نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان

 

هفت روز است که زمین را آفریده ‏اند .

هفت روز است که زمین را شخم می‏زنیم .

همه گندم‏هاى ممنوعه را کاشتیم و جاودانگى نرویید



همه دانه‏ هاى پنهان در جیب‏هایمان را کاشتیم و میوه نهال هیچ کدامشان طعم سیب نیمه کاره را نداد . غروب هفتم است . غروبى که فهمیده ‏ایم این خاک «اموات‏» است و این زمین مرده استعداد رویش هیچ چیز را ندارد .
 


امشب، هفتمین شب است . شب نا امیدى از خاک .

 شب دل بستن به آب! و خبر ساده و کوتاه است: «آب را بسته‏ اند
 

 

خسته از هفت روز چنگ زدن در خاک، به خیمه می‏رسیم .

 خبر می‏رسد و خبر ساده و کوتاه است: «آب را بسته ‏اند 

بی‏ طاقتیم . بی ‏تاب . لب‏ها ترک خورده . زبان‏ها به کام چسبیده .

 یکى می‏گوید: «الهه آب‏ها! رحمت!»

یکى می ‏نالد: «خداى دریاها! ابر!»

 کسى می‏خواند: «فرشته‏ هاى نزول! باران
 


آهسته زیر لب می‏گوییم: یا قمر بنى هاشم! همه بر می‏گردند .

ناگهان حیرت زده به ما خیره می‏شوند . همه آنهایى که ارتباط این اسم را با آب نمی‏دانند!
 

 

ته کوزه‏ ها را می ‏تکانیم . مشک‏ها را می ‏فشریم . دریغ از قطره‏ اى

شکم‏هایمان را برهنه می ‏کنیم . می ‏چسبانیم به خاکى که می‏گویند روزى خیمه سقا بوده است تا له ‏له‏ مان شاید فروکش کند .
 

 

ایستاده‏ اند . حیرت زده . خیره به ما همه آنهایى که ارتباط این خیمه را با آب نمی‏دانند!

 

 

امشب، هفتمین شب است . شب دل بستن به عشق .

و خبر ساده و کوتاه است: عشق را، پوچ کرده ‏اند .

عشق دروغ شده است .

 کوچک .

در ابعاد و اندامى حقیر که حتى نمی‏شود آن را شناخت .

شناسنامه دارد . و سن و حتى قیافه .
 

 

و ما خودمان را چسبانده‏ ایم به خنکاى کف خیمه سقا که می‏گویند عشق را می‏شناسد و می‏تواند آن را باز آورد

 و صدا می‏زنیم: «یا ابا فاضل‏»
 

 

و حیرت می‏کنند همه آن‏ها که ارتباط این لقب را با عشق می‏دانند!
 


امشب هفتمین شب است . و ما رسیده ‏ایم خسته از هفت روز تنهایى و حقارت .

پى قهرمان می‏گردیم . و خبر ساده و کوتاه است:

«قهرمانى مرده است‏»
 

 

فقط روئین تنان خیالى مانده اند . تهمتنان افسانه ‏اى . پروردگان سیمرغ‏هاى اساطیرى . دست می‏کشیم به عمود خیمه و می‏گوئیم،

«یا اباالفضل علمدار» .
 

 


می‏دانیم چیزى مثل یک علم که هیچ وقت‏ بر زمین نمانده است،

دستمان را می‏گیرد . مردى که افسانه و اساطیر نیست .
 

 

امشب، شب عجیبى است . شب عطش . هر کف دست که از آب پر می ‏کنیم

«ماه بنى هاشم‏» در آن می‏لرزد .

 آب از لاى انگشتانمان سر می‏خورد و فرو می‏ریزد .

باز کف دستى از آب و آب فرو می‏ریزد .

کنار نهر تشنه مانده ایم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد .

منتظر قدم‏هاى توست و منتظر تصویر عشق .
 

 

امشب تنها امیدى که براى سیراب شدن هست، مشکى است که باید پاره شود و آبش بریزد روى خون دست‏بریده‏ اى و دندانى و چشمى .

وگرنه همه قهرمانان را آب برده است و هیچ نیاورده ‏اند و نمانده اند .
 


امشب هفتمین شب است . شب عطش . و ما بد جورى به تو نیاز داریم .

نه به شمعى که در سقاخانه‏ اى روبه‏ روى تمثالت‏ بگذاریم . نه!

نه به سبزى ‏خوردن‏هاى سفره ‏اى که لابد سمبل رداى تواند . نه!

ما امشب به قامت رشید خودت نیاز داریم!

خود خودت!

 به دست‏هایت که باز علم بگیرند .

به بازوانت که تکیه گاه شوند .

به گریه ‏ات پیش حسین (ع) به این‏که بگویى:

«جان برادر دیگر طاقت ندارم بگذار بروم‏» .

 به رفتنت .

به رسیدنت ‏به نهر آب .

به کف آب پرکردنت .  

به تصویر عشق دیدنت .

 به آب خالى کردنت .

به مشک پر کردنت .

 به دست‏هاى قلم شده .

به چشم‏هاى خون آلود .

به مشک تیر خورده .

به آن کمر که پیش پاى تو بشکند .

 ما امشب به همه این‏ها نیازمندیم .

 چون امشب، شب عطش است

 مشک‏هاى آب هستند .

 دریاها موج می‏زنند ولى امشب، شب عطش است و ما به مشکى نیاز داریم

که با دندان گرفته باشند و تیر بخورد .

قحطى عشق است .

 

بگو به برادر که عمود خیمه ات را بر ندارد .

بگو که می ‏خواهیم برویم، سر به عمود بگذاریم

 و تمام دلتنگی‏هامان را براى قامت «مردى که نیست‏» گریه کنیم!

 

مهربان

[ ۱۳۸٩/٩/٢۳ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed