نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان
به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را مشاهده بفرمائید 1- دریا را با کدام یک از ویژگی های زیر تشریح می‌کنید؟ آبی تیره، شفاف، سبز، گل‌آلود 2- کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟ دایره، مربع یا مثلث 3- فرض کنید در راهرویی راه می‌روید. دو در می‌بینید. یکی در 5 قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو. هر دو در باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است. آیا آن را بر می‌دارید؟ 4- رنگهای روبرو را به ترتیب اولویتی که برایتان دارند بگویید . قرمز، آبی، سبز، سیاه و سفید 5- دوست دارید در کدام قسمت کوه باشید؟ 6- در ذهنتان اسب چه رنگی است؟ قهوه‌ای، سیاه یا سفید 7- توفانی در راه است. کدامیک را انتخاب می‌کنید: یک اسب یا یک خانه؟و اما پاسخ‌ها:

1- آبی تیره : شخصیت پیچیده
سبز: آسان گیر و بی‌خیال
شفاف: به سادگی قابل درک
گل‌آلود: آشفته و سردرگم



2- دایره : سعی می‌کنید طوری رفتار کنید که خوشایند همه باشد.
مربع: خودرأی و خود محور
مثلث: یک دنده و لجباز
(اندازه اشکال با خودخواهی و منیت شما ارتباط مستقیم دارد)



3-  بله : شما آدم فرصت طلبی هستید
نه: آدم فرصت‌طلبی نیستید.



4- این سئوال، اولویت‌های شما در زندگی را مشخص می‌کند.
آبی: دوستان/ روابط
سبز: شغل و حرفه
قرمز: شهوت و دلبستگی
سیاه: مرگ
سفید: ازدواج



5- میزان ارتفاعی که انتخاب می‌کنید رابطه مستقیم با میزان جاه طلبی شما دارد .



6- قهوه‌ایی: فروتن و خاکی
سیاه: غیرقابل پیش‌بینی، سرکش، هیجان‌انگیز
سفید: برتر، مغرور، تاثیرگذار



7- این سئوال، اولویت‌های شما به هنگام مشکلات را تعیین می‌کند.
اسب: همسر
خانه: فرزندان
با استفاده از عکس و انتخاب انگشت شخصیت خود را بشناسید.آیا تا به حال بطور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه کرده اید؟ تا به حال فکر کرده اید که به کدامیک علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه کنید، سپس توضیح مربوط به آن را بخوانید.

تست شخصیت شناسی با انگشتان

با استفاده از عکس و انتخاب انگشت شخصیت خود را بشناسید
تست شخصیت شناسی با انگشتان
آیا تا به حال بطور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه کرده اید؟ تا به حال فکر کرده اید که به کدامیک علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه کنید، سپس توضیح مربوط به آن را بخوانید.



انگشت شماره ۱
این انگشت نماد مسایل مادی و ثروت است و کسانی که این انگشت را انتخاب میکنند، اقتصاد دانان خوبی هستند و معمولا از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار دارند.


انگشت شماره ۲
این انگشت نماد کار میباشد و اشخاصی که به این انگشت اهمیت بیشتری میدهند انسانهای کاری هستند و بطور کلی وجدان کاری خوبی دارند و موفقیت زیادی در کارها دارند.


انگشت شماره ۳
این انگشت میزان اهمیت به خود فرد را نشان میدهد، افرادی که این انگشت را انتخاب میکنند، در مورد همه چیز اول به خود اهمیت داده و تا حدودی خودپرست و خودخواه هستند.


انگشت شماره ۴
این انگشت نماد محبت و عشق است و کسانی که این انگشت را انتخاب میکنند، انسانهای احساساتی و عاطفی هستند و همواره به دنبال محبت و خوشحال کردن دیگران هستند.


انگشت شماره ۵
این انگشت نماد خانواده و فرزند هست و کسانی که به این انگشت علاقمند هستند، افرادی هستند که به خانواده پایبند بوده و به زندگی مشترک و بطور کلی روابط بین افراد اهمیت می دهند  .
[ ۱۳٩٠/٢/۳۱ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
 

به دنبال کسی باش که تو را به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند نه به خاطر
جذابیتهای ظاهریت
------------------------------

who calls you back when you hang up on him

کسی که دوباره با تو تماس بگیرد حتی وقتی تلفنهایش را قطع می کنی
------------------------------

who will stay awake just to watch you sleep

کسی که بیدار خواهد ماند تا سیمای تو را در هنگام خواب نظاره کند
------------------------------

wait for the guy who kisses your forehead

در انتظار کسی باش که مایل باشد پیشانی تو را ببوسد[حمایتگر تو باشد]
------------------------------

who wants to show you off to world when you are in your sweats

کسی که مایل باشد حتی در زمانی که درساده ترین لباس هستی تورا به دنیا نشان
دهد
------------------------------

who holds your hand in front of his friends

کسی که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگیرد
------------------------------

wait for the one who is constantly reminding you how much he cares about you
and how lucky he is to have you

در انتظار کسی باش که بی وقفه به یاد توبیاورد که تا چه اندازه برایش مهم هستی
و نگران توست و

چه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
------------------------------

wait for the one who turns to his friends and says that's her

در انتظار کسی باش که زمانی که تو را می بیند به دوستانش بگوید اون
خودشه[همان کسی که می خواستم]

ناهید شهبازی

[ ۱۳٩٠/٢/۳۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
 
Iran Eshgh Group !
 
 
 
 
Iran Eshgh Group !
 
 
 
 
Iran Eshgh Group !
 
 
 
 
Iran Eshgh Group !
 
 
 
 
Iran Eshgh Group !
 
 
 
Iran Eshgh Group !
 
 
:دوستان محیط زیستی
 
 
ببینین مسئولین محترم کلاردشتی چه راهکار جالبی برای دفن زباله هاشون پیدا کردن! ا
 
  
اینجا همون جنگلهای عباس آباد خودمونه...! ا
 
 
شیرابه های زباله روی اکوسیستم منطقه شدیدا تاثیر گذاشته و بوی تعفن تا شعاع چند کیلومتری به مشام میرسه
 
 
 
آیا این راهکار مسئولین باهوش برای جذب توریست در یک منطقه منحصر به فرد گردشگری در کشوره؟
 
 
 
محیط زیسته .... یا زباله دانی؟!
[ ۱۳٩٠/٢/۳۱ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 


 

Iran Eshgh

چون همیشه احساس می کنند جوانند، حتی وقتی پیر می شوند.

چون هر وقت کودکی را می بینند لبخند می زنند.

چون وقتی مسیر مستقیمی را طی می کنند همیشه مستقیما" روبرو را نگاه می کنند و هرگز به طرف ما مردان که

 با لبخندراه را برایشان باز کرده ایم برنمی گردند تا تشکر کنند.

چون در همسرداری به گونه ای رفتار می کنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد.

چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار می گیرند و هرگز برای کاری که انجام می دهند

توقع تشکر ندارند.

چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهور اتفاق می افتد را جدی می گیرند.

چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمی روند.

چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل می کنند شکایتی نمی کنند. حتی هنگام استفاده از وسایل

 خطرناک در سالن های ورزشی و آرایشی.

چون آنها ترجیح میدهند سالاد بخورند.

چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل آنژ تابلویSistine Chapel را کشیده است، به زیبا ساختن خود

 دقت می کنند.

Iran Eshgh

چون برای حل مشکلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما هرگز درک نمی کنیم

و همین ما را دیوانه می کند.

چون دقیقا" وقتی دیگر خیلی دوستمان ندارند، با ترحم به ما می گویند: " دوستت دارم" ؛

تا ما متوجه بی علاقگی آنها نشویم.

چون وقتی می خواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح می دهند این سوال را از خانمی بپرسند

و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمی دهند.

چون گاهی از چیزهایی شکایت می کنند که ما هم آن را احساس می کنیم مثل سرما یا دردهای رماتیسمی،

به این ترتیب ما می فهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند!

چون داستان های عاشقانه می خوانند و می نویسند.

چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه می توانند با دیگران سر صحبت را باز کنند،

 تلف نمی کنند .

چون آنها می توانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها هرگز جرئت نمی کنند

دامن بپوشند و بروند سر کار.

چون همیشه می توانند یک ایراد بزرگ از زنی که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و به ما بقبولانند که بی سلیقه

هستیم و اشتباه می کنیم.

 چون ما از آنها متولد شده ایم و به سوی آنها نیز باز می گردیم..

 

و پائولو کوئیلو می گوید: ما عاشق آنها هستیم چون زن هستند.....به همین سادگی.

 

 

و یکی از دوستان که بسیار زیبا گفته است :

زندگی و افکار ما همیشه حول محور آنها می چرخد، تفکر و روح لطیف آنها، ما را با قدرت به دنیایی

دیگر می کشاند که ما هرگز به آن راه نداریم.

خنده ی آنها و دیدن اشک شادی یا غم آنها، روح ما را نوازش می کند.

زن ها، از نظر مردها اعجاب انگیز ترین موجودات خلقت هستند و همیشه هم خواهند بود

[ ۱۳٩٠/٢/۳۱ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

من یقین دارم که :
"مرگ پایان کبوتر نیست........"
و یقین دارم
صیادان کبوترها
...
روزی خودشان به دام خواهند افتاد
........

[ ۱۳٩٠/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 


 

Iran Eshgh

آشناهای غریب  همیشه زیادند

آشناهایی که میایند و میروند

آشناهایی که برای ما آشنایند

ولی ما برای آنها...

نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود

که همه روزی

آشنای غریب میشوند

یکی هست  ولی نیست 

یکی نیست ولی هست

یکی میگوید هستم ولی نیست

یکی میگوید نیستم ولی هست

و در پایان همه بودنها و نبودنها

تازه متوجه میشوی

که:

یکی بود هیشکی نبود

این است دردی که درمانش را نمیدانند

و ما هم نمیدانیم

که آن یکی که هست کیست

 و آن هیچکس کجاست

کاش میشد یافت

کاش میشد شکستنی نبود

کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن

 خرد نشد

و ما همچنان هستیم

پس تو هم باش

باش که دیگر یکی تنها نباشد

 

وبلاگ لاله
[ ۱۳٩٠/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود:

1- بدترین کارها آنست که نیکى را از بین ببرد و گناهان را جلب نماید.
2- بدترین عقاید آن است که مخالف با شریعت باشد.
3- بدترین گرفتاریها و مصیبتها، جهل و نادانى است .
4- بدترین زنان او است که به شوهر خود تمکین ننماید.
5- بدترین فرزندان آنست که فرمان پدر و مادر خود را اطاعت نکند.
6- بدترین خصلتها، دروغگوئى و دو روئى است .
7- بدترین حاکمان کسى است که بیگناه از او بترسد.
8- بدترین فرماندهان کسى است که هواى نفس بر او امیر باشد و فرمان دهد.
9- بدترین قاضى او است که در قضاوت خود ستم کند.
10- بدترین رئیس او است که به زیر دستان جور و ستم روا دارد.
11- بدترین عمل آنست که آخرت انسان را تباه سازد.
12- بدترین وزیر کسى است که وزیر اشرار و بد کاران باشد.
13- بدترین مدح و ستایش آنست که بر زبان اشرار و بدان جارى گردد.
14- بدترین سخن آنست که بعضى از آن بعض دیگر را نقض کند.
15- بدترین دانشها آنست که به آن عمل نشود.
16- بدترین اموال آنست که حق الله از آن خارج نگردد.
17- بدترین دوستان کسى است که هنگام آسایش به تو بپیوندد و هنگام گرفتارى با تو قطع رابطه کند.
18- بدترین شهرها شهرى است که در آن امنیت نباشد.
19-بدترین مردم کسى است که خود را بهترین مردم بداند.
20- بدترین بخششها آنست که با تاءخیر و با منت باشد

[ ۱۳٩٠/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
 

از "لحظه" لذت ببرید


امیدوارم با دیدن این تصاویر لذت ببرید و حسی را که فرستنده آن به شما داده را درک کنید و شما نیز حس خود را نسبت به او بیان کنید شاید این حس همیشه جاوید ماند این آغاز یک دددددددددددددوستی پاک است

برای ناراحت بودن خیلی وقت داری , پس چرا به فردا موکولش نکنی؟ مارک فیشر

 

 

از امروز همه چیز را از نو آغاز کنیم.

 

برای رسیدن به موفقیت باید مثل زمان کودکی کنجکاو باشید."انتونی رابینز "

 

به طبیعت برویم!

 

 

برای خودتان برای دل خودتان جشن بگیرید و شاد باشید!

 

ارزوی ارامش .ارزویی فراگیر.

 

کمی در زندگی خود رنگ جاری کنیم .

 

به جزئیات بی توجه نباشیم کمی دقیق تر شویم.

چرا از زیبایی ها به سادگی  بگذریم و منتظر چیزی دیگر باشیم ؟

لذت یعنی چی؟یعنی کیف کردن از تمام چیزهای کوچک.

شما می توانید از نیویورک تا کالیفرنیا را با چراغ های اتوموبیل رانندگی کنید بدون اینکه نیاز داشته باشید تمام راه را ببینید."راز "

 

دلتان برای هیجانات دوران کودکی تنگ نشده؟

 

تغییرات کوچک ایجاد کنیم !حداقل برای قابل تحمل تر کردن خیلی از چیزها.

 

 "موفق باشید و شاد و پایدار!"

[ ۱۳٩٠/٢/٢٧ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

عکسهای زیبا از کشور مکزیک


ایالات متحد مکزیک یا مکزیک، کشوری است در آمریکای شمالی. این کشور از شمال با ایالات متحده آمریکا و از جنوب شرقی با گواتمالا و بلیز هم‌مرز است. همچنین اقیانوس آرام، در غرب و جنوب، خلیج مکزیک در شرق و دریای کارائیب در جنوب شرق آن را دربرگرفته‌اند. این کشور با حدود ۲ میلیون کیلومتر مربع وسعت، ۱۴اُمین کشور وسیع دنیا و با حدود ۱۰۹ میلیون نفر جمعیت، ۱۱اُمین کشور پرجمعیت دنیاست. ۷۶٫۵٪ مردم آن مسیحی کاتولیک و ۳/۶درصد پروتستان هستند. زبان رسمی آنها اسپانیایی است.

پایتخت آن مکزیکوسیتی، یکی از پرجمعیت‌ترین شهرهای دنیا است. اولین آثاری که از انسان در مسوآمریکا (مکزیک کنونی) به دست آمده متعلق به ۴۰ هزار سال پیش است. مکزیک همچنین مهد یکی از مهم‍‌ترین تمدن‌های باستان، آزتک، بوده‌است. مکزیک در قرن ۱۶ میلادی توسط هران کورتس کشف شد و در سال ۱۵۱۹ تمدن‌های بومی مکزیک از سوی اسپانیایی‌ها مورد حمله قرار گرفتند. این کشور از سال ۱۵۲۱ تاجنگ‌های استقلال مابین ۱۸۲۱-۱۸۱۰ مستعمره اسپانیا بوده‌است.

نام آغازین این کشور اسپانیای نو بود. اما پس از آن‌که نام پایتخت آن را مکزیکوسیتی انتخاب کردند نام مکزیک که برگرفته از زبان سرخ‌پوستی ناهوآتل است را برای آن گزیدند. معنی مکزیک مشخص نیست اما به نظر برگرفته از mextli یا Mēxihtli است.

آب و هوای آن در نواحی مرتفع معتدل کوهستانی و در سایر نواحی گرم و مرطوب و یا خشک است. بلندترین نقطه آن قله سیتلال تپتل (اوریسابا ) با ۷۰۰، ۵ متر ارتفاع می‌باشد . رود ریوگرانده (۰۳۴، ۳ کیلومتر) نی طویلترین رود آن است.

بر اساس آخرین برآورد رسمی جمعیت مکزیک ۱۱۱ میلیون نفر است و پرجمعیت‌ترین کشور اسپانیایی زبان در جهان است.

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد...

هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد: ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.

 

یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت: مبادا بروی ها... کندو خیلی خطر دارد!

مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد...!

بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است.

مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.

بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.

مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!!

بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی...

مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید!

بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.

مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.

بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.

مگسی سر رسید و گفت: بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم...

مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!!

مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت...

مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند...!

مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند...

مور را چون با عسل افتاد کار           دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او              دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد: عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!!

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم            تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است...

این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد...

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

  • به او بگویید که دوستش دارید
  • همدیگر را بغل کنید
  • اطمینان پیدا کردن از این موضوع که به اندازه کافی برای او احترام و ارزش قائلید
  • بوسیدن هنگامیکه دیگران در حال نگاه کردن به شما هستند
  • بوسیدن زمانیکه مردم شما را نگاه نمی کنند
  • به او بگویید که برایش ارزش قائل هستید
  • دست های یکدیگر را بگیرید
  • با هم به یک دوچرخه سواری طولانی مدت بروید
  • تهیه یک هدیه ویژه
  • هر زمان که نیاز به یک دوست خوب داشت، شما در دسترس باشید
  • وقت گذراندن در کنار یکدیگر
  • رفتن به سینما
  • قدم زدن در جنگل، شانه به شانه هم
  • ضبط کردن یک نوار پر از آهنگ های عاشقانه
  • صحبت کردن در مورد احساساتتان
  • رویاهایتان را با یکدیگر در میان بگذارید
  • یکدیگر را با تمام وجود در آغوش بگیرید
  • با هم روی نیمکت پارک بنشینید
  • با هم قدم بزنید
  • برای صرف غذا بیرون بروید
  • پیک نیک بروید
  • با هم فریزبی بازی کنید
  • از هم تعریف کنید
  • با هم داخل جکوزی ریلکس شوید
  • استخر بروید
  • با هم به خرید وسایل خانه بروید
  • فقط نزدیک هم باشید
  • با کمک هم غذا درست کنید
  • یکدیگر را با عشق و علاقه لمس کنید
  • تکالیفتان را با هم انجام دهید
  • برای یک سفر تفریحی برنامه ریزی کنید
  • با هم به مهمانی بروید
  • کیک بپزید
  • به کتابخانه بروید
  • داخل موزه بچرخید
  • فقط در کنار او باشید
  • ببینید چه چیز برای دیگری جالب است - و آنرا انجام دهید
  • با هم ورزش کنید
  • به یکدیگر خیره شوید
  • اتومبیل های یکدیگر را بشویید ( یا دوچرخه!)
  • با هم به ماهیگیری بروید
  • با هم صحبت کنید
  • به نگرانی های یکدیگر گوش دهید
  • ناخن انگشت پای یکدیگر را بگیرید
  • آهنگ مورد علاقه او را انتخاب کنید
  • به شادی های هم گوش دهید
  • یکدیگر را در نزدیکی خود نگه دارید
  • با چشم های او صحبت کنید
  • برای هم نامه بنویسید
  • تماس تلفنی داشته باشید
  • به هم اعتماد کنید
  • به او یک حلقه، کادو بدهید
  • خانواده های یکدیگر ملاقات کنید
  • با هم به کوهپیمایی بروید
  • در حق هم از خودگذشتگی نشان دهید
  • برای هم شکلات بفرستید
  • به هم احترام بگذارید
  • زیر نور ماه قدم بزنید
  • یادداشت عاشقانه ای بنویسید و آنرا را در جایی پنهان کنید که او پیدا کند
  • نگاه های تحریک کننده به هم کنید
  • شعر بنویسید
  • گل بفرستید
  • شام را در روشنایی شمع صرف کنید
  • کنسرت بروید
  • طلوع خورشید را با هم نگاه کنید
  • سالگرد ها را فراموش نکنید
  • روی یکدیگر اسم های مستعار بگذارید
  • به دیدن مناظر زیبا بروید
  • یک فیلم اجاره کنید و با هم به تماشای آن بنشینید
  • بدون سؤال برای هم کاری انجام دهید
  • برنامه ازدواج بریزید
  • یک جمله زیبا در گوش دیگری زمزمه کنید
  • دوستان خوبی برای هم باشید
  • با هم خوش بگذرانید
  • برقصید
  • موزیک گوش کنید
  • با هم شوخی کنید
  • با هم به یک چیز بامزه بخندید
  • نسبت به هم با وفا باشید
  • همدیگر را تحت تاثیر قرار دهید
  • لیستی از چیزهایی که در مورد یکدیگر دوست دارید، تهیه کنید
  • کتاب بخوانید و در مورد آن با هم بحث کنید
  • دوستان یکدیگر را ملاقات کنید
  • اسب دوانی کنید
  • غذای مورد علاقه دیگری را برای او درست کنید
  • ببنید چه چیزی او را خوشحال می کند
  • برای هم هدیه درست کنید
  • موهای او را بشویید
  • غروب خورشید را تماشا کنید
  • با اتوبوس به سفر بروید
  • درخواست کنید تا آهنگ مورد علاقه او را از رادیو برایش پخش کنند
  • یک کارت جالب و بامزه برایش بفرستید
  • رویاهای آینده را با او در میان بگذارید
  • با هم بازی کنید
  • برای هم جوک تعریف کنید
  • به هم فکر کنید
  • ببینید چه چیز اورا عصبانی می کند
  • با هم اسکیت کنید
  • حلقه رد و بدل کنید
  • با هم از یک بستنی بخورید
  • عکس دو نفری بیندازید
[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
 
قانون اول: نعمت هایت را بشمار
نعمت هایی را که در زندگی داری، بشمار. چرا فقط توجهت را بر روی نداشته هایت متمرکز می کنی و فکرهایت را درهم می ریزی؟ این اولین قانون است. از هم اکنون کاغذ و قلمی بردار و تمام داشته هایت را که خدای مهربان، تقدیمت کرده است، بنویس و به خاطر آنها، خدا را شاکر باش، نعمت شنیدن، صحبت کردن، دیدن و هر چیزی را که داری. تو چیزهای زیادی داری. نعمت های تو از ظرفیتت بیشتر است و تو هرگز به آنها فکر نمی کنی و از آ ها بهره نمی بری. خداوند، این نعمت ها را که با سخاوت به تو اهدا کرده، در نظرت خیلی عادی و معمولی جلوه کرده است.
حتی اکنون، تو از نعمت هایی که می توانند به تو سربلندی و افتخار ببخشند، برخورداری. این ها گنجینه هایی هستند که مانند ابزاری برای ساخت، می توانند آینده بهتر تو را پی ریزی کنند. از امروز شروع کن، ضعف هایی که شکست تو را فراهم می آورند، فقط در فکر تو زندگی می کنند.
فهرست نعمت هایت را دوباره مرور کن، دارایی هایت را حساب کن. تو خیلی از چیزها را داری که دیگران از آن محروم اند. روی این قانون، خوب فکرکن.

قانون دوم: بی نظیر بودنت را جار بزن
تو خودت را در قبرستان ناکامی ها و فکرهای منفی، دفن کرده ای و همان طور که دراز کشیده ای، حتی نمی توانی شکست هایت را ببخشی و خودت را با تنفر از خویشتن و متهم سازی خود، نابود سازی و خود را در مقابل دیگران، مقصر می دانی. حالا از قبرستانی که در آن، جز ناکامی و ناامیدی نیست، بیرون بیا و به خودت هر روز بگو: من گنجینه با ارزشی هستم، چون خدای یکتا من را آفریده و در دنیا یکی مانند من خلق نشده است. بی نظیر بودن و نادر بودنت را جار بزن و به آن افتخار کن.
 
چرا به کسانی که تو را خوار می پندارند، گوش می دهی و از همه بدتر، آنان را باور داری؟
من بی نظیرم و به خودم افتخار می کنم. این را با فریاد، هر روز بگو.

قانون سوم: یک کیلومتر، بیشتر از آن چه باید راه بروی، راه برو
تنها عامل دست یابی به موفقیت، آن است که خدمتی بهتر و بیشتر از آن چه از تو انتظار می رود، ارائه دهی. مهم نیست که وظیفه تو چیست. مطمئن ترین راه برای این که خودت را به حد متوسط بکشانی، این است که به اندازه وظیفه ای که برایت مشخص شده است، کار کنی. به این فکر نکن که اگر بیش از دستمزدت کار کنی، به تو اجحاف شده است زیرا اگر پاداش کار تو، امروز به تو بازنگردد، فردا به طور حتم، بازخواهد گشت.
 
یک کیلومتر، اضافه راه برو. نگران خودت نباش، لیاقت تو بیش از این هاست، آن را به سوی خود بکش. هر خدمتی که انجام می دهی، بی پاداش نخواهد بود و اگر پاداشت را زود دریافت نکردی، نگران مباش زیرا هرچه دیر آید، خوش آید. تو نمی توانی موفقیت را احضار کنی، تو فقط می توانی لیاقت و شایستگی آن را داشته باشی. 
قانون چهارم: از نیروی انتخابت، عاقلانه استفاده کن
تو حق انتخاب داری، تو می توانی بین شکست و ناامیدی یا شادمانی و کامیابی، یکی را انتخاب کنی. انتخاب با توست، انتخاب، منحصر به فرد توست. تو با قدرت انتخابی که داری، می توانی در شکلی بالاتر، دوباره متولد شوی. به خودت بنگر، به انتخاب هایی فکرکن که تاکنون کرده ای، به لحظه هایی که روی زانو افتاده ای تا فرصت انتخاب دوباره به تو داده شود. آن چه گذشته، گذشته است.
از قدرت انتخابت، عاقلانه سود ببر.
به جای تنفر، عشق، به جای ایستایی، پویایی، به جای تأخیر، عمل و به جای فکرهای منفی، فکرهای مثبت را انتخاب کن.
حالا که چهار قانون شادکامی و موفقیت را یاد گرفتی، فراموش نکن که در هر حال آن ها را به کار ببری. دیگر به فکر گذشته نباش، از امروز، امروز لذت ببر و از فردا، فردا. تو توانایی این را داری که شگفتی های عظیمی در زندگی ات به وجود آوری. پتانسیل تو نامحدود است. خودت را همیشه باور کن.
[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

clip_image001.jpg

[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

هر صحنه‌ای از طبیعت می تواند غزلی باشد بر شانه‌های باد و آواز حزینی باشد در گلوی خوشه‌های گندم

Iran Eshgh Group !

ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو
گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا
دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می‌گوی و بس
بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا
"مولانا”

Iran Eshgh Group !

سخن هر چه گویم همه گفته‌اند
بر باغ دانش همه رفته‌اند
اگر بر درخت برومند جای
نیابم که از بر شدن نیست رای
کسی کو شود زیر نخل بلند
همان سایه زو بازدارد گزند
"فردوسی”

Iran Eshgh Group !

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
"حافظ”

Iran Eshgh Group !

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار این گل
در خاک فرو ریزد و ما خاک شده
"خیام”

Iran Eshgh Group !

هر آن گیاه که بر خاک ما دمیده ببوی
اگر که بوی وفا می دهد گیاه من است
کنون که رو به غروب آفتاب مهر و وفاست
هر آنکه شمع دلی برفروخت ماه من است
"شهریار”

[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 


 

اگر توانسته باشم درقلب یک انسان

 

Iran Eshgh 

 

پنجره جدیدی را به سوی او باز کرده باشم

 

زندگانی من پوچ نبوده است.

 

زندگانی تنها چیزی است که اهمیت دارد

 

نه شادمانی و نه رنج و نه غم یا شادی.

 

تنفر همان قدر خوب است که عشق

 

 ودشمن همانقدر خوب است که دوست.

 

برای خودت زندگی کن

 

 

زندگانی را  آنسان که خود می خواهی زندگی کن.

 

واز این رهگذر است که تو

 

باوفاترین دوست انسان خواهی بود.

 

_من هر روز تغییر می کنم_

 

 

 

ودرهشتاد سالگی هم همچنان تجربه می آموزم

 

 وتغییر می کنم.

 

کارهایی را که به انجام رسانده ام

 

دیگر به من ربطی ندارد

 

دیگر گذشته است.

 

من برای زندگی هنوز نقدینه های بسیاری

 

در اختیار دارم.

 

 

خلیل جبران

 
[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 

ـ مامان! یه سوال بپرسم؟

زن کتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم .

- مامان خدا زرده ؟!!

زن سر جلو برد: چطور؟!

- آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده !

- خوب تو بهش چی گفتی؟

- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!

مکثی کرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟

زن، چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد...

 چشم باز کرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟

دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم، یه نقطه سفید پیدا میشه...

زن به چشمان بی فروغ  و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ...

سهیل میرزائی

[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

به دنبـال خـدا نگـرد

Iran Eshgh Group !

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:

آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ؟!

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

سهراب سپهری  

[ ۱۳٩٠/٢/٢٢ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

 مرد بسیار ثروتمند که از نزدیکان پادشاه بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود...

به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی...

شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد...

مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل پادشاه را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند...!

مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است!

اما هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست!

پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند...

در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت...

کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد...!!!

می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت!

کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است...؟!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٢ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]
 
  
ttt.jpg 
 
بیشتر اوقات زندگی روزمره ما به مراوده و گفتگو و تعامل با دیگران میگذرد. در منزل، محل کار، خیابان، تاکسی، مغازه، کلاس درس و … در این میان همیشه عده‏ای انگشت شمار از افراد در میان دیگران برتر بوده و نامشان زبانزد دیگران است. همچنین همیشه باعث جذب سایرین شده و در کل افرادی پرنفوذ و تاثیرگذار هستند. البته جذابیت شخصیتی با جذابیت زیبا بودن فرق دارد. جذابیت و گیرایی شخصیتی کاملا اکتسابی است و آگاهانه و یا ناآگاهانه کسب میشود. اینگونه افراد هیچ فرقی با دیگران ندارند؛ مثلا ستاره داشته و یا اینکه جادوگری بدانند بلکه به صورت دانسته و یا ناخودآگاه یک سری قوانین را همیشه رعایت می‏نمایند که همین قوانین عامل برتری و جذب دیگران و عامل نفوذ در اذهان است. ما نیز می‏توانیم اینطور باشیم. در اینجا به بعضی از این عوامل اشاره‏ای مختصر می‏نمایم :
 
 کمتر حرف بزنیم :
این بدان معنا نیست که حرف نزنیم و یا سرمان در لاک خودمان باشد. بلکه هرجا نیاز به صحبت کردن بود خود را نشان داده و نظر خود را ایراد کنیم. متاسفانه بعضی افراد اینطور برداشت می‏نمایند که کم گویی یعنی هیچ‏گویی و همین امر باعث منزوی شدن و دور شدن از اجتماع می‏گردد.
 
 قبل از شروع صحبت حداقل ۳۰ ثانیه فکر کنیم :
فکر کردن قبل از شروع صحبت هر چند کم و کوتاه باعث گزیده‏گویی شده و از هرگونه گاف زدن و همچنین بیهوده گویی و با عجله صحبت کردن جلوگیری می‏کند. حتما دیده‏اید افرادی که پس از شنیدن حرفی یا سوالی مدت زمانی کوتاه آنرا حلاجی نموده و سپس بیان می‏نمایند و اکثر اوقات جواب آنها بسیار متین و درست است و هیچ جای ایراد نیست. اما امان از افرادی که آنچه به ذهنشان می‏آید را بیان می‏نمایند، بدون اینکه حتی لحظه‏ای در مورد آن فکر کنند. به اصطلاح با صدای بلند فکر ‏می‏کنند و اکثر اوقات حرفهایی می‏زنند که باعث پشیمانیشان می‏گردد. فکر کردن آسان است. تمرین کنیم.
 
 با صدای بلند نخندیم :
خنده با صدای بلند شخصیت انسان را زیر سوال می‏برد. هیچ انسان گرانمایه‏ای را نخواهید دید که با صدای بلند خندیده و یا قهقهه بزند. از بازیگران معروف سینما (در زندگی شخصی) گرفته تا بزرگان و دانشمندان. با صدای بلند خندیدن باعث جلب توجه دیگران شده و با توجه به اینکه دیگران نمی‏دانند مطلب شما چقدر خنده‏دار است، باعث سوء برداشت آنها می‏شود.
 
 لبخند بزنیم :
یک لبخند کوچک باعث جذب می‏شود. هر انسان دارای کودک درونی است که آن کودک درون به آنچه که خود بخواهد جذب می‏شود چه بخواهیم و چه نخواهیم. اخلاق کودک درون دقیقا مانند کودکان است و به چیزهای زیبا عکس العمل مثبت نشان می‏دهد. پس همانطور که یک کودک جذب یک لبخند می‏شود، ما نیز جذب چهره‏های بشاش و خنده‏رو می‏شویم. همچنین لبخند باعث زیباشدن چهره می‏شود.
 
 در امور دیگران دخالت نکنیم :
برایتان چقدر پیش آمده که با تلفن همراه یا شخصی دیگر صحبت می‏کرده ‏اید که دقیقا پس از پایان صحبت، یک نفر دیگر آمده وگفته "چی شده؟"؟ حتما برایتان پیش آمده است که این قضیه کمی باعث تنفر شما شده است. امور دیگران به ما ربطی ندارد زیرا اگر ربط داشت، با ما نیز در میان گذاشته می‎‏شد. دخالت در امور دیگران باعث دفع آنها شده و نوعی دورشدن را ایجاد می‏نماید. زیرا با توجه به شناختی که افراد از شخص فضول دارند، از رفت و آمد و حتی صحبت مقابل وی خودداری می‏کنند.
 
 شوخ طبع باشیم ولی بسیار بسیار کم شوخی کنیم :
شوخی هرقدر هم کوچک می‏تواند باعث رنجش شود مگر اینکه این شوخی با فکر قبلی و بررسی بیان شده و یا انجام شود. مثلا شوخی‏هایی که با شخصیت افراد رابطه دارد باعث قتل شخصیت می‏شود. شوخی اگر در حد یک لبخند کوچک و ملیح باشد، بسیار شیرین است و نه بیشتر. شوخی فراوان انرژی ذهنی را کاسته و جذابیت را از بین می برد. چراکه شوخی بتدریج پرده های حرمت را پاره کرده و کم کم موجب بی احترامی می شود. با این حال تبسم به چهره جذابیتی عمیق می بخشد. در تبسم سنگینی و متانت موج می زند ولی در خنده زیادی و شوخی سبکی و کاهش جذابیت نهفته است.
 
 آنچه هستیم باشیم :
از بیان حرفهای بیخودی و دروغ و بزرگ کردن خود بپرهیزیم. آنچه که هستیم باشیم به این معنا که خود را بزرگتر از آنچه هستیم جلوه ندهیم و سعی نکنیم خود را به زور در دل مردم جای دهیم.
 
 به وضع ظاهری خود برسیم :
یکی از عواملی که باعث تاثیرگذاری در بین سایرین می‏شود، خوش لباسی، خوشبویی و خوش صورتی است. مطمئنا هیچ کس دوست ندارد با شخصی که دهان او بوی بد می‏دهد و یا لباسش پاره است دمخور شود. ضمن اینکه هماهنگی و پاکیزگی ناخودآگاه باعث جذب مردم می شود. البته باید دقت شود که لباس های عجیب و غریب باعث جذب نمی شود. تمیزی و اطوی لباس، موهای مرتب، دهان خوشبو مجذوب کننده است. اما آراستگی ظاهری فقط به پوشش داخل و خارج خلاصه نمی شود بلکه حرفهای زیبا، جملات مثبت، اعمال درست نیز باعث جذب است.
 
 سکوت را تمرین کنیم :
بعضی افراد می پندارند که هر چه شلوغتر و پر صداتر باشند بیشتر جذب می شوند ولی اینطور نیست. سکوت تاثیری ذهنی در افراد می گذارد. هنگام سکوت، در اطراف خود ایجاد خلاء می نماییم و این خود باعث جاذبه است. ضمن اینکه سکوت انسان را عاقلتر و با تجربه تر نشان می دهد، زمینه ای مناسب برای صمیمیت است. البته سکوت ناشی از ترس و عدم اعتماد بنفس، باعث کاهش جذابیت است. همچنین نرم و با ملایمت صحبت کنیم چراکه جیغ، داد و هوار، بلند صحبت کردن و خشن و عصبی بودن باعث قطع اعتماد مردم می شود.
 
 فرد محترمی باشیم :
به خود و دیگران احترام بگذاریم. بی ادبی در کلام و گفتار و رفتار از جذابیت بسیار می کاهد. باید در ظاهر آراسته و در باطن وارسته بود. شخص مودب و متین و محترم بی تردید جذاب تر از بی ادبان است. هتاکی و ناسزا گفتن حتی به افراد بدصفت و بی شخصیت و همچنین تحقیر و تمسخر و غیبت و بدگویی مخالف با احترام است.
 
 در رفتار و کلام قاطعیت داشته باشیم :
سست عنصر نبودن و پای تصمیمات و تعهدات ماندن موجب جذابیت است. افرادی که شخصیتی قاطع دارند هدفهای مشخص و ارزشهای معینی و برنامه های مدونی دارند و بلااستثنا جذابند. قدرت "نه" گفتن به درخواست های بی ارزش دیگران موجب رویش جذابیت است. بعضی افراد خود را فدای این و آن می کنند و هرکار مثبت یا منفی را قبول میکنند و اینطور می خواهد در دل دیگران رخنه کنند که نمی شود. جذابیت یعنی مصمم بودن و قاطعیت در رفتار و گفتار.
 
 مراقب امیال و غرایز شخصی خود باشیم :
افراد دارای شخصیت مسلط و چیره بر غرایز و امیال، دارای تسلط بیشتری هستند. کسانی که بر میل جنسی، میل غذا خوردن، عواطف و هیجانات خود مسلط هستند، جذابیت معنوی دارند. تاثیر روانی گذاشته و انرژی مثبت از وجودشان فوران می کند. کسانی که غریزی و هوی هوسی هستند و مدام در پاسخ به امیال خود به سر می برند و نمی توانند خود را کنترل نمایند و خصوصا به زبان و نگاه خود مسلط نیستند، هیچگاه به جذابیتی که انتظار دارند دست نخواهند یافت و مسلما بدون کسب جذابیت از تاثیرگذاری هم خبری نیست.
[ ۱۳٩٠/٢/٢۱ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

Iran Eshgh

 

تو هرکه باشی

 

 

مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.

 

 

من هیچ خیالی در سر ندارم

 

 

که بخواهم تو کسی باشی

 

 

که من می خواهم باشی

 

 

یا رفتارت به دلخواه من باشد

 

 

من بر آن نیستم

 

 

که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم

 

 

من فقط می خواهم تو را کشف کنم.

 

 

تو مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.

 

 

 

ماری هاسکل

[ ۱۳٩٠/٢/٢۱ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

من این روز ها یه حال دیگه ای دارم همیشه هیچ وقت اینطور نبودم 

همیشه نیمه خالی رو می دیدم به فکر نیمه های پر نبودم 

همیشه فکر می کردم زمین پسته خدا رو سویه قبله میشه پیدا کرد 

همین دیروز سمت این حوالی بود یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد 

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم جهان من لباس تازه می پوشه 

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه خدا با ما نشسته چای می نوشه 

ملخ افتاده توی خرمن گندم منم مثل همه از کار بی کارم 

به جای داس شونه تویه دستامه فقط به فکر گندم زار موهاتم 

اگه بارون به شیشه مشت می کوبه بیا اینجا بشین کنار این کرسی 

خدا با دست من دستاتو میگیره تو از چشم خدا حالم رو می پرسی 

نه اینکه بی خیال مزرعه باشم دیگه باد پاییزی نمی ترسم 

نگو این آسیاب از پایه ویرون شد خدا با ماست از چیزی نمی ترسم

[ ۱۳٩٠/٢/٢٠ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

به همین سادگی


 

 

Iran Eshgh

 

به همین سادگی، فراموش می کنی که زن هستی، جوان و زیبا..
به همین سادگی، نمیبینی که کودکانت همبازی می خواهند و نه آشپزی ماهر
به همین سادگی، فراموش می کنی که پسرکت مادری امروزی و شیک می خواهد با روسری قرمز..
به همین سادگی، سنگ صبور همه می شوی
به همین سادگی، خودت را فراموش می کنی..
به همین سادگی، حرفهایت را می خوری و به شوهرت نمی گویی..
به همین سادگی، از دنیای همسرت دور می شوی..
به همین سادگی، نمی دانی که باید تغییر کنی نه با کردارت که با افکارت
به همین سادگی، همه چیز را می بازی، عشقت، همسرت، دخترت و پسرت را
به همین سادگیِ صدا زدن اسمت در خواب، دیگر ترکش نمی کنی
به همین سادگی، یک نیمه مستندِ کم دیالوگ می سازی که چندین سیمرغ بر سرش سایه می اندازد..
به همین سادگی، یک تیتراژ آغازین دلچسب برای فیلمت می سازی
به همین سادگی برای «روغن لادن»، «شیرپاک»، «ماشین لباسشویی ارج»، «قنادی گلستان»، «انستیتو زبان سیمین»، «سن ایچ»، «چای گلستان» و «بانک اقتصاد نوین» تبلیغ میکنی..
»به همین سادگی»، فیلمی از رضا میرکریمی
و زندگی نیز به همین سادگی است..
به همین سادگی می توان شاد و پیروز بود
و به همین سادگی می توان، همه چیز را باخت.
سادگی را جدی بگیرید

[ ۱۳٩٠/٢/٢٠ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

خداوند گفت : دیگر پیامبری مبعوث نخواهم فرستاد ، ان گونه که شما انتظار دارید اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهد ماند...

وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.

پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند.

وخدا گفت اگر بدانید حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد...


خدا رسولی از آسمان فرستاد . باران نام او بود همین که باران ، باریدن گرفت آنان که اشک را می شناختند رسالت او را دریافتند پس بی درنگ توبه کردند و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .

خدا گفت : اگر بدانید با رسول باران هم می توان به پاکی رسید...


خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت . پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند روزی در خوف و روزی در رجا زیستند .

خداوند گفت : آن که خبر باد را می فهمد قلبش در بیم و امید می لرزد . قلب مومن این چنین است ...


خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .

و گل چنان از رستخیز گفت که هر از آن پس هر مومنی گلی که دید رستاخیز را به یاد آورد .

خدا گفت : اگر بفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد ...


خداوند یکی از هزاران نامش را به دریا گفت . دریا بی درنگ قیام کرد و چنان به سجده افتاد که هیچ از هزارموج او باقی نماند . مردم تماشا می کردند عده ای پیام را دانستند پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند .

خدا گفت : ان که به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت ...


و یاد دارم که فرشته ای به من گفت : جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر مرسل است ، اما همیشه کافری هست تا بارش باران را انکار کند و با گل بجنگد ، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر .

اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد برای ایمان آوردن تو کافی است ...

عرفان نظرآهاری

[ ۱۳٩٠/٢/٢٠ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

 

 

Iran Eshgh Group !

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار. خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت


نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده

 

[ ۱۳٩٠/٢/٢٠ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

نگارنده مکاتبات عمومی به زبان انگلیسی

آدینه بوک

http://www.adinebook.com

 

هفت داستان کوتاه از مشهورترین نویسندگان جهان

http://www.bekhan.com/main/index.php?page=30&bi=1113744

کشورهای جهان امروز ایران

http://www.adinebook.com

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

پنجاه نفرعلیرغم خطر مرگ برای کنترل در راکتورفوکوشیما باقی مانده اند.مردم ژاپن به آنها سامورایی می گویند
این گروه کوچک مهندسین و تکنسین ها بصورت قهرمانان ملی ژاپن درآمده اند.به آنها “کامی کازی” و سامورایی گفته می شود. آنها در معرض تشعشعات بسیار قوی رادیو اکتیو هستند و بدون شک بسیاری از پیامد آن جان خواهند سپرد. جایشان را هر پانزده دقیقه عوض می کنند که از تشعشع نسوزند. پنجاه نفر داوطلبانه برای کنترل راکتور در مرکز مانده اند. بیست نفر دیگر علیرغم خطر مرگ به آنها پیوسته اند تا راکتور را از کار بیندازند.امروز در ژاپن همه می دانند که اگر از بروز فاجعه ای عظیم جلوگیری شده، بخاطر فداکاری مردانی بوده که هویتشان اعلام نشده است. میدانیم در میان آنها مردی 59 ساله است که تنها هجده ماه به بازنشستگیش مانده است. دختر او پیامی تکان دهنده در سایتی که به قربانیان زمین لرزه اختصاص یافته، منتشر کرده است.

حالا دیگه وقتی پرسیدن دلیل پیشرفت یک کشور چیه نگید هوش و ذکاوت، فرهنگ قدیمی و... بگید تعهد و از خودگذشتگی، بگید فرهنگ بالا، فرهنگی که توش سامورایی ها افسانه نیست بلکه واقعیته ....

من خودم بعید بدونم که بتونم مثل اونها بزرگ باشم، ولی امیدوارم بتونم برای اونها احترام لازم رو قائل بشم

[ ۱۳٩٠/٢/۱۸ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

روزی شیوانا پیرمعرفت را به یک مجلس عروسی دعوت کردند. جوانان شادی می کردند و کودکان از شوق در جنب و جوش بودند.عروس و داماد نیز از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند...

 ناگهان پیرمردی سنگین احوال از میان جمع برخاست و خطاب به جوانان فریاد زد که: مگر نمی بینید شیوانا اینجا نشسته است؟! کمی حرمت بصیرت و معرفت استاد را نگه دارید و اینقدر بی پروا شوق وشادی خود را نشان ندهید!

ناگهان جمعیت ساکت شدند و مات ومبهوت ماندند که چه کنند!؟

از سویی شیوانا را دوست داشتند و حضور او را در مجلس خود برکت آفرین می دانستند و از سوی دیگر نمی توانستند شور و شوق خود را در مجلس عروسی پنهان کنند!

سکوتی آزار دهنده دقایقی بر مجلس حاکم شد. پیرمردان از این سکوت راضی شدند و به سوی استاد برگشتند و از او خواستند تا با بیان جمله ای جوانان بازیگوش مجلس را اندرز دهد!

شیوانا از جا برخاست. دستانش را به سوی زوج جوان دراز کرد و گفت: شیوانا اگر به جای شما بود دهها بار بیشتر فریاد شوق می کشید و اگر همسن و سال شما بود از این اتفاق میمون و مبارک هزاران برابر بیشتر از شما شادی می کرد. به خاطر این شیوانایی که از جوانی فاصله گرفته است و به حرمت معرفت و بصیرتی که در او جستجو می کنید، هرگز اجازه ندهید احساس شادی و شادمانی و شوریدگی درونی شما به خاطر حضور هیچ شیوانایی سرکوب شود! شادی کنید و زیباترین اتفاق جوانی یعنی زوج شدن دو جوان تنها را قدر بدانید که امشب ما اینجا به خاطر شیوانا جمع نشده ایم تا به خاطر او سکوت کنیم!

آن شب پیرمردان مجلس نیز همپای جوانان شادی کردند ... 

 

سخن روز :  هر کسی ساز خودش را می زند، اما مهم این است که شما به هر سازی نرقصید...

[ ۱۳٩٠/٢/۱٧ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

زمین رو از بالا تماشا می کنید !

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٧ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 

در نا امن ترین ساعت روز
آفرینش در ذهنم نواخت
در بی امتداد ترین دقایق
باران بارید
در عریان ترین لحظه
...
زنی ، آواز خواند
در گنگ ترین تصویر
مادرم خوابش برد
در بی معنا ترین جواب
دُرنا ها پریدند
و در بی جان ترین آغوش
تو ، باز آمدی
.
.
غافل گیری پر ابهتی است
زندگی با خدا
.......
فرزانه تهرانی

[ ۱۳٩٠/٢/۱٧ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]
به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟
 
Iran Eshgh Group !
 
سینه ها جای محبت، همه از کینه پر است .
هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را ـ
گرم، پاسخ گوید
نیست یکتن که در این راه غم آلوده عمر ـ
قدمی، راه محبت پوید
***
خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست
همه گلچین گل امروزند ـ
در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .
***
به که باید دل بست ؟
به که شاید دل بست ؟
نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد ـ
نقشه یی شیطانیست
در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد ـ
حیله پنهانیست .
***
زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ
هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست
پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ
هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست
به که باید دل بست؟
به که شاید دل بست؟
***
خنده ها میشکفد بر لبها ـ
تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی
همه بر درد کسان مینگرند ـ
لیک دستی نبرند از پی درمان کسی
***
از وفا نام مبر، آنکه وفاخوست، کجاست ؟
ریشه عشق، فسرد
واژه دوست، گریخت
سخن از دوست مگو، عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟
***
دست گرمی که زمهر ـ
بفشارد دستت ـ
در همه شهر مجوی
گل اگر در دل باغ ـ
بر تو لبخند زند ـ
بنگرش، لیک مبوی
لب گرمی که ز عشق ـ
ننشیند بلبت ـ
به همه عمر، مخواه
سخنی کز سر راز ـ
زده در جانت چنگ ـ
بلبت نیز، مگو
***
چاه هم با من و تو بیگانه است
نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش کند
درد دل گر بسر چاه کنی
خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند
گر شبی از سر غم آه کنی .
***
درد اگر سینه شکافد، نفسی بانگ مزن
درد خود را به دل چاه مگو
استخوان تو اگر آب کند آتش غم ـ
آب شو، « آه » مگو .
***
دیده بر دوز بدین بام بلند
مهر و مه را بنگر
سکه زرد و سپیدی که به سقف فلک است
سکه نیرنگ است
سکه ای بهر فریب من و تست
سکه صد رنگ است
***
ما همه کودک خردیم و همین زال فلک
با چنین سکه زرد ـ
و همین سکه سیمین سپید ـ
میفریبد ما را
هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ
گفته ام با دل خویش:
مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش
نتوانم که گریزم نفسی از چنگش
آسمان با من و ما بیگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه
« خویش » در راه نفاق ـ
« دوست » در کار فریب ـ
« آشنا » بیگانه
***
شاخه عشق، شکست
آهوی مهر، گریخت
تار پیوند، گسست
به که باید دل بست ؟
به که شاید دل بست ؟
 
ازکتاب طلوع محمد
مهدی سهیلی
[ ۱۳٩٠/٢/۱٥ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

تقاضای مرخصی همسر

 

Iran Eshgh Group !
  می گویند در دوران قبل که پاســگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثرا ماموران مستقر در آنها از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مــدت زیادی را دور از اقوام و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت ماموران به شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر معدود خانه سازمانی در اختیار فرمانده پاسگاه و برخی ماموران دیگر قرار می گرفت.

    همـــسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندین بار از شوهرش درخواست می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه خالی می کند.

 زن که در این مدت با چگونگی برخورد ماموران زیر دست شوهرش و بعضا مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره هم کم و وبیش آشنا شده بود به فکر می افتد حالا که همسرش به خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او هم به صورت مکتوب و به مانند ماموران درخواست مرخصی برای رفتن و دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به این
    شرح می نویسد:

    " جناب ..... فرمانده محترم ...
    اینجانب .... همسر حضرتعالی که مدت چندین ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائید ."

    " با احترام ..... همسر شما"



Iran Eshgh Group !
    و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد.

[ ۱۳٩٠/٢/۱٥ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
تقدیم به همه دوستان عزیزم:
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
 چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
 
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
 گر چه شب تاریک است
 دل قوی دار،
سحر نزدیک است
 
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .
 
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
 نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
 نه،
 بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .
 
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !
[ ۱۳٩٠/٢/۱٤ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

بهانه

گروه اینترنتی ایران عشق

 

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم



گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم



گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم



گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم



گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم



گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم



گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنّمت روییدم



گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم



گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

مریم حیدرزاده
 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٤ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 

گروه اینترنتی درهم | www.darhami.com

 

آقا اجازه هست سلام کنم باغ را؟

بر سبزه‌ها تلاوت یاد یار را؟



آقا اجازه هست نشینم کنار رود

با آب و تا ب بهر ماهیان بخوانم سرود؟



راستی‌ آقا،انار شیرین چند بخش بود؟

زیبا‌ترین ترانه گلپونه

در

کدام دشت بود؟



آقا اجازه ،شرح حالا من بپرس

قسمت به قسمت از احوال مادران بپرس



هر تار موی برفی اشان از بهر کیست کیست؟

آقا اجازه؟ معنای درد و غم چیست چیست؟!



آقا اجازه ؟من قبول ندارم درس کیف و کفش را

تفریق و جمع نمیبندم لبخند و اشک را



آقا اجازه ؟ به جان مادرم مدادم را خواهرم ربود

زلف‌های سفید پدر را با سیاهی اش زدود



آقا اجازه،چگونه میشود مردانه سوگند یاد د کنیم؟

این ریشه نا‌ عدالتی را از بیخ بر کنیم؟



آواره دیار غربت نشویم بهر نان

اصلا چیست معنای کلمه ارباب و خان؟



آقا اجازه اگر عدالت این هست پس خدا مدیر نیست

آقا به من بگو پس راه گریز نیست؟



آقا اجازه ،لبخند را فلک زدند

انس میان دو دیدار را به هم زدند



آشفتگی‌ کاشتند در قلبمان

بذر بیگانگی‌ پاشیدند در شهرمان



آقا اجازه،کلاس تمام شد زمانم نیست نیست

کوته سخن کنم علاج درد نیست نیست





دانم که رسم روزگار این بود و هست

آقا اجازه، حق من بیست نیست؟؟؟؟؟؟

(بهرنگ قاسمی)

[ ۱۳٩٠/٢/۱۳ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

 

دلم می خواست که قلمی می داشتم تا برای اولین معلمم که از سال 1356 دیگر اور ا ندیدم چیزی در خور او بنویسم اما افسوس متن زیر را انتخاب کردم و تقدیم می کنم به او که واقعا دوستش داشتم و دارم خالصانه می گویم

" خانم معلم عزیزم دوستت دارم "

معلم، باران، کلمه ...

 

 

 

 

به نام خداوند سبحان
 

 

 

خداوند از مردم نادان عهد نگرفت که بیاموزند ، تا آنکه از دانایان عهد گرفت که آموزش دهند  (نهج البلاغه / ترجمه: محمد دشتی )

 


عارفان با عشق عارف می شوند
بهترین مردم معلم می شوند
عشق با عارف مکمل می شود
هر که عاشق شد معلم می شود
 



الفبا به دستم دادی تا دیو نادانی را در جمرات سیاهی و تباهی سنگ زنم وبرای عبور از گذر گاه پیچ در پیچ تردید، تا رسیدن به سعادتگاه یقین، ریسمانی از جنس کلام آویختی تا به اعتمادِ تمام، آن را چنگ زنم. احرام اندیشه بر تنم پوشاندی تا در تکرار صفا و مروه ی زندگی به روزمرگی نرسم و در حریم فکر و معنا، تاریکْ راه های مقصد ابدیت را به پاکی هر چه تمام تر، در نوردم و از چشمه سار کلام و کلمه سیرابم کردی تا از مسیرآسمانیِ نور و روشنی برنگردم.
 


چه آرام بر منبر سخن تکیه می زنی تا شهابِ ثاقبِ قلم را به سمت اهریمن سکون وپستی و رخوت نشانه کنی. و جواهر کلامت را بر سطحی از تاریکی پاشاندی تا معرفت بگسترانی رنگ، رنگ. و بهار هدیه کنی، بی درنگ.

بنگر به ستاره که بتازد سپس دیو چون زرّ گدازنده که بر قیر چکانیْش ماهتابی از جنس کلمه در سیاهْ موسمِ جهل و خامی بر کتانِ تنیده بر ذهن ها تاباندی تا طفل پاک آدمیت را از این قنداقه عَفَن رهایی بخشی و ما را که در امتداد شب نادانی در حرکت بودیم، تا رسیدن به صیح امید و روشنی هدایت کنی.

صبح عافیت را به چشم نمی دیدیم اگر دست گیری تو در شام سیاه بی دانشی همراهی مان نمی کرد. تو بهار مکرری که با حضور حیات بخش خویش زمستان نادانی را پایان می دهی. به سخن که می ایستی پنجره ای از امید به رویم می گشایی و آن دم که در میهمانی آیینه ها شرکتم دادی، مکارم اخلاق را تعارفم کردی. تو در تکرار الفبای زندگی آنقدر اصرار ورزیدی که قامت شب فرو شکست و آبِ حیات در کویر اندیشه های مخاطبان به فوران ایستاد.

دستم را گرفتی، پرهیزم داشتی از مشق سیاه ناتوانی و ناکامی و مشقِ ادب آموختییم و چه با حوصله ومدارا و متانت، از کوچه های سرد جهالت عبورم دادی.
 


ای صبح روشن دانایی!
هر روز صبح در کنار تخته سیاه که می ایستی و انگشت اشارتت به سمت خورشید نشانه می رود و می گویی:
«فرزندم! دو راه در پیش داری راهی سپید، راهی سیاه، و من آمده ام تا یاریت کنم که به سمت پرتگاه تاریکی نلغزی.»

از خود می پرسم چه کسی جز تو کوله بار عمرم را اینگونه از نورهدایت لبریز می کند؟ به اشاره های حکیمانه توست که مرز بین «خلق الانسان من طین» که سمبل نیمه شیطانی و سفلی صفتی و حضیض بودن انسان است را با «و نفخت فیه من روحی» که گواه خدایی بودن و عزیز بودن انسان است را شناختم. بین حضیضی و عزیزی، بین طین و روح خدا که سرگردان بودم راه خدا را نشانم دادی.
 


نام تو همواره در کنار سختگی و سترگی جلوه می کند و من در زلال طرواتْ افشان سخنت می نشینم تا راهزنان راه حقیقت را در حریم «حیات فاضله » باز شناسم.

کلام مطهر را در کلاس تطهیرِ دل و جان تعلیمم دادی و من تا روزهای باقی حیات، چراغی در دست دارم که روشنی اش ریشه در همان تعلیم مطهر دارد. تعلیم دادن و ادب آموختن و دانایی گستردن، به سادگی بر زبان می آید اما باور سترگی و ستواری و سختگی کار معلم بر عمق دل و جان متعلم، ریشه دوانده است.
 


نقاش نقشهای نکو!
قلم دردست می گیری وبر لوح دلم نقش ها می زنی از بهترین یاد ها و نام ها. نقشی از آب ، نقشی از گل محمدی، از پدر، از مادر، ازآبی آسمان و نقشی ماندگار از خدا.

با قلمدانی خالی از دانایی به مکتبت می آیم و با توشه های فراوانی از قلم و علم و ادب و سوال و جواب و دانستن، بدرقه ام می کنی. مهربان تر از تو دایه ای دیده ای این گونه با سخاوت و سخن شناس و دل آگاه؟

اینجاست که معنی این کلام مشهور را بهتر می فهمم که:
«اگر به جای اسلحه، با معلم به جنگ دنیا می رفتیم، همه دشمنان نابود می شدند.»

رساترین فریاد، فریاد توست که بر بام جان ها آواز می دهی و کام پروانه ها سرشار می شود از حقیقت و جام درختان سیراب از طراوت، و جان متعلمان، لبریز از تازگی بازی گوی و میدان و عاطفه و کتاب. زمزمه تو مقدس ترین ترانه است در گوش پیچک های عاشق تا گرم و سبز و سیراب، از منبر صنوبر های استوار بالا روند تا جایی که با دستان خویش یک تکه آفتاب بردارند و برای همیشه نور در کوله بار نهند. و من تو را می بینم که با وسواس و دغدغه تمام این عبورِ سرشار را می پایی.

وقتی کشتی عمر انسانی از مسیر مدرسه عبور می کند دستان تو لبریز از فانوس می شوند و از امواج سهمگین ایام، عبورش می دهی و چون نسیمی که کشتی را به سمت ساحل سعادت و خجستگی هدایت می کند بر بلندای کلمه می ایستی و «دیدارآشنا» را مژده اش می دهی.
 

 

چه می گویم؟
تکرار مکررات می کنم،جسور شده ام، نکند معلمی از این گونه بی محابا گفتنم برنجد!

در عظمت یاد تو چه یادکردی عزیزتر و آسمانی تر از این درّ گرانقدر که از منبع فیض کلام، پیامبر مهر و رحمت و ارشاد، خلاصه دل و جان عالم، مقصد آفرینش و مقصود گیتی گردون، اول انبیا در رتبت و آخر ایشان در رسالت، محمد مصطفی (ص)

فرو تراویده که: «اِنّی بُعثتُ مُعلِّماً»
 


با خویش کلنجار می روم روبروی معلمی اگر بایستم چه بگویم؟ در برابرم شمع روشنی می بینم که آرام و بی ادعا ذوب می شود و نور می دهد. جان گرامی اش قطره قطره فرو می چکد و در محراب پرتو افکنی اش صدها پروانه عاشق به نیاز و راز ایستاده اند و تو باز اشک می ریزی و به پای دانش اندوزان و معرفت جویان فرو می چکی.

 انگار سرِ باز ایستادن نداری تا همه را در آسمان دانش و معرفت پرواز دهی و خود به تماشا می نشینی که چگونه فرزندان معنوی ات بال به آسمان می سایند، آنگاه لبریز می شوی از حمد محمود بی همتا که خدایا این آرزوی من است.

 



آخر سخن اینکه می دانم:


خدمت به تو خدمت به تمام فضائل است. خدمت به تو خدمت به حس پریدن است خدمت به خوب دیدن و خوب شنیدن است. اما هزاران امید و نوید خوبان، گرد ملال بر رخسار دانش افروزت نشانده اند. چه نام ها که از پرتو وجود تو نامی شده و چه نان ها که از سفره بی بخل تو تناول شده است. تو را چه باک. که تو معلم امید و بشارتی. ای ابر پرسخاوت دانش! باز هم فرو ببار و دل به روزهایی ببند، که نهال هایی را که درزمین دانایی به دست تدبیر و مراقبت وخون دل کاشتی ثمر دهند. این برترین پاداش معلمی است.

 

وحید خلیلی اردلی

[ ۱۳٩٠/٢/۱۳ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

بغض گلویم را می فشارد، هر شب، هر روز!

از حرف های نگفته ای که در سینه دارم در حد انفجارم و هنوز هم مرا کس نیست برای هم صحبتی!

هنوز هم مرا همراز و محرم نیست!

مگر من کیستم؟ من چیستم؟ چرا خستگی های مرا پایان نیست؟

چرا هر لبخند سرابی است که مرا میکشاند با شوق و رها میکند با درد؟!

این هدف نیست میدانم!

خستگی راه سفر نیست، میدانم!

می روم، می دوم، می خوانم، گوش میدهم، دل می سپارم و صبوری میکنم، مداومت میکنم ولی نمی رسم!

نکند راه اشتباه باشد، نمیدانم!

نکند همسفر خطا باشد، نمیدانم!

چنگ میزنم به بهانه ها برای ماندن و با تمام وجود تلاش میکنم برای یافتن بهانه ها!

هر روز کمتر میبینم!

کمتر و کمرنگ تر!!

اتی : http://sangirangi.persianblog.ir/post/6/

[ ۱۳٩٠/٢/٦ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

بسیاری از مردم کتاب" شازده کوچولو  اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد .

قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ا ی به نام لبخند گرد آوری کرده است...

در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد ...

مینویسد : مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود

 فریاد زدم : هی رفیق کبریت داری؟!!

به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟

شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....

ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود

پرسید: بچه داری؟

با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم : آره ایناهاش !

او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند...!

 یک لبخند زندگی مرا نجات داد ... 

[ ۱۳٩٠/٢/٦ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت. ناگهان یکی از شاگردان مدرسه که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود!

همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور بود به تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و کار او به کندی پیش می رفت. روزهای اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند. اما کم کم همه چیز به حال عادی بازگشت و تقریباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد ...

یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتی به زحمت در سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت: نمی دانم چرا با وجودی که تمام عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟

شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت : تو آرزویی بکن!

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت : اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد!

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت. اما این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند. حتی خود شیوانا هم به او کمک می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین شکل خود آماده شد !!!

روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش ساختن کلبه ای برای خودش و به نفع خودش بود!

اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد...

هرگز فراموش نکنیم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشید ... 

علی پزشکی

[ ۱۳٩٠/٢/٦ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

اگر قرار است در زندگی کامپیوتری‌تان یک فاجعه رخ دهد، این فاجعه می‌تواند ریختن آب، چای یا هر مایع دیگری بر روی لپتاپ شما باشد! این اتفاق که بر روی لپتاپ‌ها به دلیل قابل حمل بودن زیاد هم رخ می‌دهد می‌تواند در صورت عکس‌العمل اشتباه به مرگ دائمی لپتاپ نیز منجر شود! در این ترفند به معرفی راه‌کارهایی که بایستی پس از خیس شدن لپتاپ انجام دهید خواهیم پرداخت.

1. در ابتدا پیش از انجام هر کاری آرامش خود را حفظ کنید و دست و پای خود را گم نکنید. با انجام صحیح این کارها می‌توانید لپتاپ خود را نجات دهید، در نتیجه نگران نباشید.

2. در عین حالی که آرامش خود را حفظ می‌کنید سریع نیز باشد. هر ثانیه‌ای که بگذرد امکان نفوذ بیشتری از رطوبت به داخل لپتاپ وجود دارد. در نتیجه زمانی برای نشستن و افسوس خوردن وجود ندارد.

3. لپتاپ را در صورت اتصال به برق از پریز جدا کنید و هر چه وسیله جانبی نظیر ماوس، فلش دیسک و... به لپتاپ متصل است را از آن جدا کنید. همچنین اگر باتری داخل لپتاپ است، آن را نیز بیرون بیاورید.

4. بسته به میزان مایع ریخته شده روی لپتاپ بررسی کنید و تخمین بزنید مایع تا کجا نفوذ کرده است. در اکثر مواقع آب به داخل لپتاپ نفوذ نکرده و تنها تا صفحه کلید پیشروی می‌کند.

5. لپتاپ را طوری قرار دهید که از پخش شدن بیشتر مایع در درون لپتاپ جلوگیری شود (ترفندستان) و در جهت خارج شدن مایع از دستگاه باشد. به عنوان مثال آن را بر خلاف جاذبه زمین نگه دارید.

6. با استفاده از دستمال یا هر چیز دیگری که قدرت جذب بالایی داشته باشید سطح بیرونی لپتاپ را خشک کنید. شما میتوانید از دستمال آغشته به الکل نیز برای این کار استفاده کنید.

7. اگر اطمینان دارید آب به درون لپتاپ نفوذ کرده است، باید لپتاپ را باز نموده و محتویات داخلی آن را خشک کنید. برای این کار باید به دو نکته بسیار مهم دقت کنید: ابتدا این که اطمینان داشته باشید دانش فنی این کار را دارید. مبادا به جای اصلاح ابرو، چشم را کور کنید! اگر فکر می‌کنید چنین تخصصی ندارید این کار را به دست یک متخصص بسپارید و خودتان لپتاپ را باز نکنید. همچنین اگر لپتاپ شما دارای گارانتی است از باز کردن آن پرهیز کنید، چرا که این کار باعث بی‌اعتبار شدن گارانتی لپتاپ می‌شود.

8. پس از باز کردن لپتاپ و خشک نمودن سطوح سخت افزارها بهتر است که به مدت 24 ساعت لپتاپ را در محیط عاری از هر گونه گردوخاک و کثیفی و در مقابل نور آفتاب قرار دهید تا رطوبت نفوذ کرده در سخت‌افزارهای داخلی تبخیر شود.
(ترفندستان)
9. اگر به آفتاب دسترسی ندارید می‌توانید از سشوار استفاده کنید، اما با احتیاط فراوان. سعی کنید از سشوار با درجه حرارت کم و از فاصله دور استفاده کنید. حالت سشوار باید خشک و بدون رطوبت باشد. همچنین می‌توانید از شوفاژ یا بخاری یا هر وسیله گرمازای دیگری با احتیاط و از فاصله دور استفاده کنید. دقت کنید بی احتیاطی در این کار می‌تواند منجر به ذوب شدن مدارهای داخلی لپتاپ شود!

10. پس از گذشت مدت زمان کافی، هنگامی که اطمینان پیدا کردید هر چه رطوبت در لپتاپ بوده خشک شده است، لپتاپ را روشن کنید. امیدواریم لپتاپ‌تان مثل روز اول کار کند!

[ ۱۳٩٠/٢/٦ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 

ای که بعد من
سالهای سال
می روی به سوی مهر
می روی به سوی ماه
یک درنگ
...یک نگاه
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
در میان برگهای زرد
می تپد به یاد تو هنوز
قلب پاره پاره ام
....
فرزانه تهرانی

[ ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

 

 

بهزیستی نوشته بود:
  •  شیر مادر، مهرمادر، جانشین ندارد
     شیرمادرنخورده، مهرمادرپرداخت شد
     پدریک گاو خرید
     و من بزرگ شدم
    ... اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
     جز معلم عزیز ریاضی ام
     که همیشه میگفت:
     «گوساله، بتمرگ!»
    به یاد حسین پناهی که خیلی دوستش داشتم و دارم
[ ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند

دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند

قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود

 

xq3glasfqtrva2lfnnjj.jpg


================================


می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم

و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است

چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم


می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار

 

v7ehnchoonqjr00m9mh.jpg

==============================

 

.می نشستم و می گفتم:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

 

 

mhjn9ioaoxtg52brhzm.jpg
 

=========================

 

 

......... پارسایی از کنارم رد شد

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست

اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است

و زیباترین خطر..... از دست دادن

 

8pkga2hudplr7ns3pb9m.jpg
 

==============


تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ....برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور

.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای

 

fl5f95j2t5i03n6osem.jpg
 

 

==============

 

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

 

0hastf5ohjbdgpyubc2e.jpg
 

 

 

==============


پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام

 

97suyq3x4iqcahc5zr7v.jpg
 

 

==============

 

هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم

تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت

 

8ovvuj8kspg2w4c28rgd.jpg
 

 


حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست

 

dcwrsyznft8by6l31wod.jpg
 

 

======

 

 8pyzny6ic5c772jocvnk.jpg

 

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

 

------------------

 

سر تا پای‌ خودم‌ را که‌ خلاصه‌ می‌کنم، می‌شوم‌ قد یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌

که‌ ممکن‌ بود یک‌ تکه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یک‌ خانه

یا یک‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یک‌ کوه

یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛

یا حتی‌ خاک‌ یک‌ گلدان‌ باشد؛ خاک‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

ek0bsrn7n8lrnuxjszx4.jpg
 

 

 


یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ ممکن‌ است‌ هیچ‌ وقت

هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاک‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاک

اما حالا یک‌ کف‌ دست‌ خاک‌ وجود دارد که‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بکشد

ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.

 

lr9kivo4e7tbctu3kxn.jpg
 

 

یک‌ مشت‌ خاک‌ که‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

انتخاب‌ کند، عوض‌ بشود، تغییر کند

m18ezrooey4iabrmtq6.jpg


وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاک‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

همان‌ خاکی‌ که‌ با بقیه‌ خاک‌ها فرق‌ می‌کند

 

9ml9g4kkojm1lv55x33.jpg
 

 

من‌ آن‌ خاکی‌ هستم‌ که‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده

من‌ آن‌ خاک‌ قیمتی‌ام

6vvs7ogdxt7rs79ywn3g.jpg
 

که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم

وای بر من اگر همین طور خاک‌ باقی‌ بمانم

zm6opl6yglxur8r1q67j.jpg
 


الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم

qn1k5whujn1im052xl1b.jpg

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

[ ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

وقتی مهربانی را بیاموزیم
 

 

 

فرصت ِ آیینه‌ها در پشت در مانده‌ست
روشنی را می‌شود در خانه مهمان کرد
می‌شود در عصر آهن آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،

روشنی از عشق
می‌شود جشنی فراهم کرد

می‌شود در معنی یک گل شناور شد

 


 

مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده‌ست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست

  یعنی یک نفر آبی‌ست
موسم نیلوفران یعنی

   یک نفر می‌آید از آنسوی

دلتنگی

 



می‌شود برخاست در باران
      
دست در دست نجیب مهربانی     

می‌شود در کوچه‌های شهر جاری شد
می‌شود با فرصت آیینه‌ها آمیخت
 
با نگاهی

   با نفس‌های نگاهی
 
می‌شود سرشار

از راز بهاری شد
دست‌های خسته‌ای پیچیده با حسرت
چشم‌هایی مانده با دیوار رویاروی
چشم‌ها  را می‌شود پرسید
 

 

 

 

یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
آسمان  را می‌شود پاشید
می‌شود از چشم‌هایش ...

چشم‌ها را می‌شود آموخت
می‌شود برخاست
می‌شود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت
می‌شود دل را فراهم کرد
می‌شود روشن‌تر از اینجا و اکنون شد
 

 


 

جای من خالی‌ست
جای من در عشق
جای من در لحظه‌های بی‌دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی‌ست
من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
 

 

 

 


می‌شود برگشت
می‌شود برگشت و در خود جستجویی کرد

در کجا یک کودک ده‌ساله

در دلواپسی گم شد؟
       
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
می‌شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی‌ست
می‌شود از رد باران رفت
می‌شود با سادگی آمیخت
می‌شود کوچک‌تر از اینجا و اکنون شد
می‌شود کیفی فراهم کرد
دفتری را  می‌شود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی می‌شود روییدن خود را تماشا کرد

 

 

 

  من بهار دیگری را دوست می‌دارم
جای من خالی‌ست
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالی‌ست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب‌ها
جای من در چشم‌های دختر خورشید
جای من در لحظه‌های ناب
جای من در نمره‌های بیست

جای من در زندگی خالی‌ست
 


 

 

 

 

می‌شود برگشت
اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن
می‌شود در سردی ِ سرشاخه‌های باغ

  جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می‌شود پرسید
چشم‌ها را می‌شود آموخت
 

مهربانی کودکی تنهاست

 

 

سروده محمدرضا عبدالمالکیان


مهربانی را بیاموزیم

مهربانی را هدیه دهیم

[ ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]

 

9 روش متفاوت افراد موفق

تحقیقات ثابت می‌کنند که حتی افراد نخبه و باهوش نیز تحلیل درستی از علل موفقیت یا شکست‌هایشان ندارند. یک جواب احساسی برای علت موفقیت یا شکست به وجود استعدادهای ذاتی یا فقدان آن اشاره می‌کند که فقط تکه‌بسیار کوچکی از این پازل بزرگ است. تحقیقات گسترده در زمینه موفقیت بیانگر این حقیقت است که دلیل رسیدن افراد موفق به اهدافشان بستگی به چه کسی بودن آنها ندارد، بلکه ارتباط مستقیم با کارهایی که انجام داده‌اند، دارد.


1-
برای خودتان اهداف مشخص تعریف کنید. وقتی برای خودتان هدفی تعیین می‌کنید، سعی کنید آن هدف تا حد امکان واضح و مشخص باشد. مثلا «کم کردن 3 کیلوگرم از وزنتان در یک زمان معین» هدف خیلی بهتری از «کم‌کردن مقداری از وزنتان» است برای اینکه هدف اول تعریف مشخصی از موفقیت به شما می‌دهد. دانستن این موضوع که دقیقا چه چیزی می‌خواهید به دست بیاورید شما را تا رسیدن به آن مرحله باانگیزه نگه می‌دارد. همچنین در مورد کارهای خاصی که برای رسیدن به هدفتان به انجام دادن آنها نیاز دارید، فکر کنید. اگر فقط به خودتان قول بدهید که مثلا از این به بعد «کمتر غذا خواهم خورد» یا «بیشتر خواهم خوابید» اینها هدف‌های بسیار گنگ و مبهمی‌ هستند. سعی کنید همیشه اهداف دقیق و واضح برای خودتان تعیین کنید. به عنوان مثال «من تمام شب‌های هفته ساعت 10 در رختخواب خواهم بود» هدف بسیار واضحی بوده و جای هیچ شک و تردیدی در مورد کاری که برای رسیدن به آن لازم است انجام دهید، باقی نمی‌گذارد.


2-
برای رسیدن به هدفتان لحظه‌ها را دریابید. مسلما بیشتر ما سرمان بسیار شلوغ بوده و برای رسیدن به چند هدف در آن واحد، در حال تلاش هستیم و از دست دادن برخی از موقعیت‌ها برای رسیدن به اهدافمان دور از انتظار نیست. آیا شما واقعا امروز هیچ زمانی برای نرمش نداشتید؟ یا هیچ راهی برایتان وجود نداشت تا جواب آن تماس تلفنی را بدهید؟ رسیدن به اهدافتان؛ یعنی چنگ زدن به همین موقعیت‌ها قبل از اینکه از دست شما در بروند.
در مسیر رسیدن به اهدافتان برای اینکه هیچ زمانی را هدر ندهید از قبل معین کنید هر کار مورد نیازی را کجا و کی به انجام خواهید رساند. دوباره تاکید می‌کنم که تا حد امکان اهدافتان واضح و مشخص باشد. مثال: «من از این به بعد روزهای شنبه، دوشنبه و چهارشنبه صبح‌ها قبل از اینکه سر کار بروم 30 دقیقه نرمش خواهم کرد.» تحقیقات نشان می‌دهند که این نوع برنامه‌ریزی‌ها مغز شما را در شناسایی و به چنگ آوردن موقعیت‌های به وجود آمده یاری رسانده و شانس موفقیت شما را تا 300 درصد افزایش خواهد داد.


3-
دقیقا بدانید چه قدر از مسیر شما برای رسیدن به هدفتان باقی مانده است. رسیدن به هر هدفی نیازمند بررسی دقیق مراحل پیشرفت است و اگر این امر توسط افراد مورد اطمینان دیگر میسر نیست خود فرد باید به شخصه این کار را انجام دهد. اگر از چگونگی انجام کارتان آگاهی نداشته باشید قادر نخواهید بود تا رفتار و استراتژی‌تان را با اوضاع موجود وفق دهید. مراحل پیشرفت خودتان را به طور منظم بسته به نوع هدفتان به صورت هفتگی یا حتی روزانه چک کنید.


4-
خوش‌بین و واقع‌گرا باشید. وقتی در حال تعیین هدفی برای خودتان هستید همه عوامل دور و برتان به صورت خوش‌بینانه‌ای دلالت بر احتمال بالای موفقیت شما دارند. باور داشتن توانایی‌های‌تان برای موفقیت، به طور شگفت‌انگیزی به ایجاد و حفظ انگیزه شما برای ادامه کار کمک خواهد کرد. اما هر کاری هم که انجام می‌دهید سختی‌های مسیرتان را برای رسیدن به موفقیت دست‌کم نگیرید. بسیاری از اهداف باارزش نیازمند صرف وقت، تلاش، طرح‌ریزی و پشتکار بالا هستند. تحقیقات نشان داده اند فکر کردن به این موضوع که هر چیزی بدون تلاش و به آسانی به دست می‌آید، باعث خواهد شد تا شما آمادگی مقابله با مشکلات پیش رویتان در مسیر رسیدن به اهدافتان را نداشته باشید و به علاوه این نوع طرز فکر احتمال شکست شما را افزایش خواهد داد.


