آیدا، یقینِ یافتهی احمد بود»

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بودهای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟
تو آیا قاصدکهای رها را دیدهای هرگز،
که از شرم نبود شادپیغامی،
میان کوچهها سرگشته میچرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی میکند
چیزی نمیخواهد.jpg)
و چشمان تو آیا سورهای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟
تو از خورشید پرسیدی، چرا
بیمنت و با مهر میتابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعلههای شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شبتابی سخن گفتی
از او پرسیدهای راز هدایت، در شبی تاریک؟
تو آیا، یاکریمی دیدهای در آشیان، بیعشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیدهای، رخ از نگاه عاشقان نیمهشبها بربتاباند؟
تو آیا دیدهای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟
تو آیا خواندهای با بلبلان، آواز آزادی؟
تو آیا هیچ میدانی،
اگر عاشق نباشی، مردهای در خویش؟
نمیدانی که گاهی، شانهای، دستی، کلامی را نمییابی ولیکن سینهات لبریز از عشق است…
تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، دادهای آیا ؟!
ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله میسازی؟
نفهمیدی چرا دلبستِ فالِ فالگیری میشوی با ذوق!
که فردا میرسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب میآید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!
تو فهمیدی چرا همسایهات دیگر نمیخندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بیآبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمیتابد؟
نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کردهای آیا؟
جوابم را نمیخواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیدهام در تو!
که عاشق بودهام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته میدانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته میخوانی
قسمتهایی از شعر بسیار زیبای "کیوان شاهبداغی"
به نقل از سایت لبخند زندگی
نوروزتان مبارک باد
بهار در کلام مشیری شعری که من خیلی دوستش دارم و تقدیم می کنم به همه ی خوانندگان

بوی باران بوی سبزه بوی
خاک
شاخه های شسته باران خورده
پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای
شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک
بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت
ها
خوش به حال دانه ها و سبزه
ها
خوش به حال غنچه های نیمه
باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به
ناز
خوش به حال جام لبریز از
شراب
خوش به حال آفــتـاب
ای دل من گرچه در این
روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به
کام
باده ی رنگین نمی نوشی ز
جام
نقل و سبزه در میان سفره
نیست
جامت از آن می که می باید تهی
ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد
آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از
بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به
سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد
رنگ
بوی باران بوی سبزه بوی
خاک
شاخه های شسته باران خورده
پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای
شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک
بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت
ها
خوش به حال دانه ها و سبزه
ها
خوش به حال غنچه های نیمه
باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به
ناز
خوش به حال جام لبریز از
شراب
خوش به حال آفــتـاب
ای دل من گرچه در این
روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به
کام
باده ی رنگین نمی نوشی ز
جام
نقل و سبزه در میان سفره
نیست
جامت از آن می که می باید تهی
ست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد
آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از
بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به
سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد
رنگ
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند ؟!
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.
وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟
هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است!
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
و از دیدگاه هر کس متفاوت است
با سپاس از خانم شکوری برای ارسال این مطلب
نه پیامم نه کلامم،
نه سلامم نه علیکم،
نه سپیدم نه سیاهم.
نه چنانم که تو گویی،
نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.
نه سمائم،
نه زمینم،
نه به زنجیر کسی بسته و نه بردهی دینم
نه سرابم،
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،
نه گرفتار و اسیرم،
نه حقیرم،
نه فرستاده پیرم،
نه به هر خانه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم
چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم،
نه نوشتم،
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.
حقیقت نه به رنگ است و نه بو،
نه به های است و نه هو،
نه به این است و نه او،
نه به جام است و سبو...
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،
تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،
آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...
خود تو جان جهانی،
گر نهانی و عیانی،
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی
که خود آن نقطه عشقی
تو اسرار نهانی
همه جا تو
نه یک جای ،
نه یک پای،
همهای
با همهای
همهمهای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی.
تو به خود آمده از فلسفهی چون و چرایی،
به تو سوگند که این راز شنیدی و
نترسیدی و بیدار شدی،
در همه افلاک بزرگی،
نه که جزئی ،
نه چون آب در اندام سبوئی،
خود اوئی،
بهخود آی
تا بدرخانهی متروک هرکس ننشینی
و به جز روشنی شعشعهی پرتو خود
هیچ نبینی
و گل وصل بچینی.......!
منبع: امیر رضا امیری - ایران عشق
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...
خـانه تـکانی دلـت مبـارک
رهی معیری

ها پس از فوت همسر (شعر طنز)
|
مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند ! خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند ! دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !! بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند ! بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند ! از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند |

نگاه کن
زندگی امروز عجب حال خوشی داره
کسی جز تو، گل و سبزه تو این هفت سین نمیذاره
رها شو،مثل این بارون
بدون شکوه و ناله
ببین حتی قناری هم داره میخونه خوشحاله
همین حالا نگاهت رو از این دلشوره خالی کن
به قلبت وقتی دلگیره کتاب عمرو حالی کن
نگاه کن
این ور پرچین هوای زندگی تازه اس
تا وقتی سرنچرخونی همین آش و همین کاسه اس
بخند و از غمت رد شو که عطر عشق پیچیده
شاید خنده ات به یک آدم امید زندگی میده
باید دلها رو عادت داد به بغضی که تهش غم نیست
برای زندگی کردن هنوزم دلخوشی کمنیست
سلام بر ماه مبارک رمضان
|
خدایا! ماه مهربانی تو آغازمیشود؛ ما را مهربان ترین میهمانان خویش قرار ده .
باز هم سجاده وشوق دعا
لحظه های سبز بودن باخدا
باز هم عطر گل یاس سپید یک نیستان ناله وشوروامید
بال دربال نسیم مهربان می روم تا هفت شهرآسمان
میروم تا مبدا نور سحر باحضور عشق باشوری دگر
می روم آنجا که دل زیباشود قطره محو قدرت دریاشود
می روم تا آسمانی تر شوم غرق نوروشوروبال وپرشوم
می روم تا خویش را پیدا کنم خویش را در ناکجاپیدا کنم
ای دل اینجا لحظه ی پرواز کو لحظه های آشنای راز کو
باید اینجا عشق را تفسیرکرد عشق را در نور حق تکثیر کرد
عشق یعنی یک نماز از جنس نور از سر اخلاص در وقت حضور
هم نفس بالحظه های ناب ناب ذره ذره محو نور آفتاب
تا خدا یک لحظه ی سبز دعاست عاشقی یک فرصت بی انتهاست
رمضان مبارک
التماس دعا مهربان |
در مدرسه
آموزگار:
کدام دختر است
که شو میکند به باد؟
کودک:
دختر همهٔ هوسها.
آموزگار:
باد، بهاش
چشم روشنی چه میدهد؟
کودک:
دستهٔ ورقهای بازی
و گردبادهای طلائی را.
آموزگار:
دختر در عوض
به او چه میدهد؟
کودک:
دلکِ بیشیله پیلهاش را.
آموزگار:
دخترک
اسمش چیست؟
کودک:
اسمش دیگر از اسرار است!
[پنجرهٔ مدرسه، پردهئی از ستارهها دارد.]
ترانهیی که نخواهم سرود
من هرگز
خفتهست روی لبانم.
ترانهیی
که نخواهم سرود من هرگز.
بالای پیچک
کرم شبتابی بود
و ماه نیش میزد
با نور خود بر آب.
چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانهیی را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانهیی پُر از لبها
و راههای دوردست،
ترانهی ساعات گمشده
در سایههای تار،
ترانهی ستارههای زنده
بر روز جاودان.
ای پدر ای با دل من همنشین
ای صمیمی ای بر انگشتر نگین
ای پدر ای همدم تنهاییم
آشنایی با غم تنهاییم
ای طنین نام تو بر گوش من
ای پناه گریه ی خاموش من
همچو باران مهربان بر من ببار
ای که هستی مثل ابر نو بهار
در صداقت برتر از آیینه ای
در رفاقت باده ای بی کینه ای
ای سپیدار بلند و بی پایدار
می برم نام تو را با افتخار
هر چه دارم از تو دارم ای پدر
ای که هستی نور چشم و تاج سر
رحمت بارانی روشن تبار
مهربانی از مانده یادگار
ای پدر بوی شقایق می دهی
عاشقی را یاد عاشق می دهی
با تو سبزم
گل بهارم
ای پدر
هر چه دارم از تو دارم ای پدر
کعبه امروز تماشاگر اهل نظر است
*** کز سراپرده حق نور خدا جلوهگر است
آمد از کعبه برون قبله نمایی که در اوست
*** آنچه منظور دل مردم صاحب نظر است
دعایت میکنم امشب
|
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن
شعر از:کیوان شاهبداغی
تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن مهربان |
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
***
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
***
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
***
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
***
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
***
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
مهدی فرجی |
![]() تقدیم به مادران دنیا
الهی من بمیرم جایِ مادر
به چشمانم بمالم پایِ مادر
بیاد لای لایِ بچگی ها
منم با هی هیِ هیهای مادر
بیاد زحمتِ بسیارِ بابا
ببوسم دستِ بی همتای مادر
اگر مادر به شب خُرخُر نماید
فدای خُرخُرِ شبهایِ مادر
بگردم دور مادر تا بگردم
فدایِ صورتِ زیبایِ مادر
![]() تقدیم به مادرانی که یاد و خاطره آنها همیشه در دل ماست مزارت آمدم دل ریش و با چشمان تر مادر نبودی عمر دنیا کاشکی زین بیشتر مادر
تو با من همنشین بودی و چون جانم عزیز اما بگو از من چه بد دیدی؟ که خود رفتی سفر مادر
کنون بی مهرت ای ماهم ندارم پا و سر مادر
که آب و دانه خوش دادن ترا باشد هنر مادر
در اندوه و غم هجرت شدم شوریده سر مادر
کنون در آسمانی و شدم بی بال و پر مادر
که آن رخسار زیبا را ببینم تا سحر مادر
بیا امشب به بالینم مرا دریاب غمگینم به آن چشمان پرمهرت مرا یکدم نگر مادر |
هر صحنهای از طبیعت می تواند غزلی باشد بر شانههای باد و آواز حزینی باشد در گلوی خوشههای گندم
تو هرکه باشی
مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.
من هیچ خیالی در سر ندارم
که بخواهم تو کسی باشی
که من می خواهم باشی
یا رفتارت به دلخواه من باشد
من بر آن نیستم
که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم
من فقط می خواهم تو را کشف کنم.
تو مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.
ماری هاسکل
من این روز ها یه حال دیگه ای دارم همیشه هیچ وقت اینطور نبودم
همیشه نیمه خالی رو می دیدم به فکر نیمه های پر نبودم
همیشه فکر می کردم زمین پسته خدا رو سویه قبله میشه پیدا کرد
همین دیروز سمت این حوالی بود یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد
من این روزا یه حال دیگه ایی دارم جهان من لباس تازه می پوشه
منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه خدا با ما نشسته چای می نوشه
ملخ افتاده توی خرمن گندم منم مثل همه از کار بی کارم
به جای داس شونه تویه دستامه فقط به فکر گندم زار موهاتم
اگه بارون به شیشه مشت می کوبه بیا اینجا بشین کنار این کرسی
خدا با دست من دستاتو میگیره تو از چشم خدا حالم رو می پرسی
نه اینکه بی خیال مزرعه باشم دیگه باد پاییزی نمی ترسم
نگو این آسیاب از پایه ویرون شد خدا با ماست از چیزی نمی ترسم
آفرینش در ذهنم نواخت
در بی امتداد ترین دقایق
باران بارید
در عریان ترین لحظه
...زنی ، آواز خواند
در گنگ ترین تصویر
مادرم خوابش برد
در بی معنا ترین جواب
دُرنا ها پریدند
و در بی جان ترین آغوش
تو ، باز آمدی
.
.
غافل گیری پر ابهتی است
زندگی با خدا
.......
بهانه
|
گفتی که به احترام دل باران باش
مریم حیدرزاده |
آقا اجازه هست سلام کنم باغ را؟
بر سبزهها تلاوت یاد یار را؟
آقا اجازه هست نشینم کنار رود
با آب و تا ب بهر ماهیان بخوانم سرود؟
راستی آقا،انار شیرین چند بخش بود؟
زیباترین ترانه گلپونه
در
کدام دشت بود؟
آقا اجازه ،شرح حالا من بپرس
قسمت به قسمت از احوال مادران بپرس
هر تار موی برفی اشان از بهر کیست کیست؟
آقا اجازه؟ معنای درد و غم چیست چیست؟!
آقا اجازه ؟من قبول ندارم درس کیف و کفش را
تفریق و جمع نمیبندم لبخند و اشک را
آقا اجازه ؟ به جان مادرم مدادم را خواهرم ربود
زلفهای سفید پدر را با سیاهی اش زدود
آقا اجازه،چگونه میشود مردانه سوگند یاد د کنیم؟
این ریشه نا عدالتی را از بیخ بر کنیم؟
آواره دیار غربت نشویم بهر نان
اصلا چیست معنای کلمه ارباب و خان؟
آقا اجازه اگر عدالت این هست پس خدا مدیر نیست
آقا به من بگو پس راه گریز نیست؟
آقا اجازه ،لبخند را فلک زدند
انس میان دو دیدار را به هم زدند
آشفتگی کاشتند در قلبمان
بذر بیگانگی پاشیدند در شهرمان
آقا اجازه،کلاس تمام شد زمانم نیست نیست
کوته سخن کنم علاج درد نیست نیست
دانم که رسم روزگار این بود و هست
آقا اجازه، حق من بیست نیست؟؟؟؟؟؟
(بهرنگ قاسمی)
بغض گلویم را می فشارد، هر شب، هر روز!
از حرف های نگفته ای که در سینه دارم در حد انفجارم و هنوز هم مرا کس نیست برای هم صحبتی!
هنوز هم مرا همراز و محرم نیست!
مگر من کیستم؟ من چیستم؟ چرا خستگی های مرا پایان نیست؟
چرا هر لبخند سرابی است که مرا میکشاند با شوق و رها میکند با درد؟!
این هدف نیست میدانم!
خستگی راه سفر نیست، میدانم!
می روم، می دوم، می خوانم، گوش میدهم، دل می سپارم و صبوری میکنم، مداومت میکنم ولی نمی رسم!
نکند راه اشتباه باشد، نمیدانم!
نکند همسفر خطا باشد، نمیدانم!
چنگ میزنم به بهانه ها برای ماندن و با تمام وجود تلاش میکنم برای یافتن بهانه ها!
هر روز کمتر میبینم!
کمتر و کمرنگ تر!!
اتی : http://sangirangi.persianblog.ir/post/6/
سالهای سال
می روی به سوی مهر
می روی به سوی ماه
یک درنگ
...یک نگاه
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
در میان برگهای زرد
می تپد به یاد تو هنوز
قلب پاره پاره ام
....
دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند
دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند
قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود
================================
می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم
و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم
می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار
==============================
.می نشستم و می گفتم:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم
=========================
......... پارسایی از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست
اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است
و زیباترین خطر..... از دست دادن
==============
تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای ....برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور
.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای
==============
رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟
==============
پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و
پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام
==============
هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم
تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت
حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست
======
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
------------------
سر تا پای خودم را که خلاصه میکنم، میشوم قد یک کف دست خاک
که ممکن بود یک تکه آجر باشد توی دیوار یک خانه
یا یک قلوه سنگ روی شانه یک کوه
یا مشتی سنگریزه، تهته اقیانوس؛
یا حتی خاک یک گلدان باشد؛ خاک همین گلدان پشت پنجره
یک کف دست خاک ممکن است هیچ وقت
هیچ اسمی نداشته باشد و تا همیشه، خاک باقی بماند، فقط خاک
اما حالا یک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان داشته باشد.
یک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود،
انتخاب کند، عوض بشود، تغییر کند
وای، خدای بزرگ! من چقدر خوشبختم. من همان خاک انتخاب شده هستم
همان خاکی که با بقیه خاکها فرق میکند
من آن خاکی هستم که خدا از نفسش در آن دمیده
من آن خاک قیمتیام
که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب کنم
وای بر من اگر همین طور خاک باقی بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
وقتی مهربانی را بیاموزیم
فرصت ِ آیینهها در پشت در ماندهست
روشنی را میشود در خانه مهمان کرد
میشود در عصر آهن آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،
روشنی از عشق
میشود جشنی فراهم کرد
میشود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در ماندهست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبیست
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر میآید از آنسوی
دلتنگی

