نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

معلم پای تخته داد می‌زد

 صورتش از خشم گلگون بود

 و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

 ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

 لواشک بین خود تقسیم می کردند

 وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

 دلم می سوخت برای او که بی خود ی های و هو می کرد

 و با آن شور بی پایان، تساوی های جبری رانشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را  نوشت و بانگ سردادکه: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

 همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت

 و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

 سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

 وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟ ا

گر یک فرد انسان واحد یک بود،

 این تساوی زیر و رو می شد.

 حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین  را بنا می کرد؟

 یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست... شعر : خسرو گلسرخی

[ ۱۳۸٩/۳/٢٢ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed