نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

ساکت‌ و ساده‌ و سبک‌ بود؛ قاصدکی‌ که‌ داشت‌ می‌رفت.

فرشته‌ای‌ به‌ او رسید و چیزی‌ گفت.

قاصدک‌ بی‌تاب‌ شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.

قاصدک‌ رو به‌ فرشته‌ کرد و گفت: اما شانه‌های‌ من‌ ظریف‌ است.

زیر بار این‌ خبر می‌شکند.

من‌ نازک‌تر از آنم‌ که‌ پیامی‌ این‌ چنین‌ بزرگ‌ را با خود ببرم.
فرشته‌ گفت: درست‌ است، آن‌ چه‌ تو باید بر دوش‌ بکشی‌ ناممکن‌ است‌ و سنگین؛

حتی‌ برای‌ کوه. اما تو می‌توانی، زیرا قرار است‌ بی‌قرار باشی.

فرشته‌ گفت: فراموش‌ نکن. نام‌ تو قاصدک‌ است‌ و هر قاصدکی‌ یک‌ پیام رسان .
آن‌ وقت‌ فرشته‌ خبر را به‌ قاصدک‌ داد و رفت‌ و قاصدک‌ ماند

و خبری‌ دشوار که‌ بوی‌ ازل‌ و ابد می‌داد.

حالا هزاران‌ سال‌ است‌ که‌ قاصدک می‌رود،

می‌چرخد و می‌رود،

می‌رقصد و می‌رود و همه‌ می‌دانند که‌ او با خود خبری‌ داد.
دیروز قاصدکی‌ به‌ حوالی‌ پنجره‌ات‌ آمده‌ بود.

خبری‌ آورده‌ بود و تو یادت‌ رفته‌ بود که‌ هر قاصدکی‌ یک‌ پیام آور است.

پنجره‌ بسته‌ بود، تو نشنیدی‌ و او رد شد.
اما اگر باز هم‌ قاصدکی‌ را دیدی، دیگر نگذار که‌ بی‌خبر بگذارد و برود.

از او بپرس‌ چه‌ بود آن‌ خبری‌ که‌ روزی‌ فرشته‌ای‌ به‌ او گفت‌ و او این‌ همه‌ بی‌قرار شد

[ ۱۳۸٩/٦/۱۱ ] [ ٥:٠٤ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed