مسافری خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد...!
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد. فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم...
ناگهان میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد. پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید...
بعـد از سیر شدن ، کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رهـا کرد و در حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می کرد با خودش گفت : قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید...
هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست.
ولی باید حواسـمان باشد ، چون این درخت افکار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد.
بنابر این مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید...
| سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت | ||
| بادت اندر شهریاری مستدام و پر دوام | ||
| سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش | ||
| اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام | ||

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی بکام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
شعر از فریدون مشسیری
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا
حامد مالکیان
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی فرستاد که در فاصله ای دوراز خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان وپسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنهاخواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند...
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده...
پسر دوم گفت : نه ! درختی پوشیده از جوانه بود و پراز امید شکفتن ...
پسر سوم گفت: نه !!! درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا وعطرآگین و باشکوه ترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام ...
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها و پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد وگفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار ، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید!
مبادا بگذارید درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبینید ؛ در راه های سخت پایداری کنید ، لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند ...
سخن روز : آرام باش ، توکل کن،تفکر کن، آستین ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را میبینی که زودتر از تو دست به کار شده اند ...
زلزله و سونامی در ژاپن
به تمام بازماندگان این حادثه تسلیت میگم

1) برای همدیگر وقت صرف می کنیم .
2) به همه می گویم که دوستش دارم .
۳) برای قدردانی از محبت هایش ، نامهٔ عاشقانه ای برایش می نویسم .
۴) در جمع از او تعریف می کنم .
۵) وقتی غمگین است سعی می کنم ناراحتی اش را بفهمم و او را درک کنم .
۶) همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی او را سهیم می کنم قبل از این که دیگران چیزی بدانند.
۷) در همه مراحل زندگی باهم برنامه ریزی می کنیم .
۸) همواره مراقبش هستم و به نیازهایش توجه خاصی نشان می دهم .
۹) آرامش را در همه حال حفظ می کنم .
۱۰) باورهایم را نسبت به او همواره حفظ می کنم .
۱۱) پس از به پایان رسیدن روزهای پرتحرک ، شب ها همه چیز را برایش تعریف می کنم .
۱۲) اولین کسی هستم که تولدش را تبریک می گویم .
۱۳) به کارهایی که برایم انجام می دهد توجه می کنم و قدردان محبت های او هستم .
۱۴) ازدواجمان را از موهبت های الهی می دانم .
۱۵) برای سلامتی اش صدقه می دهم .
۱۶) در یک مکان یادداشتی محبت آمیز برایش پنهان می کنم و او را راهنمایی می کنم تا پیدایش کند.
۱۷) در همه لحظات زندگی با گذشت رفتار می کنم .
۱۸) سعی می کنم که همیشه سرزنده و شوخ طبع باشم .
۱۹) کارهایی که نشان دهندهٔ محبتم نسبت به اوست برایش انجام می دهم .
۲۰) هرگاه از او خیلی عصبانی هستم به نکات مثبتش هم فکر می کنم .
۲۱) اگر احساس کنم از وسایل شخصی اش چیزی کم دارد ولی خودش نمی خرد، حتماً برایش تهیه می کنم .
۲۲) همه هدایایی را که به من داده است ، از صمیم قلب دوست دارم .
۲۳) همیشه دل آرام یکدیگر هستیم.
حامد مالکیان
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند...
سخن روز : انسان هم میتواند دایره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست : تا ابد دور خودتان بچرخید یا تا بینهایت ادامه بدهید...
آیا ازدواج کردن برای شما مناسب است؟ قبل از اینکه به قول معروف قاطی مرغها شوید چه چیزهایی را باید بدانید؟ توصیه میکنیم قبل از اینکه آستینهایتان را بالا بزنید، نگاه دقیقتری به خودتان و رابطهتان بیندازید. این سوالات را از خودتان بپرسید. چرا میخواهید ازدواج کنید؟ صادق باشید و دلایلتان را بررسی کنید. لیستی از مزایا و معایب طرف مقابل و رابطهتان تهیه کنید. اگر میخواهید خودتان را برای ازدواج کردن راضی کنید، به هیچ وجه اینکار را نکنید. اگر می خواهید طرفتان را به اینکار راضی کنید، باز هم اینکار را نکنید. مطمئن شوید که برای فرار کردن یا جلوگیری از بروز چیزی نیست که میخواهید ازدواج کنید. آیا همیشه دوست داشتید که ازدواج کنید؟ این هم اصلاً دلیل خوبی نیست. آیا به گذشته طرف مقابلتان اطمینان دارید؟ بهترین پیشگوی رفتارهای آینده، رفتارهای گذشته طرف مقابلتان است. باید از آن درس بگیرید. طرفتان در روابط قبلی خود چطور رفتار کرده است؟ با شما چطور رفتار کرده است؟ از والدین خود درمورد ازدواج چه چیزهایی یاد گرفته است؟ به دقت والدین طرف مقابلتان را بررسی کنید-بچهها تا حد زیادی تحت تاثیر والدین خود هستند. فقط میخواهید ازدواج کنید یا برنامه یک مراسم عروسی مفصل دارید؟ کیک، گل و غذاهای عالی همه هیجانانگیز به نظر میرسند اما چیزهای مهمتری هم وجود دارد. عروسی یک شب است و ازدواج یک عمر. نباید فقط بخواهید که ازدواج کنید باید بخواهید که با خوشبختی کنار هم زندگی کنید. به 50 سال آینده فکر کنید. حداقل همان مقدار زمان و انرژی که برای برنامهریزی روز عروسیتان صرف میکنید را صرف برنامهریزی برای زندگی زناشوییتان کنید. قبل از ازدواج با طرفتان درمورد نحوه بزرگ کردن بچهها، نظم، رابطه جنسی، مسائل مالی، کار، مذهب، بازنشستگی، مادر/پدر همسر، و از این قبیل تصمیم بگیرید. اگر در مورد این موضوعات قبل از ازدواج با هم حرف نزنید نمیتوانید با هم به خوبی زندگی کنید. آیا بیشتر از آنچه برای از دست دادن در توانتان است، سرمایهگذاری کردهاید؟ به قیمت رابطه تان نگاه کنید. مثلاً اگر مجبور خواهید بود قید دوستان، کار یا خانوادهتان را بزنید، یعنی قیمت این ازدواج برایتان خیلی بالا است. ببینید اگر این ازدواج شکست بخورد، از نظر احساسی ورشکسته خواهید شد؟ بهتر است تنها ولی سالم باشید تا با هم ولی بیمار. آیا درمورد نیازها و انتظاراتتان باهم حرف زدهاید؟ خودتان را بشناسید. اگر با نیازهای خودتان آشنا نباشید نمیتوانید تعیین کنید که فردی برای شما خوب است یا نه. اصلاً خودخواهانه نیست که در یک رابطه برای خودتان هدف داشته باشید. نیازها و انتظارات خود را مطرح کنید، البته قبل از ازدواج نه بعد از آن! منبع : مردمان
همه خاطره های مردم چین از روز دوازدهم مه 2008 (23 اردیبهشت 87) تیره است اما آنان دیگر نمی خواهند وحشت خود در آن زمان را مرور کنند.
زلزله زدگان فقط می خواهند لحظه های جاودان را به یاد بیاورند.نام های قهرمانان بی نشان ، معمولی هستند اما یادشان تا ابد در تاریخ چین باقی خواهند ماند. زندگی آنها در گذشته عادی بود اما پس از فاجعه سی چوان خیلی ها تبدیل به قهرمان شدند. شاید این دیگر برای خودشان روشن نباشد که چه کاری انجام دادند، اما حماسه هایی که آفریدند همگی مردم چین را تحت تاثیر خود قرار داده است.
وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد او مرده بود اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ساله ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. گزارش ایسکانیوز می افزاید ، او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است.
مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد:
عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت !!
امروز دو نفر از من ادرس و شماره تو رو گرفتن..منهم بهشون دادم..یکی خوشبختی..یکی موفقیت
تو سال جدید هر روز میان سراغت
دنیا رو برات شاد شاد و شادی و برات دنیا دنیا آرزو میکنم *** عیدت مبارک عزیزم***
فرخنده باد بر همگان مقدم بهار
نوروز , جاودانه ترین جشن روزگار
بهار بهترین بهانه برای اغاز واغاز بهترین بهانه برای زیستن
آغاز بهار بر شما مبارک
بر خیز که باد صبح نوروز
در باغچه کند گلاقشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
نوروزتان مبارک
سلامت سعادت سیادت سُرور سَروری سبزی و سَرزندگی هفت سین سفره ی زندگیتان باد
نون و پنیر و سبزی می بوسمت بلرزی، نون و پنیر و گندم یادت تو قلبه مردم ، نون و پنیر و فندق لبت همیشه خندون ، نونو پنیر و رامک !جیگر عیدت مبارک
بـیامد شاهد شیرین نوروز / بنازم سفره ای هفت سین نوروز
زچشم ابر نیسا نی دراین فصـل / بریزد اشـک مشک آگین نوروز . . .
امیدوارم تو سال جدید موتور آرزوهات پنچر نشه !
عید 90 مبارک
بـهاران فیض دیگر دارد امسال / هوایش مشک و عنبردارد امسال
عـــــروس قله ای پا میر و بابا / بدامن لعل و گوهر دارد امسال . . .
خودت گفتی وعده در بهار است / بهار آمد دلم در انتظار است
بهار هر کسی عید است و نوروز / بهار عاشقان دیدار یار است . . .
چهار دعای برتر لحظه تحویل سال / اول دعا برای ظهور آن بی مثال
دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال / سوم رسیدن ما به قلههای کمال
چهارم تمام جیب ها پر از پول ، اما حلال . . .
عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر
به آینده لبخند بزنند . . .
خداوندا تقدیر دوستان را در سال آینده به گونه ای قرار بده که در پایان سال
از گذشته خود افسوس نخورند . . .
سعادت ، سخاوت ، سربلندی ، سروری ، سلامتی ، و سرور
که بهترین هفت سین زندگی است را برای شما دوست عزیز آرزومندم . . .
عید واقعی از آن کسی است که آخر سالش را جشن بگیرد نه اول سال را
نوروز 90 بر شما مبارک . . .
به علت نبود چرت و پرت از هم اکنون سال نو را به شما تبریک میگوئیم !
از طرف انجمن اس ام اس باز ها !!!
نرم نرمک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ، خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، خوش به حال غنچه های نیمه باز . . .
خواستم برات سبزه عید بفرستم گفتم شاید طاقت نیاری و تا عید بخوریش !!!
میخوام هفت سین عید رو با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی ها یت دوستت دارم . . .
بهار بهترین بهانه برای زیستن
آغاز بهترین بهانه و آغاز بهار بر شما مبارک . . .
میدونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم میخوره
پس سال نو مبارک !!!
امروز ۲ نفر آدرس و شماره تلفنت رو ازم خواستن منم بهشون دادم
یکیشون خوشبختی و اون یکی سعادت
سال 90 میان سراغت !
سلام ، نزدیک عیده ، توی خونه تکونی دلت ما رو بیرون نکنی با معرفت !
عاقبت زمستون رفت و رو سیاهیش برای ما موند !
امضاء حاجی فیروز !!!
دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزو مندم
هر روزتان نوروز . . .
تو عید میوه ها گرون میشه ، قدر خودتو بدون گلابی !!!
باز کن پنجره را ، که بهاران آمد / که شکفته گل سرخ ، به گلستان آمد
سال نو مبارک . . .
بهار با گلهایش ، و سال نو با امید هایش
این عید با امیدهایش بر تو ای عزیز ترینم مبارک . . .
منبع :
1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد... به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

