نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

 

وقتی یه گربه می اومد روی دیوار ، توی آفتابی هوای پک روزهای خوب از درخت سیب بوی تازگی فواره می زد ، مرغ ها گربه رو می دیدند چشمکی به هم می زدند و ریسه می رفتند ، جوجه ها همدیگر رو خبر می کردن و می دُویدن پیش مرغشون .
 

 

 


گربه نیگا می کرد به اوضاع مشکوک حیاط و آروم می پرید پائین ، خروسه می اومد می گفت چه تونه گربه هه داره میاد ! مرغا می گفتن می دونیم ، سگ پشمالوی تازه وارد نوه آقا بزرگ چشاش بسه بود ، سرشو که بلند میکرد می دید همه دارن می خندن پا می شد و میرفت تو حیاط ، گربه سگو که میدید شوکه می شد سگه می پرید میگرفتش گربه میخواست در بره ، ولی گیر می افتاد ... سگه چشمکی به جوجه ها میزد . بعد به گربه می خندید ، جوجه ها دمر می شدن پا رو به هوا می خندیدن ، خروسه دلش درد می گرفت از خنده زیاد سگ پشمالو دستاشو دراز می کرد گربه می خندید و دستشو می گرفت همه می خندیدن ، حتی گربه هم می خندید .
 

 


کنار اون باغچه قشنگ ، خانم بزرگ سبزی کاشته بود همسایه با دو تا بنه سیر می اومد در بزنه در باز بود می اومد تو خانم بزرگ سبزی می چید براش ، سیرا رو هم همسایه به زور می داد به خانم بزرگ .
 


بعد از ظهر ها آقا بزرگ می شست پی کرسی تو حیاط واسه نوه کوچولش قصه میگفت گربه هه و سگه با کاموای خانم بزرگ بازی می کردن . بچه ها قصه آقا بزرگو واسه هم دوباره تعریف می کردن . یه کبوتر یه روزی اتفاقی می اومد تو اتاق زیر شیربونی همه می دُیدن دنبال کبوتر آقا بزرگ زود تر می رسید ولی نوه کوچول کبوتر و ور میداشت نازش می کرد ، هورا کشون می رسیدن پائین خانم بزرگ آب می آورد مرغا لونه شونو واسه یه مهمون جارو می زدن . از فرداش کبوتر بالش خوب می شد و دیگه از اونجا نمی رفت .
 

 


خانم بزرگ لباس می شست نوه کوچول از پشت آب می ریخت روش ، خانم بزرگ نوه کوچولو رو مینداخت توی تشت کف ، آقا بزرگ می خندید نوه کوچول لباساشو همونجا در می آورد و لخت می شد خانم بزرگ هم همونجا می شستش و بعد لباس تازه شو می آورد بپوشه .
 

 


نوه کوچولو بزرگ می شد کم کم ، جوجه ها داشتن تخم میذاشتن ساعت نیمه شب همه جا روشن بود نوه کوچولو جوون کتاب می خوند ، داستان قهرمانی دلاوری کهنه کار . خانم بزرگ چند وقته مریضه نمازشم رو تختش خوابیده می خونه آقا بزرگ میگه کی میری می خوام نامزدم و بیارم خانم بزرگ می خندید اشک از تو چشای آقا بزرگ سر می خورد . همسایه می اومد با یه قیمه پلو تو چادر می گفت اینو تو خونه ما جا گذاشتین آقا بزرگ می گفت پس تو برده بودیش خانم پاشو غذا پیدا شد .
 


سفره رو نوه کوچولو مینداخت سبزی باغچه کم مونده بود آب رو هم همین امروز صبح از چشمه آورده بود قاشق ، قاشق قیمه میداد به خانم بزرگ و می گفت مکه چه خبر بود دیگه ؟ خانم بزرگ مثل هفت سال پیش دوباره با آب و تاب تعریف از هتل می کرد . می گفت سیاهه منار و گرفته بود می گفت برین کنار .
 

 


یه چند سال بعد خانم بزرگ و آقا بزرگ رو ، نوه کوچولو با نوه هاش سر خکشون میدید . تو حیاط خونه واحد رو واحد ساختن گربه ها رو با اثاثیه مرغا دور انداختن خروسه رو پختن .
 

 


امروز دیگه گربه رو دیوار نمیاد . توی محل یه خونه با حیاط هنوز باقی مونده ! صدی مرغ میاد از تو حیاط تلویزیون ولی سبزی نکاشتن جائی . همسایه سلام رو علیک نمی گیره . دری خونه ها رو قفل می زنن ، آقا بزرگا نمی خندن .
 


آقا کوچولو واسه نوه هاش قصه می خواد بگه ، نوه هاش خوابشون میاد ، آقا کوچولو میره می خوابه بعد نوه هاش میرن تو کوچه کسی رو نمی بینن باهاش بازی کنن بر میگردن می خوابن . واسه یه کبوتر دیروز دو نفر رو کشتن مادر یکیشون شکایت کرده از اون یکی . از خونه پائینی صدای کتک میاد بچه گریه میکنه ، مادره طلاق می خواد پدر بچه مهریه رو نمیده بچه شیر می خواد ... !

 


پسر خاله آقا کوچولو مریضه بچه هاش بردنش بیمارستان مهر و امضاش رو گرفتن خونه رو فردا بکوبن . رئیس پلیس میگه به بابات پول دادی رسید بگیر . یه ستاره میاد تو آسمون نگاش کنی تو درو می بندی نیاد تو یه دفعه . توی حیاط یه غریبه پاورچین را میره می پرسی : شما ؟ خواهش میکنه چیزی نگی ... در می ره .
 

 


وضع آشفته شده است ، درون کوچه ها دیگر کسی بازی نمی کند شوری پیدا نمی شود جایی ، انتظار این که شاید مهربانی بیاید دیگر نیست و خوب بودن تبدیل به اسطوره می شود کم کم ...
 


نویسنده : کاوه روحانی

هیچ فکرکردی چرا؟؟!!!!!

[ ۱۳۸٩/٧/۱٤ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed