نویسنده :
برات نیا - ساعت ۸:٥٥ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !
"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.
اندکی فکر کن
ارسالی از : سرکار خانم علیمددی
نویسنده :
برات نیا - ساعت ۱٠:٠۸ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
..: مراقب آنچه که می گویید باشید :..
هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچه های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح میدادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور داشتم همه از من بدشان میآید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده شدن و توجه را داشتم.
زندگی سایه وار من به همین شکل میگذشت تا اینکه لنی (Lenny )به مدرسه ما آمد. لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ما بود. ۴۲ ساله، با ریش کم پشتی که تمام صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اولین بار در زندگی ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود. برای اولین بار در زندگی ام کسی مرا میدید، لنی!
متاهل بود و یک فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود که توجهش به من رنگ دلباختگی ندارد. گاهی پس از پایان ساعت درس در مدرسه میماند و با هم حرف میزدیم. از اینکه به حرفهایم گوش میداد تعجب میکردم و لذت میبردم و زمانی که کیف چرمی اش را بر میداشت و میگفت: «خوب بهتر است بروم.» هرگز لحنش به شکلی نبود که حس کنم از بودن با من خسته شده است. برخلاف دیگران، به نظر میرسید از بودن با من خوشش میآید. حتا یک بار مرا به خانه اش دعوت کرد. همسرش برایمان نان خانگی پخته بود و من با شگفتی دیدم که لنی برای فرزند کوچکش کتاب داستان میخواند. رویداد عجیبی که هرگز در خانواده خودم ندیده بودم!
لنی توانست نظر مرا نسبت به خودم تغییر دهد. او به من گفت که میتوانم یک نویسنده شوم. گفت نوشته هایم پر از احساس هستند و او از خواندنشان لذت میبرد. ابتدا باور نکردم. خودم را موجود بی ارزشی میدانستم که کاری از او ساخته نیست و ایمان داشتم لنی به خاطر تشویق من دروغ میگوید. اما او یک بار در میان کلاس و در برابر چشمان تمام همکلاسی هایم، به خاطر متن ادبی که نوشته بودم برایم دست زد و به همه گفت که من میتوانم یک نویسنده بزرگ شوم. زمانی که به اتاق آموزگاران میرفت دیدم که در راه با سایر دبیران در مورد من و متنی که نوشته بودم حرف میزند.
همان روز تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم، چون لنی این طور میخواست. اما متاسفانه اغلب میان آنچه که میخواهید و آنچه که واقعا انجام میدهید سالها فاصله وجود دارد و من زمانی شروع به نوشتن کردم که بیست سال از آن روز میگذشت.
در همان سالی که لنی مرا تحسین کرد، به دلیل مشکلات شدید خانوادگی، کشیدن سیگار را در پانزده سالگی شروع کردم. سال بعد، هم مشروب میخوردم و هم مواد مخدر استعمال میکردم. هنوز هم لنی را دوست داشتم و با اینکه دیگر معلم من نبود او را گاه گاهی میدیدم تا اینکه خبردار شدم لنی مبتلا به سرطان شده است. از شدت غم داشتم دیوانه میشدم. به خودم، دنیا و به خدا بد و بیراه میگفتم. نمیدانستم چرا مردی به این خوبی باید در جوانی از دنیا برود (زمانی که جوان هستیم انتظار داریم دنیا به همان شکلی باشد که ما میخواهیم). به دیدنش رفتم. برخلاف آنچه که تصور میکردم با اینکه لاغر و رنگ پریده شده بود، آرام و خوشرو بود. همان لبخند همیشگی را بر لب داشت و مثل همیشه از دیدن من خوشحال شد. رفته بودم تا به او دلداری بدهم و به زندگی امیدوارش کنم اما گریه امانم را برید و نتوانستم هیچ حرفی بزنم. در عوض او بود که مرا دلداری میداد و میخواست به زندگی امیدوارم کند. از من خواست اعتیاد را ترک کنم و زندگی را دوست بدارم چون ارزش دوست داشته شدن را دارد.
از خانه اش که بیرون آمدم تصمیم داشتم مانند او زندگی کنم. دوست داشتم زمانی که هنگام مرگ من نیز فرا میرسد بتوانم مانند لنی به همین اندازه آرام، صبور و راضی باشم. اما نشد. نتوانستم در برابر مشکلات خانوادهام دوام بیاورم و تنها چند روز بعد از ملاقاتم با لنی از خانه فرار کردم و به لندن رفتم.
بیست سال گذشت. تمام روزهای این بیست سال را در اعتیاد و فساد غوطه خوردم. از تمام مردم و از خودم متنفر بودم. هیچ اعتقاد، هیچ باور و هیچ ایمانی را قبول نداشتم. در زندگی هیچ هدف، هیچ امید و هیچ آیندهای نمیدیدم و زندگی برایم تنها عبور کُند روزها بود. روزی به طور اتفاقی و برای اینکه از سرما فرار کنم وارد یک گالری نقاشی شدم. درون گالری یکی از همکلاسیهای قدیمی ام را دیدم. قبل از اینکه بتوانم از دیدش فرار کنم، مرا دید و به طرفم آمد. هیچ اشتیاقی نداشتم که از شهری که در گذشته در آن زندگی میکردم برایم حرف بزند اما او آدم پرحرفی بود و از همه کس و همه چیز حرف زد. تقریبا به حرفهایش گوش نمیدادم تا اینکه نام لنی را در میان حرفهایش شنیدم. گفت، لنی تنها یک سال پس از فرار من، با زندگی وداع کرده است. گفت، یک بار همراه با سایر بچهها به دیدن لنی رفته بود. تنها یک هفته قبل از مرگش. لنی به آنها گفته بود که ایمان دارد من روزی نویسندهی بزرگی خواهم شد. نویسنده ای که همکلاسی هایم به آشنایی با او افتخار میکنند. برای اینکه نگاه تمسخر آمیز همکلاسی سابقم بیش از آن آزارم ندهد به سرعت از گالری بیرون آمدم و به آپارتمان کوچک، کثیف و حقیرم پناه بردم. ساعتها گریه کردم. برای اولین بار احساس کردم لیاقتم بیش از این زندگی نکبت باری است که برای خودم درست کرده ام. برای اولین بار دعا کردم و از خدا خواستم کمکم کند تا بتوانم همان کسی شوم که لنی انتظار داشت.
قبل از اینکه بتوانم به رویای آموزگارم جامه عمل بپوشانم، دو سال طول کشید تا توانستم اعتیادم را ترک کنم و خودم را به طور کامل از منجلابی که در آن گرفتار شده بودم نجات دهم. در تمام این مدت، هر روز این جمله لنی را با خود تکرار میکردم: «روزی نویسنده بزرگی خواهم شد.
زمانی که برنده جایزه بزرگ ادبی انگلستان شدم، در مصاحبه مطبوعاتی ام گفتم: «هرگز از قدرت کلمات غافل نشوید. گاه یک جمله ساده میتواند زندگی فردی را به طور کامل دگرگون کند، میتواند به او زندگی ببخشد و یا زندگی را از او دریغ کند. خواهش میکنم مراقب آنچه که میگویید باشید!»
داستان زندگی کاترین رایان Catherine Ryan نویسنده ی داستانهای کوتاه و برنده ی جایزه ی بزرگ ادبی انگلستان
ارسالی از: سرکار خانم ناهید شهبازی
نویسنده :
برات نیا - ساعت ٢:۱٤ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
دوستی می گفت :
خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند ...
تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی !!!
هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود...
هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:
استاد همه حاضرند!
و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!!!
در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند...
امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است :
هیچ کس زنده نیست ... همه مردند !
علی پزشکی
نویسنده :
برات نیا - ساعت ٢:٠٧ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
آیدا، یقینِ یافتهی احمد بود»
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳
آنچه در این بخش میآید انتخابی از رادیو کوچه در بین رسانهها است.
در این حقیقت که آثار ادبی و هنری که «احمد شاملو» پس از آشنایی با «آیدا سرکیسیان» معشوق و همسرش آفریده است، یک سر و گردن فراتر از کارهای پیشین او هستند، کمتر منتقد و مخاطبی شک و تردیدی دارد. بخشی از این تاثیرات بدون شک به سبب همراهی، همکاری و ایثار وصفناپذیری بوده است که آیدا بدون هیچ چشمداشتی به پای شاملو و زندگی او ریخته است. اما شاید بخشی دیگری از ماجرا که کمتر دیده و یا به آن پرداخته شده است تاثیری است که رابطهی زناشویی و در معنای واقعی کلمه رضایت جنسی «شاملو» از بودن با آیدا، بر روی اشعار و به طور کلی زندگی او گذاشته است.
شبی یکی از دوستان نویسنده که از روابط جنسی سردش در زندگی مشترک با همسرش باخبر بودم میهمانم بود. تلویزیون روشن بود و ما بیتوجه به آن چه به نمایش درمیآمد گرم گفتوگو بودیم که ناگهان آن دوست دست از سخن گفتن کشید و خیره به تصاویری که پخش میشد نگاه کرد. آن چه به نمایش درمیآمد بخشی از اجرای یک سیرک ایتالیایی بود. دختری زیبا و خوشاندام، با شلاقی در دست، شیر نر غول پیکری را به اجرای هر دستوری که میخواست فرمان میداد و حیوان همچون گربهای کوچک، رام و فرمانبردار، اطاعت میکرد. رفیقم ناگهان موضوع بحث را تغییر داد و رو به من گفت:
-میدانی چرا این شیر چنین نرم و مطیع است و از خوی درندگیاش خبری نیست؟
و خود در ادامه، پاسخ پرسش اش را داد.
-چون شکمش سیر است و شهوتش سیراب.
من که از جزییات زندگی زناشویی دوستم با خبر بودم میتوانستم به خوبی معنای این کنایهی او را درک کنم. او سالها بود که اثر قابل ذکر و اعتنایی خلق نکرده بود و در عمل به یک میرزابنویس تبدیل شده بود که فقط از راه نوشتن نان میخورد و ریشهی این بیانگیزگی و یاس را فقط میشد در نبود یک رابطهی پر هیجان و گرم در زندگی مشترکش دید.
«شاملو» مردی بود که به زنان اهمیت فراوانی میداد. او را شاید نتوان به معنای امروزیاش یک «دونژوان» نامید اما با توجه به ویژگیهای ظاهری، شخصیتی و اجتماعی، «احمد شاملو» از تمام آن چیزهایی که برای زنان جذاب است برخوردار بود و جالب اینجا است که او خودش نیز با آگاهی از همین موضوع به سراغ آنان میرفت. در عمل اما نتیجهی این روابط «شاملو» تا پیش از حضور «آیدا» کمتر موفقیتآمیز بودند. از دو ازدواج اولش گرفته تا روابط نهان و آشکار با زنان دیگر که بر کسی پوشیده نبود، هیچکدام روان و جسم «شاملو» را سیراب نکرده بودند. او در بیست و دو سالگی با «
اشرفالملوک اسلامیه» ازدواج کرد، تمامی فرزندان «شاملو» حاصل این ازدواج ناموفق بودند. «شاملو» در سال ۱۳۳۶ با «
طوسی حایری» ازدواج میکند اما دومین ازدواج او نیز همانند ازدواج اولش مدت زیادی دوام نمیآورد و چهار سال بعد در
۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا میشود.
«آیدا» اما برای «شاملو» چیز دیگری بوده است. او کسی است که از هنگام ورود تا به انتها بخش فراوانی از زندگی شاعر به او اختصاص مییابد و با او سر میشود. «آیدا» همهی آن چیزی را که انتظار «شاملو» از زنانگی است یک جا به او میبخشد. این عشق تنها یک رابطهی رمانتیک نیست. «آیدا» تن «شاملو» را هم، همچون روانش سیراب میکند. این واقعیت را میشود به آسانی از میان عاشقانههای «شاملو» دریافت. با «آیدا» است که نخستین نمونههای شعر مدرن فارسی که با بیپروایی و بیپردگی از جسم و تن معشوق سخن میگوید، به دست این شاعر بلند آوازه خلق میشود. اشعاری که نه از یک جسم بینام و نشان، بلکه از وجود معشوقی حقیقی و واقعی به نام «آیدا» سخن میگویند.
بوسههای تو
گنجشککان پرگوی باغند
و پستانهایت کندوی کوهستانهاست
و تنت
رازیست جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش در میان میگذارند
تن تو آهنگی ست
و تن من کلمهای ست که در آن مینشیند
تا نغمهای در وجود آید:
سرودی که تداوم را میتپد
در نگاهت همهی مهربانیهاست:
قاصدی که زندگی را خبر میدهد.
و در سکوتت همهی صداها:
فریادی که بودن را تجربه میکند
چنین است که پس از دو سال آشنایی و بعد از ازدواج آنها، «شاملو» شش ماه را با آیدا در ده «شیرگاه»
مازندران اقامت میکند و حاصل این روزهای درآمیختگی تن و روان شاعر و معشوقش، شماری از بهترین عاشقانههای تاریخ ادبیات ما هستند.
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ
احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
میجوشد از یقین
احساس میکنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
میروید از زمین
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکههای آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق
از برکههای آینه راهی به من بجو
***
من فکر میکنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس میکنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بیغروب سرودی کشد نفس؛
احساس میکنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافلهای میزند جرس.
***
آمد شبی برهنهام از در
چو روح آب
در سینهاش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم
من بانگ بر کشیدم از آستان یأس:
«آه ای یقین یافته، بازت نمینهم!»
کسی چه میداند، شاید اگر «آیدا» با «شاملو» آشنا نمیشد و این عشق پانمیگرفت، او به عنوان یک زن قدرتمند و توانا میتوانست به جایگاهی بیش از یک معشوقهی اسطورهای در تاریخ ما دست یابد اما، در آن صورت ما به طور حتم از داشتن شاعری توانا با آثاری چنین ماندنی محروم میشدیم. ما «شاملو» را آن چنان که شد، مدیون بودن «آیدا» هستیم.
نویسنده :
برات نیا - ساعت ۱:٥٢ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
در عجبم از رفتار این زنان ،
که از خدای به این بزرگی
فقط " یک شوهر" میخواهند
و از شوهر به آن درماندگی
" شکسپیر"
نویسنده :
برات نیا - ساعت ۱:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
زندگی به قلم وودی آلن
در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم !
با مردن شروع میکنی و میبینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی!
...و هر روز که میگذرد حالت بهتر میشود...!
بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال میشوی از آنجا اخراجت میکنند!
بعد از آن میروی و حقوق بازنشستگیات را میگیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان
روز اول یک ساعت مچی طلا میگیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده میشود !!!
میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما میگیرند و به شما پاداش یا هدیه
میدهند
40 سال آزگار کار میکنی تا جوان شوی و از بازنشستگیات لذت ببری...!
سپس حال میکنی و الکل مینوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید
خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!!
سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه میشوی و بازی میکنی و هیچ مسوولیتی نداری...
سپس نوزاد میشوی و آنگاه به دنیا میآیی !
در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر
میشود، واااای!
و در پایان شما با یک ارضاء به پایان میرسید...! کدام پایان زیبا تر است؟
می بینید که حق با بنده است !!!
نویسنده :
برات نیا - ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩






همیشه به یاد داشته باش:
وقتی از وضعیت زندگیت شکایت میکنی،مردمانی هستن که برای داشتن زندگی مثل زندگی تو و بودن به جای تو هرکاری حاضرن بکنن....