2 - هوس بازان کسی راکه زیبا می بینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند...
3- وقتی در زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشود جای آن دیوار می گذاشتند...
4- آنچه که هستی، هدیه خداوند است و آنچه که خواهی شد، هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. ..
5- شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...
6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید...
7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد. ..
8- هر اندیشه ی شایسته ای، به چهره انسان زیبائی می بخشد...
9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. ..
10- نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است 
هوا سرد بود و دختر خود را در لباس هایش مچاله کرده بود.اما پسر بدون توجه به سرمای اطراف با آتش عشقی که در درونش شعله ور شده بود به دختر می نگریست گویا در عالم دیگه ای بود عالمی که همیشه آرزویش را داشت عالمی که در آن دختر به پسر می گفت دوستت دارم و اون سرشار از عشق و خوشی می شد.هر دو روی آخرین نیمکت پارک نشسته بودند که دختر رو کرد به پسر و گفت:
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
دوست داشتنی هستی،
بخاطر لبخندت، به خاطر اون چشمات که هر موقع به من نگاه می کنی زانوانم سست می شه.
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه،چند روز بعد،اون دخترتصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر در حالی که در کنار تخت دختر مات و حیرت زده ایستاده بود برای جسم بیهوش او دردو دل می کرد.
عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
یادته بهت گفتم به خاطر رنگ و برق چشماته که دوستت دارم
ولی حالا که چشم هات رو بستی و من نمی تونم اونها رو ببینم پس دیگه نمی تونم عاشقت بمونم.
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس چرا بی دلیل من هنوز هم عاشقتم
عزیزم
عشق واقعی هیچوقت از بین می ره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه واز بین میره
عزیزم صدای منو می شنوی یادته هی می گفتی برای عشقت دلیل بیار و من اون حرف ها رو به تو زدم حالا که بیهوشی و نمی تونی با من باشی پس چرا دوستت دارم؟هان؟حالا فهمیدی که من هیچ دلیلی نداشتم حالا فهمیدی که من بدون دلیل عاشقت بودم حالا باز هم حرف من رو باور نمی کنی.
از اون اتفاق سال هاست که می گذره و من هر روز عاشق تر از همیشه روی همون نیمکت توی پارک تنها می نشینم و به مسائل گذشته فکر می کنم.خودمونیم بعد از این همه سال هنوز هم که هنوزه بدون دلیل عاشقم و هرگز علتشو نفهمیدم.
سید محمد طباطبایی
رسم روزگاره :
کسی را که خیلی دوست داری، زود از دست می دهی پیش از آنکه خوب نگاهش کنی. پیش از آنکه او را در آغوش بگیری . پیش از آنکه تمام حرفهایت را به او بگویی ، پیش از آنکه همه لبخندهایت را به او نشان بدهی مثل پروانه ای زیبا، بال میگیرد و دور می شود ، و تو خیال میکردی تا آخر دنیا می تونی هر روز طلوع آفتاب را با او تماشا کنی .
رسم روزگاره :
کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو میرود ، بدون اینکه حتی ردی و نشونی از خودش در دنیای تو به جا بزاره .چه آرزوهایی با او نداشتی ، چه آینده ی زیبایی را با او می دیدی، فرصت نشد که فقط یک بار سرت را بر روی شانه هایش بزاری و گریه کنی.
رسم روزگاره :
وقتی از هر روزی بیشتر به او نیاز داری ، وقتی هنوز خوشبختی را در کنار او حس نکردی ، وقتی هنوز ترانه های عاشقی را تا آخر با او نخوانده ای ، درکمال ناباوری می بینی که او را در کنارت نیست . چه فکر پوچی بود که دست در دست او خنده کنان تا اوج آسمان خواهی رفت و او صورتت را پر از بوسه میکند.
رسم روزگاره :
با خود گفتی اگر این بار ببینمش دست او را می گیرم ، خیلی محکم می گیرم و نمی گذارم که برود . او باید برای همیشه پیشم بماند . دستی را گرفتی اما این دست کیست که خیلی سرده ؟ تو دست در دست تنهایی دادی . اون دست رهات نمی کنه !
رسم روزگاره :
او که میرود ، برای همیشه هم می رود .و آنقدر تنها می شوی که حتی نام روزها را فراموش میکنی و گذشت زمان را احساس نمی کنی ، از صدای تیک تیک ساعت بیزار می شوی و با آنکه تنگ دل تو شکست اما ماهیش آزاد نشد.
راستی تو که او را خیلی دوست داری: اگه هنوز باد شمعهایت را خاموش نکرده، اگه هنوز شمع بالهایت را نسوزانده ، اگه هنوز می توانی به او هدیه ای ، شاخه گلی بدهی و پس قدر لحظه لحظه ی این روزها را بدان . او را در آغوش بگیر و تا فرصت داری به او بگو :
با سپاس از خانم نوشین ریاضی برای ارسال این مطلب
سخن روز : زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری!!! البرت هوبارد
1-عکس هایی که از درفش های ایران آورده شده است لزوماً در کل دوران مشخص شده جاری نبوده اند و شاید متعلق به یک دوره ی خاص از آن دوران باشند. درفش به جا مانده از کوروش بزرگ دیگر درفش های هخامنشیان: فروهر آراسته شده به سه رنگ سبز ، سفید ، قرمز به جا مانده از دوران هخامنشیان اشکانیان درفش اشکانیان با خورشید آراسته می شده است ساسانیان درفش کاویانی در دوران ساسانی هم مطرح بوده است سیاه جامگان رنگ سیاه نماد پیروان ابومسلم خراسانی سرخ جامگان رنگ سرخ نماد پیروان بابک خرم دین غزنویان سلجوقیان تیموریان دوران صفویه مهم ترین و اصلی ترین پرچم دوران صفویه نشان شیر و خورشید برای اولین بار به طور رسمی از اینجا وارد پرچم ایران شده است پرچم شاه اسماعیل پرچم شاه تهماسب افشاریان پرچم های نادر شاه افشار دوران زندیه دوران قاجار پرچم دوره آقا محمد خان پرچم دوره محمد شاه پرچم ایران در دوران ناصرالدین شاه ، مشروطیت و پهلوی دوران پهلوی در برخی از درفش های دوره پهلوی تاج پهلوی دیده می شود جمهوری اسلامی اما قضیه این سه رنگ چیست ؟
2- برخی از درفش ها از روی گفته ها و منابع تاریخی بازسازی شده اند و مطمئنا درفش ها به همین شکلی که در عکس ها تصویر شده اند ، وجود نداشتند(برای مثال درفش اشکانیان)
رنگ سبز به احترام 90 درصد از مردم ایران که مسلمان هستند انتخاب شده است. این رنگ ، مورد علاقه پیامبر اصلام بوده و نشانه دین اسلام نیز هست. رنگ سپید پرچم ایران نشانه دین زرتشت ، نماد پاکی صلح و آرامش است. رنگ سرخ تفاسیر گوناگونی دارد. برخی بر این عقیده اند که چون انقلاب مشروطه در ماه مرداد (برج اسد ییا شیر) به پیروزی رسید این رنگ نمادی از گرما و نیز نمادی از خون شهیدان مشروطه است. پس از انقلاب اسلامی نیز سه رنگ سبز ، سپید و سرخ نگه داشته شدند ولی چندی پس از پیروزی به فرمان آیت اله خمینی نماد شیر و خورشید حذف گردید.تا مدتی پرچم ایران بدون نشانه بود (در دولت مهندس بازرگان) و پس از آن یک نماد جدید که توسط یک معمار طراحی شده بود (ارم الله) جایگزین آن شد و پرچم به صورت فعلی خود درآمد.
پرچم کشورمان در طول سالهای گوناگون دگر گونی های ریز و درشتی بر خود دیده تا به ما رسیده است.
اما هرچه هست پرچم ما نماد همبستگی ماست و یادگاری از تاریخ کهن کشور ایران
تنها با چشم دل است که می توان به درستی دید
زیرا همیشه آن چیز که اصل است
با چشم نادیدنی است
================
در تراس نشسته بودم ..گذشته ام را مرور می کردم و
افرادی که در زندگی ام وجود دارند ..
و خیلی چیز ها برایم روشن شد
به آرامش عجیب دست یافتم آرامشی اعجاب انگیز
============================
نا امیدی .نکوهش و پیش داوری و ترس و شرمندگی را رها کردم
..از لابلای چرخه بی پایان کنجکاوی
در باره ی این که دیگران درباره ی من چه فکر می کنند..
و چرا احساس من را درک نمی کردند ..
و برای این که چگونه می توانم خود واقعی ام را نشان بدهم
..راهی پیدا کردم راهی برای آزاد بودن از نگرانی هایم
===========================
لازم نبود انسانی دگر شوم
کافی بود پی ببرم که باید همان که هستم باشم
..و ..همان گونه بمانم
و بگذارم دیگران هم همان گونه که هستند باشند ..
============================
افلاطون گفته روح دایره است
من دایره های روحم را کشف کردم
5 دایره دور روحم کشیدم
و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم
مگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟
پس مرکز آن دایره ها خودم بودم
=========================
در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی که
از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم
========================
همه ی ما دلمون می خواد
که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران روی
ما می گذارند بستگی دارد
اونا یی که در دایره آخر هستند سعی می کنند
اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن
=========================
نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشد
گاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شود
حتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنی
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجودت که تو را ((تو )) می کند از دست بدهی
======================
گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیش تر از آن چه که
خودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی
=========================
در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ..
در کنار او می توانم خودم باشم؟
بااو می توانم رو راست باشم؟
میتوانم به او هر چه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد اتاق می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم ؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا این که به خودم ببالم؟
==========================
فلسفه وجود اون 5 دایره ای که گفتم شناخت است ..نه پیش داوری
پس با خودت رو راست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن
خودت را مقید نکن که چون به صرف این که با کسی در سر کار هر
روز اوقاتی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
=========================
در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری .
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد قدرتمندی .......
ارزش ها ی مشترک با آنها داری .
دوستانی خارق العاده
دایره دوم جای کسانی هست که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان ..آموزگاران
و شاید هم افرادی که برای تنها وقت گذرانی خوبند .
بیرون رفتن و خندیدن
چیزی به تو اضافه نمی کنند .
.ولی در عین حال هم باعث نمی شوند
که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
دایره سوم همکارانت و اقوامت هستند
و شاید هم آدمهای خنثی کسانی که نقش بسیار کوچکی
در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
و تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی هست که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمیکنی
به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایف شان با تو هستند و لاغیر
دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این جا لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستد
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که دو را دور با آن در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ..
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آن ها را می بینی آشفته و پریشان می شوی
دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدم هایی است که به تو لطمه زده اند ..تحقیرت کرده اند
کسانی که هیشه به تو انرژی منفی می دهند و
احساسات زجر آوری را با آنها تجربه میکنی .
خوب اکنون که جایگاه هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره های آخر جای دارند
مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند

نگذار کسی اولویت زندگی تو باشه
وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی اونی...
یک رابطه بهترین حالتش وقتیه دو طرف در تعادل باشن.
هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،
و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه.

وقتی دائم میگی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمیشی.
وقتی دائم میگی وقت ندارم،
هیچوقت زمان پیدا نمی کنی.

وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی،
اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد.

وقتی صبح از خواب بیدار میشیم، ما دوتا انتخاب داریم.
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.
انتخاب با خودته...

ما کسایی که به فکرمون هستن رو نگران می کنیم... به گریه می اندازیم.
و گریه می کنیم برای کسایی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستن.
این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.
اگه این رو بفهمی،

هیچوقت برای تغییر دیر نیست
فریبا
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد...
شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟
شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟
شیوانا با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر!
بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!
سخن روز : شیرینی یکبار پیروزی به تلخی صد بار شکست میارزد. (سقراط)
هر مردی باید یکروزی ازدواج کنه،چون شادی تنها چیز زندگی نیست
ناشناس
Bachelors should be heavily taxed. It is not fair that some men should
be happier than others. Oscar Wilde
برای مجردها باید مالیات سنگینی مقرر شود،چون این انصاف نیست که بعضیها
شادتر از بقیه زندگی کنند. اسکاروایلد
Don't marry for money; you can borrow it cheaper. Scottish Proverb
برای پول ازدواج نکنید ، میتونید اونرو با بهره کمتری قرض بگیرید. ضرب المثل اسکاتلندی
I don't worry about terrorism. I was married for two years. Sam Kinison
من از تروریستها وحشتی ندارم ، من دوساله ازدواج کردم. سام کینیسون
Men have a better time than women; for one thing,
they marry later; for another thing, they die earlier. H. L. Mencken
مردها فرصت بهتری در زندگی نسبت به زنان دارند،یکی بخاطر اینکه دیرتر
ازدواج میکنند و دوم اینکه زودتر میمیرند. اچ.ال.منکن
When a newly married couple smiles, everyone knows why.
When a ten-year married couple smiles, everyone wonders why.
وقتی که یک زوج تازه مزدوج لبخند میزنند،همه میدونند چرا
ولی وقتی یک زوج ده سال پس از ازدواج لبخند میزنند همه حیرانند چرا ؟
Love is blind but marriage is an eye-opener.
عشق آدم را کور میکند ولی ازدواج چشمان انسان را باز میکند
When a man opens the door of his car for his wife,
you can be sure of one thing:
either the car is new or the wife.
وقتی مردی درب خودرو را برای همسرش باز میکند ، شما میتوانید مطمئن باشید که : 0
یا ماشین جدید است یا همسرش
I take my wife everywhere, but she keeps finding
her way back to home always. Anonymous
من همسرم را خودم همه جا میبرم ، ولی اون همیشه راه برگشتن به خانه را پیدا میکند. ناشناس
I asked my wife, "Where do you want to go for our
anniversary? " She said,"Somewhere I have never been!" I told her,
"How about the kitchen?"
من از همسرم پرسیدم که برای سالگرد ازدواجمان به کجا برویم؟ او گفت: به
جائی که تا حالا نرفتم.من گفتم: نظرت راجع به آشپزخانه چطوره؟!!!!! ناشناس
We always hold hands. If I let go, she shops.
من همیشه دستان همسرم را در دستم میگیرم، چون اگه رهاش کنم اون میره خرید0
My wife was in beauty saloon for two hours.
That was only for the estimate. Anonymous
همسرم برای دوساعت در یک سالن آرایش و زیبائی بود
البته فقط برای ارزیابی و قیمت گرفتن. ناشناس
She got a mudpack and looked great for two days. Then
the mud fell off. Anonymous
همسرم یک ماسک تقویتی صورت خرید ،برای دوروز خیلی صورتش خوب شده بود ولی
بعدش ماسک افتاد !!! ناشناس
She ran after the garbage truck, yelling, "Am I too late for the garbage?"
Following her down the street I yelled, "No, jump in." Anonymous
همسرم دنبال ماشین زباله دوید و فریاد زد "آیا برای انداختن زباله دیر
کردم ؟ " 0من هم دنبالش به سمت خیابان دویدم و فریاد زدم " نه ، بپر توش!" ناشناس
Badd Teddy recently explained to me why he refuses to get to married. He says "the wedding rings look like minature handcuffs... .." Anonymous
باد تدی برای من شرح میداد که چرا از ازدواج کردن فراریست.میگفت: حلقه ازدواج مثل یک دستبند مینیاتوریست. ناشناس
A man placed some flowers on the grave of his dearly
parted mother and started back toward his car when his attention was
diverted to another man kneeling at a grave. The man seemed to be
praying with profound intensity and kept repeating, 'Why did u have to
die? Why did you have to die?" The first man approached him and said, "Sir,
I don't wish to interfere with your private grief, but this
demonstration of pain in is
more than I've ever seen before. For whom do you mourn so? Deeply? A
child? A parent?"The mourner took a moment to collect himself, then
replied "My wife's first husband."
مردی دسته گلی روی قبر مادر عزیز مرحومش گذاشت و داشت به سمت ماشینش
برمیگشت که توجهش به مردی جلب شد که بالای سر قبری زانو زده بود.بنظر
میرسید مرد با سوز و گداز فراوانی جمله ای را تکرار میکرد،"چرا باید از
دست میرفتی؟" ، " چرا باید از دست میرفتی؟"
مرد اولی به سمتش رفت وگفت: امیدوارم مزاحم سوگواریتان نشده باشم اما در
این حد اظهار عجز و ناراحتی را تا بحال ندیده ام ، برای چه کسی
اینطورعمیق ابراز ناراحتی میکنید؟ فرزند؟والدین؟
مرد سوگوار چند لحظه ای طول کشید تا خودش را جمع و جور کند سپس پاسخ
داد:"شوهر اول همسرم ! "
A couple came upon a wishing well. The husband
leaned over, made a wish
and threw in a coin .
The wife decided to make a wish, too. But she leaned
over too much, fell
into the well, and drowned. The husband was stunned
for a while but then
smiled "It really works!"
یک زوج بر سر یک چاه آرزو رفتند، مرد خم شد ، آرزوئی کرد و یک سکه به
داخل چاه انداخت.زن هم تصمیم گرفت آرزوئی کند ولی زیادی خم شد و ناگهان
به داخل چا ه پرت شد
مرد چند لحظه ای بهت زده شد بعد لبخندی زد و گفت: " این واقعا" درست کار
میکنه !!!!"
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید :
جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و
جهنمیان را هدایت می کند و...
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
به نظرت این عکس چیه؟
اگه فکر میکنی این یه عکس معمولی از یه جاده آسفالته در اشتباهی
.



!!مرگ میلیونها ماهی بر اثر آلودگی آب بانفت
که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهمواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم وشب و روز و طبیعت با ما عشقبازی به همین آسانی است... شاعری با کلماتی شیرین دست آرام و نوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشکی وچراغ شب یلدای کسی با شمعی و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی رنج ها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی وبپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است... هر که با پیش سلامی در اول صبح هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظه کار عرضه سالم کالای ارزان به همه لقمه ی نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی است... مجتبی کاشانی
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد
چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.
این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..
پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.
انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.
"دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمیکنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
***
جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.
پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زند
سید محمد طباطبایی
برخی چیزها در دنیا آسان است و برخی چیزها سخت اگر بدانیم چه چیزهای اسان است شاید بهتر زندگی کنیم.جملات زیر درس های زندگی است:
Easy is to judge the mistakes of others
Difficult is to recognize our own mistakes.
Easy is to talk without thinking
Difficult is to refrain the tongue.
Easy is to hurt someone who loves us.
Difficult is to heal the wound.
Easy is to forgive others
Difficult is to ask for forgiveness.
Easy is to set rules
Difficult is to follow them.
Easy is to dream every night
Difficult is to fight for a dream.
Easy is to show victory
Difficult is to assume defeat with dignity.
Easy is to admire a full moon
Difficult to see the other side.
Easy is to stumble with a stone
Difficult is to get up.
Easy is to enjoy life every day
Difficult to give its real value.
Easy is to promise something to someone
Difficult is to fulfill that promise.
Easy is to say we love
Difficult is to show it every day.
Easy is to criticize others
Difficult is to improve oneself.
Easy is to make mistakes
Difficult is to learn from them.
Easy is to weep for a lost love
Difficult is to take care of it so not to lose it.
Easy is to think about improving
Difficult is to stop thinking it
And put it into action.
Easy is to think bad of others
Difficult is to give them
The benefit of the doubt.
Easy is to receive
Difficult is to give.
Easy to read this
Difficult to follow.
Easy is keep the friendship with words
Difficult is to keep it with meanings.
شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر میگشت و به عقب خیره میشد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
همه مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفید !
هیچ کسی به او کاری نمی داد...!
همه میگفتند: تو به هیچ دردی نمی خوری !!!
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذگم شده بودند، مداد سفید تا صبح کار کرد...
ماه کشید ،
مهتاب کشید ،
و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک تر شد ...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی دیگر مداد سفیدی نبود !
جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد ...
سخن روز : تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید. پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند . گراهام بل
علی پزشکی
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
فاطمه دریایی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند اینها؛ بگیرند وقت ماها را
بازار واژهای فارسی است که ریشه آن در زبان پهلوی بهاچار است به معنای مکان قیمتها. بازار تنها محل مبادله کالا و محصولات نیست. بلکه مکانی برای معرفی آداب، فرهنگ، سنت ها و روش های زندگی مردم نواحی مختلف جهان است. بازارهای سنتی همواره بعنوان قسمتی از نماد فرهنگی هر قوم و ملتی مطرح بوده و هستند، بطوریکه به سادگی با مشاهده آنها می توان از گذشته های دور آنها اطلاعات مفیدی بدست آورد. در اینجا به معرفی چند نمونه از این بازارهای سنتی میپردازیم.
بازار سنتی تبریز بزرگترین بازار سنتی مسقف جهان
بازار سنتی تبریز یکی از نمونههای منحصر به فرد از لحاظ معماری بوده و بزرگترین بازار مسقف جهان است. بازار تبریز خاطرات ناگفته فراوانی در دل خود دارد و کوچهپس کوچههای پیچ در پیچ آن، آشنای هر کودک و پیر تبریزی است. مجموعه بازار تبریز که قدمت آن به قرن چهارم هجری- قمری میرسد، بهعنوان یکی از زیباترین و بزرگترین بازارهای به هم پیوسته، گواهی زنده بر اصالت تجارت و معماری در مشرق زمین است.

سبک معماری، آرایش مغازهها، تیمچهها، کاروانسراها، دالانها، راستهها، انواع مشاغل و وجود تعدادی مدرسه و مسجد که پیشینه تاریخی دارند، بازار تبریز را نمونه عالی یک محیط تجاری و معماری اسلامی و شرقی کرده است. جایگاه و اهمیت تبریز در تجارت و کسب و کار، ایجاب میکرد بازاری بزرگ و مراکزی برای مبادله، فروش و انبار کالاهای شرقی و غربی به وجود آید که این امر در طول تاریخ تحقق پیدا کرد.
در طول تاریخ، بازار تبریز همواره مورد توجه جهانگردان ایرانی، عرب و اروپایی بوده و افرادی همچون مقدسی، یاقوت حموی، زکریا محمود قزوینی و ابن بطوطه، حمدالله مستوفی، اولیا چلبی، مارکوپولو، اودریک، کلاویخو، جان کارت رانت، کنتارینی، تاورنیه، شاردن، پیر ژوبر، فردریک ریچاردز و دورتی اسمیت درباره آن مطالب ارزندهای بیان کردهاند.
![]()
بازار شناور تایلند

تایلند که به نام ونیز شرق شناخته میشود. این کشور به خاطر داشتن کانالها و راههای آبی متعدد به این نام شهرت یافته است. بنابر این وجود بازارهای شناور در آن دور از ذهن به نظر نمی رسد. تایلند بازارهای شناوری دارد که بازار دمنوین سادواک Damnoen Saduak از معروف ترین آنها است. بازار دمنوین سادواک در ۱۰۹ کیلومتری جنوب بانکوک قرار دارد.
از آنجا که خاک اطراف کانال ها برای کشاورزی بسیار مناسب است کشاورزان در اطراف آنها به کار و فعالیت مشغول اند و مهمترین محصولی هم که در این بازارها به فروش می رسد محصولات کشاورزی است.
![]()
بازار سنتی پاکستان
بازار در بسیاری از شهرهای خاورمیانه و نیز در پاکستان به مرکز تجاری اصلی شهر اطلاق میشود که از آن برای خرید و فروش و نیز برای مبادله کالا استفاده میشود. بازارهای پاکستان به شکل کاملا سنتی اداره می شود و از لحاظ شکل ظاهری به بازارهای ایران بسیار شبیه است. در آنجا کالاها به شکل عمده در کنار هم چیده شده و اکثر محصولات داخلی پاکستان به صورت باز و کیلویی به فروش می رسد.


![]()
بازار های سنتی هند

هند مسیر طولانی را در جهت توسعه و پیشرفت پیموده و الگوی توسعه ای هند به عنوان یکی از الگوهای جالب توسعه جهان همواره مورد توجه بود و دانشمندان علم اقتصاد آن را مورد بررسی قرار داده اند. اما در کنار بازارهای پیشرفته مدرن امروزی هنوز هم بازارهای سنتی در کشور هفتاد و دو ملت وجود دارد. بازارهایی که بوی ادویه تازه و مخصوص هندی از هر سوی به مشام می رسد.
![]()
بازار سنتی استامبول

استانبول بازارها و مراکز خرید بسیاری داشت. معروف ترین این بازارها Grand Bazaar و Spice Bazaar است. با این وجود بازار سنتی استامبول برای بسیاری از ایرانی ها کاملا شناخته شده است و هرساله بسیاری از گردشگران ایرانی که به این شهر سفر می کنند بازدید از این بازار را هم در لیست کارهایشان قرار می دهند. این بازار مخصوص محصول خاصی نبوده و به اصطلاح از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن یافت می شود. با این وجود باید مراقب باشید که کالای اصل بخرید و مارک های تقلبی نصیبتان نشود.
![]()
بازار سنتی عربستان
بازار عربستان در شهرهای مکه و مدینه برای بسیاری از ایرانیها، جایی آشنا است. دهها هزار ایرانی هر سال به شوق دیدار کعبه رو به سوی جزیره العرب می نهند و در راه بازگشت از زیارت خانه خدا (چه حج تمتع باشد و چه عمره) به سنت ایرانیان و بنا به سلیقه و وسع خویش، سوغاتی می خرند. سوداگران عرب نیز از این خصلت ایرانیها بسیار خرسندند و از آن بهره ها می برند، به گونه ای که بسیاری از آنان در شهرهای مکه و مدینه نه تنها پول ایرانی را می شناسند و به کار می گیرند بلکه حتی، زبان فارسی را نیز به خوبی فراگرفته اند. اگرچه شکل ظاهری برخی از این بازارها به تقلید از بازارهای غربی ساخته شده و معماری غربی دارد ولی شکل اداره آنها کاملا سنتی می باشد.
![]()
و اما یک بازار کاملا متفاوت …

از نظر بین المللی آشپزی تایی مشهور است. تایی ها خوردن را دوست دارند. همانند سایر کشورهای جنوب شرق آسیا، ایستگاههای غذا در هر جایی از خیابانها، فروشگاهها و نمایشگاههای تایلند به چشم میخورد. اما بازار های خیابانی فروش غذاهای تایی بسیار دیدنی است در این بازار ها همه جور جانوری کباب شده و برای خوردن محیاست.


در این بازارها که قدمت چندین ساله دارند انواع حشرات هم به صورت کباب شده در محیط باز دیده می شوند که بعضی مردم علاقه ی زیادی به خوردن آنها دارند. از ستاره دریایی گرفته تا عقرب، ملخ، سوسک، مارمولک، هزارپا … که خدا کند هیچکدام از شما دوستان مجبور به خوردن آنها نشوید
اینجا که من هستم با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد و قصه نمی پردازم بی نیازی دست ها پاسخ می دهد د ر سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی
می تازی همزاد عصیان
به شکار ستاره ها رهسپاری
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
آسمان خوشه کهکشان کی آویزد
کو چشمی
آرزومند ؟
و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب
و اینجا افسانه نمی گویم
بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
در باغستان من
شاخه بارورم خم می شود
در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد
در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست
من شکفتن ها را می شنوم
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد
وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همانجا روبروی در، دستم را به میله گرفتم…
پیرمرد با کتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی های اقایون میشود گفت تقریبا در قسمت خانم ها گره کرده!
خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!
ـ برای چی اومده تو قسمت زنونه! مگه مردونه جا نداره؟ این همه صندلی خالی!
ـ خانم جان اینطوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
ـ دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
ـ خب پیرمرده ! شاید پاش درد میکنه نمی تونه بره بشینه !
ـ آدم چشم داره می بینه! نیگاه کن پاش تکون میخوره، این روزها حیا کجا رفته؟!…
سکوت کردم، گفتم اگر همینطور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا میکردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!
بیخیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برفها را تماشا کنم…
به ایستگاه نزدیک می شدیم و پیرمرد میخواست پیاده شود
دستش را داخل جیبش برد و پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت و گفت : دخترم این چند تومنیه؟!
بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود!
خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد…
سخن روز : برای گفتار و کرداری که از برادرت سر می زند، عذری بجوی و اگر نیافتی، عذری بتراش. پیامبر اکرم (ص)
داستانی است درمورد اولین دیدار "امت فاکس"، نویسنده و فیلسوف معاصر، از آمریکا، هنگامی که برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت.
وی که تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود، در گوشه ای به انتظار نشست، با این نیت که از او پذیرایی شود.
اما هرچه لحظات بیشتری سپری میشد، ناشکیبایی او از اینکه میدید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت.
از همه بدتر اینکه مشاهده میکرد کسانی که پس از او وارد شده بودند، در مقابل بشقابهای پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیک شد و گفت: من حدود بیست دقیقه است که در ایجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا میبینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید، با بشقابی پر از غذا در مقابل من، اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی میشوند؟
مرد با تعجب گفت: اینجا سلف سرویس است، سپس به قسمت انتهایی رستوران، جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد به آنجا بروید، یک سینی بردارید هر چه میخواهید انتخاب کنید، پول آنرا بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آنرا میل کنید!
امت فاکس که قدری احساس حماقت میکرد، دستورات مرد را پی گرفت، اما وقتی غذا را روی میز گذاشت، ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد، درحالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آنچنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم از اینکه چرا او سهم بیشتری دارد که هرگز به ذهنمان نمیرسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه میخواهیم برگزینیم.
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد، به دلیل آنست که شما هم چیز زیادی از او نخواستهاید
چرا باز هم آمدی؟
من که فرسنگ ها از تو دور بودم!
حتی از تو بدم می آمد!
چرا آمدی و آنقدر در چشمانم تکرار شدی که به تو عادت کردم!
و حالا که به تو عادت کردم
انکارم می کنی!!!
اگر می خواهی نباشی
برو تا همیشه ها!
و اگر می خواهی بمانی
آنقدر احساساتم را راهروی قدم های تردیدت نکن!
ندا
یک مرد دانا کسی است که از اشتباهات خود درسی نیک بیاموزد و اما داناتر کسی است که از اشتباهات دیگران درس عبرت بگیرد...
همگی ما همزمان با تحصیل در مدارس ، درسهایی از زندگی نیز می آموزیم که هردوی آنها مهم است .
مشکل اصلی این است که زندگی قبل از ما هم جریان داشته و ما را هم مانند دیگران در مسیرش با خود می برد و این در حالی است که ما تازه در ابتدای یادگیری و کسب معلومات لازم برای زندگی هستیم و تنها امیدواریم که روزی به همه ی جوانب دست پیدا کنیم ، پس بطور منطقی دانش ما همیشه عقب تر از زندگی است.
در اینجا به درسهایی از زندگی اشاره کرده ایم که براحتی می توانید از آنها بهره بگیرید شاید قبلا بارها و بارها این جملات را در جاهای مختلف دیده باشید و از زبان خیلی ها شنیده باشید اما برخی از جملات تکرار هر روز و هر لحظه شان خالی از لطف نیست :
1- طبق گفته ی Richard Carlson " چیزهای بی ارزش را نچشید " ،این بدان معنی است که خیلی از مردم خود را درگیر استرس و به انجام رساندن کارهای بی ارزش می کنند که در نهایت در مقابل اهداف اصلی زندگی، هیچ ارزشی ندارند وقتی آنقدر خود را درگیر این مسائل کوچک می کنیم دیگر جایی برای نیل به آرزوهایمان باقی نگذاشته ایم و از لحظات خود هیچ لذتی نمی بریم.
2-"زندگی غیر قابل پیش بینی است " و ممکن است هر لحظه شما را در شیب وفراز قرار دهد " .فقط بگویید "هرگز" و بعد ببینید چه اتفاقی می افتد . برای مقابله با گره هایی که زندگی در مسیر شما قرار داده است ، تنها با ذهنی باز وخوش بین ، به آنها خوش آمد بگویید !!
3- خسته کننده ترین واژه در هر زبان " من " است .بله تصور این است که تکرار این کلمه اعتماد به نفس را بالا می برد. ولی خوب! بیشتر وقتها همه ی آن چیزیی که در مورد خود با تکرار " من " توضیح و تعریف می کنید، واقعیت ندارد! اینکه یک نفر دائما" از خود و فضایل خود تمجید و تفسیر کند ، بسیار خسته کننده و یکنواخت است . این حالت "خود محوری " است نه "اعتماد به نفس "
4-انسانیت مهم تر از مادیات است .اهمیت روابط اجتماعی بسیار مهم تر از درجات مادی است که هر کدام از ما درمسیر آرزوها به آنها می رسیم. بدون محبت و عشق و حمایت خانواده و دوستان در زندگی ، موفقیت های مادی ، خیلی لذت بخش نخواهد بود. با ایجاد تعادل در ملاک های برتری و ارزش های خود ، از ثبات زندگی بیشتری بهره خواهید برد.
5- به غیر از خودتان ، هیچ کس دیگر نمی تواند شما را راضی کند !رضایت و راحتی ذهن شما تنها به عهده خودتان است ! بله ، روابط اجتماعی ، زندگیمان را پر بار تر می کند، اما خوب، شاید این روابط به تنهایی باعث شادکامی و رضایت شما نشود.
6- درجه ی کمال و شخصیتکمالات برای هر شخص زیباست . کلام و اعمال نیک ، به دنبال خود ، اعتماد واطمینان دوستان را در پی دارد . برای رسیدن به این درجه ، تلاش کنید .
7- بیاموزید که خود، دیگران و حتی دشمنان خود را ببخشید.انسان جایز الخطاست ، همه ما اشتباه میکنیم ، ولی با کینه توزی و یادآوری صدمات گذشته ، تنها این خودمان هستیم که از زندگی لذت نمی بریم نه دیگران !!
8- "خنده" داروی هر "درد" است .با خوشرویی و تبسم ، دردهای خود را درمان کنید.
9- تغذیه خوب ، استراحت ، ورزش و هوای تازه، را فراموش نکنید.سلامتی خود را دست کم نگیرید. با رعایت این نکات ، از وضعیت جسمی ایده آل خود، لذت ببرید .
10- اراده ای مصمم ، شما را به هر چیزی که می خواهید ، می رساند .هرگز تسلیم نشوید و به دنبال رسیدن به آرزوها و اهداف خود تلاش کنید.
11- تلویزیون ، ذهن ما را بیشتر از هر چیزی نابود می کند !از تلویزیون کناره گیری کنید و با ورزش ، مطالعه و یادگیری ، ذهن خود را فعال کنید.
12- شکست را بپذیرید .هر کسی در زندگی ممکن است بارها و بارها شکست بخورد. شکست آموزنده است به ما یاد می دهد که چطور متواضع باشیم و راه درست تری را برای جبران آن انتخاب کنیم . توماس ادیسون با شکستهای متمادی توانست به هدف خود برسد ، او می گفت :" من شکست نخوردم ، تنها ده ها هزار راه را امتحان کردم که برایم مفید نبود ! و به نتیجه نرسید !"
13- از اشتباهات دیگران درس عبرت بگیرید .یکی از بودائیات پیر چنین می گوید :" یک مرد دانا کسی است که از اشتباهات خود درسی نیک بیاموزد و اما داناتر کسی است که از اشتباهات دیگران درس عبرت بگیرد".
14- از محبت به دیگران دریغ نکنید .زندگی کوتاه است و پایان آن نامعلوم . پس سعی کنید محبت کنید تا محبت ببینید .
15- آنچنان زندگی کنید که گویی روز آخر عمرتان است !!!همواره سعی کنید بهترین و مهربان ترین همسر ، رفیق و حتی مهربانترین و بهترین رئیس باشید ، تا زمان وداع با این دنیا به دنیایی زیباتر دست یابیم.
سید محمد طباطبایی
استاد شیوانا مشغول درس مبحث نواندیشی و روشنفکری برای شاگردانش بود.
اما خود می دانست این موضوعی است که بسادگی برای هرکسی جا نمی افتد چون بحث فرهنگ دیرینه و فاخر بودن آن نیز مطرح شده بود.
شیوانا از یکی از شاگردان خواست تا پنجره را ببندد و گفت که تا مدتی باز نشود...
هوا گرم بود و تعداد شاگردان هم زیاد، پس از مدتی شاگردان کلافه شده و خواستار باز شدن پنجره گشتند.
پنجره که باز شد همگی نفسی راحت کشیدند و احساس خشنودی کردند !
شیوانا پرسید : نسبت به این هوای مطبوع که همین الان وارد شد چه احساسی دارید؟!
شاگردان همگی آنرا یک جریان عالی و نجات بخش توصیف کردند...
شیوانا گفت : حالا که اینطور است پنجره را ببندید تا این هوای عالی را برای همیشه و در تمامی اوقات داشته باشید !!!
تعدادی از شاگردان گفتند فکر بدی نیست اما تعدادی دیگرپس از کمی فکر با اعتراض گفتند : ولی استاد اگر پنجره بسته شود این هوا نیز کم کم کهنه می شود و باز نیازمند تهویه می شویم !
شیوانا گفت: خب حالا شما معنی نواندیشی را فهمیدید!
درجوامع وقتی یک اندیشه یا ایده یا فلسفه نو پیدا می شود عامه مردم ابتدا در برابر آن مقاومت می کنند اما در طول زمان چنان به آن وابسته می شوند که بهتر کردن و ارتقاء آنرا فراموش می کنند و چون با فرهنگ شان مخلوط می شود نسبت به آن تعصب پیدا می کنند.
مگر آنکه مثل بعضی از شما به ضرر آن هم فکر کنند ...
سخن روز : در جستجوی نور باش، نور را مییابی. آرنت
و چه زیباست شوق لحظه دیداری که انتظارشو نداری

اه ...گمش کردم ،هرچی میگردم پیداش نمیکنم
شما ندیدینش ؟؟!!....همینجا بود!!!....شایدم نبود!!!!!
دیگه خسته شدم از بس حین راه رفتن شعر نوشتم!!خسته شدم از بس تو خواب شعر گفتم!!
نمیدونم باید به نون شب فکر کنم یا به شعر گفتن؟!!!
شاید می ترسم یه روز عاشق شم بعد اونم بیادو بخاطر نون شب منو بذاره و بره!!!
...این نون شبم چقدر گرون شده!!!
اصلا مگه تو دوست من نیستی؟؟!!تو میدونی یه مانکن وسط بیابون با یه مترسک فرقی نداره
وقتی هیچ آرزویی نداشته باشی؟!!...وقتی بجای استیج رو خاک داغ قدم بزنی دیگه فرقی نداره ،رو باد،شعراتو بنویسی یا رو شن روون(شن روان)
آره،آره...بخدا من دقدقه دارم......اه.....اینم که پیداش نمیشه!!!
این نون شبم چقدر گرون شده!!! خدا کنه عاشق شدن ارزششو داشته باشه!!
تو مگه دوست من نیستی خب تو هم یکم بخاطر من بگرد شاید پیداش کنی!!
راستی شما قلب منو ندیدید!!!!؟؟
مهدی رضایی
At least 5 people in this world love you so much they would die for youحداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند
At least 15 people in this world love you, in some wayحداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند
The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like youتنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که میخواهد دقیقاً مثل تو باشد
A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like youیک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند
Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleepهر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر میکند
You are special and unique, in your own wayتو در نوع خود استثنایی و بینظیر هستی
Someone that you don't know even exists, loves youیک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بیاطلاع هستی
When you make the biggest mistake ever, something good comes from itوقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام میدهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شودWhen you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the worldوقتی خیال میکنی که دنیا به تو پشت کرده، کمی فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کردهای
Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they knowهمیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه میشوند احساس بهتری خواهی داشت
If you have great friends, take the time to let them know that they are greatوقتی دوستان فوقالعادهای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوقالعاده هستند
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود...
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
1. دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
2. هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
3. یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جانبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد...
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود !!!
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است ...!
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
1. همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
2. این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
3. هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
سخن روز : تپهای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد! (ضربالمثل ولزی)
در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم
شرم خندیدن، به مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.
کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...
با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.
رخشان بنی اعتماد
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛ خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛ یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم یه روز یه رشتیه.. اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛ برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛ اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد یه روز یه لره... اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛ ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد یه روز یه قزوینی یه... به نام علامه دهخدا ؛ از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛ حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه
یگانه
در اتاقم خلوتی ساکت و سرد
سجاده ام پر از تسبیح و دعا در شگفتم با خود... که چرا خاک شدم؟ من چرا این همه مشتاق شدم؟ من چه کردم با تو؟ که رهایم کردی... تو چرا سنگ شدی؟ من چرا این همه دلتنگ شدم؟ تو بمان با قلبت، تو بمان با یاست
تو بمان اما من.. میروم شهر به شهر میکنم از سر هر کوی گذر
روز و شب میگردم، تا بیابم او را او همان گمشده پاک من است او همان مرهم دستان من است
تو اگر سرد شدی، مهر او گرمتر از خورشید است تو اگر با دل من قهر شدی، مهر او تا به ابد جاوید است تو بمان با قلبت، تو بمان با یاست
تو بمان اما من... باز خواهم آمد از همان شهر غریب، با همان قلب ترک خورده و آن عشق نجیب و تو را خواهم دید که در اندوه همین حادثه پر پر شده ایی
روز ویرانی تو روز میلاد من است و تو آنروز پشیمانتر از امروز منی تا بهاری دیگر لحظه ها میگذرند
و تو هم میگذری مثل یک بیگانه، یک حادثه، یک سایه شوم و فقط آنچه بجا میماند، نقش یک خاطره است
که برای منه ساده، منه بی اندیشه،قصه تلخ ترین حادثه است شعری از دکتر نگار اصغر بیک
از شبنم عشق ، خاک آدم گِل شد
شوری برخواست ، فتنه ای حاصل شد
سرنِشتَر عشق به رگ روح زدند
یک قطره خون چکید و نامش دل شد
در ایران برای بیان پدیده عشق واژگان زیادی بچشم میخورد،که برخی از زمانهای دور وجود داشتهاست.درمتون اوستا و در گاثاها بارها ازمهر و دوستی سخن میان رفته و درمتون بجای مانده از زبان پارسی میانه هم وجود دارد.واژگانی مانند آغاشه در اشعار رودکی بچشم میخورد.مهر و عشق و آغاشه و شیفتگی و ایشکای و دلدادگی و شیدایی و سودا همه از واژگانی هستند که در ایران زمین برای پدیده عشق بکاررفته یا میرود.
در اشعار هم بخشی از داستانهای شاهنامه یا اشعار نظامی گنجوی و خواجوی کرمانی و عیوقی و جامی و وحشی بافقی و اهلی شیرازی و ... به یان داستانهای عاشقانه پرداخته و بسیاری شعرا هم به بررسی ماهیت عشق در حالتی جدا از اوصاف صوفیه کارکردهاند مانند حافظ و سعدی و باباطاهر و خیام و رودکی که هم غزل و راعی عاشقانه و سوزناک دارند و هم به بررسی ماهیت و کاآمدی عشق پرداختهاند.
در ادبیات صوفیه هم که راه رسیدن به خدا و حق پاکی و محبت است برای جذب در راه خدا و جدایی از دنیا علاقههای ذاتی به خدا را در درون خود میپروردند و به حالتی از جذب در راه حق میرسیدند که بدان عشق الهی میگفتندو اشعار بیشماری در همین مورد عشق سرائیدهاند که معشوق خود را خدا میدانستند.مولوی و عطار و ابوسعید ابی الخیر و سنایی غزنوی از این دسته شاعران هستند.پارهای از شاعران مدح گوی درباری در وصف ممدوحان خود از عبارات و مثلهای عاشقانه زیادی استفاده نمودهاند. انوری و عنصری و عسجدی و فرخی سیستانی هم ازین دست شاعران هستند.
مولانا
عاشقِ بر حق ، وجودش را در وجودِ معشوق میبیند و هستی اش را در هستی او میشناسد . بدون وجود معشوق ، وجود عاشق بی مفهوم است . بنابراین ، اتحاد عشقِ عاشق و معشوق یک ارتباط بی واسطه ذاتی است . درست مثل وجودِ ” من “ ، که از اتّحادِ تن و جان هستی اش را یافته است .
جمالت کرد جانا هست ما را
جلالت کرد ماها پَست ما را
دل آراما نگارا چون تو هستی
همه چیزی که باید هست ما را
شراب عشق روی خُرَمَت کرد
بسان نرگس تو مست ما را
ارتباط عاشق با معشوق در هر مکتبی بدون واسطه میباشد و هیچ عاملی بین این دو وجود ندارد و این اصل مهم و بزرگی در عرفان است . عاشق در رابطه مستقیم با معشوق خود است . دقیقاً معادل اتحّاد خالق و مخلوق که غیر را در آن بین ، جایی نیست .
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
سنایی
در منظومه های عشق عرفانی که بیشتر اُدبای عارف ما که تعلق خاطرشان به خالق بوده است ، استعاراتی دیده میشود که باید به منابع عرفانی آن عزیزان مراجعه نمود . چون تفسیر ساده و تحت اللفظی جایز نیست و ممکن است موجب خطای معانی بشود که در این موارد ، منابع غنی فارسی وجود دارد .
چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما
باده از جوش نشاط افتاد و در جوشیم ما
از عشق این پربسامدترین واژه در ادب فارسی بسیار گفتهاند، سرودهاند، تعریف و تفسیر کردهاند. عشق را میل به کمال میدانند. عشق را میل به جمال میخوانند. عشق را محبتی میدانند که برعقل و خرد غالب گردد. عشق را شوق مستمر برای رسیدن به یاری، هدفی و معبودی میخوانند. عشق را الهی میدانند و انسانی. عشق را بلا میدانند و صفا. در تعریف عشق که دیری است میزیَد، چنانکه گویی همراه انسان آفریده شده است، اختلاف فراوان است و به راستی چرا که نباشد؟ به قول شیخ جام: «هیچ مسئلهای نیست که مشایخ را و علما را در آن خلاف نیست، چرا میباید که در مسئله عشق خلاف نباشد؟!»1
شیخ جام در تعریف عشق میگوید: «بدان که «عشق» را از «عشقه» گرفته اند... و آن گیاهی است که کس نبیند از کجا برآید و کی برآید، آن وقت ببینند که بر سرِ درخت رسیده باشد و درخت را به صفتِ خویش گردانیده! هر چند کوشی تا از درخت آن را بازکنی و بسیار رنج برگیری، آخر بازو برنیایی، اگر یک ذره از آن بر درخت بماند، همه درخت را فراگیرد، سرمای زمستان آن را خشک تواند و بس، اما چندان که گرمای تابستان باز پیدا آید، او هم بازان سر پی خویش شود، چون بنگری باز بر سر درخت رسیده باشد و بازان درخت از دو کار یکی بکند؛ یا درخت را خشک کند و از بُن ببُرد و یا داغ خویش بر وی نهد که هرگز از داغ وی خالی نباشد؛ «عشق» را از این «عشقه» گرفتهاند و عشقه این گیاهی است که بر هر چه آویزد، او را از صفت خویش بگرداند...».2
عبدالرحمان جامی:
عشق که بازار بتان جای اوست
سلسله بر سلسله سودای اوست
گرمی بازار خراب است
آتش دل های کباب است عشق
گفت به مجنون صنمی در دمشق
کا ی شده مستغرق دریای عشق,
عشق چه و مرتبه عشق چیست؟
عا شق و معشوق در این پرده کیست؟
عاشق یک رنگ و حقیقت شناس
گفت که: ای محو امید و هراس
نیست به جز عشق در این پرده,کس
اول و آخر همه عشق است و بس
سهروردی در رساله «فی حقیقه العشق» عقل، عشق، حزن و یا درد فراق را سه پایۀ خلقت میداند و بر آن است که خدا انسان را هم با عشق آفریده است.
آفرینش پیوند ناگسستنی با عشق دارد، مگر میتوان عاشق نبود و از روح خود در خاک دمید؟ آری، آفرینش و عشق به گونهای ناگسسته به هم پیوستهاند.
نجم الدین رازی در مرصاد العباد آورده است: «چون نوبت به خلقت آدم رسید، گفت: «خانه آب و گِل آدم من میسازم. این را به خودی خود میسازم، بیواسطه که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد». پس جبرئیل را بفرمود که: برو از روی زمین یک مشت بردار. خاک گفت:ای جبرئیل چه میکنی؟ گفت: تو را به حضرت میبرم که از تو خلیفتی میآفریند. خاک سوگند برداد: به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم.
جبرئیل چون ذکر سوگند شنید، به حضرت بازگشت. گفت: خداوندا تو داناتری، خاک تن در نمیدهد. میکائیل را فرمود: تو برو. او برفت. همچنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود: تو برو. همچنین سوگند برداد. بازگشت. حق تعالی عزرائیل را خطاب کرد: تو برو اگر به طوع و رغبت نیاید، به اکراه و اجبار برگیر و بیار. عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک از روی زمین بر گرفت.
خـاک آدم هـنـوز نابیـخته بـود
عشق آمده بود و در دل آویخته بود
اول شرفی که خاک آدم را بود، این بود که به چندین رسول به حضرتش میخواندند و او نمیآمد و ناز میکرد و میگفت: ما را سَر این حدیث نیست!
آری قاعده چنین رفته است. هر کس که عشق را منکرتر بود، چون عاشق شود، در عاشقی غالیتر گردد.
جملگی ملایک را در آن حالت انگشت تعجب در دندان متحیر مانده که آیا چه سرّ است که خاک ذلیل از از حضرت عزّت به چندین اعزاز میخوانند و خاک در کمال مذلت و خواری با حضرت عزّت و کبریایی چندین ناز و تعزز میکند و با این همه، حضرت غنا و استغنا با کمال غیرت به ترک او نگفت و دیگری را به جای او نخواند و این سّر با دیگری در میان ننهاد.
الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت به سّر ملایکه فرو میگفت: «شما چه دانید که مرا با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است؟
عشقی است که از ازل مرا در سر بود
کاری است که تا ابد مرا در پیش است
معذورید که شما را سروکار با عشق نبوده است. شما خشک زاهدان صومعهنشین حظایر قدسید! از گرمروان خرابات عشق چه خبر دارید؟ سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی؟»
پس از ابر کرَم باران محبت برخاک آدم بارید و خاک را گِل کرده، به ید قدرت در گِل از گِل دل کرد و در دل چندین شور و فتنه حاصل کرد.
از شـبنـم عشـق خـاک آدم گِـل شـد
صد فتنه و شور در جـهان حاصل شد
سر نشـتر عشـق بـر رگ روح زدنـد
یک قطره فرو چـکیـد، نامـش دل شـد
... و حضرت جلّت به خداوندی خویش در آب و در گِل آدم چهل شبانه روز تصرف میکرد... و در هر آینه که در نهاد آدم برکار مینهاد، در آینۀ جمال نمای، دیدۀ جمالبین مینهاد تا چون او در آینه به هزار و یک دریچه خود را بیند، آدم به هزار و یک دیده او را بیند.
در من نگری، همه تنم دل گردد
در تو نگرم، همه دلم دیده شود
اینجا عشق معکوس گردد اگر معشوق خواهد که از او بگریزد او به هزار دست در دامنش آویزد.
- آن چه بود که اول میگریختی و این چیست که امروز در میآویزی؟
- آری، آن روز از آن گریختم تا امروز در نباید آویخت.
توسنـی کردم ندانستـم همـی
کز کشیدن سختتر گردد کمند
آن روز گِل بودم، میگریختم. امروز همه دل شدم در میآویزم. اگر آن روز به یک گِل دوست نداشتم، امروز به غرامت آن به هزار دلت دوست میدارم»3.
اگر عشق، سعادت به کمال است و میل به جمال و اگر عشق یافتن آن است که میخواهی و نمییابی، چه عشقی برتر از اوست که به کمال است و به جمال. چه معشوقی از او فراتر که با روح خود ودیعه عشق پرداخته. بزرگان، عشق به جمال انسانی را نیز جلوهای از عشق الهی میدانند، گویی خدا در هر یک از انسانها جلوهگری میکند و عشق زمینی نیز آغاز راهی گردیده به سوی عشق خدایی.
سرگذشت عشق، سرگذشتی است جانکاه. هزار روایتش کردهاند، هزار قصهاش گفتهاند، هزار شعرش سرودهاند، به هزار دام او را بردهاند، از هزار بلا او را رهاندهاند. عشق آمده است تا زندگی را شرح کند. عشق آمده است تا انسان خود را باور کند.
کوچه دالانهای ادبیات فارسی از عشق پر است. گویی عطار هفت شهرش را جز در عشق نمیجوید و مولانای شوریده، از شرح و بیان عشق خجل میگردد و قلمش در نوشتن از عشق میشکافد.
عشق حدیثی است مکرر که
حافظ از هر زبان که بشنود، نامکرر است و آن را بحری بیکرانه میداند.
