نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

باران گرفت

مادرم گفت :"چه بارانی می آید"

پدرم گفت:"بهار است"

و ما نمیدانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است

 

 


پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد

لباسهای ما خاکی بود

او خاک روی لباسمان را به اشارتی تکانید.

لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبمان را از زیر لباسمان دیدیم

 

 

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود

پیامبر ،کنارشان زد

 خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را در دستهایمان گذاشت

 

 پیامبری از کنار خانه ما رد شد

و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سر انگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند

و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم 

 

 

پیامبری از کنار خانه ما رد شد

ما هزار در بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید

پیامبر کلیدی برایمان آورد

اما نام او را که بردیم ، قفل ها بی رخصت کلید باز شدند

 

 

 

من به خدا گفتم: "امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد

امروز انگار اینجا بهشت است
خداگفت: " کاش میدانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان میگذرد

 و کاش میدانستی بهشت همان قلب توست

[ ۱۳۸٩/٤/٢٩ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed