نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

 من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم

والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم

دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون

هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی

اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس

راحتی نداشته باشم... یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من

خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی... سوار ماشینم شدم و

وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه

همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من

شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من میرم توی اتاق

خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله

ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم

و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... یهو با چهره

نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در

آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی... ما خیلی

خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم

برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده ما خوش اومدی!

نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!

[ ۱۳۸٩/٧/۱۸ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed