نسیم خوش روزهای زندگی
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
لینک دوستان
" السی " دخترکوچکی بود که با پدر و مادرش در خانه ای نزدیک ساحل دریا زندگی می کرد

 و به همین خاطر روزی سه ، چهار ساعت داخل آب یا توی ساحل بود .

در یکی از روزها " السی " از زبان پیرمردی که کنار ساحل بستنی می فروخت ،

داستانی در مورد پری دریایی شنید .

 از آن روز به بعد دخترک  تمام هوش و حواسش پی آن بود که چگونه می تواند تبدیل به

یک پری دریایی شود .
 

Iran_Eshgh

 

 

او ابتدا این سؤال را از پدرش پرسید ، اما پدر " السی " که تمام فکرش این بود که روزها

تعداد بیشتری پیراشکی در کنار ساحل بفروشد ، با بی حوصلگی به او جواب سربالا داد .

پس از آن دخترک از مادرش ، همسایه ها و خلاصه از هر کسی که می شناخت این سؤال را پرسید

اما جواب را پیدا نکرد تا اینکه یک روز حوالی ظهر که طبق معمول هر روز به دستور پدرش ،

باید پیراشکی های داغی را که مادر در خانه درست می کرد به دست او می رساند ،

حدود ۲۰ پیراشکی توی سینی گذاشت و کنار ساحل به سوی دکه ی پدرش راه افتاد که ناگهان چشمش به

 مردی افتاد که کنار آب نشسته بود " السی " که خبر نداشت آن مرد یک دله دزد است ،

به سویش رفت و از او پرسید : "چگونه می توان پری دریایی شد ؟ "



مرد دزد وقتی چشمش به پیراشکی ها افتاد ، فکری به سرش زد و نقطه ای را در فاصله صد متری -

داخل دریا - به " السی " نشان داد و گفت : " تو باید تا آنجا شنا کنان بروی و از کف دریا که عمقش

فقط یک متر است ، پنج تا صدف برداری و بیاوری اینجا تا من راز پری دریایی شدن را به تو بگویم . "
 


دختر بینوا با خوشحالی سینی پیراشکی ها را به دست مرد دزد سپرد و به آب زد و صد متر را شنا کرد و

 هر طوری بود از کف دریا پنج صدف پیدا کرد و راه رفته را برگشت اما وقتی مرد را ندید تازه فهمید

کلک خورده است ! لذا در حالی که گریه می کرد نگاهی به صدفها انداخت که ناگهان دید

داخل یکی از صدفها ، مرواریدی درشت و درخشان وجود دارد !
 


" السی " معطل نکرد و با سرعت به طرف دکه ی پدرش دوید ...

 

آری ، دخترک شاید نمی دانست چگونه می توان پری دریایی شد ،

 اما خوب می دانست که قیمت آن مروارید برابر است با قیمت تمام مغازه هایی که در ساحل دریا قرار دارد!
 


نوشته : الساندرو پوپل

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ برات نیا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
RSS Feed