عشق زندگی است، عشق نیاز است، عشق حرکت به اوج و عروج است، عشق امید است، عشق گریستن است، خندیدن است، عشق یافتن است، گم شدن است، عشق بودن است، نبودن است، عشق رفتن است، عشق ماندن است، عشق زندگی است.
عمر که بی عشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آب حیات است عشق، در دل و جانش پذیر
عشق برآمده از زندگی و سَرزندگی، در زمانهای مختلف، در گونهها و قالبهای متفاوت ادبیات ایرانی و فارسی رخ مینماید تا آنگاه که جامۀ در خورِ خود را در غزل مییابد.
«غزل در عربی، مصدر ثلاثی مجرد (و اسم) است و به معنای مختلف اما متشابه سخن گفتن با زنان و عشق بازی و حکایت کردن از جوانی و محبت ورزیدن و وصف زنان به کار رفته است»4 و در اصطلاح شعر فارسی «غزل اشعاری است بر یک وزن و قافیت با مطلع مُصَرَّع که حد معمول متوسط مابین پنج بیت تا دوازده بیت باشد و گاهی بیشتر از آن تا حدود پانزده و شانزده بیت و به ندرت تا نوزده بیت نیز گفتهاند، اما از پنج بیت کمتر، چون سه، چهار بیت باشد، میتوان آن را غزل ناتمام گفت و کمتر از سه بیت را به نام غزل نشاید نامید.
کلمه غزل در اصل لغت، به معنی عشق بازی و حدیث عشق و عاشقی کردن است و چون این نوع بیشتر مشتمل بر سخنان عاشقانه است، آن را غزل نامیدهاند، ولیکن در غزلسرایی حدیث مغازله شرط نیست بلکه، ممکن است متضمن مضامین اخلاقی و دقایق حکمت و معرفت باشد و از این نوع غزلهای حکیمانه و عارفانه نیز بسیار داریم»5.
اگر چه برخی بر این باورند که «سرود یا سرودهای خسروانی، چکامه، فهلویات و ترانه، اشعار غنایی ادبیات ایرانی در پیش از اسلام بوده است و شاید هستههای اصلی غزل به مفهوم دیرین را بتوان در این سروده جستجو کرد»6 اما بیتردید غزل فارسی به مفهوم امروزین آن از آن زمان زاده شد که سرنوشت خویش را از نسیب و تشیب قصیده جدا کرد.
غزل بدینسان با
سنایی در قرن ششم آغاز میشود و در دو تنۀ نیرومند و پایای عارفانه و عاشقانه رشد میکند. خاقانی، عطار، عراقی و مولانا سرآمد شاعران عرفانند و انوری، ظهیر، جمال، کمال و سعدی شاعران عشقند.
غزل عارفانه و عاشقانه در سیر تکاملی خود در غزلهای ناب حافظ به هم میپیوندند و اوج میگیرند و بدین سان حافظ اوج غزل عارفانه و عاشقانه میشود و کلام را از فرش به عرش میبرد.
هر نوع واسطه و میانه بودن غیر در این رابطه موجب ابطال اتحاد این سه اصل ( عشق و عاشق و معشوق ) میشود . لذا در این مقام مکاتب و عقیده های فرصت طلب و احکامی جایی ندارند و دکانشان تعطیل است . در میان بودن غیر در این رابطه موجود ابطال اتحاد سه اصل ( عشق و عاشق و معشوق ) میشود که بنا به نشانی تاریخ و داستانهای مورخین ، اقوام زیادی به گمراهی کشیده شده اند و در جهنم بی عشقی سوخته اند .
البته برای راه افتادن هر طفلی، مربیانی لازم است و بعد دیگر با خودِ اوست که کدام طرف برود و مسلماً همیشه این طفل از مشاورت های لازم برخوردار خواهد بود . فقط مشورت نه تکلیف و مرجع تقلید . نمیخواهم مستقیماً به جنایات مذهبی که انسان ها را از خدای شان دور نموده اشاره کنم که به دلیل به دست آوردن قدرت ، سعی نمودند در میان عاشق و معشوق نقشی برای خود پیدا کنند . ولی همگی محکوم به سقوط شده اند و خواهند شد . نمونه تاریخی آن قرون وسطی در اروپا و جنایات علیه علم و بشریّت که البته بسیاری از حکومت های جاهل آسیایی هم موجب انجراف انسان ها از راه عشق به خالق خویش شدند . بنابراین بین عاشق که مخلوق است و معشوق که خالق میباشد ، هیچ فاصله ای نیست تا کسی بتواند برای خود جایی و مکانی بیابد .
پیر ریاضت ما عشق تو بود یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داری ، چون من هزار مونس
من جز تو کسی ندارم پنهان و آشکارا
اینکه عرایس و عشاق در ادبیات فارسی چه نقشی داشتهاند؟ سینامهها و دهنامهها برای چه نگاشته شدهاند؟ مثنویهای دلانگیز نظامی چگونه سروده شد؟ هفت شهر عشق عطار چگونه طی شد؟ شمس در مولانا چگونه آتش زد؟ و حافظ چگونه واژه را به عرش برد؟ حکایتی است که نقل و نقد آن زمان و جای در خور میطلبد، اما «همان گونه که شعر فارسی آغاز شکفتگی و پایههای نخستین خود را به رودکی، حماسههای شکوهمند و دلیرانۀ خویش را به فردوسی، شاهکارهای جاویدان اشعار و غزلیات عرفانی را به عطار و مولوی و حافظ»7 مدیون است، زبان غنایی و غزلیات عاشقانه و نثر دلاویز خود را مرهون سعدی است.
شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی در اوایل قرن هفتم، قرن اوج غزل در شیراز، زاده شد و در سال 691هـ.ق در همان جا درگذشت.
دغدغه عشق برای سعدی، دغدغهای جاودان است و به همین دلیل است که در گلستان باب «عشق و جوانی» را گشوده است و در بوستان به «عشق و شور و زیبایی» پرداخته است و در غزل هایش عشق را جاودانه کرده است
خـاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرَش بویی
سعدی یگانهای است که سحر کلامش به غایت اعجاز دست مییازد و از آن روست که ذکر جمیلش در افواه عوام افتاده و صیت سخنش در بسیط زمین رفته. شیخ بزرگ، گلستان را برای نُزهت ناظران و فُسحت حاضران در حُسن معاشرت و آداب محاورت، در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیافزاید، تصنیف نمود و بوستان را بر مبنای حکمت بنیان نهاد. با این همه تار و پود شیخ را از عشق سرشتهاند، عشق برای او «آغاز هست و انجام نیست»، از این رو غزلهای خویش را عاشقانه سروده است.
دغدغه عشق برای سعدی، دغدغهای جاودان است و به همین دلیل است که در گلستان باب «عشق و جوانی» را گشوده است و در بوستان به «عشق و شور و زیبایی» پرداخته است و در غزل هایش عشق را جاودانه کرده است.
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسـیر عشـق در مِسَـم آمیخت زر شدم
سعدی عشق شناس و عشق ورز است و در شعرهایش عیان:
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستـانی است که بر هر سـر بازاری هست
***
سعدیا زنده عاشقی باشد
کـه بمـیرد بر آسـتان نیاز
به باور شیخ شوق و صبر دو همدمان عشقند و وصل چارۀ عشق:
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصـل خـود دوایـی کـن دل دیـوانۀ ما را
عـلاج درد مـشتـاقان طـبیب عـام نـشنـاسد
مـگر لیـلی کـند درمـان غـم مجـنون شیدا را
و به هر حال گسستن از عشق سعدی را نشاید و هر چه کوشد آن را نیابد:
گفتـم: آهـن دلـی کـنم، چنـدی
نـدهـم دل بـه هـیـچ دلـبـندی
وآن که را دیده در دهان تو رفت
هـرگـزش گـوش نـشـنود پندی
بـه دلـت، کـز دلـت بـه در نـکنم
سـخت تـر ز این مخواه سوگندی
بیهیچ تردید، سعدی از عاشقترین شاعران ایران زمین است و عاشقانههایش، ماندگارترین و لطیفترین عاشقانهها و قول خودش گواه:
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
ابوسعید
در دو مبحث گذشته آوردم که هستیِ موجود ، رقص کنان به بودن خود ادامه می دهد و انسان که ذرّه ای ناچیز از آن است ، ناآگاهانه و برخی هم آگاهانه ، هم جهت و در راستای هستی هم رقص است . ضمن اینکه دارای دو جزء تن و دل میباشد .
دل وقت سماع بوی دلدار بَرد
ما را به سراپرده اسرارد بَرد
این زمزمه مرکب مَر روح تو را
بر دارد و خوش به عالم یار برد
در ادبیات شیرین و گرانبهای فارسی ، مجموعه های بسیار غنی در رابطه با اتجاد عشق و عاشق و معشوق وجود دارد . این گنجینه های عظیم ، همواره گویای مهر و محبت و رابطه عمیق و گیرای عاشق و معشوق بوده است . مسلماً همه شما عزیزان از لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد و وامق و عذرا ، کم و بیش شنیده اید .
در رابطه بین خالق و مخلوق ، در رابطه عاشقانه انسان با خالق خویش ، اُدبای عارف ما غزلیات و قصیده های فراوانی سروده اند . عشق و پرستش ، همواره دو واژه بهم پیوسته بوده اند ؛ ولی ما در دوران تحصیل مدرسه ای ، کمتر از این گوهرها شنیده ایم و البته این کمبود ، ریشه در نوع بینش مذهبی محیط زندگی مان داشته است که به موقع ، به تفسیر کوتاه تاریخی آن خواهیم پرداخت و در زندگی روزانه خود هم در مورد عشق به خالق چیز زیادتری از اجرای احکام بی ثمر نیاموخته ایم . به همین دلیل هم ، کور و کر مانده ایم و عملاً از اصول وجودی هستی چیزی نشنیده ایم .
اسرار وجود خام و ناپخته بماند
و آن گوهر بس شریف ناسُفته بماند
هر کس به دلیل عقل چیزی گفته
آن نکته که اصل بود ناگفته بماند
گرایش و تلاش عاشق برای پیوستن به معشوق ، غیر قابل توقف است و به فنای او میانجامد . رقص و سماع طبیعت ، یک حرکت و اصلِ ذاتی است . لذا نمی توان آن را متوقف نمود . مثلاً حرکت اتم به دور هسته اتم و یا گردش زمین به دور خورشید و یا رشد یک دانه گیاه در دل خاک اگر متوقف شود از بین میرود و فاسد میشوند و باقی نخواهند ماند و این اصول به شکل علمی ثابت شده اند . در این هستی ، هر چیزی وظیفه ای دارد و هر حرکتی را مصلحت و حکمت لازم میباشد .
به قول شیخ شبستر :
اگر خورشید بر یک حال بودی
شعاع او به یک منوال بودی
ندانستی کسی کین پرتو اوست
نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست
بسیار ساده میشود توجه نمود در روابط عشق بین دو نفر انسان ، هر دو طرف دارای جذابیّت عمیق درونی نسبت به یکدیگر هستند و گرایش ذاتی نسبت به هم دارند و دور کردنشان از هم موجب تلاش آنها برای با هم بودن میشود و این تلاش را همه عشاق برای معشوقشان دارند و حتی بعد از رسیدن به هم ، تلاش در حفظ با هم بودنشان می کنند .
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
بود عاشق فراغ اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسماء
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که میخواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
صائب تبریزی
نگرش عمیق و زیبای عرفانی اُدبای عارف ما به هستی از طریق نظم فارسی بیان شده است که کاری بسیار مشکل است و این امر همیشه در تفاسیر محققان غیر ایرانی بعنوان توانایی خارق العاده ادبی بیان شده است . در دید ادیبان عارف ، رقص هستی چیزی جز تلاشِ موجودات برای رسیدن به کمال و محبوب نیست و یک عارف حق شناس کمال خویش را در رسیدن به معشوق و پیوستن به آن روح مقدّس که خود از او آمده است میبیند که نتیجه آن ، فنایِ ” من “ آن عارف میباشد . هر عارفی به شکلی و نوعی در تلاش ستایش معشوق است و با این ستایش لحظه به لحظه به تقرّب درگاه محبوبش در حرکت است . عارف با عقل خود نمی اندیشد و اصلاً عقل و منطق را مزاحم و سدِّ راهش برای رسیدن به معشوق میداند . تمامی وجودش عشق است و عشق ؛ و عشق را تعریفی نیست الاّ ، عشق .
در وصل هم ز عشق تو ای گُل در آتشم
عاشق نمیشود که بینی چه می کِشم
با آب عقل عشق به یک جوی نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است و سیل اشک به خون شُسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عُمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
شهریار
فرهنگ غنی فارسی با قدمت تاریخی اش همواره توانایی پیام رسانی عوالم عرفانی را داشته است . منظومه های برخی از عرفا که خود گنجینه های استدلالی در مباحث وجود و حرکت دم به دمِ هستی است ، به زبانهای مختلف ترجمه شده است . در پاره ای اوقات پیشنهاد نموده اند که برای درک مفهوم ، بهتر است علاقمندان ، ابتداء زبان فارسی را خوب بیاموزند . زیرا زیبایی لُغوی به همراه اوزان شعری در حدی است که معادلات زبان های غیر فارسی در بیان آن عاجزند . هر چند ناگفته نماند که برای فهم بیشتر ، حتی ما فارسی زبانان بر روی منظومه های زیادی ، تفاسیر ساده تری نوشته اند که بعداً اشاراتی به آن خواهیم نمود . چون با تداخل لغات غیر فارسی در فارسی و همچنین فراموشی بسیاری از لغات عمیق فارسی ، تفهیم متون قدیمی را بسیار مشکل نموده است .
هر که بیدار است او در خواب تر
هست بیداریش از خوابش بتر
چون به حق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما
اوحدی
معشوق را چه می نامند ؟
هر کسی هر چه که خواست ، هر کسی به زبان حال خودش ، هر موجودی با هر نوع صوتی که آرامش مییابد ، مرغی دو دو میکند و دیگری او او میکند ، آن دیگر هو هو ...
هر چه که به تو لذّت نزدیکی به معشوقت را می دهد آن گو . با کمی مطالعه در مورد موجودات اطرافمان میبینیم که هر رقاصی به نوعی میرقصد و هر پرده ای از موسیقی ، تأثیر خاصِ خودش را در تقرّبِ به معشوق در دل عاشق شکوفا میکند .
مثلاً سعدی میگوید :
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
درمانش تحمل است و سر پیش انداخت
یا ترک گُلِ لعل همی باید گفت
یا با الم خار همی باید ساخت
یا نظامی میگوید :
خدایا تویی بنده را دستگیر
بود بنده را از خدا ناگریز
تویی خالق بوده و بودنی
ببخشای بر خاک بخشودنی
و یا :
عبید ذاکانی
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
دیوانه این چنین که منم در بلای عشق
دل عاقبت نخواند و عقلم به کار نیست
گر خواندنت مراد و گر راندنت آرزوست
آن کن که رأی توست مرا اختیار نیست
ما را همین بس است که داریم درد عشق
مقصود ما زِ وصل تو بوس و کنار نیست
ای دل همیشه عاشق و همواره مَست باش
کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست
با عشق همنشین شو از عقل بر شکن
کو را به اهل نظر اعتبار نیست
هر قوم را طریقی و راهی و قبله ای است
پیش عبید قبله بجز کوی یــار نیست
فرهاد رادمنش & ماهرخ بیگلری
این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت
یه پوست نازک بود رو دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی .
خدا … دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .
آدم دوباره آدم شد .
ولی امان از دست این آدم
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز نه دلی موند و نه آدمی .
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم , آدم می شد
این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد .
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .
نه دیگه … خدا گفت … این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.
خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه .
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید … یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته … دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند .
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .
.......
خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد .
دلش واسه آدم سوخت .
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .
همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثه شب آسمون
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل
اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم
آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه … خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نگاه کرد .
دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد
سینشو چسبوند به سینه آدم .
خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش .
آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .
آدم با چشاش می خندید
فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست .
آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد






ولادت با سعادت اشرف اوصیاء ؛ خاتم الانبیاء؛
خیر المرسلین؛ حبیب اله العالمین ؛ طبیب
القلوب المومنین ؛ پیامبرعطوفت ورافت
و رحمت ،حضرت محمد (ص) و آغاز هفته
وحدت بر مسلمانان وشیعیان ومحبان خاندان
عصمت و طهارت علیهم السلام مبارک باد


صدای پای پیامبر
مژده آمدنت که در زمین پیچید، دشتهای روشن توحید، از پروانههای سپید عشق، پوشیده شد و مکه را امواج نورانی حضورت در بر گرفت.
آمدی و طاق کسرای ظلم، ترک برداشت.
آمدی و آتشکده تیرگی به جوخه خاموشی سپرده شد.
فرود آمدی، در سرزمینی که کویر جهل و بیخبری، جوانههای آگاهی و عاطفه را خشکانده بود و خورشید عدالت در پشت کوههای نا مردمی به خون نشسته بود.
آه! ای رسول مهربانی! جهان، دلیل بودنش را در چشمهای توحیدی تو جستجو میکند و بشر، از آن هنگام که صدای گامهایت را در کوچههای بلند رسالت شنید، شکوه زیستنش را تجربه کرد.
تو خاتم النبیّینی؛ آخرین پیام آور روشنی و مهر، کسی که آسمانها، معجزه شق القمرش را از خاطر نخواهند برد، او که جبرئیل، در رکابش به معراج آفتاب رفت و «حرا»، زمزمههای شورانگیز شبانهاش را در اوج جهالت و بت پرستی به شهادت میآید.
محمد صلی اللهعلیه وآله میآید، تا هبل، لات و عزّی، شرافت انسان را نیالایند.
میآید تا دختران معصوم عرب را افکار پوچ و پوسیده پدرانشان در خاکستر ناجوانمردی مدفون نسازد.
خشمش، شمشیری ست که تنها بر پیکر ناساز ستم، فرود میآید.
آئینش تکاپو میآموزد و فصل فصل کتابش، آیینه تمام نمای رستگاری است.
محمد صلی الله علیه وآله پا به دنیا میگذارد و آفرینش را در عطر پرستشی سبز، یله میکند. او آخرین نوید خداوند است، برای انسانی که خود را در بیراهه خود پرستی گم کرده بود.
او میآید؛ عرشیان، ستاره باران تولدش را به ترانه میایستند و زمینیان، آخرین رسول وحی را به استقبال میدوند






زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر،





امام صادق علیه السلام معجزاتی را که هنگام ولادت پیامبر اکرم آشکار شد، چنین بر میشمارد:
1- ابلیس از ورود به آسمان های هفتگانه محروم شد.
2-شیاطین دور شدند.
3- تمامیبت ها بر زمین افتادند.
4-ایوان کسری شکست و چهارده کنگرهی آن سقوط کرد.
5- آب دریاچه سماوه خشک شد.
6- سرزمین خشک سماوه، آب پیدا کرد.
7- آتشکده فارس پس از هزار سال خاموش شد.
8- نوری از سرزمین حجاز بر آمد تا به مشرق رسید.
9-کاهنان عرب علوم خود را فراموش کردند.
10- سحر ساحران باطل شد.
استحیائیل ــ یکی از فرشتگان بزرگ خدا ــ در شب تولد حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم کوه ابو قبیس ایستاد و با صدایی بلند گفت:« ای مردم مکه! به خدا و فرستاده او و نوری که با او فرو فرستادهایم ایمان بیاورید.»
منابع:
ولادت با سعادت اشرف اوصیاء ؛ خاتم الانبیاء؛ خیر المرسلین؛ حبیب اله العالمین ؛ طبیب القلوب المومنین ؛ پیامبرعطوفت ورافت و رحمت ،حضرت محمد (ص(
بر ومحبان خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام مبارک باد

آی آسمان! مبارک بادت این روز و همه روز!
چه هدیه ای آورده ای خاک نشینان مفلوک را؟!
این عطر حضور کیست که عرش را به هیجان آورده است!
ایام به کام، ای درخت نبوت، طوبای صداقت! شاخه هایت پر بار که امروز گل کرده ای به وجود زیباترین مولود هستی؛ مولود حرم، مولود آستانه عفت و ایمان!
می خوانمت به نام تمام زیبایی ها!
مولود زیبای آمنه علیهاالسلام ، اینک این آغوش پرندین حضرت جبریل علیه السلام است که تو را به گلگشت و تفرّج آسمان می برد.
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که پیشانی ارادت بر خاک نهادی تا شکوه بندگی را به جای آوری!
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که مادر را سلام گفتی و فرشتگان به تحسین جمال بی مثالت پرداختند.
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زمین از نعمت حضورت در کاینات برخوردار شد و آسمان به میزبانی زمین غبطه خورد.
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که خانه دوست، آکنده از عطر عاشقانگی ها شد و نجوای نمازت، دل از آسمان ربود!
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زبان به حمد و یگانگی خداوند گشودی و عطر توحید، کوچه های مکه را فراگرفت!
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که زخم بی شمارت، عشق را به تماشا فرا خواند و عاشقانگی از افسانه به حقیقت پیوست!
درود خداوند بر تو باد، آن گاه که غربت، به قصد قربت برگزیدی و برکت وجودت، تاریخ را به مبدأی از نور، راهنما شد.
درود خداوند بر تولّد، حضور، شهادت و بعثت و جاودانگی ات باد که چلچراغ معرفت را در تاریکنای زمین، برافروختی!
درود خداوند بر تو باد؛ مادامی که حیات در کاینات باقی است.
میلادت مبارک، یا رسول اللّه صلی الله علیه و آله .

سلام بر برکت دستانت که می تواند نان رزق هزاران سفره خالی را مهیا کند!
سلام بر راستی قدم هایت که می تواند صراط مستقیمی را نشان دهد که هیچ پایی برآن نلرزد و خطا نرود!
سلام بر فراخی سینه ات که می تواند همه جهان را تنگ در آغوش رحمت خویش بکشد و باز هم برای بخشش پشیمانان، جا داشته باشد!
سلام بر شیوایی کلامت که می تواند خشن ترین دل های سنگی را چون آب زلال زمزم نور، جاری کند!
سلام بر عبادتت که می تواند جماعت بی کران اقتدا کنندگان را تا معراج خدا ببرد و از عشق، سرشارشان سازد!
سلام بر تواضعت که می تواند هر غریب دور افتاده ای را همنشین تو کند و هر خانه به دوش آواره ای را به همسایگی تو بکشاند.
سلام بر شجاعتت که می تواند چون شمشیری، قلب پر کینه دشمنان اسلام را بشکافد و یک تنه، سپر همه جانبه دین خدا شود!
سلام بر عدالتت که می تواند دست عرب و عجم، فقیر و غنی، برده و ارباب را در دست هم بگذارد و همه را جز به چشم تقوا ننگرد!
سلام بر ایثارت که می تواند طعام خویش به فقیر رهگذر بدهد و لباس خود بر تن سائل پشت در بپوشاند!
سلام بر علمت که می تواند شهری باشد به بی کرانگی ابدیت، با دروازه ای که هیچ پرسشی را بی جواب نمی گذارد!
سلام بر صبرت که می تواند خاکستر جفا از موهایت بتکاند و رد تازیانه ها را دنبال نکند!
سلام بر امانتداری ات که می تواند تو را محرم همه رازهای مبهم و دردهای مجهول کند.
سلام بر وفاداری ات که می تواند رشته هر عهد و پیمانی را محکم کند و باعث بقای هر قول و قراری باشد!
سلام بر لحظه لحظه عمری که جز با نزول رحمت و فرود هدایت بر خلایق نگذشت!
و سلام و صلوات بر رسولی که ولادتش نقطه عطفی در تاریخ انسانیت است.

نظرات ()