میشود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
میشود در کوچههای شهر جاری شد
میشود با فرصت آیینهها آمیخت
با نگاهی
با نفسهای نگاهی
میشود سرشار
از راز بهاری شد
دستهای خستهای پیچیده با حسرت
چشمهایی مانده با دیوار رویاروی
چشمها را میشود پرسید
یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
آسمان را میشود پاشید
میشود از چشمهایش ...
چشمها را میشود آموخت
میشود برخاست
میشود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت
میشود دل را فراهم کرد
میشود روشنتر از اینجا و اکنون شد
جای من خالیست
جای من در عشق
جای من در لحظههای بیدریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن میگفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست
من کجا گم کردهام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
میشود برگشت
میشود برگشت و در خود جستجویی کرد
در کجا یک کودک دهساله
در دلواپسی گم شد؟
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
میشود برگشت
تا دبستان راه کوتاهیست
میشود از رد باران رفت
میشود با سادگی آمیخت
میشود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
میشود کیفی فراهم کرد
دفتری را میشود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی میشود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست میدارم
جای من خالیست
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالیست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظههای ناب
جای من در نمرههای بیست
جای من در زندگی خالیست
میشود برگشت
اشتیاق چشمهایم را تماشا کن
میشود در سردی ِ سرشاخههای باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را میشود پرسید
چشمها را میشود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
سروده محمدرضا عبدالمالکیان
مهربانی را بیاموزیم
مهربانی را هدیه دهیم
تــو را که در خیــــال من
مدام میــــشوی، مـدام
طـلوع می کنــم تــــو را
......تــــو را که بر مرز افــــق
غروب میــــشوی، مدام
صعـــود می کنم تــــو را
تــــو را کـه در اوج هــــوا
سقـــوط میشوی، مدام
ر.نادامه ...
عمیق به اندازه ی آبی بیکران چشمهایت...
گوئی متروکه ایست ...
این دنیای آبی رنگ پر احساس
چرا دیگر کسی از عشق در اینجا نمیخواند؟
...کجا رفتند ؟
قلمها را که با خود برد ؟
چه شد آن جمله های ناب ؟
تو گوئی کم شدیم از هم
چه کس خط عمود جمع را از بینمان دزدید؟
و ما منها شدیم از هم؟
چه کس این متروک را آباد خواهد کرد؟
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
مدتی هست که هر شب،به تو می اندیشم
شبحی چند شب است ،آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده،چنان ساده که از ساده گی اش
می توان یک شبه پی برد به دلدادگی اش
یک نفر سبز،چنان سبز که از سرسبزی اش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی یکرنگ ترازآینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه، هر شبه تصویر تو نیست
اگر این حادثه ی هر شبه تصویر تو نیست؟
پس چرا رنگ تو و آینه ،این قد یکی ست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
شعر زندگی
شب آرامی بود
می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،
زندگی یعنی چه
مادرم سینی چایی در دست ،
گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من
خواهرم ، تکه نانی آورد ،
آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،
به هوای خبر از ماهی ها
دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد ،
تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،
و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست
زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا ، جاری ست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای ، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب ، قصد خروج
فرق ما ، مدت این آب تنی است
یا که شاید ، روش غوطه وری
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ
زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی ، جمع طپش های دل است
زندگی ، وزن نگاهی ست که در خاطره ها می ماند
زندگی ، بازی نافرجامی است
که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد
و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،
شعله ی گرمی امید تو را خواهد کشت
زندگی ، درک همین اکنون است
زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد
تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با امید است
زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست
زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند
زندگی ، رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه ،
تا تولد باقی ست
می توان گفت خدا امیدش
به رها گشتن انسان ، باقی است
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، سهم تو از این دنیاست
زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،
در نبیندیم به نور
در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل ، برگیریم
رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من ، هر چه که هست
من به اندازه این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست
شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید ،
شعر پدرم بود ، که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد ،
قدر این خاطره را دریابم
شاعر : کیوان شاهبداغی
آسمان را بنگر که هنوز بعد صد ها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که دلش از سردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر از امنیت و احساس خداست
ماه من غصه چرا
تو مرا داری و من
هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کار آن هایی نیست که خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره ی عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست
او همانی است که در تارترین لحظه ی شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانی است که دلش می خواهد
همه زندگی ام غرق شادی باشد
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه هست
این همه غصه و غم این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه، میوه ی یک باغ اند
همه را با هم و با عشق بچین
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست خدا هست و چرا غصه؟
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا !
و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست
چرا غصه ؟! چرا؟
خدا هست...
"Sitting quietly,
doing nothing,
spring comes,
and the grass grows by itself"
Zen Proverb
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری
باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد عقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکباره آواز شده ست
و درخت گیلاس
هدیه جشن عقاقی ها
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست؟
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
هیچ یادت هست
با سر وسینه ی گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نیمهباز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی بکام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
شعر از فریدون مشسیری
که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کارهمواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم وشب و روز و طبیعت با ما عشقبازی به همین آسانی است... شاعری با کلماتی شیرین دست آرام و نوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشکی وچراغ شب یلدای کسی با شمعی و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی رنج ها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی وبپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است... هر که با پیش سلامی در اول صبح هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظه کار عرضه سالم کالای ارزان به همه لقمه ی نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی است... مجتبی کاشانی
حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
فاطمه دریایی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند اینها؛ بگیرند وقت ماها را
اینجا که من هستم با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد و قصه نمی پردازم بی نیازی دست ها پاسخ می دهد د ر سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی
می تازی همزاد عصیان
به شکار ستاره ها رهسپاری
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
آسمان خوشه کهکشان کی آویزد
کو چشمی
آرزومند ؟
و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب
و اینجا افسانه نمی گویم
بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
در باغستان من
شاخه بارورم خم می شود
در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد
در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست
من شکفتن ها را می شنوم
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد
یگانه
در اتاقم خلوتی ساکت و سرد
سجاده ام پر از تسبیح و دعا در شگفتم با خود... که چرا خاک شدم؟ من چرا این همه مشتاق شدم؟ من چه کردم با تو؟ که رهایم کردی... تو چرا سنگ شدی؟ من چرا این همه دلتنگ شدم؟ تو بمان با قلبت، تو بمان با یاست
تو بمان اما من.. میروم شهر به شهر میکنم از سر هر کوی گذر
روز و شب میگردم، تا بیابم او را او همان گمشده پاک من است او همان مرهم دستان من است
تو اگر سرد شدی، مهر او گرمتر از خورشید است تو اگر با دل من قهر شدی، مهر او تا به ابد جاوید است تو بمان با قلبت، تو بمان با یاست
تو بمان اما من... باز خواهم آمد از همان شهر غریب، با همان قلب ترک خورده و آن عشق نجیب و تو را خواهم دید که در اندوه همین حادثه پر پر شده ایی
روز ویرانی تو روز میلاد من است و تو آنروز پشیمانتر از امروز منی تا بهاری دیگر لحظه ها میگذرند
و تو هم میگذری مثل یک بیگانه، یک حادثه، یک سایه شوم و فقط آنچه بجا میماند، نقش یک خاطره است
که برای منه ساده، منه بی اندیشه،قصه تلخ ترین حادثه است شعری از دکتر نگار اصغر بیک
از شبنم عشق ، خاک آدم گِل شد
شوری برخواست ، فتنه ای حاصل شد
سرنِشتَر عشق به رگ روح زدند
یک قطره خون چکید و نامش دل شد
در ایران برای بیان پدیده عشق واژگان زیادی بچشم میخورد،که برخی از زمانهای دور وجود داشتهاست.درمتون اوستا و در گاثاها بارها ازمهر و دوستی سخن میان رفته و درمتون بجای مانده از زبان پارسی میانه هم وجود دارد.واژگانی مانند آغاشه در اشعار رودکی بچشم میخورد.مهر و عشق و آغاشه و شیفتگی و ایشکای و دلدادگی و شیدایی و سودا همه از واژگانی هستند که در ایران زمین برای پدیده عشق بکاررفته یا میرود.
در اشعار هم بخشی از داستانهای شاهنامه یا اشعار نظامی گنجوی و خواجوی کرمانی و عیوقی و جامی و وحشی بافقی و اهلی شیرازی و ... به یان داستانهای عاشقانه پرداخته و بسیاری شعرا هم به بررسی ماهیت عشق در حالتی جدا از اوصاف صوفیه کارکردهاند مانند حافظ و سعدی و باباطاهر و خیام و رودکی که هم غزل و راعی عاشقانه و سوزناک دارند و هم به بررسی ماهیت و کاآمدی عشق پرداختهاند.
در ادبیات صوفیه هم که راه رسیدن به خدا و حق پاکی و محبت است برای جذب در راه خدا و جدایی از دنیا علاقههای ذاتی به خدا را در درون خود میپروردند و به حالتی از جذب در راه حق میرسیدند که بدان عشق الهی میگفتندو اشعار بیشماری در همین مورد عشق سرائیدهاند که معشوق خود را خدا میدانستند.مولوی و عطار و ابوسعید ابی الخیر و سنایی غزنوی از این دسته شاعران هستند.پارهای از شاعران مدح گوی درباری در وصف ممدوحان خود از عبارات و مثلهای عاشقانه زیادی استفاده نمودهاند. انوری و عنصری و عسجدی و فرخی سیستانی هم ازین دست شاعران هستند.
مولانا
عاشقِ بر حق ، وجودش را در وجودِ معشوق میبیند و هستی اش را در هستی او میشناسد . بدون وجود معشوق ، وجود عاشق بی مفهوم است . بنابراین ، اتحاد عشقِ عاشق و معشوق یک ارتباط بی واسطه ذاتی است . درست مثل وجودِ ” من “ ، که از اتّحادِ تن و جان هستی اش را یافته است .
جمالت کرد جانا هست ما را
جلالت کرد ماها پَست ما را
دل آراما نگارا چون تو هستی
همه چیزی که باید هست ما را
شراب عشق روی خُرَمَت کرد
بسان نرگس تو مست ما را
ارتباط عاشق با معشوق در هر مکتبی بدون واسطه میباشد و هیچ عاملی بین این دو وجود ندارد و این اصل مهم و بزرگی در عرفان است . عاشق در رابطه مستقیم با معشوق خود است . دقیقاً معادل اتحّاد خالق و مخلوق که غیر را در آن بین ، جایی نیست .
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
سنایی
در منظومه های عشق عرفانی که بیشتر اُدبای عارف ما که تعلق خاطرشان به خالق بوده است ، استعاراتی دیده میشود که باید به منابع عرفانی آن عزیزان مراجعه نمود . چون تفسیر ساده و تحت اللفظی جایز نیست و ممکن است موجب خطای معانی بشود که در این موارد ، منابع غنی فارسی وجود دارد .
چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما
باده از جوش نشاط افتاد و در جوشیم ما
از عشق این پربسامدترین واژه در ادب فارسی بسیار گفتهاند، سرودهاند، تعریف و تفسیر کردهاند. عشق را میل به کمال میدانند. عشق را میل به جمال میخوانند. عشق را محبتی میدانند که برعقل و خرد غالب گردد. عشق را شوق مستمر برای رسیدن به یاری، هدفی و معبودی میخوانند. عشق را الهی میدانند و انسانی. عشق را بلا میدانند و صفا. در تعریف عشق که دیری است میزیَد، چنانکه گویی همراه انسان آفریده شده است، اختلاف فراوان است و به راستی چرا که نباشد؟ به قول شیخ جام: «هیچ مسئلهای نیست که مشایخ را و علما را در آن خلاف نیست، چرا میباید که در مسئله عشق خلاف نباشد؟!»1
شیخ جام در تعریف عشق میگوید: «بدان که «عشق» را از «عشقه» گرفته اند... و آن گیاهی است که کس نبیند از کجا برآید و کی برآید، آن وقت ببینند که بر سرِ درخت رسیده باشد و درخت را به صفتِ خویش گردانیده! هر چند کوشی تا از درخت آن را بازکنی و بسیار رنج برگیری، آخر بازو برنیایی، اگر یک ذره از آن بر درخت بماند، همه درخت را فراگیرد، سرمای زمستان آن را خشک تواند و بس، اما چندان که گرمای تابستان باز پیدا آید، او هم بازان سر پی خویش شود، چون بنگری باز بر سر درخت رسیده باشد و بازان درخت از دو کار یکی بکند؛ یا درخت را خشک کند و از بُن ببُرد و یا داغ خویش بر وی نهد که هرگز از داغ وی خالی نباشد؛ «عشق» را از این «عشقه» گرفتهاند و عشقه این گیاهی است که بر هر چه آویزد، او را از صفت خویش بگرداند...».2
عبدالرحمان جامی:
عشق که بازار بتان جای اوست
سلسله بر سلسله سودای اوست
گرمی بازار خراب است
آتش دل های کباب است عشق
گفت به مجنون صنمی در دمشق
کا ی شده مستغرق دریای عشق,
عشق چه و مرتبه عشق چیست؟
عا شق و معشوق در این پرده کیست؟
عاشق یک رنگ و حقیقت شناس
گفت که: ای محو امید و هراس
نیست به جز عشق در این پرده,کس
اول و آخر همه عشق است و بس
سهروردی در رساله «فی حقیقه العشق» عقل، عشق، حزن و یا درد فراق را سه پایۀ خلقت میداند و بر آن است که خدا انسان را هم با عشق آفریده است.
آفرینش پیوند ناگسستنی با عشق دارد، مگر میتوان عاشق نبود و از روح خود در خاک دمید؟ آری، آفرینش و عشق به گونهای ناگسسته به هم پیوستهاند.
نجم الدین رازی در مرصاد العباد آورده است: «چون نوبت به خلقت آدم رسید، گفت: «خانه آب و گِل آدم من میسازم. این را به خودی خود میسازم، بیواسطه که در او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد». پس جبرئیل را بفرمود که: برو از روی زمین یک مشت بردار. خاک گفت:ای جبرئیل چه میکنی؟ گفت: تو را به حضرت میبرم که از تو خلیفتی میآفریند. خاک سوگند برداد: به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم و تاب آن نیارم.
جبرئیل چون ذکر سوگند شنید، به حضرت بازگشت. گفت: خداوندا تو داناتری، خاک تن در نمیدهد. میکائیل را فرمود: تو برو. او برفت. همچنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود: تو برو. همچنین سوگند برداد. بازگشت. حق تعالی عزرائیل را خطاب کرد: تو برو اگر به طوع و رغبت نیاید، به اکراه و اجبار برگیر و بیار. عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک از روی زمین بر گرفت.
خـاک آدم هـنـوز نابیـخته بـود
عشق آمده بود و در دل آویخته بود
اول شرفی که خاک آدم را بود، این بود که به چندین رسول به حضرتش میخواندند و او نمیآمد و ناز میکرد و میگفت: ما را سَر این حدیث نیست!
آری قاعده چنین رفته است. هر کس که عشق را منکرتر بود، چون عاشق شود، در عاشقی غالیتر گردد.
جملگی ملایک را در آن حالت انگشت تعجب در دندان متحیر مانده که آیا چه سرّ است که خاک ذلیل از از حضرت عزّت به چندین اعزاز میخوانند و خاک در کمال مذلت و خواری با حضرت عزّت و کبریایی چندین ناز و تعزز میکند و با این همه، حضرت غنا و استغنا با کمال غیرت به ترک او نگفت و دیگری را به جای او نخواند و این سّر با دیگری در میان ننهاد.
الطاف الوهیت و حکمت ربوبیت به سّر ملایکه فرو میگفت: «شما چه دانید که مرا با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه کارها در پیش است؟
عشقی است که از ازل مرا در سر بود
کاری است که تا ابد مرا در پیش است
معذورید که شما را سروکار با عشق نبوده است. شما خشک زاهدان صومعهنشین حظایر قدسید! از گرمروان خرابات عشق چه خبر دارید؟ سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی؟»
پس از ابر کرَم باران محبت برخاک آدم بارید و خاک را گِل کرده، به ید قدرت در گِل از گِل دل کرد و در دل چندین شور و فتنه حاصل کرد.
از شـبنـم عشـق خـاک آدم گِـل شـد
صد فتنه و شور در جـهان حاصل شد
سر نشـتر عشـق بـر رگ روح زدنـد
یک قطره فرو چـکیـد، نامـش دل شـد
... و حضرت جلّت به خداوندی خویش در آب و در گِل آدم چهل شبانه روز تصرف میکرد... و در هر آینه که در نهاد آدم برکار مینهاد، در آینۀ جمال نمای، دیدۀ جمالبین مینهاد تا چون او در آینه به هزار و یک دریچه خود را بیند، آدم به هزار و یک دیده او را بیند.
در من نگری، همه تنم دل گردد
در تو نگرم، همه دلم دیده شود
اینجا عشق معکوس گردد اگر معشوق خواهد که از او بگریزد او به هزار دست در دامنش آویزد.
- آن چه بود که اول میگریختی و این چیست که امروز در میآویزی؟
- آری، آن روز از آن گریختم تا امروز در نباید آویخت.
توسنـی کردم ندانستـم همـی
کز کشیدن سختتر گردد کمند
آن روز گِل بودم، میگریختم. امروز همه دل شدم در میآویزم. اگر آن روز به یک گِل دوست نداشتم، امروز به غرامت آن به هزار دلت دوست میدارم»3.
اگر عشق، سعادت به کمال است و میل به جمال و اگر عشق یافتن آن است که میخواهی و نمییابی، چه عشقی برتر از اوست که به کمال است و به جمال. چه معشوقی از او فراتر که با روح خود ودیعه عشق پرداخته. بزرگان، عشق به جمال انسانی را نیز جلوهای از عشق الهی میدانند، گویی خدا در هر یک از انسانها جلوهگری میکند و عشق زمینی نیز آغاز راهی گردیده به سوی عشق خدایی.
سرگذشت عشق، سرگذشتی است جانکاه. هزار روایتش کردهاند، هزار قصهاش گفتهاند، هزار شعرش سرودهاند، به هزار دام او را بردهاند، از هزار بلا او را رهاندهاند. عشق آمده است تا زندگی را شرح کند. عشق آمده است تا انسان خود را باور کند.
کوچه دالانهای ادبیات فارسی از عشق پر است. گویی عطار هفت شهرش را جز در عشق نمیجوید و مولانای شوریده، از شرح و بیان عشق خجل میگردد و قلمش در نوشتن از عشق میشکافد.
عشق حدیثی است مکرر که
حافظ از هر زبان که بشنود، نامکرر است و آن را بحری بیکرانه میداند.
عشق زندگی است، عشق نیاز است، عشق حرکت به اوج و عروج است، عشق امید است، عشق گریستن است، خندیدن است، عشق یافتن است، گم شدن است، عشق بودن است، نبودن است، عشق رفتن است، عشق ماندن است، عشق زندگی است.
عمر که بی عشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آب حیات است عشق، در دل و جانش پذیر
عشق برآمده از زندگی و سَرزندگی، در زمانهای مختلف، در گونهها و قالبهای متفاوت ادبیات ایرانی و فارسی رخ مینماید تا آنگاه که جامۀ در خورِ خود را در غزل مییابد.
«غزل در عربی، مصدر ثلاثی مجرد (و اسم) است و به معنای مختلف اما متشابه سخن گفتن با زنان و عشق بازی و حکایت کردن از جوانی و محبت ورزیدن و وصف زنان به کار رفته است»4 و در اصطلاح شعر فارسی «غزل اشعاری است بر یک وزن و قافیت با مطلع مُصَرَّع که حد معمول متوسط مابین پنج بیت تا دوازده بیت باشد و گاهی بیشتر از آن تا حدود پانزده و شانزده بیت و به ندرت تا نوزده بیت نیز گفتهاند، اما از پنج بیت کمتر، چون سه، چهار بیت باشد، میتوان آن را غزل ناتمام گفت و کمتر از سه بیت را به نام غزل نشاید نامید.
کلمه غزل در اصل لغت، به معنی عشق بازی و حدیث عشق و عاشقی کردن است و چون این نوع بیشتر مشتمل بر سخنان عاشقانه است، آن را غزل نامیدهاند، ولیکن در غزلسرایی حدیث مغازله شرط نیست بلکه، ممکن است متضمن مضامین اخلاقی و دقایق حکمت و معرفت باشد و از این نوع غزلهای حکیمانه و عارفانه نیز بسیار داریم»5.
اگر چه برخی بر این باورند که «سرود یا سرودهای خسروانی، چکامه، فهلویات و ترانه، اشعار غنایی ادبیات ایرانی در پیش از اسلام بوده است و شاید هستههای اصلی غزل به مفهوم دیرین را بتوان در این سروده جستجو کرد»6 اما بیتردید غزل فارسی به مفهوم امروزین آن از آن زمان زاده شد که سرنوشت خویش را از نسیب و تشیب قصیده جدا کرد.
غزل بدینسان با
سنایی در قرن ششم آغاز میشود و در دو تنۀ نیرومند و پایای عارفانه و عاشقانه رشد میکند. خاقانی، عطار، عراقی و مولانا سرآمد شاعران عرفانند و انوری، ظهیر، جمال، کمال و سعدی شاعران عشقند.
غزل عارفانه و عاشقانه در سیر تکاملی خود در غزلهای ناب حافظ به هم میپیوندند و اوج میگیرند و بدین سان حافظ اوج غزل عارفانه و عاشقانه میشود و کلام را از فرش به عرش میبرد.
هر نوع واسطه و میانه بودن غیر در این رابطه موجب ابطال اتحاد این سه اصل ( عشق و عاشق و معشوق ) میشود . لذا در این مقام مکاتب و عقیده های فرصت طلب و احکامی جایی ندارند و دکانشان تعطیل است . در میان بودن غیر در این رابطه موجود ابطال اتحاد سه اصل ( عشق و عاشق و معشوق ) میشود که بنا به نشانی تاریخ و داستانهای مورخین ، اقوام زیادی به گمراهی کشیده شده اند و در جهنم بی عشقی سوخته اند .
البته برای راه افتادن هر طفلی، مربیانی لازم است و بعد دیگر با خودِ اوست که کدام طرف برود و مسلماً همیشه این طفل از مشاورت های لازم برخوردار خواهد بود . فقط مشورت نه تکلیف و مرجع تقلید . نمیخواهم مستقیماً به جنایات مذهبی که انسان ها را از خدای شان دور نموده اشاره کنم که به دلیل به دست آوردن قدرت ، سعی نمودند در میان عاشق و معشوق نقشی برای خود پیدا کنند . ولی همگی محکوم به سقوط شده اند و خواهند شد . نمونه تاریخی آن قرون وسطی در اروپا و جنایات علیه علم و بشریّت که البته بسیاری از حکومت های جاهل آسیایی هم موجب انجراف انسان ها از راه عشق به خالق خویش شدند . بنابراین بین عاشق که مخلوق است و معشوق که خالق میباشد ، هیچ فاصله ای نیست تا کسی بتواند برای خود جایی و مکانی بیابد .
پیر ریاضت ما عشق تو بود یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داری ، چون من هزار مونس
من جز تو کسی ندارم پنهان و آشکارا
اینکه عرایس و عشاق در ادبیات فارسی چه نقشی داشتهاند؟ سینامهها و دهنامهها برای چه نگاشته شدهاند؟ مثنویهای دلانگیز نظامی چگونه سروده شد؟ هفت شهر عشق عطار چگونه طی شد؟ شمس در مولانا چگونه آتش زد؟ و حافظ چگونه واژه را به عرش برد؟ حکایتی است که نقل و نقد آن زمان و جای در خور میطلبد، اما «همان گونه که شعر فارسی آغاز شکفتگی و پایههای نخستین خود را به رودکی، حماسههای شکوهمند و دلیرانۀ خویش را به فردوسی، شاهکارهای جاویدان اشعار و غزلیات عرفانی را به عطار و مولوی و حافظ»7 مدیون است، زبان غنایی و غزلیات عاشقانه و نثر دلاویز خود را مرهون سعدی است.
شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی در اوایل قرن هفتم، قرن اوج غزل در شیراز، زاده شد و در سال 691هـ.ق در همان جا درگذشت.
دغدغه عشق برای سعدی، دغدغهای جاودان است و به همین دلیل است که در گلستان باب «عشق و جوانی» را گشوده است و در بوستان به «عشق و شور و زیبایی» پرداخته است و در غزل هایش عشق را جاودانه کرده است
خـاک سعدی شیراز بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگ او گرَش بویی
سعدی یگانهای است که سحر کلامش به غایت اعجاز دست مییازد و از آن روست که ذکر جمیلش در افواه عوام افتاده و صیت سخنش در بسیط زمین رفته. شیخ بزرگ، گلستان را برای نُزهت ناظران و فُسحت حاضران در حُسن معاشرت و آداب محاورت، در لباسی که متکلمان را به کار آید و مترسلان را بلاغت بیافزاید، تصنیف نمود و بوستان را بر مبنای حکمت بنیان نهاد. با این همه تار و پود شیخ را از عشق سرشتهاند، عشق برای او «آغاز هست و انجام نیست»، از این رو غزلهای خویش را عاشقانه سروده است.
دغدغه عشق برای سعدی، دغدغهای جاودان است و به همین دلیل است که در گلستان باب «عشق و جوانی» را گشوده است و در بوستان به «عشق و شور و زیبایی» پرداخته است و در غزل هایش عشق را جاودانه کرده است.
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسـیر عشـق در مِسَـم آمیخت زر شدم
سعدی عشق شناس و عشق ورز است و در شعرهایش عیان:
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستـانی است که بر هر سـر بازاری هست
***
سعدیا زنده عاشقی باشد
کـه بمـیرد بر آسـتان نیاز
به باور شیخ شوق و صبر دو همدمان عشقند و وصل چارۀ عشق:
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصـل خـود دوایـی کـن دل دیـوانۀ ما را
عـلاج درد مـشتـاقان طـبیب عـام نـشنـاسد
مـگر لیـلی کـند درمـان غـم مجـنون شیدا را
و به هر حال گسستن از عشق سعدی را نشاید و هر چه کوشد آن را نیابد:
گفتـم: آهـن دلـی کـنم، چنـدی
نـدهـم دل بـه هـیـچ دلـبـندی
وآن که را دیده در دهان تو رفت
هـرگـزش گـوش نـشـنود پندی
بـه دلـت، کـز دلـت بـه در نـکنم
سـخت تـر ز این مخواه سوگندی
بیهیچ تردید، سعدی از عاشقترین شاعران ایران زمین است و عاشقانههایش، ماندگارترین و لطیفترین عاشقانهها و قول خودش گواه:
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
ابوسعید
در دو مبحث گذشته آوردم که هستیِ موجود ، رقص کنان به بودن خود ادامه می دهد و انسان که ذرّه ای ناچیز از آن است ، ناآگاهانه و برخی هم آگاهانه ، هم جهت و در راستای هستی هم رقص است . ضمن اینکه دارای دو جزء تن و دل میباشد .
دل وقت سماع بوی دلدار بَرد
ما را به سراپرده اسرارد بَرد
این زمزمه مرکب مَر روح تو را
بر دارد و خوش به عالم یار برد
در ادبیات شیرین و گرانبهای فارسی ، مجموعه های بسیار غنی در رابطه با اتجاد عشق و عاشق و معشوق وجود دارد . این گنجینه های عظیم ، همواره گویای مهر و محبت و رابطه عمیق و گیرای عاشق و معشوق بوده است . مسلماً همه شما عزیزان از لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد و وامق و عذرا ، کم و بیش شنیده اید .
در رابطه بین خالق و مخلوق ، در رابطه عاشقانه انسان با خالق خویش ، اُدبای عارف ما غزلیات و قصیده های فراوانی سروده اند . عشق و پرستش ، همواره دو واژه بهم پیوسته بوده اند ؛ ولی ما در دوران تحصیل مدرسه ای ، کمتر از این گوهرها شنیده ایم و البته این کمبود ، ریشه در نوع بینش مذهبی محیط زندگی مان داشته است که به موقع ، به تفسیر کوتاه تاریخی آن خواهیم پرداخت و در زندگی روزانه خود هم در مورد عشق به خالق چیز زیادتری از اجرای احکام بی ثمر نیاموخته ایم . به همین دلیل هم ، کور و کر مانده ایم و عملاً از اصول وجودی هستی چیزی نشنیده ایم .
اسرار وجود خام و ناپخته بماند
و آن گوهر بس شریف ناسُفته بماند
هر کس به دلیل عقل چیزی گفته
آن نکته که اصل بود ناگفته بماند
گرایش و تلاش عاشق برای پیوستن به معشوق ، غیر قابل توقف است و به فنای او میانجامد . رقص و سماع طبیعت ، یک حرکت و اصلِ ذاتی است . لذا نمی توان آن را متوقف نمود . مثلاً حرکت اتم به دور هسته اتم و یا گردش زمین به دور خورشید و یا رشد یک دانه گیاه در دل خاک اگر متوقف شود از بین میرود و فاسد میشوند و باقی نخواهند ماند و این اصول به شکل علمی ثابت شده اند . در این هستی ، هر چیزی وظیفه ای دارد و هر حرکتی را مصلحت و حکمت لازم میباشد .
به قول شیخ شبستر :
اگر خورشید بر یک حال بودی
شعاع او به یک منوال بودی
ندانستی کسی کین پرتو اوست
نبودی هیچ فرق از مغز تا پوست
بسیار ساده میشود توجه نمود در روابط عشق بین دو نفر انسان ، هر دو طرف دارای جذابیّت عمیق درونی نسبت به یکدیگر هستند و گرایش ذاتی نسبت به هم دارند و دور کردنشان از هم موجب تلاش آنها برای با هم بودن میشود و این تلاش را همه عشاق برای معشوقشان دارند و حتی بعد از رسیدن به هم ، تلاش در حفظ با هم بودنشان می کنند .
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد
تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
بود عاشق فراغ اندر چو اسمی خالی از معنی
ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسماء
تویی دریا منم ماهی چنان دارم که میخواهی
بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
صائب تبریزی
نگرش عمیق و زیبای عرفانی اُدبای عارف ما به هستی از طریق نظم فارسی بیان شده است که کاری بسیار مشکل است و این امر همیشه در تفاسیر محققان غیر ایرانی بعنوان توانایی خارق العاده ادبی بیان شده است . در دید ادیبان عارف ، رقص هستی چیزی جز تلاشِ موجودات برای رسیدن به کمال و محبوب نیست و یک عارف حق شناس کمال خویش را در رسیدن به معشوق و پیوستن به آن روح مقدّس که خود از او آمده است میبیند که نتیجه آن ، فنایِ ” من “ آن عارف میباشد . هر عارفی به شکلی و نوعی در تلاش ستایش معشوق است و با این ستایش لحظه به لحظه به تقرّب درگاه محبوبش در حرکت است . عارف با عقل خود نمی اندیشد و اصلاً عقل و منطق را مزاحم و سدِّ راهش برای رسیدن به معشوق میداند . تمامی وجودش عشق است و عشق ؛ و عشق را تعریفی نیست الاّ ، عشق .
در وصل هم ز عشق تو ای گُل در آتشم
عاشق نمیشود که بینی چه می کِشم
با آب عقل عشق به یک جوی نمیرود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح است و سیل اشک به خون شُسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عُمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
شهریار
فرهنگ غنی فارسی با قدمت تاریخی اش همواره توانایی پیام رسانی عوالم عرفانی را داشته است . منظومه های برخی از عرفا که خود گنجینه های استدلالی در مباحث وجود و حرکت دم به دمِ هستی است ، به زبانهای مختلف ترجمه شده است . در پاره ای اوقات پیشنهاد نموده اند که برای درک مفهوم ، بهتر است علاقمندان ، ابتداء زبان فارسی را خوب بیاموزند . زیرا زیبایی لُغوی به همراه اوزان شعری در حدی است که معادلات زبان های غیر فارسی در بیان آن عاجزند . هر چند ناگفته نماند که برای فهم بیشتر ، حتی ما فارسی زبانان بر روی منظومه های زیادی ، تفاسیر ساده تری نوشته اند که بعداً اشاراتی به آن خواهیم نمود . چون با تداخل لغات غیر فارسی در فارسی و همچنین فراموشی بسیاری از لغات عمیق فارسی ، تفهیم متون قدیمی را بسیار مشکل نموده است .
هر که بیدار است او در خواب تر
هست بیداریش از خوابش بتر
چون به حق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما
اوحدی
معشوق را چه می نامند ؟
هر کسی هر چه که خواست ، هر کسی به زبان حال خودش ، هر موجودی با هر نوع صوتی که آرامش مییابد ، مرغی دو دو میکند و دیگری او او میکند ، آن دیگر هو هو ...
هر چه که به تو لذّت نزدیکی به معشوقت را می دهد آن گو . با کمی مطالعه در مورد موجودات اطرافمان میبینیم که هر رقاصی به نوعی میرقصد و هر پرده ای از موسیقی ، تأثیر خاصِ خودش را در تقرّبِ به معشوق در دل عاشق شکوفا میکند .
مثلاً سعدی میگوید :
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
درمانش تحمل است و سر پیش انداخت
یا ترک گُلِ لعل همی باید گفت
یا با الم خار همی باید ساخت
یا نظامی میگوید :
خدایا تویی بنده را دستگیر
بود بنده را از خدا ناگریز
تویی خالق بوده و بودنی
ببخشای بر خاک بخشودنی
و یا :
عبید ذاکانی
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
دیوانه این چنین که منم در بلای عشق
دل عاقبت نخواند و عقلم به کار نیست
گر خواندنت مراد و گر راندنت آرزوست
آن کن که رأی توست مرا اختیار نیست
ما را همین بس است که داریم درد عشق
مقصود ما زِ وصل تو بوس و کنار نیست
ای دل همیشه عاشق و همواره مَست باش
کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست
با عشق همنشین شو از عقل بر شکن
کو را به اهل نظر اعتبار نیست
هر قوم را طریقی و راهی و قبله ای است
پیش عبید قبله بجز کوی یــار نیست
فرهاد رادمنش & ماهرخ بیگلری