مرداب به رود گفت: چه کردی که زلالی....؟
جواب داد گذشتم
نویسنده :
برات نیا - ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
تمام سپاس من از کسی ست ...
که به من نیاز نداشت ،
اما .... فراموشم نکرد ...
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرفهای من
افتاد ...
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
آدم ها لالت می کنند...
بعد هی می پرسند...
چرا حرف نمی زنی
این خند دار ترین نمایشنامه ی دنیاست.. .
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
عشق...
باروزها
هفته ها
ماه ها
سال ها
و قرن ها بیگانه است...
عشق با لحظه ها آشنایی دارد.
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
من و تو را
( , ) ویرگولی مکث میدهد...
( . ) نقطه ای پایان...
در ( ) پرانتز هم که نمیگنجیم!!
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
این گونه است
_ پایان
اورا به خودش میرسانی
و خودت
سرگردان خودت میمانی...
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
غیــرت همــان حســادت اســت امــا از نــوع مردانــه اش
شایــد هــم حســادت همـان غیــرت اســت
امـــا بــا نــام زنـانــه اش...
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
تا زنده ای
در برابر کسی که به خودت علاقه مندش کردی ،
مسئــــــــــــــــــــــــــولی ... !!!
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
خدا می داند
در بود و نبود ما
این راز سر به مهر بی چرا از چیست
از چیست که چراخ شکسته نیز
از کشف بی سوال بوسه
به زانو در آمده است
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
صدای تو کیلومترها سیم را
به آتش می کشد
از گوش تا سینه ی من
یک و نیم وجب که بیشتر فاصله نیست...!!
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
آدمی که می خواهد برود
می رود
داد نمی زند که من دارم می روم
آدمی که رفتنش را داد می زند
نمی خواهد برود...
داد می زند که نگذارند برود!
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
تمام نبودن هایم را فدای با تو بودن کردم !
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
حبابها را دوست دارم
با تو صادق هستند
میتوانی آن طرفشان را ببینی
دلشان هم برای تو میترکد وقتی غصه داری...
حباب نباش
ولی دل داشته باش
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
پک هایی که به سیگارم می زنم...
از یادآوری خاطرات تو نیست...
نیکوتین ... مرا بهتر از تو درک می کند...
بهتر می داند کام گرفتن نان و نمک دارد!!
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
مساحت خلوتم را...
پر کن...
فرقی نمیکند...
عمودی یا افقی...
همینکه ضلعی از چهاردیواری ام...باشی...
کافیست...
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
بــه بـــــودن هـــا ، دیـــر عـــادتـــ کن... !
و بــه نبــودن هـا ، زود ...!
آدم هــا ، نـبودن را بهـتر بلـدنـــد !!
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
تلخ ترین خاطره ی فرهاد ؛ شیرین بود....
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
رابطه از اونجایی خراب میشه که تو ناراحتش کنی و یکی دیگه ارومش کنه
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
کاش نبودم
و تو میفهمیدی آنگاه که هستم چه با ارزش است ... !!!
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
عاشق اسمم می شوم
وقتی
تو صدایم می کنی!
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
گلایه ها عیبی ندارند
کنایه ها ویران می کنند ... !
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
تمام سپاس من از کسی ست ؛
که به من نیاز نداشت ،
اما .... فراموشم نکرد ...
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
آدمیزاد
بی غذا، دو ماه دوام می آورد
بی آب، دو هفته
بی هوا، چند دقیقه
بی"وجـــدان"،
متاسفانه خیلی ...
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
گاه
آدمی تنهاتر از آنست که سکوتش میگوید
دیشب
تنهایی ام
تا نوک مدادت
آمده بود
اگر می نوشتی ام!
اگر می نوشتی ام!
گاه
تنهایی تنهاتر از آن است که دیده شود...
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
نه از خودم فرار کرده ام
نه از ش
ارسالی از : پردیس سادات حسینی
← صفحه بعد