5-
به جای خوب بودن روی بهتر شدن متمرکز شوید. همان قدر که اعتقاد داشتن به توانایی‌های خود برای رسیدن به هدفتان مهم است، باور داشتن به کسب توانایی‌های جدید نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. بسیاری از ما اعتقاد داریم استعدادها، شخصیت و توانایی‌های فیزیکی ما ثابت هستند و هر کاری هم که انجام بدهیم پیشرفت نخواهیم کرد. از این رو ما روی اهدافی متمرکز می‌شویم تا بتوانیم خودمان را به اثبات برسانیم و هرگز دنبال کسب مهارت‌های جدید نیستیم.
خوشبختانه سال‌ها تحقیق در این زمینه بیانگر این است که اعتقاد به ثابت بودن توانایی‌ها اشتباه بوده و این مطالعات دلالت بر انعطاف‌پذیری همه انواع توانایی‌ها دارد. پذیرفتن این حقیقت که شما قابل تغییر هستید به شما اجازه می‌دهد تا انتخاب‌های بهتری داشته و بتوانید تمام استعدادهای بالقوه‌تان را بالفعل کنید. افرادی که هدفشان به جای خوب ماندن، بهتر شدن است مشکلات موجود در مسیر پیشرفت‌شان را با آغوش باز پذیرا بوده و در صدد رفع آنها بر می‌آیند و مسیر به همان اندازه مقصد برای آنها جذابیت دارد.


6-
عزم راسخ داشته باشید. عزم راسخ یعنی با کمال میل متعهد ماندن به اهداف بلند مدت و ایستادگی کردن در مقابله با مشکلات. مطالعات نشان می‌دهند افرادی که عزم راسخی دارا هستند مدارج علمی ‌بالاتری را در زندگی‌شان طی می‌کنند. عزم راسخ نیرویی است که انسان را در مقابله با مشکلات بر سر راه رسیدن به موفقیت یاری می‌رساند و باعث می‌شود انسان در این مسیر انگیزه خود را از دست ندهد.
اگر در حال حاضر شما جزو افراد بااراده نیستید، خبر خوش این است اوضاع شما خیلی بهتر از کسانی است که اصلا به وجود عزم راسخ و اراده قوی اعتقادی ندارند و باورشان این است که افراد موفق دارای ویژگی‌های ذاتی خاصی هستند و دلیل موفقیت‌شان هم همان ویژگی است. اما همه ما می‌دانیم که این باور کاملا اشتباه است. همان طور که قبلا هم اشاره کردم تلاش، برنامه‌ریزی، پشتکار و استراتژی‌های خوب از جمله عواملی هستند که برای رسیدن به موفقیت لازم و ضروری هستند. پذیرفتن این عوامل نه تنها باعث خواهد شد تا شما خود و اهدافتان را به طور دقیق بشناسید، بلکه اثر اعجاب‌انگیزی روی تقویت اراده شما نیز خواهد داشت.


7-
عضله اراده خودتان را تقویت کنید. عضله کنترل بر خود یا همان عضله اراده درست مانند بقیه عضلات بدن شما است؛ یعنی وقتی کار زیادی از آن کشیده نشود به مرور ضعیف و ضعیف‌تر خواهد شد. اما زمانی که نرمش‌های منظم به آن می‌دهید؛ یعنی به درستی از آن کار می‌کشید باعث خواهید شد تا عضله‌تان قوی‌تر شده و شما را در به موفقیت رسیدن به اهدافتان یاری برساند.
برای تقویت نیروی اراده‌تان باید خودتان را درگیر چالش‌هایی بکنید که شما را ملزم به انجام کارهایی می‌کند که ترجیح می‌دهید آنها را انجام ندهید. مثلا دور اسنک‌های چرب را خط بکشید، روزانه 100 تا تمرین دراز و نشست انجام دهید، هر وقت متوجه شدید که پشت خود را قوز کرده‌اید همان لحظه پشت خودتان را صاف کرده و درست بایستید، سعی کنید تا یک مهارت تازه بیاموزید. هر وقت متوجه شدید که می‌خواهید از ادامه کار دست بکشید یا دوست ندارید ادامه دهید یا خسته شده‌اید با تمام قوا مقابله کنید. فقط با یک فعالیت شروع کنید و برنامه‌ریزی کنید اگر مانعی سر راهتان ایجاد شد برای مقابله با آن چکار باید بکنید («اگر میل شدیدی برای خوردن پفک یا چیپس داشتم به جای آن یک تکه میوه تازه یا سه تکه میوه خشک خواهم خورد».) این امر در ابتدا بسیار سخت خواهد بود، اما رفته‌رفته آسان‌تر خواهد شد و نکته اصلی هم همین است. وقتی استقامت شما افزایش می‌یابد می‌توانید خودتان را درگیر چالش‌های بیشتری بکنید و فعالیت عضله اراده‌تان را افزایش دهید.


8-
جوگیر نشوید. هرچقدر هم که ماهیچه اراده شما قوی‌تر شده باشد باید به خاطر داشته باشید که توانایی‌های آن محدود است و اگر زیاده از حد از آن کار بکشید به طور موقت دچار افت انرژی خواهید شد. سعی نکنید تا دو کار چالش‌برانگیز را در آن واحد انجام دهید، البته اگر دست خودتان باشد (مانند ترک کردن سیگار و گرفتن رژیم لاغری به طور همزمان). سعی کنید تا خودتان را از موقعیت‌های وسوسه‌انگیز دور نگه دارید بسیاری از افراد به توانایی خود برای مقابله با تحریکات بیرونی اعتماد زیادی دارند و بنابراین خود را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهند که شرایط وسوسه برانگیز به وفور در آن جا یافت می‌شود. افراد موفق می‌دانند که نباید رسیدن به هدف را برای خودشان سخت‌تر از آنی که هست بکنند.


9-
اهداف ایجابی داشته باشید نه سلبی. آیا می‌خواهید با موفقیت وزن خود را کم کنید، سیگار را ترک کنید، یا روی اخلاق بدتان سرپوش بگذارید؟ پس به جای اینکه مرتب روی عادت‌های بدتان متمرکز شوید برنامه‌ریزی کنید که به جای آنها چه کار خوبی می‌خواهید جایگزین کنید. تحقیقات نشان می‌دهد که سرکوب افکار نادرست باعث فعال‌تر شدن آنها در ذهن شما می‌شود. همین امر در مورد رفتار نیز صادق است تلاش ما برای دور ماندن از رفتار بد به جای ضعیف کردن آنها باعث تقویت‌شان می‌شود.
اگر می‌خواهید رفتار خود را عوض کنید از خودتان بپرسید به جای رفتار قبلی چکار خواهم کرد؟ به عنوان مثال اگر تلاش می‌کنید تا روی اعصاب خود مسلط بشوید و دیگر از این به بعد از کوره در نروید باید یک برنامه جایگزین برای خودتان تعریف کنید که اگر من در حال عصبانی شدن هستم برای اینکه آرام بمانم سه تا نفس عمیق خواهم کشید. با استفاده از تنفس عمیق به عنوان جایگزینی برای عصبانیت، رفتار بد شما به مرور ضعیف‌تر خواهد شد تا زمانی که کاملا از بین برود.
من امیدوارم بعد از خواندن 9 کاری که افراد موفق به طرز متفاوتی انجام می‌دهند، شما از همه کارهایی که از اول هم درست و صحیح انجام می‌دادید آگاهی یافته باشید مهم‌تر از آن امیدوارم توانسته باشم اشتباهاتی که شما را از مسیرتان خارج می‌کرد را برایتان بشناسانم و بتوانید از این دانسته‌ها از این به بعد به عنوان نقاط قوت خودتان استفاده کنید. به خاطر داشته باشید برای اینکه فرد موفق‌تری باشید لازم نیست که شخص متفاوتی بشوید. هرگز مهم نیست که چه کسی هستید آنچه از اهمیت بالایی برخوردار است کاری است که انجام می‌دهید.

[ ۱۳٩٠/٢/٤ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 

مـــرور می کنــــم تو را
تــو را که در خیــــال من
مدام میــــشوی، مـدام

طـلوع می کنــم تــــو را
......تــــو را که بر مرز افــــق
غروب میــــشوی، مدام

صعـــود می کنم تــــو را
تــــو را کـه در اوج هــــوا
سقـــوط میشوی، مدام
ر.ن
ادامه ...

[ ۱۳٩٠/٢/٤ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]
دوستان عزیز
لینک ذیل آدرس سایت آقای دکتر سید محمد سعید نوری نائینی (استاد دانشگاه شهید بهشتی) کاندیدای ایران برای احراز پست مدیر کلی فائو است که انتخابات آن در دهه اول تیرماه در رم برگزار میشود. چنین امکانی برای پستی جهانی برای فردی با شایستگی های علمی و نه صرفا سیاسی، در سالهای پس از انقلاب کمتر بوده است و امکان موفقیت ایشان به دلیل حضور موثر چندین ساله با روابط غیر خصمانه با دیگر اعضا وجود دارد. لطفا با کلیک بر روی این لینک و مراجعه با آن باعث افزایش تعداد بازدید کنندگان و ارتقای رنکینگ آن در سایتهای جستجوگر شوید. ضمنا در صورت امکان آن را برای سایر دوستانتان نیز ارسال کنید.

 

[ ۱۳٩٠/٢/۳ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود  ...

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست

مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ...

مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟!

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم !

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش...

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت ...

علی پزشکی

[ ۱۳٩٠/٢/۳ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

 

گروه اینترنتی ایران عشق

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟
در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدند کی هست؟
در جواب گفت :  من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت گفتم آخه من پول خرد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته.
یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره   ازش پرسیدم منو میشناسی؟ گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا  میشناسدتون بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟
گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم   جوون پرسید به چه صورت؟ هر چیزی که بخوای بهت میدم   (خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)   پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟   هرچی که بخوای   واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام به اندازه تمام اونا به تو میبخشم 
جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟   گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.

راست یا دروغ پای نویسنده این مطلب

[ ۱۳٩٠/٢/۳ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

نه درس زندگی از آلبرت اینشتین

۱- کنجکاوی‌تان را دنبال کنید: “من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم

۲- پشتکار با ارزش است: “نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری می‌مانم

۳- تخیل قدرتمند است: “تخیل همه چیز است. تخیل پیش نمایشی از جذابیت‌های آینده زندگانی است. تخیل با ارزش‌تر از دانش است.”

۴- اشتباه کردن اتفاق بدی نیست: “فردی که هرگز اشتباه نکرده، هرگز چیز جدیدی را امتحان نکرده است.”

۵- برای اکنون زندگی کنید: “من هرگز به آینده فکر نمی‌کنم – آینده به زودی فرا خواهد رسید.”

۶- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید: “حماقت این است که بارها و بارها کاری یکسان انجام دهید و انتظار نتیجه‌ای متفاوت داشته باشید.”

۷- حماقت و نابغگی: “تفاوت بین حماقت و نابغه بودن در این است که نابغه بودن محدودیت‌های خودش را دارد

۸- یادگیری قوانین و سپس بهتر بازی کردن: “شما بایستی قوانین بازی را بیاموزید. و سپس بهتر از هر فرد دیگری بازی می‌کنید.”

۹- دانش از تجربه می‌آید: “اطلاعات، دانش نیست. تنها منبع دانش، تجربه

[ ۱۳٩٠/٢/۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]

به نظر من آدمها دو دسته هستن :



یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...



یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...



یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...



یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...



یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...



یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...



یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...



یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق ...



کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت !!

 

من از من متنفرم !!!!!!!!!!!

 

 

سعی کنید همیشه غرور رو کنار بگذارید و بزرگمنش باشید

 ارزش شما رو خود مشخص میکنید نه اون من که بیچاره کننده شماست

گروه مارشال

[ ۱۳٩٠/٢/٢ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed