیقی – بر آوردن آرزوها


5) چاکرای پنجم: چاکراى گلو یا حلق "ویهودها "

Throat chakra= Vishuddha= Vishuddhi)   )

روى حلق قرار گرفته است. طیف رنگى مربوط به این چاکرا آبى و آبى و سبز روشن است که علامت جاودانگى، اخلاص و الهام است. این رنگ روى بیماریهاى گرفتگى گلو و ناراحتى هاى عصبى تأثیرگذار است. سنگهاى مربوط به آن فیروزه، تورمالین آبى، توپاز آبى، یاقوت آبى، اکومارین و... است. فیروزه به متولدین اسفند، یاقوت آبى به خرداد، اکومارین به خرداد، مهر، بهمن و اسفند مربوط مى شود

بلورهای مرتبط: سودالیت- سنگ ماه- زمرد نیلگون- یاقوت کبود- فیروزه- کیانیت- کلسیت آبی- کریزوکولا

 

منطقه : پائین و پشت مهره گردن ، بین گودی گلو و حنجره

رنگ : آبی کمرنگ

عطر : مریم گلی ، اوکالیپتوس

نت : سل  ، صدا : G  ، موسیقی : EYE

وظیفه : بیان ، بودن

غدد مرتبط : تیروئید

عضو وابسته : گردن ، گلو ، فک ، گوش ، صدا ، نای ، ریه ، مری ، بازوها

شکل : نیلوفر شانزده پر


6) چاکرای ششم : چاکراى پیشانى یا چشم سوم" آجنا "

Brow chakra= Ajna=third eye= Bindu))

در سمت پیشانى و کمى بالاتر از بین دو چشم قرار دارد. طیف رنگى مربوط به این چاکرا آبى نیلى است. این رنگ باعث باز شدن چشم سوم - دید بیرونى و درونى - است. این رنگ براى آرامش و درمان بیماریهاى ذهنى مفید است. رنگ نیلى آگاهى را بالا مى برد و براى زنده کردن خاطرات فراموش شده مفید است. یاقوت کبود، لاجورد، چشم شاهین، آزوریت براى این چاکرا مناسب هستند. لاجورد به ماههاى آذر، دى، بهمن و اسفند تعلق دارد.

بلورهای مرتبط: الماس- سودالیت- لاجورد- کوارتز دودی- آنجلیت- کردیریت

 

منطقه : بین دو ابروان ، بالاتر به پهنای یک  بند انگشت بالای پل بینی و جلوی سر

رنگ: نیلی،بنفش

عطر:نعناع،یاسمن

نت:لا  ،  صدا:A   ،  موسیقی:AYE

وظیفه:دانش هستی

غدد مرتبط:هیپوفیز صنوبری

عضو وابسته:صورت، چشم، گوش، بینی

شکل:نیلوفر دو پر(96 پر)

تاثیرات:روشن بینی –  درک عالی و حس خروج روح از بدن – چشم خدا


7)چاکرای هفتم : چاکراى بالاى جمجمه یا تاج سر" ساهاس رارا "

Crown chakra= Sahasrara))

چاکرای فرق سر در قسمت میانى بالاى سر قرار دارد. طیف رنگى مربوط به این چاکرا بنفش، سفید و طلایى است. این رنگ براى بیمارى هاى ذهنى مناسب است و خواب را تنظیم مى کند. فلورین، الماس، تورمالین و آماتیست مناسب این چاکرا هستند.

بلورهای مرتبط: آمتیست- آمترین- آپوفیلیت- پرنیت- کوارتز شفاف- چاروئیت- ابسیدین- فناسیت- سلنیت- تورمالین-الماس

 

منطقه : بروسط سرومغز تاج سرقرار دارد

رنگ : بنفش و سفید

عطر :olibanum  نیلوفر

نت: سی   ،  صدا:B      ، موسیقی : EEE

احساس: سرخوردگی ، عدم غلبه برترس و اضطراب

وظیفه : وجود مطلق و خداگونه گی

غدد مرتبط : صنوبری (کاجی شکل ) و مخاطی

عضو وابسته : مغز ،مخچه

شکل : نیلوفر هزار پر

تاثیرات : خالصترین حالت بودن ، آرامش مطلق ، اتحاد کام

[ ۱۳٩٤/٤/٢٤ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

هفت چاکرا در بدن انسان و اثرات گوهرها بر آن

 

چاکراها انرژی حیاتی را از محیط اطراف و از کیهان می گیرند و آنها را به امواج مورد نیاز نقاط مختلف بدن تبدیل می کنند. علاوه بر این...


- چاکراه ها در بدن

   هر انسانی نیروی بالقوه ای برای کامل بودن در خود دارد. نیروی شگفت انگیز و فریبنده أی که اعجاز خلقت محسوب می شود. نام دیگر این نیروی بالقوه «چاکرا» می باشد. چاکراها انرژی حیاتی را از محیط اطراف و از کیهان می گیرند و آنها را به امواج مورد نیاز نقاط مختلف بدن تبدیل می کنند.

علاوه بر این آنها انرژی را به اطرافشان پخش می کنند. توسط این سیتسم انرژی، انسان نهایتا در حوزة‌ تبادل دایم انرژی با کیهان و دنیا و انسان های دیگر است. طبق دست نوشته های قدیمی 88000 چاکرا در بدن هر یک از ما وجود دارد و به ندرت می توان نقطه أی در بدن انسان پیدا کرد که در برابر دریافت و انتقال یا تغییر دادن انرژی ها حساس نباشد.

 فقط حدود 40 چاکرای فرعی وجود دارد که مهمترین آنها در طحال، پشت گردن، کف دست ها و کف پاها قرار دارند. اما تقسیم بندی دیگری هم برای تعداد چاکراها وجود دارد که می گویند چاکراهی مهم در بدن انسان 7 تا می باشند که دائما در حال چرخش به سر می برند.

 چرخش چاکراها در مردان به سمت راست (در جهت عقربه های ساعت) و در زنان به سمت چپ می باشد. وقتی درمانگران می خواهند چاکرایی را تقویت کنند می توانند در جهت چرخش چاکراها کار درمان را انجام دهند. مثلا در رایحه درمانی می توان مواد معطر را به صورت دورانی در جهت چرخش چاکراها حرکت داد یا اگر با سنگ های قیمتی می خواهید روی چاکراها تأثیر بگذارید باز می توانید جهت چرخش چاکراها را در نظر داشته باشید.

قبل از استفاده از کریستالها برای درمان، باید در آب سرد و نمک پاکسازی شده و سپس با قرار دادن آنها در معرض نور خورشید و یا نور ماه، شارژ انرژی شوند.بعد از استفاده از کریستال نیز باید کاملا ً پاکسازی شوند چرا که انرژی منفی را جذب کرده اند و در صورتیکه پاکسازی نشوند امکان دارد این انرژی را به چاکرا منتقل کنند.چنانچه در زمان اضطراب و استرس از کریستالها و سنگ استفاده کرده اید، بهترین راه اینست که مدتی از آنها استفاده نکنید تا پاکسازی و تخلیه انرژی گردند.

- چاکرای تاج :

-  محل: وسط سر در بالاترین نقطه رو به بالا باز می شود.

- غده مربوطه: صنوبری (اپی فیز(

- هورمون مربوطه: سروتنین

- بخشهای مربوطه: مخ، جمجمه. چشم راست

- حس: هستی خاص

- رنگ: بنفش، طلایی، سفید

- زمینه: کمال، شناخت متعالی از طریق مشاهده درون، وحدت با هستی مطلق، آگاهی جهانی

- سیاره های وابسته: نپتون، کیوان

- امکان پاکسازی و فعال ساختن چاکرای تاج: گذراندن زمانی در قله کوه و یا نظاره آن

توضیحات: ساهاس رارا در بالای سر در ملاج قرار دارد. سمبل آن نیلوفری درخشان با هزار گلبرگ به نشانه ی بی نهایت بودن است. با تمام رنگهای رنگین کمان می درخشد، اما رنگ غالب آن بنفش است. مسیر چاکرای هفتم باز شده با رنگ بنفش نشان داده می شود و رنگ بنفش ساطع شونده از آن رنگ وقار، عزت نغس و شفاست. همچنان که یک سلطان توانا بر قلمرو خود بطور کامل حاکم است، بنفش هم مرکز تاج را اشغال می کند و ذهن والاتر را تاج می گذارد و حاکم بر اعضاء و ملیون ها سلولی که اعصاب و بافتها را شکل می بخشند می باشد.

 غنچه بیرونی این چاکرا 960 گلبرگ دارد، در ئرون آن غنچه دیگری با 12 گلبرگ دیده می شود، که با نور سفیدی که تشعشات طلایی دارد می درخشد. نور سفید تابش الهی کیهان است. این چاکرا جایگاه بالاترین سطح آگاهی و تکامل انسانی است و انسان را به سوی سرای ابدی، نهایی و برتر هدایت می کند و با نام هایی چون روشن بینی، آگاهی وحدت و آگاهی (من هستم) شناخته شده است. به این دلیل فردی که در سطح جسمی، ذهنی و معنوی به هشیاری رسیده، غالبا با هاله یا شعاعهای نوری بر گرد سرش نشان داده می شود (پیامبران و امامان). این چاکرا محل اشراق و بصیرت معنوی است، که بر قدرت پیشگویی می افزاید.

 ساهاس رارا عمدتا با شعور برتر خود حقیقی در پیوند و ارتباط است. هر گونه راهنمایی که ما از طریق فکر، صدای درونی یا یک احساس واقعی درونی دریافت می کنیم در حقیقت از چاکرای فرق سر ناشی می شود. همه ما دارای یک ذات عالی هستیم که قسمت اعظم ما را تشکیل داده است و دارای اطلاعاتی راجع به کار حیاتی ما می باشد. منشاء تمام راهنمایی ها این قسمت می باشد. ما از طریق چاکرای فرق سر با ذات عالی خود در ارتباط هستیم. هنگامی که کوندالینی بیدار شود و برخیزد، شیوا و شاکتی در ساهاس رارا با هم متحد می شوند، تغییر ماهیت شعور و آگاهی انسانی به ارمغان می آید و ماده و انرژی در درون آگاهی خالص در یک حالت سرور سرمدی فرو می روند. با رسیدن به این حالت انسان به قدرت درک و واقع بینی دست می یابد. شاکتی و شیوا نیز در اصل یکی و یکسان هستند.

 هوشیاری نیروی ثابت و طبیعت نیروی متحرک است. در آغاز طبیعت در سه گونای مجزای تاماس (رخوت، تاریکی، سکون و سنگینی)، راجاس (انرژی فعال، حالات هیجانی، احساسات تند و قوی، نیرو ، فعالیت، خشونت و آسیب زنندگی)، ساتوا (تعادل، توازن، هماهنگی، شعور و کیفیات هوشیاری و معنوی است). نفوذ این سه گونا به جهان هستی را شکل می دهد و از آنها 8 عنصر طبیعت پیدا می شود (پنج عنصر و سه گونا). غده درون ریز مرتبط با ساهاس را را غده صنوبری (اپی فیز) است. که مرکز درک مستقیم ادراک معنوی است. این غده یک ساختمان خاکستری رنگ متمایل به قرمز کوچکی به اندازه یک نخود است که بین سطح زیرین مخ و مغز میانی، درست در جلوی مخچه جای دارد. ترشح اصلی آن که ملاتونین نام دارد، ساعت بیولوژیک بدن را تحت تاثیر قرار می دهد و به طور کل این غده حساس به نور می باشد. در هنگام شب میزان ملاتونین خون در بالاترین سطح خود قرار دارد که در طی روز بتدریج از مقدار آن کاسته می شود. این غده تنظیم کننده آغاز بلوغ بوده، انسان را به خواب وا می دارد و بر حالات خلقی فرد تاثیر می گذارد.

 لیبرمن (Job Liebermann) در کتابش به نام (نور ، طبیعت آینده) معتقد است که نور وارد شونده به چشمها نه تنها به دید ما کمک می کند بلکه ساعت بیولوژک بدن را از طزیق غده صنوبری و هیپوفیز به فعالیت وا می دارد. این غده در طی مراقبه تحریک شده، از خود هورمونهایی ترشح می کند که قادرند انسان را به حالات برتر خود آگاهی برسانند، همان تجربه ای که مصرف ال. اس . دی در شخص بر می انگیزد. البته به طریقه ای بسیار سالمتر. گاه این غده را غده توهم زا نیز می خوانند. در فلسفه یوگا غده صنوبری را پلی بین کالبد زمخت جسمانی و کالبد بسیار ظریف روحی (اختری) می دانند.

 دامنه باز بودن چاکرای هفتم می تواند کم یا زیاد باشد. وقتی چاکرای هفتم شروع به باز شدن می کند، زمانی است که مرز بین هستی درونی و زندگی بیرونی در وضع موجود کاهش پیدا می کند و انسان لحظه ها را بیشتر و بیشتر تجربه می کند. وقتی که رشد چاکرای هفتم افزایش می یابد این لحظه ها بیشتر می شود تا زمانی که به صورت یک واقعیت دائمی در می آید. وقتی که خویشتن فرد آماده این گام آخر روشن بینی باشد ممکن است کاملا ناگهانی اتفاق بیفتد.

 احساس او این چنین است که انگار تازه از خواب طولانی بیدار شده است و در نهایت شروع می کند به اینکه در واقعیت زندگی کند. دیگر عقب گردی در سر راهش وجود ندارد. خود را به ظرف خالی تبدیل می کند و هستی الهی این جام را لبریز خواهد کرد. پی می برد که خویشتن حقیقی اش را که تنها حقیقت پایدار است پیدا کرده است. نفس فردی اش به نفس جهانی تبدیل می شود. هدف خالق در رفتار او جامه عمل می پوشد و نوری که از او ساطع می شود قلب کسانی را که گیرنده حضور الهی هستند باز می کند. در این زمینه جالب است که توجه داشته باشیید ملاج کودک در سن 9 تا 24 ماهگی اول زندگی اش باز باقی می ماند. در طول این دوره اولیه زندگی روی زمین طفل در آگاهی وحدت کامل به سر می برد.

- انسداد انرژی در چاکرای تاج(ساهاس رارا(:

 با مسدود بودن این چاکرا رابطه فرد با تجربیات معنوی قطع می گردد و احساس جدایی از کثرت و یکپارچگی دارد و کاملا از ترس رها نیست. این ترس همیشه باعث ماندگاری بخشی از آثار گره های درون چاکراها می شود. فرد فاقد حواس ماورائی خواهد بود و هنگامی که دیگران از تجربیات معنوی سخن می گویند قادر نیست معنای آن را درک کند در صورتی که باز بودن این چاکرا معمولا انسان معنویت را به طور ملموس و در عین حال با کیفیتی منحصر به فرد تجربه می کند. با انسداد انرژی این چاکرا فرد ممکن است به نوعی بیهودگی در زندگی اش پی ببرد و یا ترس از مرگ اغلب به سراغش بیاید.

شاید برای کنترل این احساسات منفی سعی کند که برای فرار از آنها به فعالیت زیاد پناه ببرد یا زیر بار مسئولیتهای جدید برود برای اینکه خود را برحق و همهم جلوه دهد. اغلب اوقات اشخاصی تحت این شرایط مریض می شوند و ناچار به استراحت می شوند. اگر این پیامها نادیده گرفته شود فرد درگیر زندگی بی محتوایی می شود و رشد تواناییهای بالقوه خود واقعی اش را محدود می کند. لازم به ذکر است که در موارد عقب ماندگی ذهنی باید به این چاکرا ریکی داده شود. همچنین در مواردی که ذهن با ذات انطباق ندارد. به این ناحیه باید ریکی داده شود. زمانی که حساسیت به نور (روشنایی زننده) وجود دارد. به طوری که سبب سر درد می شود. باید به این ناحیه همراه با شبکه خورشیدی ریکی داده شود.

- بیماریهای مربوط به چاکرای تاج:

بی خوابی، سردرد عصبی (ناراحتی های عصبی و ذهنی)، فراموشی در اثر ضربه یا تکان شدید، جنون، گرفتگی عضله، سیاتیک، مننژیت ستون فقرات، کچلی، سوزنک.