ولادت با سعادت اشرف اوصیاء ؛ خاتم الانبیاء؛
خیر المرسلین؛ حبیب اله العالمین ؛ طبیب
القلوب المومنین ؛ پیامبرعطوفت ورافت
و رحمت ،حضرت محمد (ص) و آغاز هفته
وحدت بر مسلمانان وشیعیان ومحبان خاندان
عصمت و طهارت علیهم السلام مبارک باد


صدای پای پیامبر
مژده آمدنت که در زمین پیچید، دشتهای روشن توحید، از پروانههای سپید عشق، پوشیده شد و مکه را امواج نورانی حضورت در بر گرفت.
آمدی و طاق کسرای ظلم، ترک برداشت.
آمدی و آتشکده تیرگی به جوخه خاموشی سپرده شد.
فرود آمدی، در سرزمینی که کویر جهل و بیخبری، جوانههای آگاهی و عاطفه را خشکانده بود و خورشید عدالت در پشت کوههای نا مردمی به خون نشسته بود.
آه! ای رسول مهربانی! جهان، دلیل بودنش را در چشمهای توحیدی تو جستجو میکند و بشر، از آن هنگام که صدای گامهایت را در کوچههای بلند رسالت شنید، شکوه زیستنش را تجربه کرد.
تو خاتم النبیّینی؛ آخرین پیام آور روشنی و مهر، کسی که آسمانها، معجزه شق القمرش را از خاطر نخواهند برد، او که جبرئیل، در رکابش به معراج آفتاب رفت و «حرا»، زمزمههای شورانگیز شبانهاش را در اوج جهالت و بت پرستی به شهادت میآید.
محمد صلی اللهعلیه وآله میآید، تا هبل، لات و عزّی، شرافت انسان را نیالایند.
میآید تا دختران معصوم عرب را افکار پوچ و پوسیده پدرانشان در خاکستر ناجوانمردی مدفون نسازد.
خشمش، شمشیری ست که تنها بر پیکر ناساز ستم، فرود میآید.
آئینش تکاپو میآموزد و فصل فصل کتابش، آیینه تمام نمای رستگاری است.
محمد صلی الله علیه وآله پا به دنیا میگذارد و آفرینش را در عطر پرستشی سبز، یله میکند. او آخرین نوید خداوند است، برای انسانی که خود را در بیراهه خود پرستی گم کرده بود.
او میآید؛ عرشیان، ستاره باران تولدش را به ترانه میایستند و زمینیان، آخرین رسول وحی را به استقبال میدوند






زمین ویرانه باد و سرنگون باد آسمان پیر،





امام صادق علیه السلام معجزاتی را که هنگام ولادت پیامبر اکرم آشکار شد، چنین بر میشمارد:
1- ابلیس از ورود به آسمان های هفتگانه محروم شد.
2-شیاطین دور شدند.
3- تمامیبت ها بر زمین افتادند.
4-ایوان کسری شکست و چهارده کنگرهی آن سقوط کرد.
5- آب دریاچه سماوه خشک شد.
6- سرزمین خشک سماوه، آب پیدا کرد.
7- آتشکده فارس پس از هزار سال خاموش شد.
8- نوری از سرزمین حجاز بر آمد تا به مشرق رسید.
9-کاهنان عرب علوم خود را فراموش کردند.
10- سحر ساحران باطل شد.
استحیائیل ــ یکی از فرشتگان بزرگ خدا ــ در شب تولد حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم کوه ابو قبیس ایستاد و با صدایی بلند گفت:« ای مردم مکه! به خدا و فرستاده او و نوری که با او فرو فرستادهایم ایمان بیاورید.»
منابع:
دوباره شب شده ام با ستاره های خودم
چه زود می گذرم از دوباره های خودم
کسی مرا به حقیقت نمی برد هرگز
مگر که راه برم با اشاره های خودم
خودم به حال خودم گریه می کنم آنقدر
که صفحه پر شود از اشکواره های خودم
در این تهاجم تکرار ، روز من مرده است
دوباره شب شده ام با ستاره های خودم
ارسالی از : رز - فائزه
خواهم که بر مویت هر دم زنم شانه
ترسم پریشان کند بسی حال هرکسی
چشم نرگست مستانه مستانه ، مستانه مستانه
خواهم که بر چشمت هر دم کشم سرمه
ترسم مجنون کند بسی مثل من کسی
چشم نرگست مستانه مستانه ، مستانه مستانه
یه شب بیا منزل ما
حل کن تو صد مشگل ما
ای دلبر خوشگل ما
دردت به جان ما شد
روح و روان ما شد
خواهم بر رویت هر دم کشم بسمه
ترسم که مجنون کند بسی مثل من کسی
چشم نرگست مستانه مستانه ، مستانه مستانه
خواهم که بر رویت هر دم زنم بوسه
ترسم که نالان کند بسی حال هر کسی
چشم نرگست مستانه مستانه ، دیوانه دیوانه
این شعر را دوست محترم سحر خانم فرستادن
|
آنهایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخپوش اطراف میدان فردوسی را دیدهاند. زنی بزککرده، لاغراندام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکستهاش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچهی همیشهدردستش و این اواخر روسری و عصایش. تهرانیها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سالها ــ میگویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود. اگر این حرف راست باشد، من جزو آخرین کسانی بودم که او را دیدهاند. چنان به اطراف میدان نگاه میکرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه میرسد. بیشتر او را در ضلع شمال شرقی میدان، اول خیابان فیشرآباد (قرنی امروز) میدیدم. همانجایی که امروز پاساژی ساختهاند. به پایین میدان نگاه میکرد. همه میگفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخپوش و خیاباننشین کرده بود. آدمها را یکییکی نگاه میکرد مگر یکی از آنها همانی باشد که باید. گاهی که خسته میشد روی سکوی مغازهها مینشست. مغازهدارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا میدادند. بعضی گفتهاند رهگذران به او پول هم میدادند و من خود این را ندیدم، ولی میدیدم که گاهی لاتها و کودکان ولگرد و گدا سربهسرش میگذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان میرفت. اسطورهی تهران بود. همیشه ساکت بود و حرف نمیزد و اگر مسعود بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را نداشتیم. سپانلو در منظومهی خانم زمان او را به یاد تهران آورد:
|
«بدان سرخپوشی بیندیش
که عمری مرتب به سروقت میعاد میرفت
و معشوق او را چنان کاشت
که اکنون درختیست برگ و برش سرخ».

و فرشته و سوسن، همان زمان، در ترانهای از زبان او خواندند:
«تو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی
دیگه هر چی تو دنیاس دارن رنگ خیالی
تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی
تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی
بی تو غمگینم از این فاصلهی سال و زمونا
تا تو برگردی میشم دود و میرم تو آسمونا
اون نگاه گرم تو یادم نمیره
بوسهی بیشرم تو یادم نمیره... ».

|
فیلمی دربارهاش ساختند و گاهی هنوز از زبان پیرمردها و پیرزنها حرفهایی میتوان شنید، ولی کمتر کسی با خود او حرف زده بود. ... آخرین باری که دیدم شد سالهای 60 یا 61 بود و گویا همان سالها ناگهان یک روز دیگر نیامده بود و دیگر نیامد. اسطورهی تهران گم شد و دیگر او را هیچکس ندید... سالهاست که از ناپدیدشدن او گذشته است. اما تهران او را فراموش نخواهد کرد. همانطور که دیگر اسطورههایش را فراموش نمیکند. ...
او آن کلید گم شده عشق بود و عشاق آنچنان که در رم چند سکهای در چشمهای میافکنند، در لندن شبهای کریسمس را در میدان ترافارگار میگذرانند، در فرانسه و در بوردو در خمهای بزرگ شراب پا میکوبند، در آفریقا رقصی تا صبح بر پای درخت مقدس میکنند و در همین تهران خودمان به توپ مرواری دخیل میبستند و به چنارهای پیر امامزاده ها، در اینجا چند تومانی در کفّ او نذر عاشقان بود. اما اینک نیست. شهری چون تهران که در هر خانه اش دیوان حافظی بر رپ است، بی عشق که نمیزید. پس او کجاست؟
مبادا در این هیاهو شهر، بی عشق بماند.
بانوی سرخپوش اسطورهی عشق روزگار ما بود. ...
... میتوان روز تولدش را یافت و این روز را روز عشق نامید و در آن روز همهی عاشقان جفتجفت یا یکییکی با لباسی سرخ در میدان فردوسی جمع شوند و به یاد یاقوت و همهی عاشقان گمنام و نامدار و به یاد معشوق خود و به حرمت خودِ عشق گل سرخی بر گِردی میدان بنهند. میتوان اینگونه انسانی فرهنگسازی کرد. این سالمترین اسطورهای است که از دل همین مردم و کاملاً طبیعی ساخته شده. ...
معینی کرمانشاهی ترانه ای بنام تو شهری که تو نیستی خیابون شده خالی که فرشته اجرا کرده را برای این زن سرخپوش میدان فردوسی خوانده است وهمچنین گزارش رادیو درباره ناپدید شدن یاقوت در سالهای ۶۱-۶۲ و بخشهایی از مصاحبه مسعود بهنود با او در سال ۱۳۵۵ پیوست شده است
|
تقدیم با عشق به تمام عاشقان سرزمینم
شاد باشید
مهربان

خانه ام دیگر برایم جای امن خواب نیست
من تو را می خواهم ای از نسل باد دربه در
من سروسامان نمی خواهم مرا هم با خودت
تا در دروازه های شهر بی سامان ببر
با تو من ابرم بیا چون باد در جانم بپیچ
تا که بشتابم از این صحرا به صحرایی دگر
خانمانم را نمی خواهم حلال دیگران
با تو راهی می شوم روزی از این جا بی خبر
بعد از این باید ببینی شوق چشمان مرا
می چکد از چشم من ذوق هوای این سفر
کوله باری برنمی دارم از این ویران سرا
مهربان عشق سبکبالم! مرا با خود ببر
در بی رحمی نگاه ها...
سردی دست ها...
در اوج شقاوت موروثی زبان ها...
دنبال چه می گردیم ما؟
در کوچه پس کوچه های زندگی
چقدر سخت است اگر
کوچه ی دوست داشتنی ات
بن بست از آب درآید.
توقع بالایی است
اگر بخواهی کسی
دوستت داشته باشد...
تنها
حقیقت اینجاست گویا
در تاریکی...
در تاریکی بی شمار جستجو هامان
نمی دانم ها...
دوست دارم یکبار
برای خودم گریه کنم
برای حقیقتی که در تاریکی
گم کرده ام...
همیشه سکوت کردم
اینبار هم سکوت می کنم
و دنبال آن لحظه ی زیبایی می گردم
که حرفهای دلم را بخواند کسی
از سکوت و چشم هایم...
در دنیای من
خدا خورشید را
سیاه نقاشی کرده است و من باید
علی رغم روشنی های دلم
حقیقت را فقط در تاریکی بجویم...
سکوت می کنم...
سکوت می کنم...
و باز فقط بخاطر تو
سکوت می کنم...
شاعر: سیاوش
وقتی اسم تو را زمزمه می کنم
آسمان ِ ابری
سبز می شود
پنجره
...آغوش اش را
ُپر از نسیم و نور می کند
گنجشکها
به حیاط خانه می آیند
و ترانه می خوانند
برای گلهای گلدان
درختها
برای عاشق کردن باد
لباسی از شکوفه می پوشند
وقتی اسم تو را زمزمه می کنم
خورشید
به احترامت
از روی شانه های کوه
بلند می شود
شعر از خانم تهرانی
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم
٭٭٭
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت
٭٭٭
(مارگوت بیکل) ترجمه به قلم احمد شاملو
عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهمواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
وشب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
وچراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
وبپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه ی نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است...
|
زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و ز باران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن های عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
سالکم قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم |
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
فرشیدورد
از در که آمدی
فکر می کردم
به تو لید مثل کلاغ های عقیم
وانقراض نسل قاصدک ها
... که اصلا تقصیر کلاغ ها نبود
حتی
همخوابگی امواج چشمانمان هم کاری از پیش نمی برد
از در که می روی
افکارم را با خودت ببر
من هم به این فکر نمی کنم
که خبرم
در تخم کدام کلاغ
یا قاصدک نطفه می بندد
.
.
رازِ دوست داشتنت را
مثل جنازهای که هنوز گرم است
در خاک باغچه پنهان کردم
به دنبال تو
...بر درها
دَر زدم
دریا در گشود
اسبها چنان میدویدند
که یالِ موج و موجِ یال
شعر را بر هم میزد
برگشتم
و نقطهای بیشتر برابرم نبود
آنقدر دور شده بودم
که زمین
نقطهای بیشتر نبود
فکر کن
در واگنی باشی
که از قطار جدا میشود
و پایی را که از ایستگاه برداشتهای
بر خاکِ رُسِ کویر بگذاری
چه کلماتی داشت
اگر با دهانِ کفشهایت شعر میگفتی
من اما
بیشتر نگران عمر بودم
!!!تا نگران آب
و نمیدانستم عمر، بدون آب
از گلویم پایین نمیرود
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم
هوشنگ ابتهاج
هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه):
پرده افتاد
صحنه خاموش
آسمان و زمین مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
رفته بر باد
مانده در پرده گوش
رقص خاموش فریاد
پرده افتاد
صحنه خاموش
وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
خنده یخ بسته بر لب
گریه خشکیده در چشم
پرده افتاد
صحنه خاموش
و آن نمایش
که همچون فریبنده خوابی شگفت
دل از من همی برد پایان گرفت
و من
که بازیگر مات این صحنه بودم
چو مرد فسون گشته خواب بند
که چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا ! که را بخت آن داده اند
که چون من
تماشاگر بازی خویش باشد؟
وز این گونه چون من
تراشد
فریب دل خویشتن را
که آخر رگ جان خراشد؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
و من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت؟

شعر کوچه سروده « هما میرافشار »
(پاسخ شعر کوچه اثر فریدون مشیری)
صیدافتاده به خونم
تو چهسان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطرهای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کویات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
این هم شعر کوچه از « فریدون مشیری »
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جان وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستم
باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
ما کودکان ایرانیم
مادر خویش را نگهبانیم
همه از پشت کیقباد و جمیم
همه از نسل پور دستانیم
زاده کورش و هخامنشیم
پسر مهرداد و فرهادیم
تیره اردشیر و ساسانیم
ملک ایران یکی گلستان است
ما گل سرخ این گلستانیم

دیدمت، آهسته پرسیدمت
خواندمت، بر ره گل افشاندمت
آمدی، بر بام جان پر زدی
همچو نور، بر دیده بنشاندمت
بردمت، تا کهکشانهای عشق
پر کشان، تا بی نشانهای عشق
گفتمت، افتاده در پای عشق
زندگیست، رویای زیبای عشق
می روی، چون بوی گل از برم
رفتنت، کی می شود باورم
بودهای، چون تاج گل بر سرم
تا ابد، یاد تو را میبرم
بردمت، تا کهکشانهای عشق
پر کشان، تا بینشانهای عشق
گفتمت، افتاده در پای عشق
زندگیست، رویای زیبای عشق
دیدمت، آهسته پرسیدمت
خواندمت، بر ره گل افشاندمت
آمدی، بر بام جان پر زدی
همچو نور، بر دیده بنشاندمت
التماست نمی کنم
هرگز گمان مبر
که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
...تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی
کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را
به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
.
این شعر را آقا مسعود فرستادن
نسیم ملایم مهربانیت
حیات آشیان ساختن
روح بی تابم را نوازش می دهد
با تو پنهانی ترین عمق وجودم
نورباران می شود
باران رحمت بودنت
ترس از با خود بودن را می شوید
کویر هستی ام را آبیاری می کند
و نغمه عشق را بر لبانم جاری می سازد
چه زیباست زندگی را با تو پرواز کردن
چه زیباست شوق هستی را با تو سر دادن
و چون مرغ خوش آهنگی بر شاخه لرزان
چه زیباست هستی را از نگاه تو دیدن
و چون نیایش از لبان تو جاری شدن
در موسیقی آب با تو نواختن
در چشمه با تو جوشیدن
ترس ها را شستن
در پی محو نقش ها
و بی رنگی رنگ ها رفتن
و زندگی را چون شعری نو
دوباره سرودن
چه زیباست با تو بودن
شاد باشید
مهربان

مهر رخشا نکوترین چهره است…
شب یلدا تولد مهر است…
این همایون شب خیال انگیز….
هست در آخرین شب پاییز….
یخ و بن در حماسه گستردست…
در نهادش حماسه پروردست…
لفظ یلدا اگر سریا نیست…
شب مهر آفرین ایرانیست…

یلدا نام فرشته ای است.با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.
یلدا نرم نرمک با مهر امده بود.با اولین شب پاییز امده بود و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر اسمان می کشید.تا ادم ها زیر گنبد کبود ارام تر بخوابند.
یلدا هر شب بر بام اسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لابهلای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه میکرد.گیسوانی در باد می وزید و شب به بوی او اغشته می شد.
.....
یلدا شبی از خدا پاره ای اتش قرض گرفت.اتش که می دانی،همان عشق است.یلدا اتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان انرا ندزدد.اتش در وجود یلدا بارور شد.
فرشته ها به هم گفتند:"یلدا ابستن است.ابستن خورشید.و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد و شبی که اخرین قطره را ببخشد دیگر زنده نخواهد ماند."
فرشته ها گفتند: فردا که خورشید به دنیا بیاید، یلدا خواهد مرد.
......
یلدا همیشه همین کار را می کند؛میمیرد و به دنیا می اورد.یلدا افرینش را تکرار می کند.
یلــدا
ستایم ازته ِ دل نور ِمهر یکتارا
که روشناییِ ِاو پُرنموده دنیارا
رسید اوّل دی آن زمان میلادش !!
که بعد آن بفزاییده روشنی هارا
به پاس زایش خورشید ومهر عالمتاب
نشسته ایم به تکریم، جشن یلدارا
قدوم کودک فرخنده پی مبارک باد
که نیکی اثرش پر نموده دنیارا
ببوده عمر همین کودک ازحساب برون
ولیک، هفت هزاراست "عمر"یلدارا
که قبل زادن زرتشت بوده این آیین
درون کشور و دیگر گرفت دنیارا
به کیش مهر بُدی شُهره ودگرنامش
الاهه بود زخورشید ونام میترا را
سرم زفخر نگنجد درون کاشانه
برون شدست وبپیموده تا ثریّا را
که مردم وطن ما درآن زمان کُهَن
ربوده گوی زمیدان علم ِ دنیارا
چنانکه شهره شدی در علوم کیهانی
هنوز در عجب اند جمله این معمّارا
چه شد که منبع تقویم را نمود به "هُور"؟
بجای ماه وچه فکر گران بُِد آنهارا !!!
چگونه درک نمودی ؟ بُده درازترین
شبی که شهره نمودست نام یلدارا ؟
نخفتی آنشب وبیدار تا سحر ماندی
که تا بچشم ببینند آن اهورا را
زمیوه ها وزآجیل ِ گونه گون خوردی
پیاله ها زدی آن باده ِ مهناّ را
شبی دراز نشستی همه به شادی وشور
که تا به چشم ببینند مهر یکتارا
وگویدت که مِهین باد عمر شادی تو
وشادی وخوشی ات پرکنند فردارا
ببوده فخر من اینک که (مهرآیین)ام
بدارم از همه مردم این تمنّا را
که مهر پیشه نمایند و برهمین آیین
نشاط و مهر ببخشند، جمله دلهارا
گزیده ای از اشعار استاد بابک مهرآیین
شب یلـــــدا و اولین روز زمستون پیشاپیش گرامی باد ![]()

این روزا که همه مشغول خرید شب یلدا هستید
یاد نیازمندان آبرومندی که یلدا در خانه آنها مفهمومی نداردهم باشید.
خیلی قشنگ میشه اگر این رسم دیرینه پارسی در همه خانه ها چه فقیر و چه غنی به گرمی برگزار بشه.

شب یلداست...
و فردا اول دی ماه،
من امشب در میان کوچه های سرد و تنهایی...
شب طولانی سرما،
و مردان و زنان و کودکانی در میان کوچه ها،
بی کس و تنها ...
به سان کرم پیچاپیچ*، خانه شان بر دوش
آرزوشان گاه، تنها یک پتو
و گاهی نان سنگک، بی پنیر و بی کره، بی هیچ....
گاه شاید روزها باشد که نانی هم نخورده اند
کمی بالاتر از دیوار سرما در جنوب شهر
میان خانه های گرم بالا شهر
آدم ها کنار سفره ی یلدا
میان سفره هاشان
انار و پسته و آجیل
هندوانه و لیمو و پرتقال
تفال حافظ و موسیقی و رقص و هیاهوو قیل و قال
من اما خسته ام از این همه دوری و بی مهری
از این فریاد
من امشب ساختم جمعی
تا بگیرم دست انسانهای کارتن خواب را آرام
و بفشارم میان دستهای خویش
در این شب
شب یلدا، شب سرما
من امشب می شوم:
روشنی بخش خانه های کودکان و مردم بی کس
و گرما بخش شب سرد زمستان شان
من امشب می برم یک بسته گرم شب یلدا
و لبخندی نشانم بر لبان کودکان و مردم خوابیده در سرما
و اکنون می نویسم من:
شب یلدا، شب زیبا، شب گرما

هوای آسمان حوصلهام ابری است
و هوای ابرهای سینهام بارانی
بیقرار بیقاعدهام ...
دیگر از آن شکیب آبی خبری نیست ...
بغضی تلخ فضای دل را آکنده میسازد
و ابرها را آبستن باران...
میدانم که بارانی سخت در راه است ، اما
اما ...
اهل روزگار بدانند
دیگر اسیر آن بیگانه نیستم ...!!!
کاش شانههایم تاب بیاورند و پاهایم نلرزند .![]()
شعراز : فائزه

فرا رسیدن ایام سوگواری تاسوعا و عاشورای حسینی را تسلیت عرض نموده و با این امید که از معنویات این ایام و آموزه های نهفته در مکتب شهادت حضرت اباعبدالله الحسین(ع)، حضرت ابوالفضل العباس(ع) و 72 تن از حماسه سازان با شهامت عاشورا، این اسطوره های عشق و آزادگی، غافل نمانیم و بتوانیم که پیرو راستین و شایسته آن حضرت باشیم، انشاالله که عزاداری یکایک شما عزیزان مورد قبول حضرت حق قرار گیرد
و در سوگواری های این ایام ما رو هم از دعای خیر فراموش نفرمائید
از ارتفاع خون تو رفتیم تا خدا
آری خداست با تو و هستی تو با خدا
افتاد شورِ حادثه در بند بند تو
برخاست هر رگِ تو چو فواره تا خدا
خون خدا ندیده کسی، جای حیرت است
میخواست رازِ خویش شود برملا خدا
گودال شد دهان زمین، باز مانده است
تا صبح روز حشر بگوید "خدا خدا"
تن را نشانده است به گودال و سر به نی
اینگونه برده است تو را از دو جا خدا
تا لب شود تمام تنت وقتِ دیدنش
مامور کرد سمت تو هر تیغ را خدا
آغوش را گشودی و گفتی:
"من آمدم؛ دیگر نفس نمانده برایم، بیا، خدا…"
روی زمین نبود مکانی بلندتر
ما را کشاند سمت خود از کربلا خدا
ما را چه جای ترس؟ که از ابتدا شدی
تو کشتیِ نجات و خدا نیز ناخدا
شعر از : سید محمد حسین ابوترابی
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشریح،
و لته های بی رنگ غروری
نگونسار
بر نیزه های شان.
تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه نفرین شده نفرینت می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای.
آنجا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپیان
باز می آمدند.
باش تا نفرین شب از تو چه سازد،
که مادران سیاهپوش
ـ داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!
به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد.
.....
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد
پس به هیات گنجی در آمدی
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
نامت سپیده دمی که بر پیشانی آسمان می گذرد
- متبرک باد نام تو!-
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را ....
آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است .
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزاران کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من .
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرم توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
دهانت را میبویند " مبادا که گفته باشی دوستت دارم "
دلت را میپویند
روزگار غریبیست نازنین
روزگار غریبیست نازنین
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
و در این بنبست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست
آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبیست نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبیست نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.
|
هفت روز است که زمین را آفریده اند . هفت روز است که زمین را شخم میزنیم . همه گندمهاى ممنوعه را کاشتیم و جاودانگى نرویید
شب دل بستن به آب! و خبر ساده و کوتاه است: «آب را بسته اند!»
خسته از هفت روز چنگ زدن در خاک، به خیمه میرسیم . خبر میرسد و خبر ساده و کوتاه است: «آب را بسته اند!» بی طاقتیم . بی تاب . لبها ترک خورده . زبانها به کام چسبیده . یکى میگوید: «الهه آبها! رحمت!» یکى می نالد: «خداى دریاها! ابر!» کسى میخواند: «فرشته هاى نزول! باران!»
ناگهان حیرت زده به ما خیره میشوند . همه آنهایى که ارتباط این اسم را با آب نمیدانند!
ته کوزه ها را می تکانیم . مشکها را می فشریم . دریغ از قطره اى شکمهایمان را برهنه می کنیم . می چسبانیم به خاکى که میگویند روزى خیمه سقا بوده است تا له له مان شاید فروکش کند .
ایستاده اند . حیرت زده . خیره به ما همه آنهایى که ارتباط این خیمه را با آب نمیدانند!
امشب، هفتمین شب است . شب دل بستن به عشق . و خبر ساده و کوتاه است: عشق را، پوچ کرده اند . عشق دروغ شده است . کوچک . در ابعاد و اندامى حقیر که حتى نمیشود آن را شناخت . شناسنامه دارد . و سن و حتى قیافه .
و ما خودمان را چسبانده ایم به خنکاى کف خیمه سقا که میگویند عشق را میشناسد و میتواند آن را باز آورد و صدا میزنیم: «یا ابا فاضل»
و حیرت میکنند همه آنها که ارتباط این لقب را با عشق میدانند!
پى قهرمان میگردیم . و خبر ساده و کوتاه است: «قهرمانى مرده است»
فقط روئین تنان خیالى مانده اند . تهمتنان افسانه اى . پروردگان سیمرغهاى اساطیرى . دست میکشیم به عمود خیمه و میگوئیم، «یا اباالفضل علمدار» .
دستمان را میگیرد . مردى که افسانه و اساطیر نیست .
امشب، شب عجیبى است . شب عطش . هر کف دست که از آب پر می کنیم «ماه بنى هاشم» در آن میلرزد . آب از لاى انگشتانمان سر میخورد و فرو میریزد . باز کف دستى از آب و آب فرو میریزد . کنار نهر تشنه مانده ایم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد . منتظر قدمهاى توست و منتظر تصویر عشق .
امشب تنها امیدى که براى سیراب شدن هست، مشکى است که باید پاره شود و آبش بریزد روى خون دستبریده اى و دندانى و چشمى . وگرنه همه قهرمانان را آب برده است و هیچ نیاورده اند و نمانده اند .
نه به شمعى که در سقاخانه اى روبه روى تمثالت بگذاریم . نه! نه به سبزى خوردنهاى سفره اى که لابد سمبل رداى تواند . نه! ما امشب به قامت رشید خودت نیاز داریم! خود خودت! به دستهایت که باز علم بگیرند . به بازوانت که تکیه گاه شوند . به گریه ات پیش حسین (ع) به اینکه بگویى: «جان برادر دیگر طاقت ندارم بگذار بروم» . به رفتنت . به رسیدنت به نهر آب . به کف آب پرکردنت . به تصویر عشق دیدنت . به آب خالى کردنت . به مشک پر کردنت . به دستهاى قلم شده . به چشمهاى خون آلود . به مشک تیر خورده . به آن کمر که پیش پاى تو بشکند . ما امشب به همه اینها نیازمندیم . چون امشب، شب عطش است مشکهاى آب هستند . دریاها موج میزنند ولى امشب، شب عطش است و ما به مشکى نیاز داریم که با دندان گرفته باشند و تیر بخورد . قحطى عشق است . بگو به برادر که عمود خیمه ات را بر ندارد . بگو که می خواهیم برویم، سر به عمود بگذاریم و تمام دلتنگیهامان را براى قامت «مردى که نیست» گریه کنیم!
مهربان |

وقتی برف می بارد
وقتی آسمان دلت می گیرد
وقتی زمستان ، برف را مهمان زمین کند
دستانت را در جیب پنهان میکنی
و می دوی تا به گرمای خانه برسی
دلت به باریدن برف و رحمت خداوند بر سر شهر خوش است
در میان تمام این سرماها بیاندیش که می توانی گرما هدیه کنی
به خانه های سرد
که ساکنینش امیدی ندارند
به هنگام بازگشت به خانه ، گرمای خانه را تقسیم کن
میان کسانی که خانه برایشان یادآور گرما نیست
اما تو می توانی
امید و گرما را سنجاق کنی
به خانه های لبریز از سکوت وسرما
و رویت را به آسمان بلند کنی
تا برف سپیدترش کند
حالا که او سرمای تنهایی بر جانش خانه ندارد
و تو از هیچ سرمایی نخواهی لرزید

آری در فصل سرما ، فصلی نو در انداز
بشتاب به یاری آنان که نمی شناسی
تا فرصت بعد حداقل یک سال زمان لازم است
و چه بسا زمستانی دیگر برسد و ما نباشیم
فقط به یاد داشته باش و دقت کن
که یاری و کمک تو به چه مصرفی می رسد
دوست مهربان همیشه دوستت دارم
سرافراز و سعادتمند و سلامت باشید


باز محرم رسید، دلم چه ماتمزده
کسی میان این دل، خیمه ماتم زده
باز محرم رسید، شدم چه حیران و مست
از این همه عاشقی، دوبارهام مست مست
باز محرم رسید، میکدهها وا شدند
تمام عاشقانت، واله و شیدا شدند
باز محرم رسید، این من و گریههایم
رفع عطش میکند، فرات اشکهایم
باز محرم رسید، شهر سیهپوش توست
دل، نگران رنج خواهر مظلوم توست
باز محرم رسید، مدرسه عشق باز
کلاس درس زینب، کار نموده آغاز
باز محرم رسید، وعدهگه بیدلان
فصل جنون و مستی، صاحبِ صاحبدلان
باز محرم رسید، تا سحر آوارهام
میان میخانهها، مستم و دیوانهام
باز محرم رسید، عاشقی سوداگریست
گرمی بازار عشق، شور دل زینبیست
|
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده .
|
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
من کنت مولا فهذا علی مولا
خورشید چراغکی ز رخسار علیست
مه نقطه کوچکی ز پرگار علیست
هرکس که فرستد به محمد صلوات
همسایه دیوار به دیوار علیست
عید غدیر مبارک
عید بزرگ مسلمانان جهان - عید غدیر خم بر همه ی شیعیان جهان مبارک باد

Copyright
شاعر زن میگه :
به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن
و بعداً مرا از لجن آفرید!
برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!
مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!
به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید
تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!
برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید
پاسخ شاعر مرد:
به نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید
جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک درخت
و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!
انتظارم میکُشد، یادی ز ما کن یا حسین
درد هجران را به وصل خود دوا کن یا حسین
گرچه دورم، بر نگاه دلنشینت جان دهم
کوفه را با یک نظر چون کربلا کن یا حسین
بینیازی گرچه از من، من به تو دارم نیاز
پادشاهی، یک نگه بر این گدا کن یا حسین
در حریم کعبه میگردی چو ای سیمرغ عشق
عبد سرگردان خود را هم دعا کن یا حسین
عید قربان است فردا و منم قربانیات
چون که دارم صبر، امروزم فدا کن یا حسین
چون که دور افتادهام، ای زائر بیتالحرام
بام قصر کوفه را کوه منی کن یا حسین
مهربانی از دو سر، دارد چو لذت بیشتر
دیر شد احضار من، نامم صدا کن یا حسین
آیم از شوق تو با سر، چون که پابندم به عشق
پای بر فرقم بنه، کامم روا کن یا حسین
چون «حسان» بسیار میباشد گدای در گهت
جمله را با یک نظر از غم رها کن یا حسین
دارم اندر ذمهام حق خدا و خلق او
خود به فضل خویشتن، دینم ادا کن یا حسین





صدای پای عید می آید
عید قربان پاک ترین عیدها ست
عید سر سپردگی و بندگی است
عید بر آمدن انسانی نو
از خاکسترهای خویشتن خویش است
عید قربان عید نزدیک شدن
دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند
عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است
خواستند سرش را ببرند
خودش این را می دانست .
او معنی کاسه آب و چاقو را می فهمید .
با مادرش هم همین کار را کردند . آبش دادند و سرش را بریدند .
ترسیده بود . گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .
قلب قرمزش تند تند میزد . کمک می خواست .
فریاد میزد و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .
خدا فرشته ای فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند .
فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت : چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند آدم ها سپاسگزار توان و قوت قدم هایشان از توست .
تاب و توانشان هم .
تو به قلب هایشان کمک میکنی تا بهتر بتپد ، قلب هایی که می توانند عشق بورزند .
پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .
تو کمک میکنی تا آدم امانت بزرگی را که خدا برشانه های کوچکش گذاشته بر دوش کشد .
تو و گندم و نور ، تو پرنده و درخت همه کمک میکنید تا این چرخ بچرخد ،
چرخی که نام آن زندگی است
گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد ...
او قطره قطره بر خاک چکید ،
اما هر قطره اش خشنود بود ،
زیرا به خدا ، به عشق ، به زندگی کمک کرده بود ...
عرفان نظرآهاری

نمایی زیبا از کعبه
Be Happy
![]()
شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارماگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بودز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بودنمی دانم چه بیماری به جان دلبرشافتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابدبسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی منبه آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافتاما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیباییو نام من شقایق شدگل همیشه عاشق شد
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربهای از نرسیدنهایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظهی بر پا شدنش می ارزد
دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد


آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری
غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام
صبح یک روز سرد پائیزی روزی از روز های اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال
بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده
شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم
دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد
جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم
جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم
جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم
زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد
هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد
با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست.
از زنده یاد:قیصر امین پور
نظرات ()