- تغذیه رنگی:

بالای چغندر، انگور ارغوانی، کلم ارغوانی، توت فرنگی و هر نوع میوه یا سبزی به رنگ صورتی کمرنگ.ی روحی ایجاد می نماید.

کریستالهایی که برای درمان این چاکرا استفاده می شوند عبارتند از : یاقوت ارغوانی، الکساندریت، عین الشمس، و لابرادوریت.

این چاکرا برقرار کننده ارتباط بین ضمیر برتر و کنترل احساسهای شادی و خوشحالی است. ما به این دلیل چاکراها را بالانس و تنظیم می کنیم ، تا انسدادها را قبل از اینکه تبدیل به مشکلات جسمانی شوند، از بین ببریم. کریستالها بدلیل ساختار مولکولی متقارنشان، انرژی را بصورت دائمی و به آرامی مرتعش می کنند و هنگامی که برای بالانس چاکراها استفاده شوند، می توانند جریان شفا و خلاقیت را بازآفرینی کنند.

-  چاکرای چشم سوم :

-  محل: وسط پیشانی، کمی بالاتر از ابروها

- غده مربوطه: هیپوفیز

- هورمون مربوطه: وازوپرسین

- بخشهای مربوطه: چشمها، گوشها، بینی، صورت، مخچه، سیستم عصبی، ستون مهره

- حس: تمام حسها، از جمله ادراک فراحسی

- رنگ: نیلی، همچنین زرد و بنفش

- زمینه: عملکرد ادراک، کشف و شهود، رشد حسهای درونی، قدرتهای ذهنی، عملکرد ادراک شخص، تجلی

- جهت چرخش چاکرا: در زنان در جهت حرکت عقربه های ساعت و در مردان برخلاف حرکت عقربه های ساعت

- امکان پاکسازی و فعال ساختن چاکرای چشم سوم: با تماشای آسمان آبی پر رنگ و پر ستاره شب فعال می شود.

- نوع یوگا : گیانا یوگا، یانترا یوگا

- سیاره های وابسته:تیر، مشتری، اورانوس، نپتون.

- توضیحات:

آجنا در لغت به معنی فرمان و مرکز فرمان است. آجنا چاکرا به شکل دایره ای با 2 گلبرگ در دو طرف آن توصیف می شود، بر روی این گلبرگها حروف سانسکریت (هام) و (کشام) نقش بسته است، این دو گلبرگ به نیروهای مثبت و منفی پرانا که در این مرکز به هم اتصال می یابند و همچنین به خورشید و ماه اشاره دارند. این دو گلبرگ نشانه نفس و روح هستند. به عبارتی ذهن استدلالی و ذهن الهامی. گاه آجنا چاکرا را دری قلمداد می کنند که به قلمرو آگاهی برین و آگاهی عمقی باز می شود.

 در اینجاست که انسان با چشم دل می بیند، در بسیاری از سنتهای عرفانی، گشایش این چاکرا مربوط به بیداری معنوی است. در حین مراقبه نیز از این چاکرا برای تمرکز استفاده می شود. در مراقبه عمیق، چشم روحانی یا چشم واحد در قسمت مرکزی پیشانی قابل مشاهده خواهد بود. این چشم عالم بر همه چیز، در متون مقدس مختلف با نام های چشم سوم، چشم دورن، چشم شیوا، چشم شهود، ستاره شرق، قوایی که از بهشت فرو می آید و غیره نامیده شده است.

 آجنا چاکرا مرکز توسعه رشد عقل و هوشیاری و مرکز خرد و عقل است. از طریق این چاکراست که شخص می تواند تواناییهای هوشی و عقلی، حافظه، اراده، تمرکز، تدبیر و تجسم را در خود افزایش دهد. در بدن دو مرکز اراده وجود دارد، یکی از آنها چاکرای مانی پورا (شبکه خورشیدی) و دیگری آجنا چاکراست.

 همچنین انرژی که پشت مقاصد شخص قرار دارد، از این چاکرا آزاد می شود. چنانچه این چاکرا باز باشد به دنبال افکار و اندیشه های انسان اعمال مناسبی شکل می گیرند که سبب تجلی مادی اندیشه ها در جهان فیزیکی می گردد و فرد با قدرت تجسم اش می تواند انرژی را برای تحقق بخشیدن خواسته ها بیافریند، همچنین در تلفیق با چاکرای باز قلب فرد می تواند انرژیهای سلامتی بفرستد چه برای آنچه در دسترس است و چه برای فاصله دور. چنانچه این چاکرا بسته باشد، فرد برای به ثمر نشاندن اندیشه هایش تلاشی دراز مدت در پیش روی دارد. اگر انسان دارای ذهنیت و انتظارات مثبت در مورد همه چیز باشد در نتیجه دریافتهایی مثبت از محیط وافراد دیگر خواهد داشت و اگر او تعبیرات ذهنی منفی از هر چیز داشته باشد همان ها را به جهان خارج از خود انعکاس داده و بدین وسیله به آنها شکل داده و دریافتهایی منفی خواهد داشت.

 آجنا چاکرا مرکز اتصال سه کانال انرژی آیدا، پینگالا، سوشومنا است. با ادغام و آمیزش انرژی کیهانی و قمری و خورشیدی در این چاکرا در انسان بیداری روحی حاصل می آید و در هنگام بیداری این چاکرا در فرد قدرت روشن بینی، روشن شنوی و تله پاتی و پیشگویی پد یدار می گردد.

 هنگامی که این مرکز کاملا بیدار است انسان در ورای کارمای خود (رسیدن به سطحی از مسیر روحی که در آنجا قانون علت و معلول به انسان مربوط نیست) بسر می برد، اما در عین حال قادر به دیدن کارمای اطرافیان و اقوام و ملیتهای جهان است. در حالت متمرکز بودن در این چاکرا این توانایی در انسان ایجاد می گردد که به دیگران در محور کارمایشان کمک کند. آجنا چاکرا تحت کنترل سیاره اورانوس فعالیت کرده و از خودگذشتگی و آرمانگرایی از کیفیتهای تابشی آن بشمار می آید.

آجنا چاکرا بر روی غده هیپوفیز تاثیر می گذارد. غده هیپوفیز سلطان غدد نیز نامیده می شود، زیرا این غده به تمام غدد دیگر فرمان می دهد.

این غده قدرت اراده، فدرت تشخیص و همچنین بینایی، شنوایی و حافظه را کنترل می کند. تمام نوابغ دارای غده هیپوفیز برتری می باشند. این غده رشد بدن را نیز کنترل می کند. اختلال در عملکرد این غده سبب می شود که فرد از نظر فیزیکی رشد بسیار ناکافی داشته باشد و کوتاه قد شود.

 یک خانم باردار نباید تحت فشار عصبی قرار گیرد، زیرا این حالت ممکن است سبب بروز اثرات منفی بر روی غده هیپوفیز جنین در داخل رحم مادر شود و درجات مختلف عقب ماندگی ذهنی را ایجاد کند

. ترس دائمی بر روی غده هیپوفیز اثر می گذارد و می تواند فرد را بسیار ضعیف و کم رو کند. فشار و نگرانی نیز سبب اختلال در عملکرد این غده می شود و می تواند باعث افزایش فشار خون و مشکلات گوارشی نیز بشود.به افرادی که مستعد ابتلائ به انواع ترس و بیم هستند و افرادی که تمایل به دروغ گویی دارند و یا سرکش و نافرمان هستند و یا حتی دزدی می کنند باید به آجنا چاکرای آنها ریکی داد. همچنین برای درمان ذهنی و احساسی ضربه ای که ناشی از حادثه یا اتفاقی در گذشته رخ داده نیز باید به این چاکرا ریکی داد.

-  انسداد انرژی در چاکرای چشم سوم(آجنا چاکرا) :

اگر این چاکرا ضعیف و جریان انرژی در آن راکد باشد، به علت کمبود انرژی در آن قدرت خلاقیت فرد متوقف می گردد، یا اینکه فرد افکار خلاقه زیادی در سر دارد اما هرگز محقق نمی گردد. همراه با این وضعیت عذر و بهانه ای دائمی وجود خواهد داشت که براساس آن جهان خارجی به سبب نقائص خود مورد سرزنش قرار می گیرد. تنها چیزی که این فرد بدان نیاز دارد، این است که بیاموزد چگونه امیال خود را گام به گام به تحقق برساند.

 پیامد عملکرد ناهماهنگ چاکرای چشم سوم عدم تعادل است، به طور مثال: پافشاری بیش از حد روی حوزه عقل، و تصمیمات زندگی فرد منحصرا با عقل و منطق صورت می گیرد و فقط آنچه را که با ذهن منطقی اش درک می کند قبول دارد، شخص به آسانی قربانی تفکر روشنفکرانه خود می شود، تنها چیزی را قبول می کند که ذهن او بتواند درک کند، و از روشهای علمی قابل اثبات باشد. عملکرد ناهماهنگ دیگر این چاکرا این است که فرد با قدرت ذهنش سعی می کند بر روی دیگران و رویدادها تاثیر بگذارد، صرفا فقط می خواهد قدرتش را نشان دهد و یا برای ارضای نیازهایش از آن استفاده می کند. در این وضعیت معمولا چاکرای شبکه خورشیدی هم معمولا از تعادل خارج است و چاکرای قلب و تاج نیز در حد جزیی رشد یافته است.

 اگر چشم سوم فرد علی رغم گیرهایش نسبتا باز باشد، باز هم ممکن است در این کار موفق شود، هر چند که مقاصد فرد خلاف جریان طبیعی حیات است.

 ولی دیر یا زود احساس تنهایی او را در بر می گیرد و موفقیتی را که برایش تلاش نموده بود پایدار نخواهد بود. اگر جریان انرژیها در آجنا چاکرا به طور قابل ملاحظه ای بسته باشد تنها حقیقتی را می بیند و باور می کند که در جهان بیرون قابل دیدن باشد. زندگی اش تحت نفوذ امیال مادی ، نیازهای فیزیکی و احساسات ابراز نشده است. اندیشه ها و بحثهای معنوی به نظرش خسته کننده و اتلاف وقت خواهد بود. به راحتی در شرایط دشوار فرد کنترل اش را از دست می دهد، و احتمالا خیلی هم فراموشکار است.

 اگر بینایی فرد ضعیف شده باشد اغلب با کم کاری چاکرای چشم سوم همراه است. همچنین در موارد حاد، افکار فرد خیلی پریشان و آشفته است و تصمیماتش کاملا براساس احساسات سرکوب شده است

- بیماریهای مربوط به چاکرای چشم سوم :

ناراحتی اعصاب از قبیل رعشه، فلج صورت، ناراحتی های چشم از جمله آب مروارید، التهاب چشم، زخم قرنیه مزمن، جوشهای پلک، سر گیجه، ناراحتیهای گوش و بینی مثل: کری، گوش درد، از دست دادن حس بویایی، خونریزی بینی، تشنج کودکان، بیهوشی، جن زدگی، صرع، ناراحتی های ذهنی از جمله: مالیخولیا، وهم بینی، هذیان گویی، وسواس، ضعف اعصاب

- تغذیه رنگی:

انگور یاقوتی، کلم بروکلی، بادنجان، آلوچه

کریستالهایی مورد استفاده برای درمان این چاکرا عبارتند از : یاقوت کبود، تانزانیت، اییولیت، سنگ لاجورد، و سنگ صابون.

- چاکرای گلو :

در برگیرنده گلو، گردن، دهان، دندانها، و فک ( آرواره) است. از خصوصیات این چاکرا عبارتند از : خلاقیت، قدرت اراده، واقعیت، ارتباطات، و صداقت فردی.

کریستالهایی که برای درمان این چاکرا استفاده می شوند عبارتند از : سنگ یمانی، زمرد کبود فام ( زمرد دریایی) فیروزه، یشم سبز و کریسوکولا .

 - چاکرای قلب:

در مرکز سیستم انرژی انسان قرار دارد و به زندگی عشق می بخشد. این چاکرا بر روی عملکرد سطوح جسمانی، احساسی، و انرژیایی اثر می گذارد.

کریستالهایی که برای درمان این چاکرا استفاده می شوند عبارتند از : زمرد، پریدت، یشم سبز، رز کوارتز و یاقوت.

-  چاکرای شبکه خورشیدی :

 بر روی شکم و زیر دیافراگم قرار دارد و با عزت نفس، اعتماد به نفس، و آزادی انتخاب مرتبط است.

کریستالهایی که برای درمان این چاکرا استفاده می شوند عبارتند از : توپاکس، سیترین، الماس زرد، و اوپال ( یکنوع سنگ سیلیسی که از در کوهی نرم تر و سبک تر است – در اصطلاح بازرگانی ( شیشه شیری رنگ) نام دارد.

- چاکرای جنسی:

- محل: بالای استخوان خاجی، تقریبا بالای اندام تناسلی و پایین تر از ناف

- غدد مربوطه: تخمدانها، غده پروستات

- هورمونهای مربوطه: استروژن و تستسترون

- بخشهای مربوطه: قسمت لگن، اندامهای تولید مثل، کلیه ها، مثانه، تمام مایعات بدن مثل خون، مایع لنف، شیره معده، اسپرم

- حس:چشایی

- رنگ: نارنجی

- عنصر وابسته: آب

- زمینه: نخستین احساسات جاری شدن با زندگی، لذن پرستی، شهوت، خلاقیت، شگفت زده و مشتاق

- جهت چرخش چاکرا: در زن در جهت عقربه های ساعت و در مرد خلاف عقربه های ساعت

- امکان پاکسازی و فعال ساختن چاکرای جنسی: لذت بردن و مشاهده نور ماه و آب زلال طبیعی و غوطه ور شدن در آن و یا نوشیدن از آب چشمه

- نوع یوگا :باکتی یوگا

- سیاره های وابسته: ماه ، پلوتون

توضیحات: چاکرای دوم مرکز انرژی جنسی (گیرنده و فرستنده) و نفس و خلاقیت است که به عنصر آب نسبت داده میشود که منبع تمام حیات زیست شناختی است. عنصر آب پاک کننده و تطهیر کننده است و سدهایی را که مانع جریان حیات است شسته و باز میکند. در سطح فیزیکی آلودگیها را از کلیه و مثانه باز میکند و در سطح معنوی به شکل جریان روان و آزاد احساسات خود را نشان میدهد و سبب میشود تا انسان زندگی را همیشه تازه و جدید ببیند. از طریق این چاکرا فرد مستقیما احساسات انسانها را درک میکند و آن را به یکی از مراکز ادراک ماوراء حسی تبدیل میکند.

چاکرای دوم اغلب جایگاه واقعی "شاکتی" محسوب میشود، شاکتی تجلی نیروی مونث خداوند به شکل انرژی خلاق است و حوزه نفوذ آن در اندامهای تولید مثل است که در مرد به صورت میل خلق حیات جدید و در زن بصورت گیرنده ء تکانه های خلاق و ایجاد زندگی جدید است.

 خلاقیت شامل کاری که فرد در هر زمینه ای انجام میدهد نیز میباشد. در نتیجه خلاقیت انسان توسط دستان او متجلی میشود و اگر کاری که انسان انجام میدهد مطابق استعدادها و قابلیت های شخصی اش باشد این انرژی خلاق متجلی شده و باعث رشد و پیشرفت او در آن زمینه شده و باعث آرامش ذهن او میشود و اگر برخلاف آن باشد باعث از بین رفتن آرامش ذهن او شده و یکی ازعوامل خشم و عصبانیت او میشود. احساسات و اعمال فرد خلاق حتی باعث ایجاد انگیزه برای دیگران میشود.

 چاکرای دوم به کیفیت عشق نسبت به جنس مخالف نیز مربوط میشود ازین چاکرا فرد قدرت جنسی خود را حس میکند و دومین هدف قدرتمند نیروی حیات (اشتیاق به اتحاد دو جنس) آشکار میگردد بنابراین قدرت جنسی در هر کس به نیروی حیات در او بستگی دارد. ناحیه لگن در بدن منبع حیات است، هر مرکز آن که مسدود گردد کاهش نیروی جسمی و جنسی را به دنبال خواهد داشت.

 انرژی جنسی در جریان آمیزش جنسی شارژ و تخلیه میگردد. این امر همچون حمامی از انرژی به جسم حیاتی دوباره میبخشد و آن را پاک میکند و بدن را از انرژی های راکد، فضولات، تنشهای عمیق رها میسازد و این عمل برای سلامتی جسمی فرد امری مهم است. عمل رها سازی خویش بصورت دو جانبه یکی از طرق وانهادن "تجرد" نفس و تجربه"وحدت" در بشر است.

 تجربه ای که از بدوی ترین امیال در سطح جسمی از یک سو و آرزوی عمیق معنوی وحدانیت با الوهیت از سویی دیگر نشات میگیرد. این پیوند یکی از خصلتهای معنوی و مادی در افراد بشر میباشد.

- انسداد انرژی در چاکرای جنسی:

 اگر راه عبور انرژی در این چاکرا مسدود شده باشد یا اختلالی در این چاکرا وجود داشته باشد به نفی یا سرکوب امیال جنسی منتهی میشود و اغلب در راه زیاده روی در رابطه و خیال پردازی نمایان میشود یا ممکن است به حالتی مانند اعتیاد به مواد مخدر در آید. در هر صورت نسبت به جنس مخالف شک و دودلی و تنش یا حتی نفرت وجود دارد و ابزار این انرژی های طبیعی را فرد محکوم میکند یا اینکه بصورت شهوت پرستی بی ادبانه و اصرار در امیال جنسی نمایان میشود در هر صورت بد کار کردن چاکرای دوم معمولا در سن بلوغ بوجود میاید. بیدار شدن انرژی های جنسی بی ثباتی ایجاد میکند و معمولا والدین و مربیان توانایی آموزش صحیح را در این زمان به جوانها ندارند و اینکه چگونه این انرژی را کنترل کنند.

 کم کاری این چاکرا میتواند ریشه در دوران کودکی داشته باشد احتمالا والدین احساسات و ارتباطشان را کنترل میکردند و فرد کمبود لذتهای حسی مانند نوازش، مهر و عطوفت را تجربه کرده است در نتیجه احساساتش را سرکوب کرده است و در دوران بلوغ مانع رشد انرژی های جنسی شده و نتیجه آن واپس زدگی، فقدان عزت نفس، فلج عاطفی و سرد مزاجیست و زندگی در نظرش غم انگیز، کسل کننده و بی ارزش است. اما با ریکی دادن به این چاکرا و ریکی فرستادن برای درمان گذشته تمامی این اختلالات درمان میشود و وضعیت انرژی در این چاکرا متعادل میشود.

- تغذیه رنگی برای درمان: خوراکیها و مواد غذایی به رنگ طبیعی نارنجی مثل: پرتقال، نارنگی، هویج، انبه، کدو تنبل، زردآلو ، نارنج و غیره

کریستالهایی که برای درمان این چاکرا مورد استفاده قرار می گیرند عبارتند از : عقیق جگری رنگ، چشم ببر، عقیق، کوارتز، کلسیت، کوارتز روتیلیتد.

-  چاکرای ریشه :

- محل: درانتهای ستون فقرات بین مقعد و اندام تناسلی، به دنبالچه مرتبط است به طرف پایین باز میشود.

- غدد مربوطه: غدد فوق کلیوی

- هورمونهای مربوطه : آدرنالین و نور آدرنالین

- بخشهای مربوطه:

تمام قسمتهای سخت، ستون فقرات استخوانها، دندانها، ناخن ها، پاها، مقعد، روده ها، غدد پروستات، خون، تکثیر سلولی

- حس: بویایی

- رنگ: قرمز آتشی

- عنصر وابسته: خاک

- زمینه: اولین انرژی حیاتی، اولین مراقبت پیوند با زمین و دنیای مادی، استحکام، قدرت موفق شدن

- جهت چرخش چاکرا: در مونث به سمت چپ یعنی بر خلاف جهت عقربه های ساعت  در مذکر به سمت راست یعنی در جهت چرخش عقربه های ساعت

- امکان پاکسازی و فعال ساختن چاکرای ریشه: لذت بردن از سپیده دم، طلوع و غروب خورشید، خاک تازه
- نوع یوگا: هاتایوگا، کندامین یوگا

- سیاره های وابسته: کیوان، مریخ، پلوتون

توضیحات:

 این چاکرا از نظر احساسی با میل به زندگی و شادابی و از نظر فیزیکی با سیستم ایمنی بدن در ارتباط است. این چاکرا تنظیم کننده اعمالی است که بدن و جسم را زنده نگه میدارد. در این چاکراست که با زمین مرتبط میشویم و انرژیهای زمینی (نیروی عاطفی، عشق و صبر ) را دریافت و تجربه میکنیم. چاکرای اول اساس و پایه نیروی حیاتی تمام چاکراهای بالاتر را شکل میدهد و سرچشمه نیروی حیات است.

این چاکرا منبع انرژی کندالینی است. بنای زندگی بدست آوردن امنیت مادی و حفظ تنازع بقا گونه ها با تشکیل خانواده، رابطه جنسی به عنوان یک عمل فیزیکی و بچه دار شدن هم از اعمال مربوط به این چاکرا هستند.

 وقتی نیروی حیات در این چاکرا به درستی عمل نماید، شخص اشتیاقی مبرم به زندگی در جهان فیزیکی دارد و با انتقال انرژی به اطرافیان و حوزه انرژی آنها همچون یک مولد نیرو عمل میکند. او اشتیاقی راستین برای زیستن دارد. رنگ قرمز که رنگ این چاکرا میباشد جسم فیزیکی را تحریک میکند و سر زندگی و انرژی به جسم داده و روح را سر زنده و با هیجان میکند و رنگ قرمز جرات، نیرو و قدرت، استواری و سلامتی میبخشد.

 قرمز سبب غلبه بر بی حالی و افسردگی، ترس یا دلتنگی میشود. قرمز رنگ آتش است. قرمز تعصب شدید، غیرت و هیجان است. افرادی که بر افروخته و سرخ رنگ هستند ناخود آگاه احساس سرزندگی، پرتلاش بودن را به شما منتقل میکنند و الگو و نمادی هستند از یک فرد پرتحرک! آنچه برداشت میشود این است که نیروی حیات مادی و جسمی از رنگ سرخ است.

 زمانی که دراین چاکرا مانعی ایجاد گردد شخص از فعالیت جسمی سر باز میزند و انرژیش کاهش مییابد و حتی ممکن است علیل و ناتوان گردد. چنین فردی فاقد قدرت و توان جسمی است. بطور مثال اگر چاکرای اول به اندازه کافی کار نکند احساس عدم تعادل خواهید کرد یا انگار فرش از زیر پا کشیده شود درحالی که محکم ایستاده اید. اگر چاکرای اول بیش از حد کار کند ممکن است از کوره در بروید و عصبانی و پرخاشگر شوید و این ممکن است زمانی باشد که چیزهایی که شما را مشغول و سرگرم ساخته توسط دیگران یا شرایط مورد سوال قرار گیرد. در نهایت زمانی که احساس عدم امنیت میکنید با خشم و غضب و زود از کوره در رفتن حالت دفاعی میگیرید. از نظر احساسی کم تحمل میشوید همچنین ممکن است افراط در مسائل احساسی و هیجانی مثل غذای خوب و الکل و غیره داشته باشید. در کارهایتان به شدت در حالت دودلی و شک و تردید به سر میبرید و زندگی را اغلب همچون بار سنگینی احساس میکنید به جای آنکه از زندگی لذت ببرید و شاد باشید.

- بیماریهای  مربوط به چاکرای ریشه:

بطور کل اختلال در انرژی موجود دراین چاکرا موجب بیماریهایی مثل افسردگی، بیحالی، اعتیاد (به هرچیزی)، روماتیسم، رعشه و کم خونی میشود و همینطور بیماران بستری بر اثر نحیفی و لاغری و ضعف جسمانی و بیماران حادثه ها و مجروحان جسمانی نیاز شدید به انرژی در این چاکرا دارند اما انرژی دادن به این چاکرا در کودکان هابپراکتیو، بیماران پرتحرک عصبی، پارکینسون، مجنونان، افراد عصبانی و،. موجب تاثیر منفی خواهد شد.

 - تغذیهء رنگی:

رنگ طبیعی خوراکیها و غذاهایی که میخوریم فرکانس ارتعاشی همان رنگ را در دسترسمان قرار میدهد و بروی چاکرای خاصی تاثیر میگذارد:

 جگر قرمز، دل، قلوه، کلم قرمز، چغندر قند، تمشک قرمز، گیلاس قرمز، انگور قرمز، آلوی قرمز، فلفل قرمز، سیب سرخ، گوجه فرنگی و هر چه قرمز است.

- اثرات رنگ لباسها بر روی بدن:

رنگ لباسها به دلیل حساسیت نوری سلولهای بدن بر ما اثر میگذارند بنابراین بهتر است لباسی بپوشیم که به رنگ آن نیاز داریم اما فراموش نکنید که هر لباسی اعم از کت، پیراهن یا بلوز یا مانتو به تن میکنید، لباس زیر شما باید سفید باشد. اگر لباستان از پارچه نخی یا ابریشم و یا پشم با رنگ طبیعی باشد بهتر است از لباسهای مصنوعی با رنگ مصنوعی است.

کریستالهایی که برای درمان این چاکرا استفاده می شوند عبارتند از : یاقوت قرمز، لعل، یشم، سنگ آهن ( هماتیت

[ ۱۳٩٤/٤/٢٤ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

شعر زیر در آستانه ماه رمضات تقدیم می شود به عبدان عاشق

 

شاطرعباس صبوحی

 

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری! افطار رطب در رمضان مستحب است

روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه

بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد

این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است

یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟

نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و، من از آن می‌ترسم

که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ

که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

[ ۱۳٩٤/۳/٢٥ ] [ ٩:٠٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

او نوشیدنی زیادی خورده بود، البته نه برای آنکه جرات پیدا کند، بلکه احتمالاً به خاطر جشن پیروزی. روز قبل، ارتش بولیوی جنگ سختی را با شبه‌نظامیان کمونیست که در یک راه‌آّب کوهستانی به تله افتاده بودند، به انجام رسانده بود. دشمن به عقب رانده شده و چند نفری اسیر شده بوده بودند. هر دو طرف کشته داده بودند، در نتیجه وقتی که یک افسر به دنبال داوطلبی برای اجرای اعدام آمد، گروهبان ماریو تران با کمال میل حاضر بود تا انتقام خون برادران بولیویایی کشته شدۀ خود را بگیرد. نوشیدنی تاثیری روی نشانه‌گیریش نداشت.
تران وارد کلاس مدرسه‌ای شد که از آن به عنوان سلول زندانی اصلی استفاده می‌شد. اسیر، کثیف بود و موهایش ژولیده، با لباسهایی پاره و مندرس. به جای چکمه، تکه‌های چرم را به پایش گره زده بود. او روی زمین خاکی دراز کشیده بود و از زخم گلوله‌ای که به پایش خورده بود، خون می‌چکید. او به راستی "یک حیوان زخم خورده" بود. تران، تفنگ نیمه اتوماتیکش را روی او نشانه گرفت.
در افسانه‌ها آمده که زندانی گفته بود: "می‌دانم که آمده‌ای من را بکشی! شلیک کن بزدل، فقط قرار است یک مرد را بکشی!" تران شلیک کرد. بنا بود که جلوه داده شود که این شبه نظامی در جریان درگیری کشته شده است، و به همین خاطر تران اول به دستها و پاهای او شلیک کرد. در حالی که مرد از درد روی زمین به خود می‌پیچید، تران دوباره شلیک کرد و این بار گلوله را به سینۀ او زد و او را کشت. اسمِ زندانی، "چه گوارا" بود. ترسناکترین انقلابی مارکسیست جهان، مرده بود.
سی‌ونه سال قبل، در سال 1928، "ارنستو چه گوارا دلا سرنا" در روزاریویِ آرژانتین به دنیا آمد و طولی نکشید که برای اولین بار با مرگ رویارو شد. دشواری‌های شدیدی که در تنفس داشت، آسم تشخیص داده شد، و حمله‌های آسمیش گهگاه چنان شدید بود که جانش را به خطر می‌انداخت. ارنستوی جوان که اغلب اسیر تختش بود، وقت داشت تا به بیماریش فکر کند و بفهمد که نفس بعدیش، می‌توانست آخرین نفسش باشد. او خیلی زود به فانی بودنش پی برد. او که با مرگ چهره به چهره شده بود و از آن نترسیده بود، اجازه نداد بیماری اسیرش کند. دیدگاه در لحظه زندگی کردن، با او ماند. سالها بعد، نهراسیدنش از مرگ، باعث شد فیدل کاسترو تعجبش را از اینکه چه گوارا از انقلاب کوبا جان سالم به در برد را بروز دهد.
خانوادۀ گوارا در سالهای کودکی ارنستو، اغلب در حال جا به جایی بود و همیشه در آرژانتین به دنبال جایی بودند که آب و هوایش به بهبود سلامتی ارنستو کمک کند. در نهایت، آنها سر از آلتا گراسیا در آوردند. شهر کوچکی در کوهپایۀ سیراس چیکاس، در استان کوردوبا. جایی که هوای خشک کوهستانیش باعث می‌شد، کودک اولشان راحتتر نفس بکشد. در آنجا، با تولد خواهر و بردارهای ارنستو و بزرگتر شدن خانواده، آنها به خانه عوض کردن ادامه دادند. مفهوم یک جا نشینی، و ریشه دواندن، چیزی بود که ارنستو عملاً هرگز لمسش نکرد.
پدر و مادرش، هر دو تحصیکرده بودند، و از خانواده‌هایی می‌آمدند که اگرچه ثروتمند نبودند، اما ابداً فقیر هم نبودند. تحصیل ارنستو در ابتدا تق و لق بود و بیشتر شامل درسهایی بود که مادرش در خانه با او کار می‌کرد. بعدتر، زمانی که وضعیت آسم او بهتر شد، حضور او نیز در مدرسه بیشتر شد. او دانش‌آموزی توانا و باهوش محسوب می‌شد، هر چند که خیلی با برنامۀ درسی مدرسه میانۀ خوبی نداشت. شاید به این دلیل که در سالهای نوجوانی، مطالعات زیاد و متنوعی داشت: از آثار سیاسی گرفته تا آثار نویسندگان کلاسیک فرانسوی نظیر دوما و زولا و نویسندگان آمریکایی‌ای همچون اشتاین بک. او همچنین شیفتۀ شطرنج بود و با وجود بیماری و جثۀ نحیفش، راگبی‌باز مشتاق و قهاری بود و حتی یک نفر را مامور کرده بودند تا در کنار خط زمین با اسپری آسمش بدود تا اگر نیاز شد، اسپری را به او برساند.
در سال 1947، ارنستو مشمول خدمت وظیفه می‌شد، اما به خاطر آسم معاف شد. این اولین بار بود که او به خاطر شش‌های ضعیفش خوشحال بود، چرا که این امکان را فراهم آورده بودند تا به تحصیلش ادامه دهد. او در دانشکدۀ پزشکی دانشگاه بوینس آیرس ثبت نام کرد و قصد داشت دکتر شود. جالب است که با وجود علاقه‌اش به پزشک شدن، خودش چندان به رعایت بهداشت فردی روی خوش نشان نمی‌داد. او از اینکه به خاطر بوی بد بدنش به او لقب "ال چانچو" (خوک) را داده بودند راضی بود. او همچنین از اینکه لباسهای قدیمی، از مد افتاده و شلخته بپوشد هم لذت می‌برد، مخصوصاً که دوست داشت با این کار دیگران را بهت زده کند.

www.ROZANEHONLINE.com

این خصیصه‌های ذاتی، دست و پای کسی را که عاشق سفر بود را نمی‌بست. ارنستو شیفتۀ آن بود که در تعطیلات دانشگاهی به سفر برود. او اولین بار به تنهایی با دوچرخه‌ای که رویش یک موتور کوچک سوار شده بود، در سال 1950 به سفر رفت. این سفر به نوعی آزمونی بود تا قدرت اراده‌اش را در کنترل بیماریش بسنجد. او با دوچرخه و با تمام سختی‌ها حدود 4500 کیلومتر را پیمود و تا شمال آرژانتین رفت. او خاطرات ماجراجویی‌هایش را یادداشت می‌کرد. او عادت خاطره‌نویسیش را در سفری که با دوستش، آلبرتو گرانادو، انجام داد نیز ادامه داد. این سفر در ژانویۀ 1952، سوار بر موتوری که نامش را "ظفرمند" گذاشته بود، شروع شد. البته این موتور چندین بار در طور سفر خراب شد و دست آخر آن را رها کردند. این دو در این سفر از شیلی، پرو، کلمبیا و ونزوئلا گذر کردند و سپس ارنستو از آنجا به تنهایی به میامی در ایالات متحده رفت و در سپتامبر 1952 دوباره به آرژانتین بازگشت.
خاطراتی که او از این سفر نوشته، به خوبی نشان می‌دهند که چگونه فقر و محرومیت‌هایی که ارنستو در جریان این سفرها شاهد بود، نگاه او را به جهان شکل داد. قبل از سفرهایش، اگرچه مطالعات فراوانی در مورد نظریه‌های سیاسی انجام داده بود، اما هرگز خود را رسماً حامی یک دکترین سیاسی خاص معرفی نکرده بود. با این وجود، پس از مشاهدۀ فقر و درماندگی جمعیت‌های بومی آمریکای لاتین و استثماری که اغلب از سوی شرکتهای آمریکایی نسبت به آنها روا داشته می‌شد، او عمیقاٌ تحت تاثیر قرار گرفت.

www.ROZANEHONLINE.com

در ماه اکتبر آن سال، ارنستو دوباره در بوینس آیرس در حال تحصیل بود و داشت خود را برای امتحانهایی که برای دریافت مدرک پزشکی لازم بود، آماده می‌کرد. شش ماه بعد، او با خانه تماس گرفت، و به شوخی گفت دکتر گوارا دلا سرنا صحبت میکند. تقریباً بلافاصله پس از تایید صلاحیت پزشکیش، ارنستو برنامۀ سفری دیگر را چید، این بار با دوستی به نام کالیکا فرر. آنها در 7 جولای 1953، رهسپار کاراکاس در ونزوئلا شدند. جایی که آلبرتو (گرانادو) مشغول به کار بود.
در طول سفر، ارنستو و کالیکا دریافتند که تغییرات انقلابی‌ای در گواتمالا در حال رخ دادن است. ارنستو هیجان زده بود. وقتی که در اکوادور بودند، به کالیکا پیشنهاد شد تا تیم فوتبالی را در کوییتو مربیگری کند. ارنستو نیز دعوت شده بود، اما او می‌خواست که سفرش را به سمت شمال ادامه دهد و بدین ترتیب آن دو از هم جدا شدند. آنها دیگر هرگز همدیگر را ندیدند.
در راه سفر به گواتمالا، ارنستو در کاستاریکا توقف کرد و در آنجا با متفکرین سیاسی متنفذی همچون خوان بوش، که بعداً رییس جمهور جمهوری دومنیکن شد و رومولو بتانکورت، که بعداً رییس جمهور ونزوئلا شد، آشنا گشت. آگاهی سیاسی ارنستو روز به روز بیشتر می‌شد.
این موضوع در گواتمالا به اوج رسید. او ابتدا با هیلدا گادیا، یک تبعیدی چپگرای پرویی، آشنا شد. ارنستو مردی فوق‌العاده جذاب بود، و با وجود لباسهای شلخته و عادت نداشتن به رعایت بهداشت، عاشقان پرتعدادی داشت. هیلدا، اگرچه چندان جذاب نبود، به اندازۀ ارنستو پرمطالعه بود، آن دو رابطه‌ای عمیق با هم پیدا کردند. حلقۀ اجتماعی هیلدا، شامل تبعیدی‌های سایر کشورهای آمریکای لاتین که حکومتهای دیکتاتوری نظامی راستگرا داشتند، می‌شد. در میان کسانی که از این جمع، ارنستو با ایشان آشنا شد، چندین کوبایی بودند که پس حمله‌ای ناموفق به سربازخانه‌ها، از این کشور گریخته بودند. رهبرشان که همچنان در کوبا زندانی بود، فیدل کاسترو نام داشت.
گواتمالا به هشت تبعیدی‌های سیاسی بدل شده بود، چرا که دولت آن به ریاست جمهوری جاکوبو آربنز، در حال انجام اصلاحات اجتماعی بزرگی از جمله در زمینۀ حق رای، حق زمین و حق تحصیل بود.
در بهار 1954، شایعات قوی‌ای وجود داشت مبنی بر این که شورشیان با پشتیبانی سیا، در حال برنامه‌ریزی برای ساقط کردن رییس جمهور هستند. وقتی که در تابستان، بمباران هواپیماها آغاز شد، این شایعات هم مهر تایید خورد.
ارنستو در نامه‌ای که به خانه نوشت، و اعتراف کرد که بمبارانها هراس انگیز است، نوشت که "حس جادویی آسیب‌پذیر بودن" را احساس می‌کند.

گروه سرگرمی ROZANEH
چه و هیلدا

با شدت گرفتن درگیری‌ها، او به عضویت یک واحد پزشکی در آمد تا کمک کند و به همه می‌گفت که آربنز باید به مردم سلاح بدهد تا از انقلابشان دفاع کنند. آنچه رخ داد این بود که آربنز، شاید برای جلوگیری از خون و خونریزی و شاید تحت فشار ارتشش، استعفا داد و شورشیان امکان یافتند تا قدرت را در دست بگیرند. خیلی زود هر کس که ظن ارتباطش با رژیم سابق می‌رفت یا اینکه تمایلات کمونیستی داشت، دستگیر شد. هیلدا نیز بازداشت شد. ارنستو به سفارت آرژانتین پناهنده شد.
او یک ماهی را در سفارت گذراند، تا اینکه به او اجازه دادند به مکزیک برود. هیلدا نیز چند روز بعد از زندان آزاد شد و به بعداً در مکزیک به او ملحق شد. در این زمان، عقاید سیاسی ارنستو در حال شفاف شدن بودند. او به منطقۀ آمریکای جنوبی به دیدِ یک کل نگاه می‌کرد، و باور داشت که جمعیت‌های بومی متنوع آن مورد استثمار شرکتهای استعمارگری که عمدتاً آمریکایی بودند، قرار گرفته و توسط این شرکتها فقیر نگاه داشته شده‌اند. این جوامع می‌بایست ابتدا استعمارگرانی را که از شمال قاره آمده بودند بیرون می‌ریختند و سپس حتی اگر لازم بود با خشونت، از آزادی بدست آمده دفاع می‌کردند. با این وجود، او همچنان مطمئن نبود که باید خودش را وقف هدفی خاص کند یا که سفرش را به اروپا ادامه دهد. تا اینکه در تابستان 1955 با فیدل کاسترو آشنا شد.
چندین تبعیدی کوبایی‌ای که ارنستو و هیلدا در گواتمالا با ایشان آشنا شده بودند، نیز به مکزیک آمده بودند. فیدل و برادرش، رائول، در کوبا مورد عفو قرار گرفته بودند. وقتی که آنها به سایر تبعیدی‌ها در مکزیک پیوستند، راه برادران کاسترو با ارنستو یکی شد. فیدل برنامه‌ای مفصل ریخته بود تا یک نیروی چریکی کوچک را با قایق به کوبا برساند و یک انقلاب را در آنجا آغاز کند. ارنستو، تحت تاثیر رهبر کاریزماتیکی که تفکر مشابهی با خودش داشت، پذیرفت که به حملۀ شورشیان بپیوندد.
اندک زمانی بعد، هیلدا باردار شد و ارنستو و هیلدا با هم ازدواج کردند، هر چند که از تعهد هیچ یک نسبت به نهضت کاسته نشد. "چه" که کلمه‌ای آرژانتینی به معنی "داداش" یا "رفیق" بود، کلمه‌ای بود که چه گوارا زیاد به کار می‌برد، و همرزمان کوبایی‌اش به همین خاطر به او لقب "چه" دادند. شوهر هیلدا، اصولاً پزشک گروه محسوب می‌شد. با این وجود، چه در همۀ برنامه‌های تمرین نظامی شرکت می‌کرد، و مشتاق بود تا خودش را اثبات کند. آلبرتو بایو، از کهنه سربازان جنگ داخلی اسپانیا که مربی این گروه بود، چه را "بهترین چریک" خوانده بود.
نیرویی متشکل از 82 مرد سوار بر یک لنج موتوری، مکزیک را در 25 نوامبر 1956 ترک کردند. لنج قراضه‌ای بود. سفر هفت روز طول کشید. قایق در نزدیکی ساحل به گل نشست. افراد مجبور بودند تا هر آنچه را می‌توانستند با خود به ساحل حمل کنند و برای اینکار باید از میان مانگروهای انبوه و بوته‌های خاردار گذر می‌کردند. چه بعداً دربارۀ آن ماجرا نوشته بود: "در واقع قایق پهلو نگرفته و در اصل به گل نشسته بود." گروه خیلی زود توسط ارتش کوبا مورد حمله قرار گرفت.

گروه سرگرمی ROZANEH

چه در یکی دیگر از مبارزاتش با مرگ، از ناحیۀ گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفت و خون زیادی از دست داد. او فکر می‌کرد که خواهد مرد، اما سایر مبارزان او را به مکانی نسبتاً امن رساندند. در درگیری‌ها، بسیاری از افراد گروه کشته شدند و سایرین دستگیر و اعدام شدند. آنها که زنده ماندند، در آن ناحیه پراکنده شدند.
چریکهایی که جان سالم به در برده بودند، به تدریج یکدیگر را پیدا کردند و در کوههای سیرا مائسترا پنهان شدند. تعداد دقیقشان مشخص نیست، اما کمتر از 25 نفر بودند. کم کم، و با کمک بومی‌های منطقه و سایر کوبایی‌هایی که مشتاق پایان دادن به رژیم منفور باتیستا بودند، شورشیان موفق به عضوگیری و بدست آوردن اسلحه شدند. چه در ترتیب دادن حملات برق‌آسا به ارتش مهارت داشت، و به ارتش خسارت وارد می‌کرد و سپس پیش از آنکه پاتکی شکل بگیرد به مناطق روستایی فرار می‌کردند. فیدل کاسترو از مهارت ارنستو خشنود بود و فرماندهی یک نیروی دیگر را هم به او سپرد.
چه، مردانش را سازماندهی کرد تا به محلی‌ها خواندن و نوشتن بیاموزند و خود کارهای درمانی برای بومیان انجام می‌داد. او در مورد انضباط شدیداً سختگیر بود، ولی در عین حال یک استراتژیست عالی هم بود که همواره خودش در صف اول قرار می‌گرفت و از همین روحیۀ گروههای تحت امرش همیشه بالا بود. مردان او همیشه آماده بودند تا جانشان را برای رهبرشان و هدفشان فدا کنند.
پس از یک حملۀ ناموفق از سوی ارتش باتیستا، چریک‌ها حمله‌ای سراسری ترتیب دادند. نیروهای فیدل شروع به پیشروی به سوی سانتیاگو، دومین شهر بزرگ کوبا کردند و نیروهای چه نیز به سمت سانتا کلارا پیش رفتند. نبرد برای سانتا کلارا تعیین کننده بود. تنها ساعاتی پس از آنکه شهر به دست شورشیان افتاد، باتیستا از کشور گریخت. مردان چه رو به سوی هاوانا گرفتند و بدون مانع این شهر را اشغال نمودند. کمی بیش از دو سال طول کشید تا گروهی از چریکها که کمتر از بیست نفر بودند، کشور را تحت اختیار بگیرند.

http://www.rozanehonline.com

حال وقتش بود که آن را نگاه دارند. مسئولیت زندان لا کابانا به چه سپرده شد و وی در آنچه عدالت انقلابی را به سرعت به شکنجه‌گران باتیستا، جنایتکاران جنگی، خائنین، و دشمنان انقلاب نشان داد. متهمان حق استفاده از وکیل و شهود را داشتند، اما خبری از هیئت منصفه نبود. "چه" قضات را انتخاب می‌کرد و پرونده‌ها را با آنها بررسی می‌کرد، هر چند که به عنوان دادستان ارشد، حرف آخر را خودش می‌زد. صدها نفر به دستور او به جوخه‌های تیر سپرده شدند. او بنا نداشت، ملایمتی را که از نزدیک در گواتمالا شاهد بود را تکرار کند.
او در زندگی شخصیش نیز، اصلاً اهل سازش نبود. وقتی که هیلدا با دختر سه سالۀشان به کوبا آمد، چه با بی‌تفاوتی به او اطلاع داد که عاشق همرزمش، آلیدا مارچ شده است. چه و هیلدا خیلی زود طلاق گرفتند. او و آلیدا ازدواج کردند و صاحب چهار بچه شدند.
با این وجود، نه زن و بچه‌هایش، و نه کوبا که به او و خانواده‌اش شهروندی اعطا کرده بود، نمی‌توانستند قلب او را تسخیر کنند. تعهد اصلی چه، انقلاب بود.
چه پس از آنکه برای چندین سال، مناصب دولتی گوناگونی را در دست داشت، نهایتاً یک "نامۀ خداحافظی" نوشت که فیدل کاسترو در اکتبر 1965 آن را به مردم کوبا عرضه کرد. چه در آن نامه از هدفش برای ترک کشور به منظور جنگیدن برای نهضت انقلاب در خارج گفته بود. زمانی که مردم از نامه مطلع شدند، او در آفریقا بود و در کنار مبارزان زبدۀ کوبایی به شورشیان مارکسیست در کنگو آموزش می‌داد.
تصور می‌شد که تاکتیک‌های چریکی‌ای که در کوبا جواب داده بودند را می‌توان برای برپا کردن حکومتی کمونیستی در مرکز آفریقا به کار بست. با این وجود، چه دریافت که شورشیان کنگوی انضباط ضعیفی دارند و رهبری مناسبی هم ندارند. آنها همچنین با مزدوران آفریقای جنوبی که برای جنگیدن با شورشیان به کنگو فرستاده شده بودند نیز رو به رو بودند. چه که از وضعیت وخیم بهداشتی کنگو و حملات آسم رنج می‌برد، ناگزیر مجبور به ترک ماموریت شد.
او دوران نقاهتش را به صورت ناشناس در دارالسلام و پراگ گذارند. او مخفیانه، برای آخرین بار به کوبا رفت و به فیدل و خانواده‌اش سر زد. سپس، ریش و بیشتر موهایش را تراشید و در پوشش یک تاجر بی‌اهمیت اروگوئه‌ای، وارد بولیوی شد.
در مناطق روستایی جنوب شرق کشور، او با گروهی حدوداً پنجاه نفری از شورشیان آشنا شد. آنها در چند تبادل تیر ابتدایی با ارتش بولیوی موفق شده بودند. با این وجود، محلی‌ها قویاً حاضر نبودند قیام کنند و به آنها در انقلاب ملحق شوند، ضمن اینکه دشمنانشان از سوی سیا و نیروهای ویژۀ ایالات متحده حمایت می‌شدند. چریکها خیلی سریع به دام دشمن افتادند، و شمارشان روز به روز کمتر و حلقۀ محاصره به دورشان لحظه به لحظه تنگتر می‌شد.
در اکتبر 1967، روحیۀ چریکها پایین بود و مردان چه خسته بودند. گروه چه در نزدکی روستای لا هیگوئرا بود. ارتش بولیوی آنها را در درۀ تنگ به دام انداخت و تیراندازی‌ای که به دستگیری چه منجر شد، آغاز شد. این آخرین جدال چه با مرگ بود.

[ ۱۳٩٤/۳/۱٧ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

[ ۱۳٩٤/۳/۱٧ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٤/۳/۱٠ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 

 

 

 

[ ۱۳٩٤/۳/۱٠ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed