نسیم خوش روزهای زندگی

حال را دریاب
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳٠
 

 

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

اندکی فکر کن

ارسالی از : سرکار خانم  علیمددی


 
 
درس های زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 
 
..: مراقب آنچه که می گویید باشید :..
هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچه های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح میدادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور داشتم همه از من بدشان میآید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده شدن و توجه را داشتم.

زندگی سایه وار من به همین شکل میگذشت تا اینکه لنی (
Lenny )به مدرسه ما آمد. لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ما بود. ۴۲ ساله، با ریش کم پشتی که تمام صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اولین بار در زندگی ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود. برای اولین بار در زندگی ام کسی مرا میدید، لنی!

متاهل بود و یک فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود که توجهش به من رنگ دلباختگی ندارد. گاهی پس از پایان ساعت درس در مدرسه میماند و با هم حرف میزدیم. از اینکه به حرفهایم گوش میداد تعجب میکردم و لذت میبردم و زمانی که کیف چرمی اش را بر میداشت و میگفت: «خوب بهتر است بروم.» هرگز لحنش به شکلی نبود که حس کنم از بودن با من خسته شده است. برخلاف دیگران، به نظر میرسید از بودن با من خوشش میآید. حتا یک بار مرا به خانه اش دعوت کرد. همسرش برایمان نان خانگی پخته بود و من با شگفتی دیدم که لنی برای فرزند کوچکش کتاب داستان میخواند. رویداد عجیبی که هرگز در خانواده  خودم ندیده بودم!

لنی توانست نظر مرا نسبت به خودم تغییر دهد. او به من گفت که میتوانم یک نویسنده شوم. گفت نوشته هایم پر از احساس هستند و او از خواندنشان لذت میبرد. ابتدا باور نکردم. خودم را موجود بی ارزشی میدانستم که کاری از او ساخته نیست و ایمان داشتم لنی به خاطر تشویق من دروغ میگوید. اما او یک بار در میان کلاس و در برابر چشمان تمام همکلاسی هایم، به خاطر متن ادبی که نوشته بودم برایم دست زد و به همه گفت که من میتوانم یک نویسنده بزرگ شوم. زمانی که به اتاق آموزگاران میرفت دیدم که در راه با سایر دبیران در مورد من و متنی که نوشته بودم حرف میزند.

همان روز تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم، چون لنی این طور میخواست. اما متاسفانه اغلب میان آنچه که میخواهید و آنچه که واقعا انجام میدهید سالها فاصله وجود دارد و من زمانی شروع به نوشتن کردم که بیست سال از آن روز میگذشت.
در همان سالی که لنی مرا تحسین کرد، به دلیل مشکلات شدید خانوادگی، کشیدن سیگار را در پانزده سالگی شروع کردم. سال بعد، هم مشروب میخوردم و هم مواد مخدر استعمال میکردم. هنوز هم لنی را دوست داشتم و با اینکه دیگر معلم من نبود او را گاه گاهی میدیدم تا اینکه خبردار شدم لنی مبتلا به سرطان شده است. از شدت غم داشتم دیوانه میشدم. به خودم، دنیا و به خدا بد و بیراه میگفتم. نمیدانستم چرا مردی به این خوبی باید در جوانی از دنیا برود (زمانی که جوان هستیم انتظار داریم دنیا به همان شکلی باشد که ما میخواهیم). به دیدنش رفتم. برخلاف آنچه که تصور میکردم با اینکه لاغر و رنگ پریده شده بود، آرام و خوشرو بود. همان لبخند همیشگی را بر لب داشت و مثل همیشه از دیدن من خوشحال شد. رفته بودم تا به او دلداری بدهم و به زندگی امیدوارش کنم اما گریه امانم را برید و نتوانستم هیچ حرفی بزنم. در عوض او بود که مرا دلداری میداد و میخواست به زندگی امیدوارم کند. از من خواست اعتیاد را ترک کنم و زندگی را دوست بدارم چون ارزش دوست داشته شدن را دارد.
از خانه اش که بیرون آمدم تصمیم داشتم مانند او زندگی کنم. دوست داشتم زمانی که هنگام مرگ من نیز فرا میرسد بتوانم مانند لنی به همین اندازه آرام، صبور و راضی باشم. اما نشد. نتوانستم در برابر مشکلات خانوادهام دوام بیاورم و تنها چند روز بعد از ملاقاتم با لنی از خانه فرار کردم و به لندن رفتم.
بیست سال گذشت. تمام روزهای این بیست سال را در اعتیاد و فساد غوطه خوردم. از تمام مردم و از خودم متنفر بودم. هیچ اعتقاد، هیچ باور و هیچ ایمانی را قبول نداشتم. در زندگی هیچ هدف، هیچ امید و هیچ آیندهای نمیدیدم و زندگی برایم تنها عبور کُند روزها بود. روزی به طور اتفاقی و برای اینکه از سرما فرار کنم وارد یک گالری نقاشی شدم. درون گالری یکی از همکلاسیهای قدیمی ام را دیدم. قبل از اینکه بتوانم از دیدش فرار کنم، مرا دید و به طرفم آمد. هیچ اشتیاقی نداشتم که از شهری که در گذشته در آن زندگی میکردم برایم حرف بزند اما او آدم پرحرفی بود و از همه کس و همه چیز حرف زد. تقریبا به حرفهایش گوش نمیدادم تا اینکه نام لنی را در میان حرفهایش شنیدم. گفت، لنی تنها یک سال پس از فرار من، با زندگی وداع کرده است. گفت، یک بار همراه با سایر بچهها به دیدن لنی رفته بود. تنها یک هفته قبل از مرگش. لنی به آنها گفته بود که ایمان دارد من روزی نویسندهی بزرگی خواهم شد. نویسنده ای که همکلاسی هایم به آشنایی با او افتخار میکنند. برای اینکه نگاه تمسخر آمیز همکلاسی سابقم بیش از آن آزارم ندهد به سرعت از گالری بیرون آمدم و به آپارتمان کوچک، کثیف و حقیرم پناه بردم. ساعتها گریه کردم. برای اولین بار احساس کردم لیاقتم بیش از این زندگی نکبت باری است که برای خودم درست کرده ام. برای اولین بار دعا کردم و از خدا خواستم کمکم کند تا بتوانم همان کسی شوم که لنی انتظار داشت.

قبل از اینکه بتوانم به رویای آموزگارم جامه عمل بپوشانم، دو سال طول کشید تا توانستم اعتیادم را ترک کنم و خودم را به طور کامل از منجلابی که در آن گرفتار شده بودم نجات دهم. در تمام این مدت، هر روز این جمله لنی را با خود تکرار میکردم: «روزی نویسنده بزرگی خواهم شد.
زمانی که برنده جایزه بزرگ ادبی انگلستان شدم، در مصاحبه  مطبوعاتی ام گفتم: «هرگز از قدرت کلمات غافل نشوید. گاه یک جمله ساده میتواند زندگی فردی را به طور کامل دگرگون کند، میتواند به او زندگی ببخشد و یا زندگی را از او دریغ کند. خواهش میکنم مراقب آنچه که میگویید باشید!»
داستان زندگی کاترین رایان
Catherine Ryan نویسنده ی داستانهای کوتاه و برنده ی جایزه ی بزرگ ادبی انگلستان
ارسالی از: سرکار خانم ناهید شهبازی  

 
 
آیدا
نویسنده : برات نیا - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

آیدا، یقینِ یافته‌ی احمد بود»

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳
 
آن‌چه در این بخش می‌آید انتخابی از رادیو کوچه در بین رسانه‌ها است.
اکبر ترشیزاد
در این حقیقت که آثار ادبی و هنری که «احمد شاملو» پس از آشنایی با «آیدا سرکیسیان» معشوق و همسرش آفریده است، یک سر و گردن فراتر از کارهای پیشین او هستند، کمتر منتقد و مخاطبی شک و تردیدی دارد. بخشی از این تاثیرات بدون شک به سبب همراهی، همکاری و ایثار وصف‌ناپذیری بوده است که آیدا بدون هیچ چشم‌داشتی به پای شاملو و زندگی او ریخته است. اما شاید بخشی دیگری از ماجرا که کمتر دیده و یا به آن پرداخته شده است تاثیری است که رابطه‌ی زناشویی و در معنای واقعی کلمه رضایت جنسی «شاملو» از بودن با آیدا، بر روی اشعار و به طور کلی زندگی او گذاشته است.
شبی یکی از دوستان نویسنده که از روابط جنسی سردش در زندگی مشترک با همسرش باخبر بودم میهمانم بود. تلویزیون روشن بود و ما بی‌توجه به آن چه به نمایش درمی‌آمد گرم گفت‌وگو بودیم که ناگهان آن دوست دست از سخن گفتن کشید و خیره به تصاویری که پخش می‌شد نگاه کرد. آن چه به نمایش درمی‌آمد بخشی از اجرای یک سیرک ایتالیایی بود. دختری زیبا و خوش‌اندام، با شلاقی در دست، شیر نر غول پیکری را به اجرای هر دستوری که می‌خواست فرمان می‌داد و حیوان هم‌چون گربه‌ای کوچک، رام و فرمان‌بردار، اطاعت می‌کرد. رفیقم ناگهان موضوع بحث را تغییر داد و رو به من گفت:
-می‌دانی چرا این شیر چنین نرم و مطیع است و از خوی درندگی‌اش خبری نیست؟
و خود در ادامه، پاسخ پرسش اش را داد.
-چون شکمش سیر است و شهوتش سیراب.
من که از جزییات زندگی زناشویی دوستم با خبر بودم می‌توانستم به خوبی معنای این کنایه‌ی او را درک کنم. او سال‌ها بود که اثر قابل ذکر و اعتنایی خلق نکرده بود و در عمل به یک میرزابنویس تبدیل شده بود که فقط از راه نوشتن نان می‌خورد و ریشه‌ی این بی‌انگیزگی و یاس را فقط می‌شد در نبود یک رابطه‌ی پر هیجان و گرم در زندگی مشترکش دید.
«شاملو» مردی بود که به زنان اهمیت فراوانی می‌داد. او را شاید نتوان به معنای امروزی‌اش یک «دون‌ژوان» نامید اما با توجه به ویژگی‌های ظاهری، شخصیتی و اجتماعی، «احمد شاملو» از تمام آن چیزهایی که برای زنان جذاب است برخوردار بود و جالب اینجا است که او خودش نیز با آگاهی از همین موضوع به سراغ آنان می‌رفت. در عمل اما نتیجه‌ی این روابط «شاملو» تا پیش از حضور «آیدا» کمتر موفقیت‌آمیز بودند. از دو ازدواج اولش گرفته تا روابط نهان و آشکار با زنان دیگر که بر کسی پوشیده نبود، هیچ‌کدام روان و جسم «شاملو» را سیراب نکرده بودند. او در بیست و دو سالگی با «اشرف‌الملوک اسلامیه» ازدواج کرد، تمامی فرزندان «شاملو» حاصل این ازدواج ناموفق بودند. «شاملو» در سال ۱۳۳۶ با «طوسی حایری» ازدواج می‌کند اما دومین ازدواج او نیز همانند ازدواج اولش مدت زیادی دوام نمی‌آورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا می‌شود.
«آیدا» اما برای «شاملو» چیز دیگری بوده است. او کسی است که از هنگام ورود تا به انتها بخش فراوانی از زندگی شاعر به او اختصاص می‌یابد و با او سر می‌شود. «آیدا» همه‌ی آن چیزی را که انتظار «شاملو» از زنانگی است یک جا به او می‌بخشد. این عشق تنها یک رابطه‌ی رمانتیک نیست. «آیدا» تن «شاملو» را هم، هم‌چون روانش سیراب می‌کند. این واقعیت را میشود به آسانی از میان عاشقانه‌های «شاملو» دریافت. با «آیدا» است که نخستین نمونه‌های شعر مدرن فارسی که با بی‌پروایی و بی‌پردگی از جسم و تن معشوق سخن می‌گوید، به دست این شاعر بلند آوازه خلق می‌شود. اشعاری که نه از یک جسم بی‌نام و نشان، بلکه از وجود معشوقی حقیقی و واقعی به نام «آیدا» سخن می‌گویند.
بوسه‌های تو
گنجشککان پرگوی باغند
و پستان‌هایت کندوی کوهستان‌هاست
و تنت
رازی‌ست جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش در میان می‌گذارند
تن تو آهنگی ‌ست
و تن من کلمه‌ای‌ ست که در آن می‌نشیند
تا نغمه‌ای در وجود آید:
سرودی که تداوم را می‌تپد
در نگاهت همه‌ی مهربانی‌هاست:
قاصدی که زندگی را خبر می‌دهد.
و در سکوتت همه‌ی صداها:
فریادی که بودن را تجربه می‌کند
چنین است که پس از دو سال آشنایی و بعد از ازدواج آنها، «شاملو» شش ماه را با آیدا در ده «شیرگاه» مازندران اقامت می‌کند و حاصل این روزهای درآمیختگی تن و روان شاعر و معشوقش، شماری از بهترین عاشقانه‌های تاریخ ادبیات ما هستند.
aida-shamlo-04
من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ
احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین
احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین

***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه‌های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق
از برکه‌های آینه راهی به من بجو

***
من فکر می‌کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می‌کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخ‌گون
خورشید بی‌غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می‌کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله‌ای می‌زند جرس.
***
آمد شبی برهنه‌ام از در
چو روح آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم
من بانگ بر کشیدم از آستان یأس:
«آه ای یقین یافته، بازت نمی‌نهم!»
کسی چه می‌داند، شاید اگر «آیدا» با «شاملو» آشنا نمی‌شد و این عشق پانمی‌گرفت، او به عنوان یک زن قدرتمند و توانا می‌توانست به جایگاهی بیش از یک معشوقه‌ی اسطوره‌ای در تاریخ ما دست یابد اما، در آن صورت ما به طور حتم از داشتن شاعری توانا با آثاری چنین ماندنی محروم می‌شدیم. ما «شاملو» را آن چنان که شد، مدیون بودن «آیدا» هستیم.
 

 
 
زندگی به قلم وودی آلن
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩
 

زندگی به قلم وودی آلن

در زندگی بعدی من می­خواهم در جهت معکوس زندگی کنم !
با مردن شروع می­کنی و می­بینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار می­شوی و می­بینی که در خانه سالمندان هستی!
...و هر روز که می­گذرد حالت بهتر می­شود...!
بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می­شوی از آنجا اخراجت می­کنند!
بعد از آن می­روی و حقوق بازنشستگی­ات را می­گیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان
روز اول یک ساعت مچی طلا می­گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می­شود !!!
میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما می­گیرند و به شما پاداش یا هدیه
می­دهند
40 سال آزگار کار می­کنی تا جوان شوی و از بازنشستگی­ات لذت ببری...!
سپس حال می­کنی و الکل می­نوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید
خودت را برای دبیرستان آماده کنی !!!
سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می­شوی و بازی می­کنی و هیچ مسوولیتی نداری...
سپس نوزاد می­شوی و آنگاه به دنیا می­آیی !
در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا ­کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر
می­شود، واااای!
و در پایان شما با یک ارضاء به پایان می­رسید...! کدام پایان زیبا تر است؟
می­ بینید که حق با بنده است !!!


 
 
دوست
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
 

دوست، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر، خواهر، پسرخاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند، تعریف می شود.

با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم.

با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج  داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی  دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا  حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، می توانیم  رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم، می  توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد، لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.

با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم، می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم : حرف نزن فقط بیا و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها  نیستیم.

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم، کاری نکنیم، جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم

ارسالی از : فاطمه افتخاری


 
 
فرهاد جان، آروم باش
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
 

 

رفته بودم فروشگاه ..
یکی از این فروشگاه بزرگا , اسم نمیبرم تبلیغ نشه براش !
یه پیرمرد با نوه اش اومده بود خرید، پسره هی نق  نق می کرد. پیرمرد می گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم!
جلوی قفسه ی خوراکی ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد ..
پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه.
... دَم صندوق پسره چرخ دستی رو کشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم میریم بیرون!
من کف بُر شده بودم.
بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!
پیرمرده با این قیافه : منو نگاه کرد و گفت:
عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون تُخم سگ اسمش سیامکه !!
پرویز رخصتی

 
 
پک عمیق پست خوب
نویسنده : برات نیا - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
 

نقل است؛ "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!
شاه رو به آنها کرده و گفت: «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است »
همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت»
شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می­زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ »
رئیس نگهبانان گفت:«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده­ام!»
شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: « مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید


 
 
جوانمردی
نویسنده : برات نیا - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
 

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.
حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند.
باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم.
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید.
او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام و نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
"برای هیچ‌کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی..."
بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟!
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.
بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد...
برگرفته از کتاب بال‌هایی برای پرواز (نوشته: نوربرت لایتنر


 
 
روزگار قحطی
نویسنده : برات نیا - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
 

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم

روزنه


 
 
داستان های خواندنی 1
نویسنده : برات نیا - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند.


چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند


پس ما رو یادت نره

رسایت روزنه


 
 
مدیر نمونه
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱
 


نام این مرد هاروکا
ایشیماتسو است.


او مدیرعامل ژاپن ایرلاینز است. یکی از ده ایرلاین برتر
جهان.
او برای اینکه کارمندان شرکتش اخراج نشوند، حقوق خودش را کاهش داد.
از
سال 2007 تابحال، حقوق او حتی کمتر از حقوق خلبان های زیردستش است.
او با اتوبوس
به سر کار می رود.



موقع نهار، او مثل بقیه کارمندان در صف کافه تریا می
ایستد.





او دفتر کار ندارد. میزش در سالن، کنار بقیه کارمندان
است.




قابل توجه بعضی مدیران وطنی!!

__________________
کسی می
آید
کسی
بهتر، خوبتر،ساده تر ، مهربان تر
کسی که
مثل هیچ کس نیست
مثل من
نیست،مثل تو نیست
کسی که
مثل ما نیست
کسی که
شکستن بلد نیست
کسی می
اید همیشه
ولی
افسوس کمی بعد تر
کمی
دیرتر
و چه
انتظار بیهوده ای

 
 
پرواز
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
 
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی پرواز را،راه رفتن بیاموز،
زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود .و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت
تو اضافه می کند.دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که
زودباشی، دیر.و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به
اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را
از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا
آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا
آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودندپرندگان نیز پرواز را به من
نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودنداما
سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته
بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست آنها
از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. وقتی رفتن
آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را راه رفتن بیاموز زیرا هر روز
باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا
بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پ
ر بزنی

 
 
 
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸
 
حکایت قورباغه و زن

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد.

خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم

خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده   می کنم

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین

قابل توجه خواننده های خانم؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً ادامه را نخوانید! و کلی با خودتون کیف کنید اما

..

...

..

..

..

..

..

..

..
مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد


یوهوووووووووووووووووووو

 
 
اگر می توانستم فرزندم را ................
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤
 

اگر فرصت داشتم فرزندم را دوباره بزرگ کنم

به جای اینکه انگشت اشاره ام را به سوی اوبگیرم

آن را در رنگ فرو می بردم و همراه او نقاشی میکردم

به جای اینکه دائما کارهایش را تصحیح کنم با او ارتباط برقرارمیکردم

به جای اینکه به ساعت نگاه کنم به او نگاه میکردم

سعی میکردم کمتر بگویم و بیشتر توجه کنم

بیشتر با او دوچرخه سواری می کردم

بادبادکهای بیشتری با او به هوا می  فرستادم

در چمنزارهای  بیشتری  می دویدم

و به ستارگان بیشتری خیره می شدم

بیشتر بغلش می کردم وکمتر سرزنش میکردم

به جای اینک به اوسخت بگیرم  سخت تائیدش میکردم

اول اعتماد به نفس اش را می ساختم

بعد خانه و کاشانه اش را

کمتر درباره عشق به قدرت با اوحرف می زدم

وبیشتر درباره قدرت عشق

به جای اینکه عشق به قدرت را به او یاد دهم

قدرت عشق را به او می آموختم

                                                                     دایان لومان

ارسالی از : ن. علیمردانی


 
 
اگر می توانستم فرزندم را ................
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤
 

اگر فرصت داشتم فرزندم را دوباره بزرگ کنم

به جای اینکه انگشت اشاره ام را به سوی اوبگیرم

آن را در رنگ فرو می بردم و همراه او نقاشی میکردم

به جای اینکه دائما کارهایش را تصحیح کنم با او ارتباط برقرارمیکردم

به جای اینکه به ساعت نگاه کنم به او نگاه میکردم

سعی میکردم کمتر بگویم و بیشتر توجه کنم

بیشتر با او دوچرخه سواری می کردم

بادبادکهای بیشتری با او به هوا می  فرستادم

در چمنزارهای  بیشتری  می دویدم

و به ستارگان بیشتری خیره می شدم

بیشتر بغلش می کردم وکمتر سرزنش میکردم

به جای اینک به اوسخت بگیرم  سخت تائیدش میکردم

اول اعتماد به نفس اش را می ساختم

بعد خانه و کاشانه اش را

کمتر درباره عشق به قدرت با اوحرف می زدم

وبیشتر درباره قدرت عشق

به جای اینکه عشق به قدرت را به او یاد دهم

قدرت عشق را به او می آموختم

                                                                     دایان لومان

ارسالی از : ن. علیمردانی


 
 
روزمرگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤
 

حتی اگه شب رو دیر خوابیدی ، صبح زود بیدار شو !
زیر بارون راه برو ، نترس از خیس شدن !
هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش !
توی حموم آواز بخون ، آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟!
بی مناسبت کادو بخر ! بگو این توی ویترین برای تو بود !
در لحظه دست دادن به یه دوست ، دستش رو فشار بده !
لباس های رنگی بپوش !
آب نبات چوبی لیس بزن !
نوزاد فامیل رو بغل کن !
عکسات رو با لبخند بگیر !
بستنی قیفی بخور !
زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش !
به کوچیکتر ها سلام کن !
تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن !
برو دریا ، شنا کن !
هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن !
به آسمون و ستاره ها نگاه کن !
چای بخور ، برای دیگران هم چای دم کن !
خواب ببین !
شعر بگو !
خاطرات قشنگ رو بنویس !
بالا بلندی ، وسطی بازی کن !
قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !
خواب بد دیدی بپر ، حتما یه لیوان آب بخور !
باغ وحش برو ، شهربازی ، چرخ و فلک سوار شو !
جمعه ها کوه برو ، هر جاش که خسته شدی ، یه ذره دیگه ادامه بده !
نون خامه ای بخر و با لذت بخور !
قبل خواب کارای روزت رو مرور کن !
هیچ وقت خودت رو به مردن نزن !
نفس های عمیق بکش !
به دردو دل دیگران با دقت گوش بده !
سوار تاکسی شدی بلند سلام کن !
چون ...
هر جا وایستی ، مردی !!
زنده باش ، زندگی کن !
برای زنده موندن از داشته هات غافل نشو !

قدر همشون رو بدون ، بگذار زندگی از اینکه تو زنده ای ، به خودش ببالد !
و در آخر : روزمره گی ، عین مردن است !


 
 
حسرت های مانده بر دل
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
 
یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشر کرده.

 
  • اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن.
  • حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم.
  • حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم.
  • حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.
  • حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم

 
 
نصیحت
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

در کتاب حاجی‌آقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی به کوچک‌ترین فرزندش درباره‌ی نحوه‌ی کسب موفقیت در ایران نصیحت می‌کند:

توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛
اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!
سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه!
فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!
چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!
باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش،
خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!
سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر!
از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش می‌شه،
هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟
پررو، وقیح و بی‌سواد؛
چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!...
نان را به نرخ روز باید خورد!
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی،
با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!....
کتاب و درس و این‌ها دو پول نمی‌ارزه!
خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی!
اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه‌ی قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!


 
 
میانبر
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

به خود و فرزندانتان دانش بیاموزید، میانبر وجود ندارد. به هیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند .
شما را به خدا ، دیگه از فشار به بچه های خود برای بدست آوردن نمره 20 دست بردارید. به آنها کارگروهی بیاموزید. جلو زدن از هم و دیگران را پشت سرگذاشتن را به آنها نیاموزید . دست هم گرفتن و با هم جلو رفتن را بیاموزید . اگر موفق نشوند آنها را یاری کنید تا موفق شوند . واگر اکنون نمی توانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهند شد .تنها چیزی که لازم داریم ، شناخت خودمان است . پیروزی ما بسته به دانش و خلاقیت و سوادآموزی و قدرت کار گروهی ماست و بس


 
 
حس دوستی و همکاری
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

در مهد کودک های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.
در مهد کودک های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.
با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن.

نه ما و نه بزرگانمان کارکردن با هم را نیازموخته ایم ، بلکه هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یکدیگر را می آموزیم


 
 
آنچه که یک زن می خواهد
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 
 
 
 

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد

اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،

پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

 

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

 

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

 


آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار...

 

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

  بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد

که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد

چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.


وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.

 

پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،

 

اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

 

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.

 

پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک

و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش

با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت

تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته

و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

  از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

 

او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.

 

از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

 

سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود:

 

" آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی کنند.

به عبارتی خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند"


همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند


ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،

 

در روز موعود با دلواپسی فراوان وارد حجله شد. اما، چه چهره ای منتظر او بود؟

 

زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود بر روی تخت منتظرش بود.

 

لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزنی جادوگر  با مهربانی رفتار کرده بود، از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: " کدامیک را ترجیح می دهد؟

 

زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن...؟"


لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.

 

اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،

همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!

 

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

 

زنی زیبا داشته باشد که لحظات فوق العاده و لذت بخشی رابا وی بگذراند...


اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید...

 

انتخاب شما کدامیک خواهد بود؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند، انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

 

انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود...:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛

 

از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

 

با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،

 

چرا که لنسلوت به این مسئله که آن

 

زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد...

 

احترام گذاشته بود


 
 
سخنانی زیبا از اشو در مورد زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 
 
 
 
زندگی را به تمامی زندگی کن.دردنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی.همچون نیلوفری باش در آب ،زندگی در آب ،بدون تماس با آب!زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات.ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند!

زندگی سخت ساده است!خطر کن!وارد بازی شو!چه چیزی از دست می دهی؟با دستهای تهی آمده ایم،و با دستهای تهی خواهیم رفت.نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم، فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند، تا سرزنده باشیم،تا ترانه ای زیبا بخوانیم،و فرصت به پایان خواهد رسید. آری، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!

زندگی به هیچ روی اسرارآمیز نیست.زندگی بر هر برگ، هر درخت، بر تک تک شنهای ساحل دریا نوشته شده است.زندگی در هر یک از انوار زرین آفتاب گنجانیده است.به هر چه بر می خوری زندگی است، با تمام زیبایی اش!

واقعی تر زندگی کن.نقاب ها را کنار بگذار.آنها بر قلبت سنگینی می کنند.همه ریاکاری ها را کنار بگذار.عریان باش.البته خالی از دردسر نخواهد بود، اما همین دردسر ارزش آن را دارد، زیرا تنها پس از آن دردسر است که رشد پیدا می کنی و بالغ می شوی.

هر لحظه با گذشته وداع کن.در دنیای ناشناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی، با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم!

تلاش نکن که زندگی را بفهمی،زندگی را زندگی کن! تلاش نکن عشق را بفهمی، عاشق شو!

بگذار این قاعده اساسی زندگی باشد، یکی از اساسی ترین قواعد: هر چه نسبت به خودت باشی ، نسبت به دیگران هم همان خواهی بود. اگر خود را دوست بداری، دیگران را هم دوست خواهی داشت.

زندگی فقط فرصتی است برای تعالی، برای بودن، برای شکوفا شدن.زندگی به خودی خود خالی است. تا وقتی خلاق نباشی قادر نخواهی بود آن را با رضایت خاطر پر کنی . تو نغمه ای در دل داری که باید سراییده شود و رقصی که باید به اجرا در آید.
مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند!
شهامت زندگی کردن را داشته اند!
کسانی که عشق ورزیده اند،
دست افشانده اند،
و زندگی را جشن گرفته اند!
پس:
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،
که گویی واپسین لحظه است.
و کسی چه می داند؟
شاید آخرین لحظه باشد!

 
 
ارزش
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آیا ارزشش را داشت ؟
 
 
 
 
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب

فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن
خانه برگردی یا نه؟


لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی

و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی

? ترس یا حقیقت


لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی،

فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای
نوجوانی ات است؟



لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی،

حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی
هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟



لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی،

گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با
خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل

رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط
همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟



لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی

به یک انسان محتاج تا ببینی

در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده



لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی،

انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟



و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده

و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری

واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم

آیا ارزشش را داشت ؟
 
 
 
 
 
 
 

 
 
حکایت چهار دانشجو‎
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
 

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی و
خوش

 

گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی برای امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اینصورت که سر و رو شون رو
کثیف کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود
آوردند. سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و یک راست به پیش استاد رفتند.



مسئله رو با استاد
اینطور مطرح کردند:




که دیشب به یک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند و در راه برگشت از شانس بد یکی
از لاستیک های ماشین پنچر میشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی
رسوندنش و این بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و
از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این 4 نفر
از طرف استاد برگزار بشه ...



آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز
امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز
کنند.



استاد قبل از امتحان با اونها این نکته رو عنوان می کنه که بدلیل خاص بودن و خارج
از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس جدا بنشینند و
امتحان بدن که آنها هم به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال میل قبول می
کنند.



امتحان حاوی دو سوال و
بارم بندی از نمره بیست بود:




1. نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره



2. کدام لاستیک پنچر شده بود؟ 18 نمره



الف. لاستیک سمت راست جلو

ب. لاستیک سمت چپ جلو

ج. لاستیک سمت راست عقب

د. لاستیک سمت چپ عقب



بنظر شما دوستان، آیا اون 4 دانشجو
توانستند به سوالات پاسخ صحیح بدهند ؟!

 


 
 
مفهوم خانواده
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم
اووه ! معذرت میخوام …    

 من هم معذرت میخوام.
دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون  غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی  که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟!

کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی با اخم به او گفتم: "اه ! ازسرراه برو کنار" قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا  نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم ...

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی             !
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا  میکنی.
آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی ...
او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود  که سورپرایزت بکنه
هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود  ندیدی

در این لحظه بود که احساس حقارت کردم و بی امان اشکهایم  سرازیر شدند.

آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم ... بیدار شو  

 کوچولو، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟
گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم. نمی بایست اونجور سرت داد می کشیدم
دخترم  گفت : اشکالی نداره مامان چون من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو             ...

کوچولوی من ادامه داد : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون  داشتم چون مثل تو خوشگل هستن. میدونستم دوستشون داری، مخصوصا آبیه رو             ...


آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکت یا موسسه ای که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشین جدیدی می آورد؟
اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد؟
و به این فکر کنید که ما خود را عجیب وقف کار  میکنیم و به خانواده مان آنطور که باید اهمیت نمی دهیم!

چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !
اینطور فکر نمی  کنید؟!
به راستی کلمه "خانواده" یعنی چه ؟!

بیایید کمی فکر کنیم اگر سرکار می رویم حق داریم در خانه با عزیزانمان هرطور که خواستیم حرف بزنیم و رفتار کنیم ؟ چون سرکار می رویم .

منبع: گروه ایران عشق


 
 
آداب معاشرت
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

آداب معاشرت فقط مختص رفتار شما سر میز غذا نیست، آداب معاشرت انعکاسی از چشم‌انداز کلی شما در روابط اجتماعی و زندگی جمعی است. اینکه در اتوبوس شلوغ جایتان را به پیرزنی که ایستاده است ندهید، چیزی در مورد شما به همه آنهایی که بیننده هستند می فهماند. اینکه حاضر نیستید لحظاتی راحتی خود را به خاطر دیگری به خطر بیندازید.

در اکثر موقعیت‌ها، تصویر و ظاهر شما بخشی از چیزی نیست که توصیف‌کننده شماست؛ بلکه همه آن چیزی است که شما را توصیف می‌کند. کسانیکه چیزی در مورد شما نمی‌دانند با تنها اطلاعاتی که در دست دارند جای خالی‌ها را پر می‌کنند، و آن چیزی نیست جز آنچه از رفتار و کردار شما می‌بینند. صرفنظر از فکری که شما در مورد خودتان دارید، یک عادت اجتماعی بد می‌تواند معیار فکر دیگران نسبت به شما شود: هر کسی که ببیند شما غذایتان را با دهان باز می‌جوید خیلی قبل از اینکه شغل یا تخصص شما را به خاطر بسپارد، آنرا به یاد خواهد آورد.


1. معرفی نکردن افراد :چه در یک موقعیت شغلی باشید و چه اجتماعی، اگر فراموش کنید که دو نفر را به هم معرفی کنید، بسیار زشت و ناشیانه به نظر خواهد رسید زیرا شما تنها آشنای مشترک آنها هستید. قوانین پذیرفته شده‌ای برای نحوه معرفی کردن حرفه‌ای وجود دارد (مثل اول گفتن نام فردی که از نظر حرفه‌ای مقام بالاتری دارد)، اما هیچکدام از آنها به اندازه اینکه یادتان نرود آنها را به هم معرفی کنید، مهم نیست.

2. تکان ندادن به خود برای تلفنی حرف زدن :
تقریباً در همه موقعیت‌های اجتماعی، آنهایی که در اتاق شما شریک هستند بیشتر از کسی که به شما زنگ یا پیامک می‌زند، مستحق توجه شماست. این مسئله وقتی سر میز شام یا موقعیت شخصی مشابهی هستید، قابل‌توجه‌تر خواهد بود اما برای هر موقعیتی که تنها نباشید صدق می‌کند. حتی اگر با افرادی کاملاً غریبه در یک صف ایستاده باشید، سعی کنید تا جایی که ممکن است تماس تلفنیتان را برای خودتان نگه دارید.

3. بحث کردن سر یک صورتحساب :
این یک قانون ساده برای موقعیت‌های غذا‌خوری دسته‌جمعی در بیرون از منزل است: همیشه برای پرداخت کردن یا سهیم شدن در پرداخت آماده باشید. باید پیش‌بینی کنید که یکی از اعضای گروه به خود اجازه بدهد که غذایی فوق‌العاده گران سفارش دهد. اگر چنین مسائلی بارها موجب اذیتتان بوده است، به جای اینکه در رستوران سر صورتحساب بحث کنید، در موقعیتی دیگر با آن برخورد کنید. علاوه ‌براین، خیلی راحت می‌توانید در چنین موقعیتی نشان دهید که فردی بخشنده و بزرگوار هستید.

4. دیر رسیدن به سر قرار :
آدمها دوست دارند که حس کنند بر آنها ارزش گذاشته می‌شود و اگر به دنبال راهی مطمئن هستید که به کسی نشان دهید هیچ ارزشی برای او قائل نیستید، دیر سر قرارتان با او برسید. می‌توانید 20 دقیقه دیرتر با یک توضیح خوب و منطقی برسید اما بالاخره بهانه شما هر چه که باشد، فرد مقابل به این فکر خواهد کرد که چرا باید بیش از شما برای رابطه‌تان ارزش و احترام قائل باشد. بخصوص در یک موقعیت کاری، در برخورد با مشتریان و رئیس، دیر رسیدن راهی بسیار عالی برای جدا کرن کارمندان توانا و ملاحظه‌کار و کارمندان بهانه‌گیر و بی‌توجه است.

5. تقدیم نکردن محل نشستن خود :
به همان ترتیبی که بسیاری از قوانین آداب معاشرت برای این طراحی شده‌اند که فردی خودمحور به نظر نرسد، قانون "تقدیم محل نشستن خود به فردی که نیاز بیشتری به آن دارد" یکی از اصول شخصیتی اساسی انسان بوده و هیچ نیازی به بحث درمورد سیاست‌های جنسیتی ندارد. شاید آن زن باردار یا پیرزن ناتوان آنقدرها نیازی به صندلی شما در اتوبوس نداشته باشند و شاید شما روز بسیار بدی داشته‌اید، پاهایتان درد می‌کند و اتوبوس هم پر از آدم‌های بدبخت و بیچاره است اما به هر ترتیبی که هست از نیاز خود چشم‌پوشی کرده و صندلیتان را به فردی نیازمندتر تقدیم کنید.

6. برخورد ضعیف با پرسنل خدمات :
هیچ اشکالی ندارد که با اشاره ابراز کنید که از خدماتی رضایت نداشته‌اید اما درست نیست که اگر خیلی وضع مالی خوبی ندارید یا برای هزینه‌های آن خدمات آمادگی نداشتید، از تذکر دادن خودداری کنید. به همین ترتیب، درست هم نیست که بخاطر اشکالات خیلی کوچک غذای رستوران را پس بفرستید و با کارمندان و پرسنل طوری رفتار کنید که انگار مستخدم شما هستند.

7. فقط درمورد خودتان حرف بزنید :
خودپرستی اصلاً خصوصیت جالبی نیست. درست است که بعضی افراد بخاطر غرور و خودخواهی که دارند افراد را به سمت خود جذب می‌کنند اما دلیل نمی‌شود که شما هم از آنها تقلید کنید. اینکه در مکالمات و گفتگوها فقط خودتان حرف بزنید و به هیچکس اجازه حرف زدن ندهید هم اصلاً کار زیبایی نیست چون دقیقاً همان نتیجه را دارد. اجازه بدهید دیگران هم نظراتشان را بگویند و وقتی از شما سوال می‌کنند نیازی نیست برای همه سوالات سه ساعت جواب بدهید. سعی کنید از دیگران سوال کنید این باعث می‌شود احساس کنند به جز خودتان برای دیگران هم ارزش قائل هستید.

8. رعایت نکردن آداب باشگاه‌های ورزشی :
آداب باشگاه رفتن بسیار ساده است اما با اینحال خیلی‌ها هستند که با رعایت نکردن این آداب باشگاه را به محیطی ناخوشایند تبدیل می‌کنند. اینها همان‌هایی هستند که یک دستگاه ورزشی را دقایق متمادی اشغال می‌کنند بی آنکه به نظر برسد کار مفیدی با آن انجام بدهند. همان‌هایی که وزنه‌ها و دمبل‌ها را وسط باشگاه رها می‌کنند و بعد از انجام کار آن را سر جای خود قرار نمی‌دهند و ممکن است پای کسی به آنها گیر کند و موجب صدمه زدن به دیگران شوند. همان‌هایی که موقع نشستن روی دستگاه‌ها از حوله شخصی استفاده نمی‌کنند و جای عرق بدنشان را روی همه دستگاه‌ها بر جای می‌گذارند. یک قانون کلی شاید بتواند همه باشگاه‌ها را از شر چنین افرادی خلاص کند: نباید طوری رفتار کنید که انگار مهمترین آدم روی زمین هستید. طوری رفتار کنید که در آن فضا با دیگران شریک هستید.

9. آرایش کردن در اماکن عمومی :
آرایش کردن در محیط عمومی تجاوز به حق اجتماعی ما محسوب می‌شود؛ چه فکر کنید کسی نگاهتان می‌کند چه نه، این کار درست نیست. هر کاری که محل آن سرویس بهداشتی است، مثل گرفتن ناخن‌ها، تمیز کردن چشم ها و هر چیز مربوط به بهداشت شخصی، نیز از این جمله است. یک سنت قدیمی می‌گوید زمانیکه در محلی عمومی هستید، از دست زدن به صورت خود خودداری کنید.

10. غذا خوردن با دهان باز :
مثل حیوانات غذا خوردن یکی از بدترین اشتباهات اجتماعی است. این عادت زشت نه تنها شما را زیر سوال می‌برد بلکه اطرافینتان که می‌خواهند از غذای خود لذت ببرند را نیز مشمئز می‌کند. این مسئله مخصوصاً برای خانم‌ها اهمیت بسیار زیادی دارد و نشانه یک مرد بی‌کلاس است.

منبع: گروه اما عشق


 
 
10 توصیه آخر زندگی دکتر ..................
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

 ۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.

 

 

۲) دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.

 

 

 

۳) عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.

 

 

 

۴) ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.

 

 

 

۵) بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.

 

 

 

۶) پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.

 

 

 

۷) رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.

 

 

 

۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.

(حکایت دکتر گیریزوف نگون بخت در حال حاضر!)

 

 

۹) انقلاب کردن بی فایده است، چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و برای حفظ قدرت مجبوری دوستانت را اعدام کنی.

 

 

 

۱۰) ایمیل فرستادن بی فایده است، چون یا خوب مینویسی که مطلبتو به اسم خودشون میفرستن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و بازم حرص میخوری

از گروه: مارشال مدرن


 
 
دکتر
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
 

این داستانِ یک دکتر است وبینهایت به دل من نشست...

دکتر داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفهی دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !

همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم.

در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم،  کفشهایمان جزو کفش های تک باشد، گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با  زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و  بهترین بچه های مدرسه خود باشند.

می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم،  یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی "موفقیت" بشناسند...!

اما دکتر داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل  انسانِ کاملا "متفاوتی" بود.

او می خواست یک زندگی "معمولی" داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت  رتبه ی اول را کسب کند !!!

هنگامی که همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن  خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و  سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند  نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند...!

همکلاسی هایش "ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS  (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.

تمام همکلاسی هایش بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی، تلاش خود را چند برابر کردند تا  بتوانند تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت درس  خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع به کار کرد !

دوستان او بعد از کار در شیفت صبح به کلینیک های خصوصی می رفتند و ناهار خود را با  عجله به اتمام می رساندند تا مریض های بیشتری را ویزیت نمایند و شبها نیز مشغول  خواندن جزوه های تخصصی خود بودند...

اما دکتر بعد از برگشت از بیمارستان با آرامش کامل ناهار می خورد، کمی استراحت می  کرد و عصر هنگام به پیاده روی می رفت، تلویزیون نگاه می کرد، کتاب می خواند، موسیقی  گوش می کرد، به دیدن دوستان و آشنایان خود می رفت، و اگر مریضی به در خانه او  مراجعه می کرد بدون هیچ شکایتی به صورت رایگان او را معالجه می کرد...

او به فکر افزایش درآمد خود نبود و با همان حقوق اندک تلاش می کرد از زندگی لذت  ببرد.

خانه ی کوچکی کرایه کرد، و حتی کولر گازی هم وصل نکرد. یخچال کوچکی برای آشپزخانه ی  کوچکش خرید و با موتور به سرکار رفت. در این هنگام پدر و مادرش از او خواستند  ازدواج کند !

دکتر در این باره نیز "معمولی" رفتار کرد !

هنگامی که تمامی دوستانش به دنبال زیباترین، پولدارترین و خانواده دارترین دختران  می گشتند، دکتر با دختری معمولی از خانواده ای ساده و متوسط ازدواج نمود.

با هم به خانه ی کوچک خود رفتند و با شادی به زندگی ادامه دادند.

بعد از چند سالی بچه ها هم وارد زندگی دکتر شدند. بچه هایی بسیار عادی...

دکتر به جای ثبت نام بچه های خود در گرانترین مدارس خصوصی، آن ها را در مدرسه ی  دولتی محله خود ثبت نام کرد و هیچگاه از آنها نمی خواست که شاگرد اول مدرسه شوند و  به آنها فهماند که درس خود را در حد نیاز فرا گیرند و قبول شوند.

بچه ها هم با نمرهای خوب متوسط کلاس ها را قبول می شدند و از شیوه زندگی خود لذت می  بردند.

از مدرسه برمی گشتند، در کنار پدر و مادر خود ناهار می خوردند، کمی استراحت می  کردند، سپس درس می خواندند، عصر هم بازی می کردند و شب قبل از خواب به همراه پدر  خود به پیاده روی می رفتند...

اما زندگی دکتر اینگونه به پایان نرسید. پیچ کوچکی در جاده ی زندگی دکتر به وجود  آمد : تصمیم گرفت از کشورش خارج شود و به کشور دیگری مهاجرت کند.

دوستان دکتر هم در تلاش بودند تا مهاجرت کنند و در کشورهای جهان اول به بهترین ها  برسند.

لذا روزها را در صفهای بلند سفارتخانه های آمریکا، انگلیس و استرالیا و کانادا می  گذراندند و مدام به دنبال آشنایی بودند تا چند روز زودتر از بقیه به آرزوهایشان  برسند.

اما دکتر کشوری بسیار "معمولی" را انتخاب نمود که هیچگونه صفی در سفارتخانه های آن  وجود نداشت. او به کشور مالدیو رفت و در بیمارستانی مشغول به کار شد !!!

خانه ی ساده ای کرایه کرد و همسر و بچه هایش را به آنجا برد. دوچرخه ای برای خود و  بچه هایش خرید و بعد از اتمام کار به همراه خانواده از مناظر زیبای مالدیو لذت می  بردند.

آخر هفته ها به مسافرت می رفتند و دوستان فراوانی پیدا کردند.

تا اینکه دکتر روزی اطلاعیه ای در روزنامه دید که در آن سازمان بهداشت جهانی (WHO) از چند دکتر عمومی، بدون مدرک تخصص و با تجربه چند ساله خواسته بود تا به یکی از  روستاهای دور افتاده در استرالیا رفته و در بیمارستانی مشغول به کار شوند.

دکتر برای این شغل اقدام نمود و به استرالیا مهاجرت کرد.

دولت خانه ای در روستا به او داد و او در بیمارستان مشغول به کار شد و بعد از چند  سال به خاطر حسن برخورد و حس نوع دوستی و پشتکارش به ریاست بیمارستان رسید.

دولت 2000 متر زمین زراعی به او اختصاص داد و دکتر نیز به کمک فرزندان معمولی خود  آنجا را به مزرعه ای آباد تبدیل نمود.

در حال حاضر او در خانه ای با 5000 متر مربع مساحت زندگی می کند و جگوار خود را در  کنار پورشه ی همسرش در پارکینگ اختصاصیشان نگه می دارد و "بچه ها و همسر معمولی" او  در کنارش هستند ...

می خواهم بگویم علاوه بر بهترین شدن، اولین رتبه را کسب کردن، شاگرد اول شدن،  پولدارترین شدن، راه دیگر و صد البته بهتری هم در زندگی وجود دارد و آن چیزی نیست  جز راه "اعتدال" و "معمولی" بودن !

این همان راهی است که تمام شادی در آن وجود دارد.

اما ما راه بهترین ها را انتخاب می کنیم و در این راه آنقدر با شتاب پیش می رویم که  شادیهای زندگی را یکی پس از دیگری جا می گذاریم و ناباورانه در آخر راه تنها می  مانیم، بدون اینکه اجازه دهیم حتی شادی و لذت با ما همکلام شود...

کاش ما هم شاد بودن و لذت بردن از زندگی را بر موفقیت و بهترین شدن ترجیح دهیم.

کاش ما هم "معمولی" باشیم !

درست مانند آن لحظه که خالق هستی، بدون هیچ تبعیضی؛ من و تو را از یک عنصر یکدست و "معمولی" خلق کرد ...

منبع: پرشین استار


 
 
زنان به این جمله‌ها احتیاج دارند
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
 

 

 
 
آقایان محترم شاید ندانید که یک جمله ساده چقدر می‌تواند روی زندگی مشترک‌تان تاثیر بگذارد و اعتماد همسرتان به شما و زندگی مشترک‌تان را بیشتر کند. اگر از آن دسته مردهایی هستید که فکر می‌کنند، جملات اهمیتی ندارد و تنها چیزی که مهم است درون شماست، کاملا در اشتباهید. تا زمانی که با این احساسات درونی‌تان جمله‌ای نسازید و همسرتان را از آن‌ها با خبر نکنید، هیچ اتفاق خوبی در زندگی مشترک‌تان نخواهد افتاد. اگر هم از اهمیت این جملات باخبرید اما نمی‌دانید چه بگویید و از کجا شروع کنید، بهتر است از این توصیه‌ها کمک بگیرید و با دنیای زنان آشنا‌تر شوید. باید باور کنید که دنیای ذهنی زنان و مردان تفاوت زیادی دارد و اگر می‌خواهید همسرتان را خوشحال کنید باید به دنیایش وارد شوید و او را به شیوه خودش آرام و شاد کنید.چقدر زیباییزن‌ها دوست دارند ظاهرشان را ستایش کنید و گاهی به آن‌ها بگویید که چه چهره زیبا یی دارند. حتی اگر همسر شما واقعا به این زیبایی نباشد از این‌که گمان کند در نظر شما این‌طور به‌نظر می‌رسد، احساس غرور خواهد کرد. البته بی‌گدار به آب نزنید و بدون آن‌که برای حرف‌تان دلیلی داشته باشید او را ستایش نکنید. چون درست در زمانی که به همسرتان می‌گویید، چقدر زیبا هستی... او دلیل شما را خواهد پرسید و خواهد گفت از چه‌نظر؟ پس سعی کنید برای این ادعای‌تان جزئیاتی را هم مطرح کنید و به این فکر کنید، چه چیز در او زیباتر است و بعد سراغ تعریف کردن بروید.
تو خیلی خاصیاین‌که همسر شما بشنود که او فردی بی‌همتاست و هیچ زن دیگری نمی‌توانسته شما را به این اندازه خوشبخت کند، یک حس فوق‌العاده به او می‌دهد. زن‌ها دوست دارند، بدانند که با تمامی گزینه‌های دیگری که شاید همسرشان به آن‌ها برای ازدواج درنظر داشته فرق می‌کنند و آن‌ها ویژگی‌هایی دارند که از نظر شوهرشان در هیچ کدام از زن‌های دور بر هم وجود ندارد. شما باید این خاص بودن را به او گوشزد کنید و بگویید که کدام یک از ویژگی‌های همسرتان بیش از دیگر ویژگی‌ها، شما را تحت‌تاثیر قرار داده. این موضوع نه تنها حس خوب مورد توجه قرار گرفتن و قدردانی شما را به او می‌دهد بلکه باعث می‌شود که او تمرکز بیشتری روی ویژگی‌های مثبتش داشته باشد و برای پررنگ کردن‌شان تلاش کند. زن‌ها دوست دارند از شوهرشان بشنوند که پر از صفات مثبت هستند و این‌که همسرشان به‌دلیل همین صفات به آن‌ها افتخار می‌کند.با تو بودن بی‌نظیر استزن‌ها دوست دارند، همسرشان به رابطه‌ای که دارد افتخار کند و به دلیل آرامشی که در این رابطه دارد هم از آن‌ها قدردانی کند. این قدردانی ممکن است به شکل‌های مختلفی صورت بگیرد. مثلا وقتی مردی زودتر از سر کار می‌آید و به همسرش می‌گوید، دوست داشتم امروز بیشتر کنار تو باشم یا این‌که دوست دارم وقتم را بیشتر با تو بگذرانم و باقی مانده کارهایم را هم کنار تو انجام دهم می‌تواند یک حس فوق‌العاده را در زنان ایجاد کند. با شنیدن این قدردانی‌ها زن برای بیشتر درک کردن همسرش تلاش خواهد کرد و برای این‌که همسرش در ساعات بیشتری که در خانه است آرامش داشته باشد و این اتفاق را تکرار کند، مصمم‌تر خواهد شد. آن‌ها از این تصور که مردشان دوست دارد ساعتی از روز را تنها کنار او و تنها برای استفاده از وقت 2نفره‌شان مشخص می‌کند بیش از هر چیزی خوشحال می‌شوند.
دوستت دارماگر می‌خواهید همسرتان از این‌که دوستش دارید مطمئن شود چاره‌ای جز گفتن این حرف ندارید اما مهم‌تر از گفتن این حرف‌ها عملکرد شماست. زن‌ها دوست دارند عشق‌تان را با کارهای‌تان نشان دهید. دادن یک شاخه گل، یک هدیه بی‌مناسبت، پیامک‌های احوالپرسی طول روز و خیلی کارهای ساده دیگر می‌تواند تاثیر خاصی روی رابطه شما بگذارد و این زندگی را در چشم همسرتان افتخار‌آمیزتر کند اما ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود، شما باید مراقب تمام حرف‌هایی که میان‌تان رد و بدل می‌شود باشید و فکر نکنید کلمات تاثیر چندانی ندارند. مهم‌تر از همه این‌که باید مراقب قول‌هایی که به همسرتان می‌دهید باشید. گرچه پاسخ مثبت شما به خواسته‌های همسرتان می‌تواند او را خوشحال کند اما عمل نکردن به وعده‌های کوچک و بزرگ‌تان مشکل را چند برابر خواهد کرد و تاثیری منفی روی نگاه همسرتان به شما و رابطه خواهد گذاشت.متاسفمبرای زن‌ها مهم‌ترین اتفاقی که می‌تواند بعد از یک دعوا یا دلخوری پیش بیاید، شنیدن عذرخواهی مردشان است. آن‌ها دوست دارند تاسف واقعی شما را ببینند و بعد از این دلخوری‌ها مورد دلجویی قرار گیرند. غرورتان را کنار بگذارید و اگر اشتباه کرده‌اید قبل از توضیح‌دادن دلایل‌تان از او عذر‌خواهی کنید. این‌که شما بدون گفتن این‌که پشیمانید شروع به توضیح دادن و دلیل تراشی کنید می‌تواند ناراحت کننده‌ترین واکنش بعد از دعوا برای یک زن باشد. پس اگر نمی‌خواهید اوضاع را از این‌که هست خراب‌تر کنید با یک جمله‌ای که از ته دل می‌گویید همه چیز را رو به راه کنید؛ بگویید: ببخشید و متاسفم!
همه چیز را درست می‌کنمحتی اگر یک سوپرمن نباشید باید بتوانید به همسرتان اطمینان دهید که همه چیز تحت کنترل است و تا زمانی که در کنارش هستید نمی‌گذارید زندگی‌تان را چیزی تهدید کند. گرچه شما با رفتارهای‌تان باید این اطمینان را در او ایجاد کنید اما در لحظاتی که او از ته دل غمگین است و احساس اضطراب می‌کند باید این جمله جادویی را به کار ببرید و به او آرامش دهید. اگر فکر می‌کنید فراهم‌کردن امکانات زندگی برای شاد کردن همسرتان کافی است اشتباه می‌کنید. ایجاد احساس آرامش و اطمینان و گاهی بیان کردن این جملات او را بسیار آرام‌تر و اعتمادش به زندگی مشترک‌تان را هم بیشتر خواهد کرد.
بیا صحبت کنیماگر همسرتان مدتی است که ناراحت یا پریشان است اما توضیحی در این مورد به شما نمی‌دهد، باید خودتان پیش قدم شوید. شاید او مشکل بزرگی دارد که گفتنش برایش آسان نیست و شاید هم منتظر جرقه‌ای از طرف شماست. یادتان نرود که هیچ ناراحتی بی‌دلیل نیست و این‌که شما از کنار این پریشانی‌ها بگذرید و آن‌ها را جدی نگیرید، می‌تواند همسرتان را ناراحت‌تر از آنچه هست کند و حتی گاهی زندگی مشترک‌تان را هم زیر سوال ببرد. پس بعد از هر دلخوری که بین‌تان پیش می‌آید یا حتی زمانی که می‌بینید رفتار همسرتان تغییر کرده اما دلیلش را نمی‌دانید، به او پیشنهاد گفت‌وگو دهید و حتی اگر از این گفت‌وگو طفره رفت برایش توضیح دهید که شنیدن حرف‌ها و احساساتش چقدر برای شما اهمیت دارد و چقدر برای بهتر کردن زندگی مشترک‌تان اشتیاق دارید

 
 
ناپلئون
نویسنده : برات نیا - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠
 

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از  سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی  پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ  او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای  کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟

پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را  زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه  رسیدند و فریاد زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض  پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از  آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه  سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما  چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که  شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من  یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من  شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های  بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای

صف آرایی سربازان و تفنگ های  آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می  کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی  سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی  طولانی و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او  که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون  را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟

 

**********

سخنانی از ناپلئون:

- در دنیا فقط از یک چیز باید  ترسید و آن خود ترس است .

- اولین شرط توفیق شهامت و بی باکی است .

- نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است .

- دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد

- کسانی که روح نامید دارند مقصرترین مردم هستند.

- کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

- یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.

- پیروزی یعنی خواستن .

- عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.

- عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن  نانجیب

- فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است.

 


 
 
10 درس زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
 

درس اول :
یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف سرویس قدم می زدند
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم
منشی می پره جلو و میگه: اول من، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم!
پوووف! منشی ناپدید میشه ...
بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتیجه اخلاقی : همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !


 
درس دوم :
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش
راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس میده …!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی!!!

نتیجه اخلاقی : اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی !


 
درس سوم :
بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه
همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود
تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!
بعد از چند لحظه، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پیتر میده و میره …!
زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و برگشت
پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود
پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتیجه اخلاقی : اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید !


 
درس چهارم :
من خیلی خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود
فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم
یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی !
سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم
اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم
وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی…!
ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم و هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!!

نتیجه اخلاقی : همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره !


 
درس پنجم :
یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!
یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونه یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه
خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!

نتیجه اخلاقی : یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !


 
درس ششم :
چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده... پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده
اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟!
سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه!
سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم... در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!

نتیجه اخلاقی : هیچوقت به چیزی که کاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن !


 
درس هفتم :
توی اتاق رختکن کلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.
مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت
بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشکالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم... یکیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو که قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه ؟!

نتیجه اخلاقی : هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !


 
درس هشتم :
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه.
مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:
این خیلی رمانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتیجه اخلاقی : مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !


 
درس نهم :
یه مرد ۸۰ ساله میره برای چکاپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل! همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!!

نتیجه اخلاقی : هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش !


 
درس دهم :
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".
"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...

نتیجه اخلاقی : خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید ... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور ....


 
 
منطق
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

معلم گفت : دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟

هردو  شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !

معلم  گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس  چه کسی حمام می کند ؟!

حالا  پسرها می گویند : تمیزه !

معلم  جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.

وباز  پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟

یک  بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !

معلم  دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام  احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟

بچه  ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !

معلم  بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم  نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم ؟

هر  بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است!

معلم  در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !

و  از دیدگاه هر کس متفاوت است

با سپاس از خانم شکوری برای ارسال این مطلب


 
 
تقدیم به همه کسانی که انسان هستند
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی

به این فکر نباش که اون چقدر احمق بوده

به این فکر کن که اون چقدر به تواعتماد داشته . . .

.

.

.

گر به دولت برسی مست نگردی مردی

گر به ذلت برسی پست نگردی مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند

گر تو بازیچه این دست نگردی مردی . . .

.

.

.

عشق برای زن سرمایه ای است که تا صد در صد منفعت ندهد

آن را به کسی نمی سپارد . . .

(شکسپیر)

.

.

.

در زندگی منتظر معجزه نباش ، خودت معجزه ی زندگیت باش  . . .

.

.

.

جملات زیبای بزرگان

شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن

نود و پنج درصد خوشبختیها و بدبختی های زندگی ات

ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود . . .

.

.

.

�پسته لال�

سکوت دندان شکن است  . . ..

.

.

.

هرگز داشته هایت را به نداشته هایت نفروش

شاید وقتی به نداشته هایت رسیدی

حسرت داشته هایی را بکشی که ارزان فروختی . . .

.

.

.

شهرت بیشتر برازنده ی مردگان است

و لباس عاریه ای است که به تن زندگان مضحک مینماید . . .

.

.

.

همیشه سکوت ، یک جنایت جنگی ست

وقتی ظلمِ ظالم بر مظلوم را می بینی و ساکت می نشینی . . .

.

.

.

دوستت دارم ها رو بگین

قبل از اینکه

به دوستت داشتم تبدیل بشن . . .

.

.

.

امن ترین جای استخر ، قسمت کم عمق آن است

اما نه برای کسی که شیرجه می زند . . .

.

.

.

بودن با کسی که دوستش نداری

ونبودن با کسی که دوستش داری هر دو رنج است

پس اگر همچون خود نیافتی

همچون خدا تنها باش . . .

.

.

.

ما از عروسک کمتریم

آنها مرده بودند و زندگی می کردند

ما زندگی می کنیم و مرده ایم . . .

.

.

.

تنهایی خود را مقدس بدار

تا زمانی که چیزی مقدس تر از آن نیافته ای

در تنهایی خود بمان . . .

.

.

.

وقتی در حال تلاش برای تغییر دادن یک احمق هستی

همزمان در حال اثبات حماقت خودتی . . .

.

.

.

برای کسی که با میل خودش رفته

یک ثانیه دلتنگی هم حماقت محض است . . .

.

.

.

حقیقت همون چیزی هست که همگی به دنبالشیم

ولی واقعیت همون چیزی هست که همه بهش میرسند . . .

.

.

.

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان . . .


 
 
تقدیم به همه کسانی که انسان هستند
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۸
 

هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی

به این فکر نباش که اون چقدر احمق بوده

به این فکر کن که اون چقدر به تواعتماد داشته . . .

.

.

.

گر به دولت برسی مست نگردی مردی

گر به ذلت برسی پست نگردی مردی

اهل عالم همه بازیچه دست هوسند

گر تو بازیچه این دست نگردی مردی . . .

.

.

.

عشق برای زن سرمایه ای است که تا صد در صد منفعت ندهد

آن را به کسی نمی سپارد . . .

(شکسپیر)

.

.

.

در زندگی منتظر معجزه نباش ، خودت معجزه ی زندگیت باش  . . .

.

.

.

جملات زیبای بزرگان

شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن

نود و پنج درصد خوشبختیها و بدبختی های زندگی ات

ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود . . .

.

.

.

�پسته لال�

سکوت دندان شکن است  . . ..

.

.

.

هرگز داشته هایت را به نداشته هایت نفروش

شاید وقتی به نداشته هایت رسیدی

حسرت داشته هایی را بکشی که ارزان فروختی . . .

.

.

.

شهرت بیشتر برازنده ی مردگان است

و لباس عاریه ای است که به تن زندگان مضحک مینماید . . .

.

.

.

همیشه سکوت ، یک جنایت جنگی ست

وقتی ظلمِ ظالم بر مظلوم را می بینی و ساکت می نشینی . . .

.

.

.

دوستت دارم ها رو بگین

قبل از اینکه

به دوستت داشتم تبدیل بشن . . .

.

.

.

امن ترین جای استخر ، قسمت کم عمق آن است

اما نه برای کسی که شیرجه می زند . . .

.

.

.

بودن با کسی که دوستش نداری

ونبودن با کسی که دوستش داری هر دو رنج است

پس اگر همچون خود نیافتی

همچون خدا تنها باش . . .

.

.

.

ما از عروسک کمتریم

آنها مرده بودند و زندگی می کردند

ما زندگی می کنیم و مرده ایم . . .

.

.

.

تنهایی خود را مقدس بدار

تا زمانی که چیزی مقدس تر از آن نیافته ای

در تنهایی خود بمان . . .

.

.

.

وقتی در حال تلاش برای تغییر دادن یک احمق هستی

همزمان در حال اثبات حماقت خودتی . . .

.

.

.

برای کسی که با میل خودش رفته

یک ثانیه دلتنگی هم حماقت محض است . . .

.

.

.

حقیقت همون چیزی هست که همگی به دنبالشیم

ولی واقعیت همون چیزی هست که همه بهش میرسند . . .

.

.

.

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان . . .


 
 
زود قضاوت نکنیم
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
 
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ... دخترک خودش  رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای  لرزان گفت : بله خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه  و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و  پاره نکن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه...

می خوام در مورد  بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم! دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد...

بغضش رو  به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش  حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من  دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و کاسه اشک چشمش  روی گونه خالی شد . . . ..............................  .................................. زود قضاوت نکنیم

 
 
زندگی را فراموش نکیند
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
 

ترجمه متن زیبا و پرمعنی فوق را به فارسی هم بخوانید :

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم،
سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم،
بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم،
سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورشدهم،
سپس می تونستم به کار برگردم اما برای بازنشستگی تلاش کردم،
اما اکنون که در حال مرگ هستم،
ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم

لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدردان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.

برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ...


 
 
زندگی خود را تغییر دهید
نویسنده : برات نیا - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از  خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک  تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده  است؛اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال  دیگری روبرو شده اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن  بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری  مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.هاروی مک کی می گوید: روزی پس از خروج  از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به  من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب  بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت  مرا تعریف می کند توجه کنید.» بر روی کارت نوشته شده بود: در کوتاه ترین  مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به  مقصد می رسانم.من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار  گرفت، رو به من کرد و گفت:«پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند،  هست.» گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده  پرسید:«در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟» و سپس  با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید  مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.» آنگاه، بار دیگرکارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و  تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم.در هر صورت من در خدمت شما هستم.» از او  پرسیدم:«چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟» پاسخ داد:« دو سال.» پرسیدم:«چند سال است که به این کار مشغولید؟» جواب داد:«هفت سال.» پرسیدم  پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟»گفت: «از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و  تاکسیهای زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی  بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد.مضمون حرفش این بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها  اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه  هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای  کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.سخنان  وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در  دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.» پرسیدم:« چه تفاوتی در زندگی تو حاصل  شد؟» گفت:«سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.» نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آنها به  شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند.بقیه چون مرغابیها، به  انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند. شما، در  زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه  نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید.پس بهتر است برخیزید، به  عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یکی پساز دیگری بگشایید.


 
 
مرگ بهترین ابتکار زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است.

سخنانی از استیو جابز در دانشگاه استنفرد سال ۲۰۰۵
هیچ کس نمی خواهد بمیرد. حتی افرادی که می خواهند به بهشت بروند حاضر نیستند به خاطر آن بمیرند. و همچنین مرگ مقصدی است که همه ی ما در آن شریک هستیم. هیچکس تا به امروز از آن فرار نکرده است. و باید هم چنین باشد. چرا که مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است. او افراد قدیمی را از صحنه پاک می کند تا راهی برای افراد جدید باز شود. در حال حاضر فرد جدید شما هستید٬ البته نه خیلی دور از زمان حال٬ شما به آن فرد قدیمی تبدیل شده و می بایست که از صحنه پاک شوید. متاسفم که انقدر دراماتیک صحبت کردم. اما این یک واقعیت است.
زمان شما محدود است٬ پس سعی نکنید زندگی فرد دیگری را انجام دهید. به دام عقاید متعصبانه نیافتید – چرا که زندگی کردن با نتایج عقاید دیگران است. نگذارید صدای ناهنجار نظرات دیگران صدای شما را از بین ببرد. و مهم تر از هر چیز دیگری٬ شجاعت آن را داشته باشید که دنبال آن چیزی که قلب و بینش تان می گوید بروید. آنها یک جورایی همیشه می دانند که شما به دنبال چه چیزی هستید. همه ی چیزهای دیگر در درجه دوم قرار دارند.

عضویت رایگان در ایران عشق

 

او عارف بود یا مبتکر یا سرمایه دار یا ..............
روحش شاد...


 
 
سکوت 2
نویسنده : برات نیا - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

چهارسال قبل اومدی با مادرت اینا خونه ما ...

در زدی ...

مادرم در رو باز کرد ...

خواهرم هم بود ...

نشستی پیششون ...

مادرم گفت : پسرمن هنوز چند سالی کار داره ... یک ترم دانشگاهش مونده ... دو سال  سربازی داره ... چند سال سختی داره !

تو چشای مادرم نگاه کردی ...

گفتی : من دوستش دارم ... با همه چی می سازم

 

سه ماه بعد...

من وکیلم ؟

گفتی : بله

 

دو سال بعد

درسم تموم شد ...

سربازی هم رفتم ...

خونه گرفتیم (خانوادم خیلی کمک کردند ) ...

دنبال کار گشتم ...

چند بار کارم رو عوض کردم تا بلاخره یک کا ر خوب گرفتم ...

مدیرتولید یک کارخانه شدم

تو دوست داشتی راحت تر زندگی کنی !

خونه بهتر ... ماشین ... امکانات بیشتر .

بیشتر کار کردم ...بیشتر ... بیشتر

خسته می شدم ... برای همین کمتر تفریح می کردیم ...

تو راضی نبودی ...

می گفتی اینقدر کار می کنی نمی تونیم تفریح کنیم !

 

یک سال بعد

چرا خواهرم اینا ماشینشونو عوض کردند ... ما هنوز یک ماشین قراضه هم نداریم ؟

چرا بابات اون خونشو تو ... نمی ده به ما ؟

چرا من هروقت یه چیزی می خوام پول کم دارم ؟

 

یک سال بعدش

خونه رو داریم عوض می کنیم ... می ریم خونه پدرم که قبلا اجاره داده بود !

برات موبایل خریدم ... کادوی تولد !

می خوام یک ماشین قسطی هم بردارم ... هرچی باشه تو کارم جا اوفتادم !

 

چند ماه آخر

گفتی : ازدواج ما از اولش اشتباه بود ...

تو اصلا به احساسات من اهمیت نمی دی !

یکسال پیش هم بهت گفتم ...

من برای این زندگی خیلی تلاش کردم ....

هیچکس هم نفهمید ... برای من همه چی تموم شدس !

گفتم : تو چون از خانوادت دوری احساس دلتنگی می کنی ...

برو پیش مادرت اینا ... بهتر شدی برگرد ...

دو ماه موندی اونجا ( مادرم مدام به من سرمی زد )

برگشتی...

در زدی ...

مادرم دررو باز کرد ...

خواهرم پیشش بود ...

تو چشای مادرم نگاه کردی و گفتی : من از شوهرم متنفرم ...

مادرم : سکوت

خواهرم : چرا

تو : به احساسات من اهمیت نمی ده ؟

خواهرم : خیانت کرده ؟ خسیس بوده ؟ تنبل بوده ؟ بددهن بوده ؟ دروغ گفته ؟

تو : سکوت ...

تو : من برای همه چی تموم شدس !

مادرم : پس برو

 

ازسرکاربرمی گردم ...

مادرم دررو باز می کنه ...

خواهرم برام چائی می یاره ...

پدرم کنارم می شینه ...

مادرم هم کنارم می شینه ...

تو چشاش نگاه می کنم ...

میگم : تنها شدم

میگه : تنهات نمی ذاریم...

علی پزشکی


 
 
نکته ها
نویسنده : برات نیا - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

وقتی اورجینال به دنیا اومدی... حیفه کپی از دنیا بری ....خودت باش !


*********************
گاهی اونقدر غرق ارزوهات میشی
که فراموش میکنی
یکی بیرون دستشویی منتظره




سه چیز غیر ممکن در دنیا:
- شما نمی توانید تعداد موهای خود را بشمارید....
- شما نمی توانید چشمان خود را با صابون بشویید....

- شما نمی توانید در حالیکه زبانتان بیرون است نفس بکشید..!!!
... لطفا اون زبون مبارک رو بدید تو، الان دور از جوون با اینکارتون شبیه یک سبک عقل شدید!!

******************************************
میگن: تنبلی مـــادر همه عادت ‌های بد ماست

ولی خب بــه ‌هر حال مادره و احترامش واجبـــه

******************************************

دقت کردین شبای عروسی تا دهنت پر میشه دوربین میاد روت !؟
گفتم حواست باشه !


اگر دین ندارید…
نه،نه، این تکراری شده ، اینو ولش کن…
چرا منو تو این موقعیت قرار می دین؟
چی می گفتم؟
آهان اگر سیبیل نمی‌گذارید حداقل ابرو بر ندارید !

*************************************

سربازی واسه پسرا مثه حاملگی واسه زناست.
هر دو ظاهرتو خراب می کنه و هر کی میبیندمون میپرسه چند ماهته؟




خدایا به هر کس که دوست میداری بیاموز که تابستان از زمستان گرم تر است
و به هر کس که بیشتر دوست میداری بفهمان که اودکلن کار حمام را نمیکند …

*******************************************

هر صفحه ای باز میکنی میبینی هر چی دلش خواسته نوشته ،
پائینش هم نوشته “دکتر علی شریعتی” !

********************************************
پشتکار رو از اون ساعتِ زنگداری یاد بگیر که تادهنتو سرویس نکنه، صداش قطع نمیشه

*********************************************

مردی و نامردی، جنسیت سرش نمی شود معرفت که نداشته باشی.....
نامردی...



همه اینا به کنار
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مُسکن از کجـــا می‌فهمه مــا کجامون درد میکنه ؟
واقعا برام سواله


 
 
سکوت
نویسنده : برات نیا - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
 

همه چیز با یه نگاه شروع شد

چهار سال پیش

وقتی اومدم داخل مغازه

 

بعد از کلی نگاه کردن

 

به من ابراز علاقه کردی

 

وقتی مطمئن شدی بهت علاقه دارم

 

بهم وعده وعید دادی

 

و من چه سرخوش از این همه حرف

 

مست عشقی بودم که به ظاهر بر زبانت جاری بود

وقتی اومدی خواستگاری

روی ابرها بودم

برای تویی که همه وجودم بودی

جلوی همه ایستادم

وقتی گفتی نمیتونم عروسی بگیرم

باز هم من جلوی همه ایستادم

حرف از مهریه شد

باز هم من جلوی همه ایستادم

مگر مهم بود این چیزها

مهم عشق بود و باز هم عشق

من عاشقت بودم

حتی اگر زندگی در یک اتاق با تو شروع میشد

تو باید میرفتی سربازی

من رفتم سر کار

از سربازی برگشتی

باز هم ابراز عشق ما بود

من سر کار میرفتم و تو دانشگاه

4 سال گذشت

یه کار نیمه وقت داشتی و باز هم درس

من با کار سرگرم بودم و بعد هم با سختی میساختم برای تو

2 سال دیگر هم گذشت

تخصص گرفتی

دیگر حوصله من و بچه را نداشتی

دیگر من آنی نبودم که بتوانی در کنارش خوشبخت باشی

منی که سخت کار کردم به خاطر عشق و به خاطر تو

منی که درس نخوندم برای پیشرفت تو

حالا دیگه در مهمانیهای تو من جایی نداشتم

با دکترهای هم دوره ات میگشتی ، بدون من

آخر من که سواد نداشتم

و این برای تو شرمندگی بود

و هر روز تنها تر از قبل شدم

چند ماه آخر

گفتی : ازدواج ما از اولش اشتباه بود ...

تو اصلا منو درک نمیکنی !

یکسال پیش هم بهت گفتم ...

من برای این زندگی خیلی تلاش کردم ....

هیچکس هم نفهمید ... برای من همه چی تموم شدس !

گفتم : شاید اگر یه مدت از هم دور باشیم تصمیمت عوض بشه

بفهمی که هنوز هم عشق هست

برو مسافرت... فکر ما هم نباش

دو ماه رفتی

و چه سخت بود نبودنت

خدایا ! هنوز هم دوستش دارم ؟!

با اینکه میدونم که من برای تو وجود ندارم

با اینکه میدونم دیگه هیچ علاقه ‌ای نیست

برگشتی...

در زدی ...

مادرم دررو باز کرد ...

پدرم دست به کمر زد تا بتواند از جایش بلند شود

آخر سخت بود برایش غم و اندوه فرزند

تو چشای مادرم نگاه کردی و گفتی : من نمیتونم با زنم زندگی کنم

مادرم : اشک از چشمانش جاری شد

پدرم : چرا  ؟

تو : منو درک نمیکنه، نمیفهمه من چی میگم، چی میخوام

پدرم : در زندگی کم گذاشته،‌از عشق؛ از محبت؛ از اینکه برای تو همه سختیهارو به جون  خرید؛ کار کرد تا به تو بگویند آقای دکتر یا آقای مهندس

تو : سکوت ...

تو : برای من همه چی تموم شدس !بچه هم برای خودش ! مهریه اش هم میدهم

پدرم : این همه سال رنج کشیدن و سختی کشیدن را میتوانی بپردازی

این قلب شکسته را میتوانی عمل کنی

این روح زخمی را میتوانی التیام بخشی

تو: فقط نگاه کردی

من قلبم شکست ،‌با بغض گفتم بدون که همیشه دوستت خواهم داشت

حتی پدر و مادرت هم از داشتن فرزندی مثل تو خجلت زده اند ولی من همچنان عاشقت هستم

و به بچه مان از عشق تو و از خوبیهای اولین سال با هم بودن میگویم

پدرم : برو...

ازسرکاربرمی گردم ...

مادرم دررو باز می کنه ...

فرزندم را بی تابانه در آغوش میکشم

پدرم کنارم می شینه ...

مادرم هم کنارم می شینه ...

تو چشماشون نگاه می کنم ...

میگم : تنها شدم

 

میگن : تنهات نمی ذاریم...

 

بچه ام بزرگ شده و محکم دستانم را میفشارد

 

اما چیزی درون قلبم تیر میکشد

 

خودم هم نمیدانم چیست...

علی پزشکی به نقل از خانم ز


 
 
زن جمال آفرینش
نویسنده : برات نیا - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 
هنگامی که خدا زن را آفریدبه مرد گفت: "این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..."
اما هنوز خداجمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین گفت: "
بله، وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی.
سرت را به زیر افکنتا افسون افسانةگیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطینمیبارند.
گوشهایت را ببند تاطنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطانمیشوی.
از او حذر کن که یار و همدمابلیس است.
مبادا فریب او را بخوری که خدادر آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند....
مراقب باش...."
و منبی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم."
شیخ اندیشه ام راخواند و نهیبم زد که: "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطفخداست درحق تو. پس شکر کن و هیچ مگو...."
گفتم: "به چشم."
در چشم بر هم زدنی هزارانسال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم،و آوایش را نشنیدم. چقدردوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوفآتش قهر وچاه ویل باز میگریختم.
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی ازنیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختماما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شدبر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستمچرا؟
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست.
به خدا نگاهیکردم مثل همیشهلبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم ودردم را بگویم،  میدانست.
با لبخند گفت: "این زن است .
وقتی با او روبرو شدیمراقب باش که او داروی درد توست.
بدون او تو غیرکاملی .
مبادا قدرش را ندانی وحرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است .
من اورا آیت پروردگاریم برای تو قراردادم.
نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟
من آیات جمالم را در وجود اوبه نمایش درآورده ام.
پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلقرا نداری بهچشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کنتا خودمتو را مهیای این دیدار کنم."
من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: "پسچرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی؟"
خدا گفت: "من؟"
فریاد زدم: "شیخآن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادیصدای شیخ را بشنویو نه آوای مرا."
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنانحرفهای پیشینش را تکرار می کند ...

 


 
 
ازدواج ملا
نویسنده : برات نیا - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او  را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم



 
 
۱۰ قانون جادویی برای موفقیت
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤
 

 

برای رسیدن به موفقیت ایده آل های زندگی، باید بر سختی ها و مشکلاتی که در مسیرتان قرار می گیرد، غلبه کنید.
برخی افراد از راهنمایی مربیان جهت کسب درآمد بیشتر، یا رسیدن به مدال طلا یا انجام کارهای مهیج و فوق العاده استفاده می کنند.
مهمترین هدف برای هر فرد دستیابی به آن سبک از زندگی است که دلخواه او است. به قول این جمله معروف هنری تورو: همیشه با ضرب طبل خودتان حرکت کنید، مهم نیست که صدای آن چقدر ضعیف یا دور باشد، برای تکامل خود زندگی کنید نه برای آنچه دیگران خواهند گفت. ۱۰ قانون جادویی برای موفقیت را به کار گیرید تا موفق باشید:
۱) اهداف خود را بنویسید:
اگرچه این پیشنهاد کمی تکراری و پیش پا افتاده است ولی نتایج خارق العاده خواهد داشت و سرعت شما را در رسیدن به موفقیت دو برابر خواهد کرد.
۲) توانایی های خود را نشان دهید:
موفقیت در زندگی مستلزم آن است که توانایی ها را نشان دهیم، سخت کار کنیم و هر روز گام های بلندتری نسبت به دیروز برداریم.
۳) مشکلات را از میان بردارید:
رمز موفقیت انسان های موفق این است که به جای آنکه مشکلات را تحمل کنند، با شکیبایی وقت خود را صرف تفکر در مورد آن کرده و آنها را یکبار و برای همیشه از میان بر می دارند.
۴) مدیریت محیط را بر عهده بگیرید:
انسان های موفق به خوبی می دانند که مدیریت فضا بسیار مهم تر از مدیریت زمان است.
۵) هر روز مطالعه کنید و یک مطلب جالب و مفید بخوانید:
اگر روزانه تنها ۲۰ دقیقه را به مطالعه اختصاص دهید تا انگیزه شما را تقویت کند و اطلاعات مفیدی در اختیارتان قرار دهد زندگیتان به کلی متحول خواهد شد.
۶) در دانشگاه متحرک ثبت نام کنید!
به هنگام رانندگی به نوارهای جالب و انگیزه بخش، گوش کنید و ذهن خود را با بهترین اطلاعات پر کنید.
۷) از یک گروه مشاوره استفاده کنید:
این گروه شامل افرادی است که شما را در رسیدن به موفقیت یاری نمایند. هر چند وقت یک بار با تشکیل جلسه با اعضای این گروه و مشورت، بخواهید که شما را راهنمایی و آموزش دهند.
۸) بر ارزش های خود تاکید کنید:
مرتبا یادآوری کنید، برای شما چه چیزی مهم است، یادآوری ارزش ها، شما را به موفقیت خواهد رساند.
۹) تفریح را فراموش نکنید:
با دوستان خود شاد باشید، بخندید و خوش بگذرانید این تفریحات برای شما بسیار مفید خواهد بود.
۱۰) سپاسگزار باشید:
همیشه از خود بپرسید در هفته گذشته چند روز خوب داشتید؟ سعی کنید علت خوب بودن روزهایتان را پیدا کنید و بیشتر به آنها توجه کنید

 
 
نکاتی عالی برای بوسیدن
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 
واقعاً چه لزومی دارد زوج‌های عاشق درمورد نکات بوسیدن بدانند؟ چرا نباید  خودشان تجربه کنند و از طریق آزمون و خطا اسرار بوسیدن را کشف کنند. پاسخ مشخص است: بوسیدن نمودی فیزیکی و احساسی از عشق و علاقه است. نکات بوسیدن می‌تواند به ما کمک  کند کمی اعتمادبه‌نفس پیدا کنیم تا بتوانیم بیشتر روی تجربه طرف‌مقابل خود متمرکز  شویم، تا خودآگاهیمان.
 
1.آماده کردن موقعیت
نکته1: بهداشت ضروری است!
خیلی مهم است که دندان‌ها خوب و تمیزی داشته باشید، نفستان خوشبو باشد، بوی  خوش بدهید و به بهداشت شخصیتان توجه کنید. توجه به بهداشت فردی نشاندهنده احترامی  است که برای فردمقابل قائل هستید. این انگیزه موجب جذاب‌تر شدن شما برای طرف‌مقابل  می‌شود.
 
2.به طرف‌مقابلتان توجه کنید
نکته2: این فقط برای شما نیست!
مشخص است که بوسیدن یکی از لذت‌بخش‌ترین و صمیمانه‌ترین زمانی است که  زوج‌ها در کنار هم می‌گذرانند. به همسرتان فکر کنید، نه فقط به حسی که خودتان پیدا  می‌کنید. آرام پیش بروید، عجله نکنید. تا جایی که می‌توانید ریلکس باشید و به حس  طرفتان هم توجه داشته باشید. معمولاً خانم‌ها بخاطر پیوند عاطفی بوسیدن را بیشتر از  آقایان دوست دارند.
 
3.از زبان بدن به درستی استفاده کنید
نکته 3: اجازه بدهید زبان بدنتان صحبت کند!
ممکن است همسرتان خیلی خوب به شما واکنش دهد: آیا ریلکس هستید؟ بوسیدن را  با تماس فیزیکی مناسب آغاز کنید: نزدیک شده و او را در آغوش بگیرید، از تماس بدنتان  با یکدیگر و صمیمیت فیزیکی و احساسی که ایجاد می‌کند لذت ببرید. قبل از بوسیدن،  لبخند بزنید تا لذتی که حس می‌کنید را به طرفتان منتقل کنید. به آرامی صورت او را  در دستانتان گرفته یا دستتان را روی پشت یا پهلوهای او قرار دهید. کمی سرتان را به  جلو خم کنید تا سرهایتان به هم نزدیک شوند. تماس بعدی باید با لب‌هایتان باشد نه  بینی‌هایتان.
 
4.اینکه چطور شروع کنید اهمیت دارد
نکته 4: نرم و آرام شروع کنید!
قبل از اینکه به سراغ بوسه‌های طولانی‌تر بروید، به آرامی لب‌ها را لمس  کنید، آهسته، آرام و نرم. بستن چشم‌ها در این نقطه باعث می‌شود بتوانید روی حس  لب‌هایتان تمرکز کنید. یادتان باشد، نرم و ساده، لب‌ها روی لب. عجله نکنید! اکثر  مردها دچار حمله آدرنالین می‌شوند که باعث می‌شود بخواهند سریعتر به سراغ رابطه  جنسی بروند. از طرف دیگر زنان به زمان بیشتر برای آماده شدن برای سکس نیاز  دارند.
 
5.حرف بزنید
نکته 5: ارتباط کلامی اهمیت دارد!
برخی از انواع ارتباط لذت‌بخش‌تر از سایر انواع آن هستند! بله موقع بوسیدن  در حال ارتباط هستید! با بوسیدن، آغوش گرفتن و نوازش کردن نوعی ارتباط غیرکلامی  حاصل می‌شود. اما نباید ارتباط کلامی را هم نادیده بگیرید: با هم حرف بزنید. عشق  ورزیدن و به زبان آوردن جملات و کلمات عاشقانه و احساسی لذت آن صمیمیت را دوچندان  می‌کند و آن را به سطح‌های مختلفی می‌کشاند: فیزیکی، احساسی، عقلانی و  روحانی.
 
6.طعم بین‌المللی
نکته 6: بوسه فرانسوی
تا اینجا درمورد بوسیدن با لب‌های بسته صحبت کردیم. با متمرکز شدن روی  طرف‌مقابل، با واکنشی که از خود نشان می‌دهد می‌فهمید که تجربه او تا آن زمان چگونه  بوده است. سعی کنید به آرامی نوک زبانتان را از میان لب‌ها او رد کنید. سپس به نرمی  نوک زبانتان را روی لب‌های او بکشید. زبانتان را با زور وارد دهان او نکنید: صبر  کنید، عقب بکشید و منتظر واکنش او باشید.
 
چه به تازگی ازدواج کرده باشید یا سالیان سال، استفاده از این نکات برای  بوسیدن به شما و همسرتان کمک می‌کند به سطح عمیق‌تری از صمیمیت برسید. یادتان باشد  بوسیدن یک بخش مهم از آمادگی و پیش‌مقدمه برای رابطه جنسی است، ازاینرو بااستفاده  از نکات می‌توانید صمیمیت خود و همسرتان را چندبرابر کنید.
 
منبع : مردمان

 
 
فرق عشق با ازدواج
نویسنده : برات نیا - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد
داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین...!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
که باز هم نمی توانی به عقب برگردی...
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
و این است فرق عشق و ازدواج ...

 
 
زمستان
نویسنده : برات نیا - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
 

اغلب جاهای ایران داره برف میاد
ما تو فکر برف بازی هستیم
غافل از اینکه یکی باید با آب یخ ظرف‌ها رو بشوره

 

Iran Eshgh Group !


 
 
ده درس شگفت انگیز از زندگی انیشتین
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
 

!

۱ . کنجکاوی را دنبال کنید

“من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “

چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می‌کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟

پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.


۲ .پشتکار گرانبها است

“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم”

تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .

با پشتکار می‌توانید به مقصد برسید.


۳ .تمرکز بر حال

“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می‌بوسد با ایمنی رانندگی کند، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد “

پدرم به من می‌گفت نمی‌توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می‌توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز.یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید.

انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است .


  ۴ .تخیل قدرتمند است .

“تخیل همه چیز است .می‌تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است “

آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می‌کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست، تخیل است.

آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می‌دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.


۵ .اشتباه کردن

“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی‌کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد “

هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می‌کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می‌شود را کشف کنید.

من این را قبل گفته ام ،و اکنون هم می‌گویم ، اگر می‌خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می‌شوید را ۳ برابر کنید .


  ۶ .زندگی در لحظه

“من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی‌کنم ،خودش بزودی خواهد آمد”

تنها راه درست آینده شما این است که در “همین لحظه ” باشید .

شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی‌توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد، این تنها زمانی است که وجود دارد .


 
۷ .خلق ارزش

“سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید “

وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می‌کنید

استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .

تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .


  ۸ .انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید.

“دیوانگی: انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن “

شما نمی‌توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی‌توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.


  ۹ .دانش از تجربه می‌آید .

“اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است “

دانش از تجربه می‌آید . شما می‌توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می‌دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید !

وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید .


۱۰.اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید.

“اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد”

۲ گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می‌کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید این ۲ گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می‌شود


 
 
راز بغل کردن
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
 
 
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است



عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد
فاصله ابراز عشق دور نیست
،فقط از قلب تا زبان
کافی است
که حرف های دلتان را بیان کنید

 
 
مرا بغل کن
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
 
 
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است



عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد
فاصله ابراز عشق دور نیست
،فقط از قلب تا زبان
کافی است
که حرف های دلتان را بیان کنید

 
 
برای لذت از زندگ
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
 
شخصیت:
2- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
3- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
4- خیلی خود را جدی نگیرید.
5- وقتی بیدار هستیدبیشتر خیال‌پردازی کنید.
6- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
7- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.
9- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...
10- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
11- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.
12- بیشتر بخندید و لبخند بزنید..
13- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.
 
جامعه:
14- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
15- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
17- زمانی را با افرادبالای70 سال و زیر 6 سالبگذرانید.
18- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
19- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.
20- زمان بیماری ،شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.
 
زندگی:
21- کارهای مثبت انجام دهید.
22- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.
23- عشق درمان‌گر هر چیزی است.
24- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.
25- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید،لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
26- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.
27- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستی تان شاکر باشید.
28- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.
 

 
 
پهلوان
نویسنده : برات نیا - ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
 

دلشوره عجیبی داشت و کمی هم تار می دید ولی مجبور بود...

نگاهی به جمعیت انداخت.

گوی را که بلند کرد ، سنگین تر از همیشه به نظر رسید .

وقتی آن را بلند کرد تا با شانه اش پرتاب کند ، دو گوی در هوا دید و جا خالی داد.

صدای خنده جمعیت بلند شد...

آبی به سر و رویش زد. مرشد معرکه با صدای بلند گفت : اگر خسته جانی بگو یا علی ،  اگر ناتوانی بگو یا علی .

مردم دوباره سکوت کردند. زنجیر دومتری را دور بازو هایش پیچید. چندین بار با فریاد  زور نمایشی زد.

دویست تومنش کمه . یه جوون مرد دویست  تومن بذاره تو سینی . صد تومنش خرج زن و بچه  ، صد تومنش خرج کبوتر حرم .

آخرین سکه ها و اسکناس ها روی سینی ولو شدند ، دیگر موقع پاره کردن زنجیر بود.

پهلوان با فریادی بلند سعی کرد زنجیر را پاره کند،  ولی زنجیر پاره نشد...

دوباره تلاش کرد. رگ های گردنش متورم شده بودند. بدنش میلرزید . عرق سردی روی  پیشانی اش نشسته بود ولی حلقه های زنجیر  ظاهراٌ دست به یکی کرده بودند تا این بار  آنها درمقابل پهلوان قدرت نمایی کنند.

احساس کرده بود که دارد تمام می شود ، ولی فکر نمی کرد به این زودی ، آنهم جلوی  مردم.

نگاهی به آسمان کرد. زیر لب چیزی زمزمه کرد . با فریاد یا علی خم شد و تمام قدرتش  را در بازوانش جمع کرد و دیگر چیزی نفهمید.

چشم هایش را که باز کرد ، روی تخت بیمارستان بود. دکتر داشت با دامادش صحبت می کرد: سه تا از رگهای قلبش پاره شدن . من نمی دونم چطور بعد از سکته تونست زنجیر رو پاره  کنه . به هر حال به خیر گذشت. ولی دیگه نمی تونه معرکه بگیره .

لبخندی زد و آهسته زیر لب گفت : یا علی ...

داستانکی زیبا از آقای وحید حاج سعیدی


 
 
پروانه های زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸
 

کادرِ عکاس دوم، نقدی است به حسِ زیبایی شناسیِ این روزهایِ ما؛ سه پروانه یِ زیباتر آن سو نشسته اند...

 
کمی کادر ها را فراخ تر بگیریم. انسانی هست در حوالیِ انسان...

عضویت رایگان در ایران عشق

 


 
 
درگذشت استیو جابز : مرگ مرشد دنیای «سیلیکون ولی» !
نویسنده : برات نیا - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
 
رسانه‌های دنیا (بامداد پنج‌شنبه به وقت ما ) اعلام کردند که استیو جابز درگذشته است.
کمی نگذشت که شاهد گسترش این خبر در فضای اینترنت بودیم و شاهد واکنش کاربران به مرگ استیو جایز تا حدی که کاربران ایرانی عکس های فیس بوک خود را به عکس استیو جابز تغییر دادند حال بهتر است استیو جابز را کمی بهتر بشناسیم ....

در اعلامیه مختصری که از سوی اپل منتشر شده است، آمده است:

 

اپل یک نابغه خلاق و رؤیایی را از دست داده است و دنیا دچار فقدان یک انسان شگفت‌انگیز شده است.

 

آنهایی از ما که بخت کافی برای شناخت و کار با استیو جابز را داشتند، یک دوست عزیز و مربی مشتاق را از دست داده‌اند.

 

استیو از خود شرکتی به جای گذارد که فقط خود او می‌توانست، ایجادش کند و روح او برای همیشه در مؤسسه اپل خواهد بود.
در هنگام مرگ دوستان و خانواده جابز در کنارش بودند و او با آرامش درگذشت.

سه داستان استیو جابز در سخنرانی دانشگاه استنفورد  !

استیو جابز در سال ۲۰۰۵ در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان دانشگاه استنفورد شرکت کرد و یک سخنرانی مشهور در آنجا انجام داد. شاید بسیاری از شما قبلا این سخنرانی را دیده باشید اما در چنین روزی خواندن مجدد آن نکات زیادی را به ما یادآوری می کند و کسانی هم که تا به حال آن را ندیده اند می توانند از سخنان استیو جابز لذت ببرند.

 

من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی است:
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترک تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترک تحصیل به دانشگاه می‌آمدم و می‌رفتم و خب حالا می‌خواهم برای شما بگویم که من چرا ترک تحصیل کردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود.

یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم ازمادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارک مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند.

اینگونه شد که هفده سال بعد من وارد کالج شدم و به خاطر این که در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌کردم بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای که می‌خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چگونه می‌خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترک تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می‌شود.

اولش کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می‌کنم می‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای که من ترک تحصیل کردم به جای این که کلاس‌هایی را بروم که به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم که با آن‌ها غذا بخرم.

بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی می‌کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی‌ام در راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ی گران بها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را در کشور می‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترک تحصیل کرده بودم، کلاس‌های خطاطی را برداشتم.

سبک آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می‌بردم. امیدی نداشتم که کلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس‌ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می‌کردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت‌های کامپیوتری هنری و قشنگ بود.

اگر من آن کلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. هم چنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه می‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌کند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است:
من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم «وز» شرکت اپل را درگاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت.

ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس می‌کند اخراج شود؟ خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می‌کردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم.

احساس می‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو.

شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم.

پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیا ست. دریک سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم.

اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می‌دادم که واقعاً دوستش داشتم.

داستان سوم من در مورد مرگ است:
هفده ساله بودم که در جایی خواندم اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه.

هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم در زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر دانستن این که بالآخره یک روزی خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند.

حدود یک سال پیش دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم.

این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم. من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد

چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است. هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند. ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترک در زندگی همه‌ی ما ست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است. مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند. یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن به جای زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید.

موقعی که من سن شما بودم یک مجله‌ی خیلی خواندنی به نام کاتالوگ کامل زمین منتشر می‌شد که یکی از پرطرفدارترین مجله‌های نسل ما بود این مجله مال دهه‌ی شصت بود که موقعی که هیچ خبری از کامپیوترهای ارزان قیمت نبود تمام این مجله با دستگاه تایپ و قیچی و دوربین پولوراید درست می‌شد. شاید یک چیزی شبیه گوگل الآن ولی سی و پنج سال قبل از این که گوگل وجود داشته باشد.

در وسط دهه‌ی هفتاد آن‌ها آخرین شماره از کاتالوگ کامل زمین را منتشر کردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روی جلد آخرین شماره‌ی شان یک عکس از صبح زود یک منطقه‌ی روستایی کوهستانی بود. از آن نوعی که شما ممکن است برای پیاده روی کوهستانی خیلی دوست داشته باشید. زیر آن عکس نوشته بود:

stay hungry stay foolish

این پیغام خداحافظی آن‌ها بود وقتی که آخرین شماره را منتشر می‌کردند

stay hungry stay foolish

این آرزویی هست که من همیشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ‌التحصیلی شما آرزویی هست که برای شما می‌کنم.
اگر به یوتیوب دسترسی دارید می توانید ویدیوی این سخنرانی را با زیرنویس فارسی اینجا ببینید.


سه داستان استیو جابز در سخنرانی دانشگاه استنفورد  !

عکس‌های متعددی را که از گوشه و کنار جهان گرفته شده و واکنش مردم به خبر مرگ جابز را نشان می‌دهد، انتخاب کرده‌ام.

 

محبوبیتی این چنین فراگیر، نمی‌تواند تصادفی و از روی شانس باشد.

 

- مونیخ آلمان:

 

 

- شانگهای چین:

 

 

 

- یک مغازه فروش وسایل الکترونیکی در شهر گواتمالا:

 

 

- بتسدای مریلند آمریکا:

 

 

- مکزیکو سیتی:

 

 

- مونترال:

 

 

- سوئیس:

 

 

- مسکو:

 

 

- و باز هم عکس دیگر از مسکو:

 

 

- اپل استور برکلی کالیفرنیا:

 

 

- نیویورک:

 

 

- سیاتل:

 

 

- مقر اپل در Cupertino واقع در کالیفرنیا:

 

 

- مانیل:

 

 

- همسایه‌های استیو جابز در بیرون خانه او واقع در «پالو آلتو» ی کالیفرنیا:

 

 

- نمای بیرونی خانه جابز بعد از فوت او:

 

 

- یک مرد چینی به طرز زیبایی یاد جابز را گرامی می‌دارد، او ساکن استان سیچوآن چین است:

 

 

- هنگ کنگ:

 

 

- عکس دیگری باز هم از هنگ کنگ:

 

 

- یکی از اپل استورها در نیویورک:

 

 

- کوالالامپور مالزی:

 

 

- سئول:

 

 

- پکن:

 

 

- پرچم نیمه‌افراشته آمریکا و اپل در بیرون مقر اصلی اپل:

 

 

- توکیو:

 

 

- واشنگتن:

 

 

- شمع‌های دیجیتال در بزرگداشت جابز:

 

 

- یک توسعه‌دهنده نرم‌افزار:

 

 

- پرچم ویندوز ۷ هم به یاد جابز نیمه‌افراشته شد:

مروری سریع  بر روزهای مهم جابز و شرکت اپل!

مروری سریع خواهیم داشت بر روزهای مهم جابز و شرکت اپل:

 

اول آوریل سال ۱۹۷۶:جابز ۲۱ ساله و استیو وزنیاک ۲۵ ساله، شرکت اپل را تأسیس کردند. سرمایه‌ اولیه شرکت ۲۵۰ هزار دلار بود.

 

سال ۱۹۷۷:استیو و کامپیوتر اپل ۲

 

 

ژانویه ۱۹۸۴:معرفی نخستین مکینتاش با بهای ۲۴۹۵ دلار

 

 

سال ۱۹۸۵:جابز در کنار «جان شولی». شولی از شرکت پپسی به اپل پیوسته بود و جابز میانه خوبی با او نداشت. دو سال بعد از ورود او، جابز با واگذار کردن یک جنگ قدرت، اپل را ترک کرد. او در مورد شولی گفته بود: «آیا می‌خواهید بقیه عمرتان آب شکرزده بفروشید یا در پی ایجاد یک تغییر در دنیا هستید؟»

 

 

بیستم دسامبر سال ۱۹۹۶: بازگشت استیو به اپل – زمانی که جابز در اپل نبود، شرکتی به نام next ‌را تأسیس کرد. بعدها اپل این شرکت را خرید و در پی این خرید، جابز به اپل برگشت. این خرید اجازه داد که اپل از سیستم عامل جدید استفاده کند. جابز در سال‌های دور از خانه شرکت پیکسار را خریده بود، شرکتی که او در سال ۲۰۰۶ با بهای ۷٫۴ میلیارد دلار به والت دیسنی فروخت.

 

 

ششم می سال ۱۹۹۸:اپل آی‌مک را معرفی کرد:

 

 

۳۱ جولای سال ۲۰۰۴: جابز در ایمیلی به کارمندان اپل خبر داد که سرطان پانکراس از نوع سلول‌های جزیره‌ای نورواندوکرین دارد. او نوشت که این تومور به موقع تشخیص داده شده است و با عمل برداشته است. در ماه‌هایی که او دوره نقاهت را طی می‌کرد، تیم کوک وظایف او را انجام می‌داد. عکس مربوط به همایشی در سال ۲۰۰۴ است.

 

 

نهم ژانویه سال ۲۰۰۷: جابز آی‌فون را معرفی کرد:

 

 

۱۴ اکتبر سال ۲۰۰۸: در جریان یک همایش جابز اطمینان داد که حالش خوب است.

 

 

۱۴ ژانویه سال ۲۰۰۹:جابز اعلام کرد که به خاطر مسائل پزشکی به صورت موقت، اپل را ترک خواهد کرد.

 

۲۳ ژوئن سال ۲۰۰۹:بیمارستان متودیست واقع در ممفیس تأیید کرد که جابز تحت عمل پیوند کبد قرار گرفته است.

 

۲۹ ژوئن سال ۲۰۰۹:بعد از پنج ماه، استیو به اپل بازگشت.

 

۲۷ ژانویه سال ۲۰۱۰:جابز آی‌پد را معرفی کرد:

 

 

۲۶ می سال ۲۰۱۰:اپل با پشت سر گذاشتن مایکروسافت، ارزشمندترین شرکت فناوری شد. ارزش دارایی‌های این شرکت در این زمان بیش از ۲۲۱ میلیارد دلار شد که اندکی بیشتر از ۲۱۹ ملیارد دلار مایکروسافت بود.

 

۱۷ ژنویه سال ۲۰۱۱: جابز مجددا به خاطر مشکلات پزشکی اپل را ترک کرد:

 

 

دوم مارس ۲۰۱۱:جابز برای معرفی آی‌پد ۲ به صحنه بازگشت:

 

 

نهم آگوست ۲۰۱۱: اپل از «اکسون موبیل» هم پیشی گرفت. ارزش دارایی‌های اپل در این زمان به بیش از ۳۷۴ میلیارد دلار رسید که بیش از ۳۴۶ میلیادر دلار شرکت اکسون موبیل بود.

 

۲۴ آگوست سال ۲۰۱۱: استعفای جابز از ریاست اپل و جانشینی تیم کوک.

 
 
حرف های از جنس ماندلا
نویسنده : برات نیا - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
 
حرف هائی از جنس ماندلا
 
10.jpg
            من باور دارم ...
            که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است. 
 
        من باور دارم ...
        که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.
02.jpg
        من باور دارم ...
        که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.
 
        من باور دارم ...
        که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.
 
        من باور دارم ...
        که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى داشته باشیم.
01.jpg
        من باور دارم ...
        که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.
 
        من باور دارم ...
        که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.
04.jpg
        من باور دارم ...
        که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.
 
        من باور دارم ...
        که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم.
05.jpg
        من باور دارم ...
        که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.
 
        من باور دارم ...
        که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم.
 
        من باور دارم ...
        که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد.
07.jpg
        من باور دارم ...
        که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.
 
        من باور دارم ...
        که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد. 
 
من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.
 
من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد.
 
من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.
08.jpg
من باور دارم ...
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.
 
من باور دارم ...
«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها را داردنیست
بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد بهترین استفاده را مى‌کند.»

 
 
ازدواج یعنی .......................
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۱
 

چیزی که می نویسم یک نظر ه مال منهم نیست منو متهم به چیزی نکنید اگه تعریف بهتر از این واسه اون سراغ دارید بنویسید به اسم خودتون تو صفحه ی اصلی منتشر می کنم.

ازدواج یعنی از دست دادن توجه تعداد کثیری از  افراد
و
بدست آوردن بی توجهی یک فرد     !

  تعریف شما از ازدواج چیست؟


 
 
امروز
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩
 

زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پاره


 
 
پاداش نیکو کاری
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٩
 

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به  شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ  تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری درسها...

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخر سالی دیگه  بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین  طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله ‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید  من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست  های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست  ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما  دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می  کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به  این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم  را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی  آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه  با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک  بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح  بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که  بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه  ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام  گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که  ما...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم  بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم  روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی،  همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام  به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم  به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد  و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش  درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز  کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

این برای چیه؟

از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من  از مرکز خواستم تشویقت کنند...

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به  آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین !!!

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از  مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من  رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه  نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش  گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

چه شرطی؟

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***

استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را  بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:

به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می  دهد؟!!

خاطره ایی از استاد ما دکتر شفیعی کد کنی


 
 
لذت زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥
 

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.

یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...

میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!

در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت...

میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟

هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!

میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!

هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:

خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...

هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.

پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.

با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!

میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...!

پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...

پائولو کوئیلیو

 

 

 

 

 


 
 
عقاب یا غاز
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
 
دکتر وین دایر در کتاب عظمت خود را دریابید، میگه :
آدم ها دو دسته هستند: غازها و عقاب ها. هرگز نباید عقاب ها رو بهمدرسه غازها فرستاد و نباید افکار دست و پا گیر غازها فکر عقاب ها رومشغول کنه. کسی که مثل غاز هست و تعلیم داده شده، نمی تونه درست پرواز کنهو به خار و خاشاک گیر می کنه که مانع پروازش می شه . ولی عقاب رسالتش اوج گرفتنه . عقابی که مثل غاز رفتار می کنه از ذات خودش فرار می کنه.
 
بدترین چیز ندونستن قوانین عقاب هاست . این که ندونیم چطوری عقاب باشیم :
غازها همه مثل هم فکر می کنند و همیشه هم ادعا می کنند که درست فکر میکنند . افکارشون کپی شده هست و اصلاً خلاقیت نداره . اکثر مواقع هم همگی باهم به نتایج یکسان می رسند چون دقیقا مثل هم فکر می کنند .
عقاب ها میدونند زمانی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع اصلا کسی فکر نمی کنه .
 
غازها همیشه می دونند غاز دیگه چطوری زندگی کنه بهتره . هر کسی جای کسدیگه تصمیم می گیره . برای همین اکثراً یا دیر به بلوغ ( فکری جنسیاحساسی ) می رسن و یا اصلا بالغ نمی شن .
عقابها به خلاقیت ذهن هر کس اعتقاد دارن و در زندگی, ماهیگیری به فرد یاد می دنو نه ماهی . در محله عقاب ها هر کسی جای خودش باید فکر کنه و کسی مسوولیتزندگی کس دیگه رو به عهده نمی گیره .
 
غازها از جسمشون بیش از حد کار می کشن و تمام توان داشته و نداشته رو به کار می گیرن ولی به نتایج دلخواه نمی رسن .
عقابها اول تمام جوانب کار رو در نظر می گیرن ، باتوجه به تجارب قبلی و برنامهریزی های ذهن خلاقشون تصمیم می گیرند و بعد شروع به کار می کنند . عقاب هاایمان دارند که تلاش جسمی به تنهایی اصلا برای کار کافی نیست .
 
غازها حریم شخصی ندارند و بارها و بارها وارد حریم خصوصی عقاب ها می شن چون حرمت ندارند .
عقاب ها به حریم شخصی هر فردی احترام می زارن و قاطعانه به افرادی که وارد حریم خصوصی اونها می شن تذکر می دن.
 
غازها باید همه رو راضی نگه دارند و تمام تلاششون رو در روابط می کنند کههمه انسان ها ، تک به تک از اونها راضی باشند . به جای انجام وظایف ورسالت خودشون ، رضایت همه اطرافیان رو با هر زحمتی شده به دست می یارن چوناگر به دست نیارن احساس خلا می کنند .
عقابها می دونند که به دست اوردن رضایت همه افراد امکان نداره و نیمی از مردمهمیشه با نیمی از افکار اونها مخالفند و این وظیفه یک عقاب نیست کهمخالفانش رو راضی نگه داره .
 
غاز نه نمی گه و همش شاکی هست که چرا باید اینهمه به دیگران توجه کنه .
عقاب در مواقعی که لازم هست ، به راحتی نه می گه .
 
غاز شرط اول ارتباط رو صمیمیت بیش از حد می دونه .
عقاب شرط اول ارتباط رو احترام متقابل می دونه .
 
غاز نمی خواد باور کنه که دشمنی داره .
عقاب می دونه که باید دشمنش رو ببخشه ولی بهش اعتماد نمی کنه .
 
غاز از تجربیات درس نمی گیره و فقط آزار می بینه .
عقاب بعد از گذروندن سختی مسئله ، به فکر پذیرش مسئله و درس های ممکنه هست .
 
غاز از دلش هیچ وقت حرف نمی زنه .
عقاب با دلش زندگی می کنه .
 
غاز یا احساسیه و یا منطقی .
عقاب می دونه که در دورانی از زندگی باید مغز رو پرورش و ورزش دارد و در دورانی دیگه باید دل رو نوازش داد و به حرف های دل بها داد .
 
غاز اشتباه نمی کنه .
عقاب می دونه اگر هیچ وقت اشتباهی نکرده ، دلیلش اینه که اصلا دست به عملی نزده .
 
غاز جای دیگران زندگی می کنه.
عقاب می دونه که باید به دیگران کمک کنه ولی جای کسی نباید زندگی کنه چون تجربه خود بودن رو از اون فرد گرفته .
 
غاز همیشه همه کار می تونه انجام بده .
عقاب می دونه چه کارهایی رو می تونه انجام بده و چه جایی باید اعلام کنه که از عهده اون بر نمی یاد .
 
غاز همیشه مجبوره .
عقاب همیشه مختاره و اگر به جبر روزگار مجبور شد کاری رو انجام بده ، می پذیره و می گه : ترجیح می دم این کار رو انجام بدم .
 
زمان تفریح غاز مشخص نیست .
عقاب برای تفریحش برنامه ریزی می کنه و می دونه که فاصله خالی این نت تا نت بعدی در موسیقی ، دلیل دل نشین بودن اون هست.
 
غاز همیشه ناراضیه و شاکی و همیشه در حال شناخت عامل این بدبختی است .
عقاب همیشه راضیه و می دونه هر سختی هم پایانی داره . عقاب باور داره ان مع العسر یسرا .
 
غاز عبادت عادتش شده .
عقاب تکرار و عادت و روزمرگی رو مرگ دل و پرستش می دونه .
 
غاز نسبت به عقاب یا احساس برتری می کنه و یا احساس ضعف .
عقاب باور داره برتری وجود نداره . اصل فقط تفاوت است که باعث برتری کسی بر کس دیگه نمی شه .
 
غاز زیاد از مغزش کار می کشه البته بدون بهره وری لازم.
عقاب مفید فکر می کنه و از اشتباهاتش درس می گیره .
 
 
غاز می خواد غاز باشه چون غاز بودن و نپریدن خیلی آسون تر از پرواز و اوج گرفتنه.
عقاب بر عقاب بودن اصرار داره ، حتی اگر بارها به مدرسه غازها رفته باشه و به خاطر عقاب شدن بهای سنگینی رو بپردازه .
 
 

 
 
یادمان باشد که
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳
 

:
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یه شوخی بود"

کمی کنجکاوی پشت " همینطوری پرسیدم"


قدری احساسات پشت " به من چه اصلا"


مقداری خرد پشت " چه میدونم"


و اندکی درد پشت " اشکال نداره"

وجود دارد


 
 
اخلاق
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳٠
 

کارل گوستاو یونگ (روانشناس شهیر سوئیسی و از شاگردان معروف فروید که در بحث ناخودآگاه جمعی از هم جدا شدند) می گوید که انسان ها بر دو نوع اخلاق رفتار می کنند: اخلاق بردگی و اخلاق اربابی.

اخلاق بردگی یعنی همین چیزی که 90 درصد مردم بهش معتقدند؛ اخلاقی که می‌گوید در مهمانی‌ها و جمع فامیل لبخند بزن، اگر عصبانی می‌شوی، خوددار باش و فریاد نزن، وقتی دخترعمویت بچه دار می‌شود برایش کادو ببر، وقتی دوستت ازدواج می‌کند بهش تبریک بگو، وقتی از همکارت خوشت نمی‌آید، این را مستقیم بهش حالی نکن، برای این که دوستت، همسرت، برادرت ناراحت نشوند خودت را، عقاید و احساساتت را سانسور کن، برای به دست آوردن تأیید و تحسین اطرافیان،  لباسی را که دوست داری نپوش، اگر لذتی برخلاف شرع و عرف و قوانین جامعه بشری است آن را در وجودت بُکُش و به خاک بسپار، فداکار، مهربان، صبور، متعهد، خوش برخورد و خلاصه، همرنگ و همراه و هم مسلک جماعت باش...

اما اخلاق اربابی، کاملا متفاوت است. افرادی که  به اخلاق اربابی پایبندند، از نظر روانشناسی، آدم‌هایی هستند که به  بالاترین حد از بلوغ روانی رسیده اند و قوانین اخلاقی را نه از روی ترس از خدا و جهنم و قانون و پلیس وهمسر و پدر و مادر و نه به طمع پاداش و تشویق و تنبیه اجتماعی، که برمبنای وجدان خودشان تعریف می‌کنند.

البته وجدان شخصی این افراد، مستقل، بالغ، صادق و سالم است، اهل ماست مالی و لاپوشانی نیست، صریح و بی پرده است و با هیچکس، حتی خودش تعارف ندارد.

بزرگترین معیار خالقان اخلاق اربابی برای اعمال و رفتارشان، رسیدن به آرامش و رضایت درونی است. اخلاق اربابی مرزهای وسیع و قابل انعطافی دارد و هرگز خشک و متعصب نیست.

برای توده‌هایی که مقید و مأخوذ به اخلاق بردگی هستند، اخلاق اربابی، گاه زیبا و تحسین برانگیز، گاهی گناه آلود و فاسد و در اکثر مواقع گنگ و نامفهوم  است.

یونگ می‌گوید افرادی که به اخلاق اربابی رسیده اند تاوان این بلوغ را با تنهایی و طرد شدگی پس می‌دهند. آنها به رضایت درونی می‌رسند ولی همیشه برای اطرفیانشان، دور از دسترس و غیرقابل درک باقی  می‌مانند...


 
 
این نیز بگذرد
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦
 

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان  حمام برو وکار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن.

دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که خواب  دید به آن حمام مراجعه کرد دید حمامی با زحمت زیاد و د ر هوای گرم از فاصله دور  برای گرم کردن آب حمام هیزم می‌آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است.

به نزدیک حمامی رفت و گفت:کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم‌ها را از مسافت دوری می‌آوری و ..... حمامی  گفت: این نیز بگذرد...!

یکسال گذشت برای بار دوم همان خواب را دید و دو باره به همان  حمام مراجعه کرد دید آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری‌ها پول می‌گیرد.

مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار  راحت‌تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد...!

دو سال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی  مرد حمامی را ندید وقتی جویا شد گفتند: او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه‌ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ است.

به بازار رفت و آن مرد را دید گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی ولی اکنون  می‌بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه‌ای شده‌ای، حمامی گفت: این نیز بگذرد...!

مرد تعجب کرد گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا  بگذرد؟

چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا  نبود.

مردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می‌خواسته ولی بهتر از  این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیر پادشاه شد و چون  پادشاه او را امین می‌دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی  بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد اکنون او پادشاه است.

مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود جلو  رفت خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می‌بینم  پادشاه فعلی و حمامی قبلی. گفت: این نیز بگذرد...!

مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می‌خواهی  که باید بگذرد؟!!

ولی مرد سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد گفتند: پادشاه مرده است ناراحت شد به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد.

مشاهده کرد بر روی سنگ قبری که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده و نوشته است این  نیز بگذرد...!

هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذ رد
هم فصل ناملایم پاییز بگــــــــــــــــذرد
گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا
خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد...
 

 


 
 
مسافری که هیچ کس دوستش ندارد
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦
 
"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند.
یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."
این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.

رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.

آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
 
 
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین.                 پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.

و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.

راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم  می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...

هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.

پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه.
 
 
و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
 
عرفان نظرآهاری

 
 
راه حل
نویسنده : برات نیا - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤
 

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌ پزشک پرسیدم :

شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت :ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک  سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند!!!

من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌ تر است!

روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد... شما می‌خواهید  تختتان کنار پنجره باشد؟!!

********

1.راه حل همیشه در گزینه های پیشنهادی نیست!!!

2.در حل مشکل و در هنگام تصمیم گیری هدفمان یادمان نرود . در حکایت فوق هدف خالی  کردن آب وان است نه استفاده از ابزار پیشنهادی !!!

3.همه راه حل ها همیشه در تیر رس نگاه نیست...  


 
 
خنده مردم
نویسنده : برات نیا - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
 

در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .

 

.

.

.

درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند

مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند . . .

.

.

.

نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم

و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم . . .

.

.

.

سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست

بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید . . .

.

.

.

وفادارترین زن ها نه موطلایی ها هستند، نه مو خرمایی ها و نه مو مشکی ها

بلکه مو خاکستری ها هستند!

 

.

.

.

همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که ” ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود . . .

.

.

.

دنیای بیرحمیست

چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم

چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت نفروشنمان . . .

.

.

.

چه داروی تلخی است وفاداری به خائن

صداقت با دروغگو

و مهربانی با سنگدل . . .

 

.

.

.

رابطه ای رو که مرده ، هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر

دیگه مرده . . .

.

.

.

مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن . . .

.

.

.

اگر حق با شماست خشمگین شدن نیازی نیست

و اگر حق با شما نیست ، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید . . .

.

.

.

ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها

اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم

 

.

.

.

فریب مشابهت روز و شب‌ها را نخوریم

امروز، دیروز نیست

و فردا امروز نمی‌شود . . .

.

.

.

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود

به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست . . .

.

.

.

اگه یه روز حس کردی تویه یه زمان عاشق دونفری دومی انتخاب کن

چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمیشدی !!

.

.

.

زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور

و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان . . .

.

.

.

برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است . . .

.

.

گاه در زندگی ، موقعیت هایی پیش میآید که انسان

باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد . . .

.

.

.

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد

اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟”

.

.

.

مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی . . .

.

.

.

هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !

مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است

.

.

.

برای زنده ماندن دوخورشید لازم است .یکی دراسمان ویکی در قلب . . .

.

.

.

در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا

زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند

امـا آنچه خوب است همیشه زیباست . . .


 
 
40 کار برای زندگی بهتر
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
 

بر اساس تحقیقاتی که در  دانشگاه میشیگان صورت گرفته یک زندگی سالم به چهار امر مهم بستگی دارد:

۱-عدم استعمال  دخانیات. ________۲-پایین نگه داشتن  وزن.

۳-تغذیه‌ی مناسب. ____________  _۴-ورزش.

جالب است بدانید از بین ۱۵۳۰۰۰ نفر مورد بررسی قرار گرفته شده فقط ۳٪همه‌ی چهار مورد  بالا را رعایت می‌کردند.

اکثر مردم وقتی وارد زندگی  بزرگسالی می‌شوند به دلیل مشغله های مختلف دچار عادت های بد و ناسالم می‌شوند. همه‌ی ما بار ها و بارها مقالاتی مثل همین را خوانده‌ایم و تصمیم گرفته‌ایم آنها را  عملی کنیم ولی نکرده‌ایم.
ولی اگر هرگز شروع نکنیم مطمئن باشید ضرر بزرگی خواهیم  کرد و بعد ها افسوس خواهیم خورد. چون زمان و سلامتی و جوانی دیگر هرگز باز نخواهند  گشت.
آیا عاقلانه تر نیست با کمی غلبه بر احساس تنبلی چندین سال زندگی شادتر و  سالم‌تری برای خود بسازیم؟

در زیر ۴۰ کار مفید  برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید ، فکر  می‌کنم برای شروع یک زندگی سالم خوب باشد:

۱-مسواک  بزنید.

۲- ۱۵ تا بشین پاشو  بروید.

۳-صاف  بنشینید.

۴-یک سیب  بخورید.

۵-سرخط های مربوط  به سلامتی روزنامه ها را بخوانید.

۶-بایستید و کمی به  بدنتان کش و قوس بدهید.

۷- ۱۰ بار وزن را از  طرفین روی یکی از پاهایتان بیاندازید.

۸-یک لیوان آب  بنوشید.

۹-لبخند  بزنید.

۱۰-یک نقل قول خوب و  روحیه بخش برای  دوستانتان ارسال کنید.

۱۱-یک نفس عمیق  بکشید.

۱۲-ده دقیقه زودتر  از خواب بیدار شوید.

۱۳- کمربندتان را  ببندید.

۱۴- دست هایتان  را بشویید.

۱۵-به مادرتان تلفن  کنید.

۱۶-یک دستور غذای  خوب و سالم را به دوستانتان بدهید.

۱۷-خودکاری که  نمی‌نویسد را دور بیاندازید.

۱۸-هنگام آگهی های  بازرگانی تلویزیون ۱۰ تا شنا  بروید.

۱۹-کمی فلفل به  سالادتان اضافه کنید.

۲۰-کنترل تلویزیون  را کمی دور بگذارید تا برای عوض کردن کانال بلند شوید.

۲۱-پنجره‌ای را باز  کنید.

۲۲-نظری در یک وبلاگ  بنویسید. همین الان اینجا را کلیک کنید و نظر بذارید

۲۳-فرزندانتان را  بغل کنید.

۲۴-کمی کرم مرطوب  کننده و ویتامینه به دستانتان بزنید.

۲۵-از کسی که لیاقتش  را دارد تشکر کنید.

۲۶-لباس هایتان را  برای فردا آماده کنید.

۲۷-یک بار به جای  چای قهوه بنوشید.

۲۸-کلید هایتان را  یک جای مشخص قرار دهید.

۲۹-نامه یا ایمیلی  دوستانه برای یکی از دوستانتان بفرستید.

۳۰-به یک موسیقی  آرامش بخش گوش دهید و ذهنتان را آزاد کنید.

۳۱- ۱۰ دقیقه استراحت  کنید.

۳۲-میز کار و صفحه‌ی  نمایشگرتان را تمیز کنید.

۳۳-پنج دقیقه Free  Rice بازی کنید.

۳۴-یکی از دوستان  خوبتان را برای یک شام سالم دعوت کنید.

۳۵-یک خوردنی برای  فقیری تهیه کنید و به او بدهید.

۳۶-چشمانتان را  ببندید و فکر کنید چه چیزهای خوبی در زندگی دارید.

۳۷-این مطلب را با  دوستانتان به اشتراک بگذارید.

۳۸-دست و صورتتان را  بشویید و ۳ دقیقه از پنجره  به دوردست نگاه کنید. (برای چشم مفید است.)

۳۹- برای پرنده  ها دانه بریزید.

۴۰-یکی از کار های  بالا را همین حالا انجام دهید!

کار های بالا هر کدام به نحوی  مفید هستند و باعث سلامتی جسمی ، اجتماعی ، روانی  می‌شوند. انجام دادن هر  کدام از آنها حداکثر ۱۰ دقیقه طول خواهد  کشید. پس تنبلی را کنار بگذارید و همین الان چند تا را انتخاب کرده و انجام دهید  مثلآ ابتدا لبخند بزنید سپس یک لیوان آب بنوشید سپس یک سیب را در حالی که از پنجره  به بیرون نگاه می‌کنید بخورید

 
 
گرسنگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩
 

آنجه که می بینید فقط برای همدردی با هم نوعان است :

این آقا را می شناسید ؟ کوین کارتر عکاس اهل آفریقای جنوبی .

اگر چهره و نام اوبرایتان آشنا نیست حتما معروف ترین عکسی که گرفته آشنا خواهد بود . کوین کارتر در ۱۹۶۰ در آفریقای جنوبی به دنیا آمد و چرخش روزگار او را به کار در یک مرکز تعمیر دوربین عکاسی رساند و از آن پس کوین آرام آرام شد یک عکاس حرفه ای .  در سال ۱۹۹۳ به عنوان عکاس سازمان ملل به سودان رفت تا از درد و رنج مردم قحطی زده ی این کشور که از ۲۱ سال جنگ داخلی در عذاب بودند عکس تهیه کند . روزی در یک کیلومتری کمپ تغذیه ی سازمان ملل از پشت بوته ها صدای ناله ی ضعیف کودکی را شنید . جلوتر که رفت دختر بچه ای را که در عکس می بینید پیدا کرد که در مسیر حرکت به طرف کمپ از خستگی و ضغف نشسته و به این شکل استراحت می کرده . در همین لحظه این کرکس به زمین می نشیند تا در صورت مردن کودک به او حمله کند .

دخترک در حال مرگ و کرکس منتظر

کوین بعد از تنظیم کادر مورد نظرش به گفته ی خودش ۲۰ دقیقه منتظر می ماند تا شاید کرکس بالهایش را باز کند و در آن حالت عکس را بگیرد . اما کرکس صبور که زنده بودن دخترک را حس می کرده به همان حال می ماند . کوین که نا امید می شود عکس را به همین وضعیت که می بینید می گیرد و بر می خیزد و کرکس را فراری می دهد . در همین لحظه دختر بچه ی در حال مرگ از جا بر می خیزد و افتان و خیزان به طرف اردوگاه به راه می افتد . کوین که در طی روزهای سفرش صحنه های مرگ و میر زیادی بر اثر گرسنگی دیده بوده کمی اشباع شده بوده و طبعا آنطور که باید و شاید به دخترک توجه نمی کند و به راه خود ادامه می دهد . در ۲۶ مارچ سال ۱۹۹۳ عکس کوین در نیویورک تایمز به چاپ رسید و به سرعت مشهور شد . کمتر از یکسال بعد در ۱۲ اپریل ۱۹۹۴ از دفتر نیویورک تایز با کوین تماس گرفتند و به او اعلام کردند که بخاطر همان عکس و جلب توجه جهانیان به فجایع انسانی سودان برنده ی جایزه ی پولیتزر شده است .  غافل از اینکه در درون کوین غوغایی به پا بود . پس از اعطای جایزه که در نیویورک انجام شد بسیاری از مطبوعات از کوین گفتند و نوشتند . برخی تحسینش کردند  و برخی هم از او به خاطر بی توجهی به سرنوشت دخترک انتقاد کردند . جست و جوهای پرسنل سازمان ملل برای پیدا کردن دخترک هیچ نتیجه ای نداد و همین باعث شدت گرفتن انتقادها از کوین شد . به طوری که روزنامه ی سن پترزبورگ چاپ فلوریدا کارتر را کرکس دوم این صحنه خطاب کرد . همه ی این فشارها بر عذاب وجدانی که کوین همواره در خود احساس می کرد شدت می بخشید تا این که در ۲۷ جولای ۱۹۹۴ در سن ۳۴ سالگی با دود اگزوز خودروی خودش , خود کشی کرد . کوین کارتر مرد و هرگز مشخص نشد که آن دختر کوچک آیا زنده مانده یا نه . شاید بتوان گفت که کوین در زمان آن حادثه به شدت غرق در کارش بوده و هدفش گرفتن بهترین عکس ممکن بوده , ولی از حق نمی توان گذشت که به این شکل بی تفاوت هم نباید از کنار قضیه عبور می کرده

چند عکس تاثیرگذار دیگر هم از این عکاس معروف در زیر ببینید:


 
 
داستانی کوتاه از حسن پناهی
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩
 
اکبرعبدی می‌گوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ 
گفتم: آره!  
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم!!
خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی

 
 
داستانی کوتاه از حسن پناهی
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩
 
اکبرعبدی می‌گوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ 
گفتم: آره!  
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم!!
خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی

 
 
ده اشتباه که به مغز آسیب میرسانند
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 


۱٫ نخوردن صبحانه:

کسانی که صبحانه نمی‌خورند قند خونشان به سطح پائینتری افت می‌کند. این  امر باعث تامین نامناسب مواد غذائی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی  می‌شود.

۲٫ پرخوری:

این امر باعث تصلب شرائین (سختی دیواره رگهای) مغز شده و منجر به کاهش قدرت ذهنی می‌شود.

۳٫ دخانیات:

این امر باعث کوچک شدن چند برابری مغز و منجر به آلزایمر می‌شود.

 

۴٫ استفاده زیاد قند و شکر:

استفاده زیاد قند و شکر جذب پروتئین و مواد غذائی را متوقف می‌کند و منجر به سوء تغذیه و احتمالا اختلال در رشد مغزی خواهد شد.

۵٫ آلودگی هوا:

مغز بزرگترین مصرف کننده اکسیژن در بدن ماست. دمیدن هوای آلوده باعث کاهش اکسیژن تامینی مغز شده و منجر به کاهش کارآیی مغز می‌شود.

۶٫ کمبود خواب:

خواب به مغزمان اجازه استراحت می‌دهد. دوره طولانی کاهش خواب منجر به شتاب گیری مرگ سلولهای مغزی خواهد شد.

۷٫ پوشاندن سر به هنگام خواب:

خوابیدن با سر پوشیده باعث افزایش تجمع دی اکسید کربن و کاهش تجمع اکسیژن شده و منجر به تأثیرات مخرب مغزی خواهد شد.

۸٫کار کشیدن از مغزتان در هنگام بیماری:

کار سخت یا مطالعه در زمان بیماری ممکن است منجر به کاهش کارآئی مغز و در نتیجه صدمه مغزی شود.

۹٫کاهش افکار مثبت:

فکر کردن بهترین راه برای تمرین دادن به مغزمان است. کاهش افکار مثبت مغزی ممکن است باعث کوچک شدن مغز شود.

۱۰٫کم حرفی:

مکالمات انتزاعی منجر به رشد کارآئی مغز خواهد شد.


 
 
راه دوست داشتن
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود :

انسان چیست ؟
شنبه: به دنیا می آید.
یکشنبه: راه می رود.
دوشنبه: عاشق می شود.
سه شنبه: شکست می خورد.
چهارشنبه: ازدواج می کند.
پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.
جمعه: می میرد.

فرصتهای زندگی را دریابیم و بدانیم که فرصت با هم بودن چقدر محدود است


 
 
بازی روزگار
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

بازی روزگار را نمی فهمم!
من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،
این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید
و دوست داشتن در امتداد زمان
و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

از دل نوشته های دکتر حسابی


 
 
دوستی
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٤
 

مراقب  قلب ها باشیم ، وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم ،  پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم  ، وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش  می گردیم  ، و همچنان تنها می مانیم ، هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند...ژان  پل سارتر


 
 
صادق باش
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳
 
وقتی تو شهامت به خرج بدی و با کسی که براش اهمیت قائلی، صادق باشی،
نشون میدی که برای خودتم ارزش قائلی.
به این طریق به اون شخص اجازه میدی بدونه که تو دلت می‌خواد
چطور باهات رفتار بشه.
همچنین اجازه میدی اون شخص بدونه که تو چقدر به رابطه‌توناهمیت می‌دی
و دلت می‌خواد این رابطه ادامه داشته باشه و شکوفا بشه.


برگرفته از کتاب:
عذرخواهی یک دقیقه‌ای؛

کنبلانچارد

 
 
خواستن
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
 
All  I  can  say  is  WOW
Makes you think just how lucky we are doesn't it ? AND HOW !
 
The determined Bettina Eistel and her very special horse, Fabuleax 5.I saw this photo today and it took a while for my brain to register what I was seeing   Take a look.

http://horseandman.com/wp-content/uploads/Screen-shot-2010-12-15-at-1.44.39-PM.png

Look closely...
Yup.  No arms.  Her name is Bettina Eistel and her horse is Fabuleax 5.
What is even more compelling than the fact that she can brush her horse with her feet, is that she competes, very well, at the Paralympics in dressage.
Bettina didn't just overcome her disability, she walloped it!
(Kinda makes me feel ridiculous for complaining about anything having to do with just about anything.)

http://horseandman.com/wp-content/uploads/cantering.jpg

Cantering
WHY NO ARMS?
Thalidomide.  (I wanted to read her book but it isn't translated into English and I cannot read German.  I wonder if a Kindle could translate it?.)  Anyway, she was born in 1961 in Germany, with no arms due to the drug, Thalidomide.

http://horseandman.com/wp-content/uploads/book3.jpg

Her book
What is Thalidomide?  Thalidomide was a drug they gave pregnant women before it was known that it caused birth defects   Hence, Bettina was born without any arms.
When I was too little to understand manners, I can remember my mother telling me not to stare at kids I would see who had birth defects.   She would shake her head and just whisper, "Thalidomide".   I remember being very appreciative that I didn't have that kind of a birth defect.

http://horseandman.com/wp-content/uploads/saddling.jpg

Saddling
FAST FORWARD
Bettina doesn't let her disability stop her.  After all, this way of being is all she has ever known.
As an aside, another disabled Olympian was explaining the difference between being born with a disability versus being born "whole" and acquiring the disability.  This concept is an interesting topic.  You probably can come to some of your own conclusions here.

http://horseandman.com/wp-content/uploads/bridling.jpg

Bridling... look at him drop his head.
Anyway, as a small child, Bettina learned how to use her feet and toes as her hands and fingers.  As a youngster, she started in horseback riding lessons.  (Thank goodness her parents supported her and let go of their fears around this.) She wears riding boots with cut-outs in the toes so she can have 'hands' (imagine how cold her toes must get . and how often they clip a branch or a fence board - ouch!).  She can saddle, bridle, hose down, wrap, blanket and do just about anything else that is needed for her horse.  And, she rides by steering with her legs and holding the reins in her mouth.  IN HER MOUTH.  Try that. I tried to hold my brush in my mouth while braiding my girl's hair and I ended up drooling all over the place in about a minute.  I have no idea how she does it.  Amazing.
Oh, and besides all those horse riding feats, she can text, write and put on mascara with her toes!
Hmmmm.  I'm starting to feel sheepish for complaining about anything.

http://horseandman.com/wp-content/uploads/hosing.jpg

They say Bettina is a master at hose water fights!
"After highschool in 1979, Bettina studied the History of Art, Archaeology and Ethnology in Hamburg, followed by an eight-year study of psychology. During her psychology studies, she  participated in a project with Hamburg's home for children. In 1989 she completed her studies with a diploma and has since worked as a graduate psychologist in a Hamburg counseling center for children and family therapy."
PARALYMPICS

I really couldn't find much information on her coaching (Her coach Franz-Martin Stankus) or how she learned to ride.  But, I did find out that she:
"Eistel was formerly Vice-Europe and Vice World Champion (two silver and bronze at the European Championships in Portugal in 2002 and three silver at the World Championships in Belgium in 2003) and won two silver and one bronze medal at the 2004 Paralympics in Athens , she won also three times the German championship.  As the most recent successes are the bronze medal in the required tasks of the individual competition and the silver medal in the team standings at the 2008 Paralympics in Hong Kong."
Not bad even for a girl WITH arms.

http://horseandman.com/wp-content/uploads/dressage-champ.png

With her dressage medal
HER HORSE
You have to really think about the kind of horse who would let this kind of a rider be his partner.  Really. what temperament is needed to perform at high level dressage as well as take care of a disabled rider?  Wow.  I wish I knew if they looked high and low for him. or if they simply trained a good horse to understand this rider?  (I need to read her book.)  I mean, did they find a horse and say to him that this is the way we are going to do it now?  Or, does the Fabuleax 5 'know'?  I often hear that certain horses are much more gracious with disabled riders than with regular riders.  I know that my Gwen is much nicer to children than to me. I wonder how that happens?  Is it the horse or the quality/feel/spirit of the disabled rider/child that effects the horse?  Dunno.

http://horseandman.com/wp-content/uploads/feeding-treat.jpg

Taking a treat from Mom
Bettina says she trained her horse via voice commands, head movement and leg aids.  Funny, I bet hardly any of us would think it was even possible to ride a horse without arms.
From where I sit, I would like to be in the presence of  the wonderful Fabuleax 5.  He is a saint in my book.  Fabuleax lets Bettina ride him in the only way she can. with the reins in her teeth and the other set of reins between her toes.  And, he does his job.  Simple.  Gosh.  Impressive.
If you notice in the photos, he lowers his head to be bridled and to be brushed.  Atta boy
!

http://horseandman.com/wp-content/uploads/20080911a_p1.jpg

Beautiful boy
TELEVISION HOST
Bettina also landed a gig as a Talk Show Host.  With a weekly show on German TV station ZDF, Bettina is something of a media star.  They say her popularity is because of her engaging and optimistic personality. but one cannot ignore her amazing ability to do everything, literally everything, with her feet..

http://horseandman.com/wp-content/uploads/big_image_1233582449862.jpg

Bettina as talk show host
AFTERTHOUGHT
I wanted to bring this story to you because I think sometimes we give up too easily.  Or maybe it is just me. maybe I think I give up too easily or don't push through my/my horse's issues or don't get over myself/my fears or don't put as much effort/time into training my horses as I could.  Reading about Bettina was a good shot in the arm for me.
I sure don't feel like making any excuses or complaining.
I cannot even imagine folding the laundry with my feet, let alone living 24 hours without my hands.  Wow.  Very inspirational.

http://horseandman.com/wp-content/uploads/bettina.jpg

What a great team
!


"The happiest people don't necessarily have the best of everything ;
they just make the best of everything they have..!”

--D.P

 

-- نتیجه زندگی ، چیزهایی نیست که جمع میکنیمبلکهقلبهایی است که جذب میکنیم


 
 
کیسه ی میوه
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
 

یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند...

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد...

اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود...

و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند...!!!

شما کیسه خود را چگونه پر می کنید ...؟!! 


 
 
میلتون فریدمن پدر اقتصاد بازار آزاد
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
 

چهار راه برای خرج پول وجود دارد:


Iran Eshgh Group !
·         می توانیم پول خودمان را برای خودمان خرج کنیم . در این حالت پول را با وسواس خرج می کنیم تا  هزینه حداقل و منفعت حداکثر شود.
·         میتوانیم پول خودمان را برای دیگری خرج کنیم. مثلا یک هدیه تولد بخریم . در این صورت خیلی به محتوای هدیه کاری نداریم , اما به قیمتش توجه داریم.
·         می توانیم پول دیگران را خرج خودمان کنیم. در این صورت من خودم را یک نهار خوب مهمان    می کنم!
·         و در نهایت می توانیم پول دیگری را برای دیگری خرج کنیم. اگر چنین شود نه دل نگران پولی هستیم که خرج می شود و نه نگران چیزی که کسب می شود.  

 

      

 


 
 
8 روش مثبت اندیشی
نویسنده : برات نیا - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩
 

عضویت رایگان

وزیر امور خارجه پیشین آمریکا، کلین پاول، در گفته های خود اظهار می  دارد: "خوش بینی مداوم یکی از ضروریات زندگی است." این یکی از 13 اصلی است که او در  کتاب خود با نام "سفر آمریکایی من" آورده است.

به  دلیل حس مثبت گرایی که پاول در وجود خود داشت افراد مختلف در زمینه کاری خیلی سریع  نسبت به او جذب می شدند. با بیان این مطلب که مثبت گرایی یکی از ضروریات زندگی است  می توان به راحتی اعتماد و امید را به فرد مقابل انتقال داد.

همه  می دانیم که از طریق مثبت گرایی به راحتی می توانیم به سمت موفقیت سوق پیدا کنیم،  اما آیا شما یک حس مثبت دائمی را نسبت به فضای بیرون از خود به نمایش می  گذارید؟

در  این قسمت نکاتی را به شما آموزش می دهیم که با به کارگیری آنها به راحتی بتوانید  انرژی مثبت خود را به دیگران نیز انتقال دهید.

1- سلام و احوالپرسی با همکاران
شاید  به نظرتان سلام و احوالپرسی با همقطاران یک امر بدیهی باشد، اما آنقدرها هم که شما  تصور می کنید پیش پا افتاده نیست. این کار چند لحظه بیشتر وقت شما را نمی گیرد اما  در عوض باعث می شود که در نظر دوستان و همکارانتان فرد خوش مشرب، جالب، و به  یادماندنی جلوه کنید.

من  در طول زندگی شغلی خود هم شغل های تمام وقت داشتم و هم به عنوان مشاور برای شرکتهای  بسیاری در شهرهای بزرگ و مختلفی فعالیت داشتم. خیلی از افراد را میدیدم که با سر  پایین و چهره ترشرویی رفت و آمد می کردند. یادم می آید یک بار برای شرکتی مشاوره می  کردم. مدیر امور مالی هر روز صبح که می آمد مستقیم به سمت دفتر خود می رفت و حتی یک  لحظه هم توقف نمی کرد که به افرادی که بر سر راهش قرار دارند نیم نگاهی بیندازد. حتما تا به اینجا خودتان متوجه شده اید که او یکی از افرادی بود که هیچ کس به او  علاقه ای نداشت. شاید کار او با اعداد و ارقام قابل ستایش بود اما در روابط خود با  مردم یک فاجعه بود.

2- لبخند
این  کار هم شاید بدیهی باشد اما افراد بسیار کمی هستند که در زمینه شغلی این کار را  انجام می دهند. زمانی که مشغول صحبت کردن با کارکنان هستید و یا در حال سخنرانی می  باشید اجازه دهید هر چند وقت یکبار لبخندی بر روی لبانتان بنشیند. آنقدرها هم که  فکر می کنید کار دشواری نیست. با مشاهده یک لبخند گرم هر کسی احساس بهتری هم نسبت  به خود و هم نسبت به شما پیدا می کند.

به  عنوان مربی ارتباطات من مدیران و کارفرمایانی را دیدم که به صورت خود یک ماسک می  زنند و زمانی که در حال صحبت کردن با خدمه، کارکنان و همکارانشان هستند به سختی  چهره هایشان تغییر می کند. اما موفق ترین مدیران کسانی هستند که اعتماد به نفس کامل  داشته، از زندگی خود لذت ببرند و از اینکه در زمان مناسب لبخند ملیحی بر لبان خود  آورند هیچ ترسی به دل راه نمی دهند.

3- تحسین و تشکر
سعی  کنید به طور روزانه از افراد تشکر کنید. کسانی که کارهایشان را دور از انتظار انجام  می دهند مستحق تشکر و تمجید شما می باشند. البته اگر این کار را در حضور سایرین  انجا دهید که دیگر کارتان حرف ندارد!

ریچارد  برنشن، مدیر یک موسسه اقتصادی که به دلیل شور و اشتیاق زیادش در کار مـعـروف شـده  بـود در طـی مصاحبه خود با مجله "ثبت شرکت ها" به خبرنگار گفته بود "تعریف کردن از  دیگران باعث می شود آنها رشد کنند، و انتقاد باعث می شود که ریشه تمام خلاقیت ها  خشک شود." اغلب افراد به این دلیل که درآمد بالاتری داشته باشند شغل های خود را ترک  می کنند و اولین دلیل استعفا نیز همین مورد می باشد. اما کنار آمدن از کار فقط به  خاطر مسائل مالی نیست، عده دیگری از افراد نیز هستند که به این دلیل که به اندازه  کافی تایید نشده و سایرین آنها را به رسمیت نمیشناسند مجبور می شوند که شغل خود را  عوض کنند. یک رءیس شرکت که جزء میلیونرها هم هست "اسکات کوک" روزی به من گفت: " مردم به چیزی فراتر از حقوق سر ماه نیاز دارند" این گفته کاملا صحت دارد. افراد  پایین مقام تر می خواهند که احساس کنند کارشان مفید است و از دید سازمان و کارفرمای  خود افراد ارزشمندی هستند.

4- با همه به خوبی رفتار کنید
سعی  کنید هر روز صبح در محل کار خود یک کار زیبا و دلپسند را در مورد یکی از همکاران  خود انجام دهید به ویژه آنهایی که مقام پایین تری نسبت به شما دارند. برای مثال  پیام تشکری برای آبدارچی که چای و شیرینی جلسه امروز را درست کرده بفرستید.

اگر  فکر می کنید دیگران کارهای شما را زیر نظر ندارند من یک خبر برایتان دارم. مدیران،  همقطاران و افراد پایین رتبه همه و همه چشم به کارهای شما دوخته اند و مرتبا در حال  ارزیابی رفتار شما هستند. زمانی که سرمایه دار بزرگ "برنسن" را به یک برنامه  تلویزیونی دعوت کرده بودن او صورت خود را آراسته بود و روی سر خود موی مصنوعی  گذاشته بود، درست مثل اینکه قصد دارد در یک مسابقه زیبایی شرکت کند. او به شدت بر  روی این امر تاکید می کرد و اظهار می داشت که از این طریق می توان تشخیص داد که  افراد با اطرافیان خود چگونه برخورد می کنند و برای آنها در چه حد ارزش قائل  هستند.

5- خونسردی خود را حفظ کنید
زمانی  که مسائل جزئی بر وفق مراد شما پیش نرفت نباید به سرعت از کوره در روید و بگذارید  چنین مواردی خونسردی شما را از بین ببرند. از یک زبان مثبت و خوش بینانه در گفته  های خود استفاده کنید و حرکات بدن خود را کنترل کنید. به عبارت دیگر با سرعت به سمت  جلو و عقب راه نروید و انگشتان و دستان خود را به هم نفشارید. محکم و استوار باشید  و با قاطعیت صحبت کنید!

من  روزی این شانس را پیدا کردم که با یکی از قهرمانان واقعی ارتش، مردی که شخصیتی شبیه  به آنچه در فیلم های سینایی می بینید داشت. فرمانده ارشد "مت اورسمن" گفت که رهبران  و فرماندهان باید در یک جو مملو از اعتماد به نفس زندگی کنند. یک رهبر بدون توجه به  اتفاقاتی که در اطراف او در حال رخ دادن است،   باید محکم و استوار " مثل یک کوه" بر سر جای خود بایستد. او می گوید حتی اگر راه حل مشکلی در همان لحظه به ذهنتان نمی  رسد باز هم باید خونسردی خود را حفظ کنید و به دیگران القا کنید که همیشه کنترل  تمام امور را به دست خود دارید. در چنین شرایطی آن جو اعتمادی که قبلا در مورد آن  با شما صحبت کردیم به حقیقت میپیوندد. زمانی که در شرایط فشار خوش بین باشید می  توانید تاثیر بی نهایت مثبتی را در ذهن دیگران از خود بر جای بگذارید. در جریان 11 سپتامبر، شهردار نیویورک "رادولف گالیانی" به عنوان یکی از افرادی که تسلط کاملی بر  نفس خود دارد شناخته شد. او آنچنان تاثیری بر روی مردم گذاشت که تا به حال هیچ کجا  دیده نشده بود. یکی از افرادی که تحت تاثیر شدید او قرار گرفته بود " اپرا وینفری" بود. اپرا در مورد او اینچنین می نویسد: "در روزهایی که برای همه سخت بود، او  آنچنان اعتماد به نفسی داشت و آنچنان محکم و پر صلابت به خانواده های بازمندگان قوت  قلب می داد که مردم به او لقب شهردار آمریکا دادند."

6-  e-mailهای خود را شخصی (personalized) کنید
زمانی  که شما برای کسی نامه الکترونیکی می فرستید هیچ کس نمی تواند ظاهر و یا حرکات شما  را ببیند، به همین دلیل به راحتی می تواند شما را یک فرد رک، متکبر و خودخواه تصور  کند. به همین دلیل چند ثانیه بیشتر وقت بگذارید و نامه های را شخصی کنید.

به  این مثال توجه کنید؛ به جای اینکه بنویسید "من گزارش را تا ساعت 2 بعد از ظهر می  خواهم" از این جمله استفاده کنید "مهم است که گزارش شما امروز آماده شود، اگر آنرا  تا اخرین مهلت "2 بعد از ظعر" به ما تحویل دهید، ممنون خواهیم شد." آیا به نظر شما  دومی بهتر نیست؟ البته شاید کمی دارای اطناب و درازگویی باشد و معمولا نامه های  ادارای باید مختصر و مفید باشند. اما اگر به دقت نگاه کنیم متوجه می شویم که  آنقدرها هم که فکر می کردیم طولانی نیست و گذشته از آن می توانید از این طریق  ارتباط خوبی را با خدمه خود برقرار کنید.

7- خیلی زود جلوی مشکلات را بگیرید
خیلی  سریع باید راه حل مشکلات را پیدا کنید، به ویژه آن دسته از مسائلی که باعث بروز جر  و بحث و دعوا می شوند. اگر شما سرپرست بخشی هستید وظیفه سنگین تری نسبت به حل  مشکلات دارید. اگر یکی از کارمندان به شما خبر داد که یک خدمه مشغول انجام امور غیر  اخلاقی است حرف او را جدی بگیرید. در مورد او تحقیق و پرس و جو کنید، با شخص مورد  نظر گفتگو کنید و تمام مواد را ثبت و ضبط کنید! با این کار شما به عنوان شخصی که به  مشکلات اجازه رشد نمی دهد شناخته خواهید شد.

رهبران  موفق همیشه به سرعت مشکلات و موانع مختلف را بررسی کرده و در رفع آنها کوشش می  کنند. به خاطر می آورم که در یک شرکت بیشتر کارمندان ایمان خود را به کارفرمای خود  از دست داده بودند. پشت سر هم غیبت می کردند، همیشه در حال شایعه پراکنی بودند و با  هم دست به یقه می شدند. کارفرما که مکررا از حضور در بین آنها خودداری می کرد،  کنترل خود را در امور مختلف از دست داده بود و چیزی نگذاشت که هیچ فایده ای برای  شرکت نداشت و پس از چندی شغل خود را از دست داد.

8- دور هم جمع شوید
کارمندان  دوست دارند احساس کنند که شما به آنها و زندگی شخصی شان اهمیت می دهید. آنها را بعد  از کار به مهمانی دعوت کنید و یا با هم به یک مسابقه بیس بال بروید. این کار خوش  نیتی شما را به همکاران، خدمه و کارمندانتان ثابت می کند.

امتحان  کنید: یک مهمانی کوچک و خودمانی ترتیب دهید، به همکارانتان mail بزنید و آنها را  برای نهار به اتاق کنفرانس دعوت کنید. حتما نباید یک مهمانی بزرگ بگیرید. دور هم  جمع شدن های کوچک و خودمانی باعث می شود کارکنان با هم اتحاد بیشتری پیدا  کنند.

برای  رسیدن به موفقیت، مثبت باشید
بالارفتن  از پله های موفقیت شغلی نیازمند کمک دیگران نیز می باشد. رهبران حرفه ای و موفق  کسانی هستند که بتوانند در میان همکاران و کارمندان خود شور و اشتیاق ایجاد کنند. اگر تنها مثبت فکر کنید کافی نیست، بلکه باید مثبت زندگی  کنید.

 
 
داستانی از یک درس مهم زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
 

داستانی از یک درس مهم زندگی

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک
پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای
سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای
مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه
محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد
فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با
این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از
خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین
پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک
شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک
پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ...
شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی
ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ
کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون
پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک
بیارم»!!!!!!!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن
برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران
کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.

http://sare2008.persianblog.ir/


 
 
راز عشق
نویسنده : برات نیا - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢
 

 

تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق .

چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟


 
 
10 باور غلط درمورد روابط عاشقانه
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱
 

 

چون شما و طرف‌ مقابلتان از یکسری قانون و استاندارد خاص پیروی نمی‌کنید باعث شده است که تصور کنید رابطه‌تان رابطه خوبی نیست؟ در زیر به 10 مورد از غلط‌ترین باورها و تصورات غلط درمورد روابط اشاره می‌کنیم.

 

1. یک رابطه خوب مستلزم داشتن تفاهم کامل است.

- هیچوقت نمی‌توانید به همه چیز از دید طرفتان نگاه کنید زیرا شما دو نفر کاملاً متفاوت هستید. شما از نظر ژنتیکی، فیزیولوژیکی، روانشناختی و تاریخی با هم فرق دارید.
- نمی‌توانید با شبیه شدن در طرز فکرتان مشکلاتتان را حل کنید. زنان و مردان متفاوت ساخته شده‌اند. تلاش در کمرنگ کردن تفاوت‌هایتان مسئله‌ای کاملاً غیرطبیعی و حتی خطرناک است.
- بدانید وقتی با کسی هستید که زندگیتان را پربارتر می‌کند نه اینکه فقط آیینه‌ای از خودتان باشد، رابطه لذت‌بخش‌تر خواهد بود.

 

2. یک رابطه خوب مستلزم وجود یک عشق بزرگ است.

- بله، زندگی با طرف‌مقابلتان باید توام با عشق باشد اما خودتان را گول نزنید و انتظار عشق لیلی و مجنون نداشته باشید. واقعیت این است که در دنیای واقعی، عشق به آن شکل وجود ندارد.
- عاشق شدن فقط مرحله اول یک رابطه است. غیرممکن است که در همان مرحله بمانید. یک رابطه بالغ به سطحی بسیار عمیق‌تر و مطمئن‌تر منتقل خواهد شد.
- این اشتباه را مرتکب نشوید که فکر کنید وقتی آن شور و حرارت اولیه از بینب رود دیگر عاشق هم نیستید. پاسخ آن این نیست که یک رابطه دیگر را شروع کنید تا بتوانید دوباره آن حس را با فردی دیگر تجربه کنید. پاسخ این است که یاد بگیرید چطور از مراحل مختلف یک رابطه عبور کنید و به تجربه‌ای عمیق‌تر دست پیدا کنید.

 

3. یک رابطه خوب مستلزم قدرت حل مشکل عالی است.

- گول نخورید و به اشتباه تصور نکنید که اگر نتوانید مشکلات و اختلافات جدیتان را حل کنید، شما و طرف‌مقابلتان نمی‌توانید خوشبخت و شاد باشید. نود درصد از مشکلات یک رابطه قابل حل نیستند.
- چیزهای زیادی هست که شما و طرفتان سر آن با هم توافق نداشته باشید و همیشه هم همینطور خواهد ماند. چرا نباید یکبار و برای همیشه این مشکلات را حل کنید؟ چون برای اینکار چیزی که باید قربانی کنید ارزش‌ها و اعتقادات خودتان است.
- بااینکه موضوع واقعاً تمام نشده است، می‌توانید موافقت کنید که بدون توافق بر سر آن موضوع باقی بمانید.

 

4. یک رابطه خوب مستلزم علایق مشترک است که برای همیشه شما را به هم پیوند دهد.

- اگر علایق و فعالیت‌های مشابهی ندارید به این معنی نیست که رابطه‌تان مشکلی دارد.
- اگر شما یا طرف‌مقابلتان خودتان را مجبور می‌کنید که فعالیت‌های مشترکی با هم داشته باشید اما نتیحه آن فقط استرس، فشار و اختلاف است، اصلاً اینکار را نکنید.

 

5. یک رابطه خوب یک رابطه آرام است.

- چون فکر می‌کنید بحث کردن نشانه ضعف رابطه است، از آن نترسید. حتی سالم‌ترین زوج‌ها هم با هم بحث و جدل می‌کنند.
- بحث کردن اگر درست انجام شود می‌تواند به دو طریق به رابطه کمک کند: یکی اینکه فشار و استرس را خالی می‌کند و دوم اینکه با دانستن اینکه می‌توانید بدون ترس از جدایی و تحقیر شدن احساساتتان را ابراز کنید، حس آرامش و اطمینان بین شما ایجاد می‌کند.
- به جای نگران بودن درمورد اینکه چند بار با هم دعوا می کنید، نگران این باشید که چطور با هم دعوا می‌کنید. در زیر چند راهنمایی برایتان داریم:
o از به میان کشیدن موضوع پرهیز نکنید و حین مشاجره به شخصیت طرفتان بی‌احترامی نکنید.
o دنبال دعوا نباشید زیرا تحریک‌کننده است.
o از خاتمه‌دادن‌های احساسی به پایان مشاجراتتان نترسید.

 

6. یک رابطه خوب این امکان را به شما می‌دهد همه احساساتتان را خالی کنید.

- بیرون ریختن حرف‌ها از دلتان احساس خوبی به شما می‌دهد اما اگر اینکار را در زمان نامناسب انجام دهید ممکن است به قیمت از دست رفتن رابطه‌تان تمام شود. روابط بسیاری به خاطر اینکه طرف‌مقابل نتوانسته چیزی را که طی یکی از همین زمان‌ها عنوان کرده ببخشد، از بین رفته‌اند.
- قبل از اینکه چیزی به زبان بیاورید که بعدها از گفتن آن پشیمان شوید، زبان به دندان گرفته و کمی را صرف فکر کردن به آن کنید. حرف‌هایی که در این زمان‌ها زده می‌شود معمولاً حرف‌های واقعی ما نیستند و نباید به زبان بیایند—مخصوصاً اگر قابلیت مخرب بودن داشته باشند.

 

7. یک رابطه خوب هیچ ارتباطی با رابطه‌جنسی ندارد.

- این باور که رابطه‌جنسی مسئله مهمی نیست بسیار خطرناک است. رابطه‌جنسی راه بسیار خوبی برای تخلیه فشار زندگی روزمره است و به ما این امکان را می‌دهد سطحی از نزدیکی خوب را با هم تجربه کنیم.
- شاید رابطه‌جنسی همه چیز نباشد اما اگر به منبع خستگی و رخوت در رابطه تبدیل شود، بالاترین میزان تخریب رابطه را از آن خود خواهد کرد. اگر زندگی جنسی شما ارضاکننده نباشد، به مشکلی بسیار مهم تبدیل خواهد شد. از طرف دیگر، زوج‌هایی که روابط جنسی موفقی با هم دارند، آن را 10 درصد موفقیت رابطه خود معرفی کرده‌اند.
- با تصور اینکه رابطه‌جنسی رابطه‌ای صرفاً جسمی است فکرتان را محدود نکنید. نوازش، تماس، گرفتن دست ها و هر راه دیگری که بتواند آرامش و راحتی فکری و جمسی به طرفتان دهد می‌تواند جزئی از یک زندگی جنسی راضی‌کننده باشد.

 

8. یک رابطه خوب نمی‌تواند بعد از اشتباه یکی از دو طرف برجا بماند.

- هیچکس کامل نیست. تازمانیکه اشتباهات طرف‌مقابلتان سوءاستفاده‌گرایانه و مخرب نباشد، می‌توانید یاد بگیرید که با آنها زندگی کنید.
- به جای تمرکز کردن روی نقص‌های طرف‌مقابلتان، خصوصیاتی که شما را جذب خود کرد را به یاد داشته باشید.
- برای درک تفاوت بین یک اشتباه و یک مشکل جدی مراقب باشید. مشکلات جدی مخرب و سوءاستفاده‌گرایانه هستند.

 

9. برای عالی شدن یک رابطه یک راه درست و یک راه غلط وجود دارد.

- هیچکس نمی‌تواند از واقعیت فرار کند. هیچ راه درست خاصی برای اینکه یک همسر خوب باشید، مادر یا پدر خوب باشید یا هر مشکل در رابطه را برطرف کنید وجود ندارد.
- به جای استفاده از استانداردهایی که ممکن است در کتاب‌ها و مقالات مختلف خوانده باشید، کاری را بکنید که برای شما موثر است. اگر هر دو شما با اصول مخصوص خودتان راحت هستید و تا اینجا با آنها نتیجه گرفته‌اید پس همان‌ها را دنبال کنید.
- یادتان باشد که درمورد راه‌هایی که ابراز احساسات طرف‌مقابلتان را می‌پذیرید، سختگیر نباشید. هیچ راه درست خاصی برای عشق ورزیدن یک نفر به شما وجود ندارد. اینکه همسرتان عشق و محبت خود را به گونه‌ای متفاوت نشان می‌دهد باعث کم‌ارزش‌تر شدن این احساسات نیست.

 

10. اگر بتوانید طرفتان را درست کنید، رابطه‌تان عالی خواهد شد.

- به اشتباه تصور نکنید که اگر بتوانید همسرتان را عوض کنید، رابطه‌تان بهتر می شود.
- این تصور بچگانه که عاشق شدن یعنی پیدا کردن کسی که مسئول خوشبخت بودن شما باشد را کنار بگذارید. این شمایید که باید مسئولیت خوشبخت شدن خودتان را بپذیرید.
- اگر رابطه‌تان شاد نیست، مهمترین فردی که می‌توانید تغییر دهید خودتان هستید. زمانیکه بتوانید رفتارهای مخرب خودتان را تشخیص دهید می‌توانید تصمیم بگیرید که آنها را از بین برده و رابطه‌تان را شادتر کنید.

 

حامد مالکیان


 
 
دایره های ذهنم
نویسنده : برات نیا - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸
 

http://beyourownbestpublicist.com/wp-content/uploads/2011/01/circle-of-friends.jpg

افلاطون گفته روح دایره است
من دایره های روحم را کشف کردم
5 دایره دور روحم کشیدم
 
و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم
مگر نمی خواستم خودم را کشف کنم؟؟؟
پس مرکز آن دایره ها خودم بودم
=========================
در دایره اول نام افردی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند
و در دایره  پنجم  که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی که از دنیای من فاصله دارند و بیش ترین کشمکش را با آن ها دارم
========================
همه ی ما دلمون می خواد
که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران روی
ما می گذارند بستگی دارد
اونایی که در دایره آخر هستند سعی می کنند
اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن
=========================
نمی توانی کسی رو مجبور کنی که دوستت داشته باشد
گاهی حضور در کنار افراد نا مناسب باعث می شود
حتی در مقایسه با تنهایی خودت بیشتر احساس تنهایی کنی
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث  شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجودت که تو را ((تو )) می کند از دست بدهی
======================
گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیش تر از آن چه که
خودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی
=========================
در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ..
در کنار او می توانم خودم باشم؟
بااو می توانم رو راست باشم؟
میتوانم به او هر چه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد اتاق می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم ؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او رو راستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا این که به خودم ببالم؟
==========================
فلسفه وجود اون 5 دایره ای که گفتم شناخت است .. نه پیش داوری
پس با خودت رو راست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن
خودت را مقید نکن که چون به صرف این که با کسی در سر کار هر
روز اوقاتی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
=========================
در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد قدرتمندی .......
ارزش ها ی مشترک با آنها داری
دوستانی خارق العاده
=========================
دایره دوم جای کسانی هست که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان ..آموزگاران
و شاید هم افرادی که برای تنها وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن
چیزی به تو اضافه نمی کنند
.ولی در عین حال هم باعث نمی شوند
که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
=========================
دایره سوم همکارانت و اقوامت  هستند
و شاید هم آدمهای خنثی کسانی که نقش بسیار کوچکی
در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
و تاثیر آن ها نیز تنها همان چند ساعتی هست که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمیکنی
به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایف شان  با تو هستند و لاغیر
=============================
دایره چهارم  سر آغاز عزم راسخ توست
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این جا لزوما با خود واقعی تو مرتبط نیستد
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که دو را دور با آن در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ..
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آن ها را می بینی آشفته و پریشان می شوی
=====================
دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدم هایی است که به تو لطمه زده اند ..تحقیرت کرده اند
کسانی که هیشه به تو انرژی منفی می دهند و
احساسات زجر آوری را با آنها تجربه میکنی .
*****************
خوب اکنون که جایگاه هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره های آخر جای دارند
مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسی اولویت زندگی تو باشه
وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی اونی...
یک رابطه بهترین حالتش وقتیه دو طرف در تعادل باشن.
 
هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،
و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه.
 
وقتی دائم میگی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمیشی.
وقتی دائم میگی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی، اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد.
وقتی صبح از خواب بیدار میشیم، ما دوتا انتخاب داریم.
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.
انتخاب با خودته...
 
ما کسایی که به فکرمون هستن رو  نگران می کنیم... به گریه می اندازیم.
و گریه می کنیم برای کسایی که حتی لحظه ای به فکر ما  نیستن.
این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.
 
اگه این رو بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست

 
 
سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
 
 

garsia1.jpg

 

 در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند
در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست


=================================================================================

گابریل خوزه گارسیا مارکِز  (زادهٔ ۶ مارس ۱۹۲۷ در در دهکدهٔ آرکاتاکا*[۱] درمنطقهٔ سانتامارا*[۲] در کلمبیارمان‌نویس، روزنامه‌نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی است. او بین مردم کشورهای آمریکای لاتین با نام گابو یا گابیتو (برای تحبیب) مشهور است و پس از درگیری با رییس دولت کلمبیا و تحت تعقیب قرار گرفتنش در مکزیک زندگی می‌کند.

 
 
جدایی من و تو
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
 
بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.
 
جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.

 
 
عاشق شدن
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧
 

 

عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است
 
 
www.sohagroup.com
 



دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است
 
 
 
www.sohagroup.com
 



نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت
 
 
 
www.sohagroup.com
 



هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند
 
 
 
www.sohagroup.com
 



بالا رفتن سن حتمی است
اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد
 
 
 
www.sohagroup.com
 



خنده کوتاهترین راه بین دوستان است
 
 
 
www.sohagroup.com
 



عمر سالهای گذشته نیست
سالهایی است که از آن زندگی کردی
 
 
 
www.sohagroup.com
 


عشق زندگی را نمی چرخاند
اما انگیزه ای است برای زندگی
 
 
 
www.sohagroup.com


وقتی جایی داری که بروی یعنی خانه داری
ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری
 
 
 
www.sohagroup.com
 



بزرگترین لذت زندگی
داشتن دوست صمیمی است
 
 
 
www.sohagroup.com
 



اگر از چیزی لذت بردی
دیگران را شریک ساز
 
 
 
www.sohagroup.com
زیبا است که ببینیم کسی میخندد
و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای

 
 
درس بزرگ زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

 


 

آری، این آموزه ای زیبا برای زندگیست. عده ای بخاطر هیچ و پوچ دائم در حال آه و ناله هستند

 

 

کیان هونگ یان هر دو پایش را در سانحه ای از دست داده است

 

خانواده چینی اش بسیار فقیر بوده و تونایی خرید پروتز را برایش ندارد. لذا از توپ بسکتبال برای جابجا شدن استفاده می کند

کیان از دو دستگیره چوبی کمک می گیرد. هرگز گله و شکایت نمی کند. و تابحال از 6 توپ بسکتبال استفاده کرده است



 

او به مدرسه می رود

همیشه با لبخندی به پهنای صورتش...


همیشه با روحیه
  

 

همیشه مثبت اندیش. با کمک تو، او خواهد توانست یه جفت پا تهیه کند.
 





 

 به ازای هر ایمیل شرکت ای او ال، ده سانتیم به حساب این کودک واریز می کند


 


 
 
روش‌های مختلف �نه� گفتن را اینجا بخوانید
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱
 
روش‌های مختلف �نه� گفتن را اینجا بخوانید

در زندگی فردی ما مهمترین "بله " های ما توسط "نه" های قاطعانه حمایت می شود، مثلاً اگر می خواهم به تنها بودن خود پاسخ مثبت بدهم، هم مجبور خواهم بود که نه های دشواری را به دوستانم بگوییم و هم به کسانی که از زندگی من توقعاتی دارند

اطراف ما را کسانی گرفته اند که تقاضاهای زیاد و توقعات زیادی دارند، به همین دلیل اگر نتوانید در زمان لازم از "نه" استفاده کنید، کنترل خود را بر زندگی از دست می دهید اما اغلب مردم این واژه را دشوارترین کلمه ای یافته اند که می توان به طور رو در رو گفت

برخی روش های مختلف نه گفتن عبارتند از

نه طبیعی

بسیاری از افراد راههای منحصر به فرد خود را برای نه گفتن دارند.

نه انعکاسی

به این معنی که ابتدا احساسات و خواست های فرد مقابل را درک کنید و به او بگویید و سپس بگویید نه.

نه معقول و مستدل

فرد می گوید نه و سپس توضیح مختصری در مورد علت پاسخ خود بیان می کند. دلیل باید به شکل مؤدبانه مطرح شود ولی عذر خواهی نباشد.

نه تعویقی

فرد به این درخواست خاص نه می گوید اما چنین اظهار می کند که اگر در وقت دیگری دوباره همان خواست مطرح شود، می پذیرد.

نه تکراری

این شیوه از بیان نه، شامل کاربرد عبارتی یک جمله برای رد درخواست و تکرار آن است. این نه در برخورد با با افراد بسیار پرخاشگر و خود محور مفید است: عبارت کوتاهی را برای رد درخواست انتخاب کنید و بدون توجه به گفته های فرد دیگر، فقط از همان استفاده کنید، سعی کنید جمله تان را بدون هیجان و آرام بگویید و روی این روش خود، هرچند دفعه که نیاز است پافشاری کنید.

نه بی مقدمه

فرد نه می کوید و توضیحی نمی دهد و صریح و بی پرده است

نه شکوهمند

گاهی پاسخ نه، اعلامیه ی مهمی است که به شکل احساسی می توان آن را تقویت کرد. مثل روش گاندی در نه گفتن به ستمکاری
اثر بخشی "نه" به اراده ی شما بستگی دارد و از این طریق می توانید از حریم شخصی خود دفاع کنید. هرگاه نه گفتن خود را با عزم راسخ درونی تان همراه کنید، فرد دیگر برای همیشه حریم شما را محترم خواهد داشت


 
 
عکس منتخب سال از نگاه احترام به میراث فرهنگی ایران !
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱
 

Iran Eshgh Group !

این عکس گویاتر از هر سخنی است که چقدر فرهنگ احترام به خود، تاریخ، آثار تاریخی و طبیعی در ایران پایین است


 
 
دختر جوان
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱
 

دختر جوانی با مادرش نزد شیوانا آمدند...

مادر دختر گفت: دخترم بسیار زیباست و وضع خانوادگی ما هم خوب و عالی است. پسر  همسایه ما قرار بود به خواستگاری دخترم بیاید و به همین خاطر به بسیاری از  خواستگارهای او جواب رد دادیم. اما هفته پیش باخبر شدیم که پسر همسایه به سراغ زنی  شوهرمرده و زشت ‌رو رفته است که دو بچه از شوهر قبلی‌اش دارد و وضع مادی‌اش اصلا  خوب نیست و با او ازدواج کرده است!!!

دخترم از این بابت بسیار غمگین و ناراحت شده است و می‌گوید چرا چنین اتفاقی افتاده  است در حالی که از لحاظ منطقی همه چیز به نفع دختر من بوده است وهم زیبا بوده و هم  مال و ثروت کافی داشته است؟!!

شیوانا با تبسم گفت: جذابیت که به مال و ثروت نیست! جذابیت چیزی است که اگر وجود  داشته باشد محبوب از فرسنگ‌ها راه دور شبانه و در بدترین شرایط، خودش را به آب و  آتش می‌زند تا به دلبر و دلداده‌اش نزدیک‌تر شود. زیبایی اصلا جذابیت نیست چون وقتی  انسان مجذوب کسی شده باشد حتی اگر محبوبش به دلیل حادثه‌ای زیبایی‌اش را از دست  بدهد باز کنار او می‌ماند. جذابیت ثروت هم نیست چون وقتی برای کسی جذاب باشی حتی  اگر پولی هم در بساط نداشته باشی باز برای آن فرد مهم نیست و او حاضر است تمام  ثروتش را به تو بدهد تا کنار تو باشد. دختر تو شاید زیبا و ثروتمند باشد اما مطمئنا  برای آن پسر همسایه جذاب نبوده که فرد به ظاهر متفاوت‌تری را به او ترجیح داده  است...

دختر جوان که این سخنان را شنید با خشم و عصبانیت فریاد زد و به پسر همسایه دشنام  داد و با صدای بلند گفت: او اگر شعور داشت فرق زباله و گل را می‌فهمید !!!

شیوانا با لبخند گفت: شک ندارم پسر همسایه این خودبینی و فخرفروشی و دشنام‌گویی  دختر تو را بارها دیده است و تک‌ تک این رفتارها برای از بین بردن جذابیت یک انسان  کفایت می‌کنند. به نظرم به جای این‌که دنبال دلیل برای خواستنی نبودن، در بیرون  خانه خود بگردید کمی به سمت خود نگاه کنید و در رفتارها و گفتارها و شیوه زندگی خود  دنبال دلیل جذاب نبودن بگردید. اگر این نقص‌ها را در وجود خود جبران کنید مطمئنا  خواستگارهای بهتری جذب شما خواهند شد... 


 
 
بفرمایید یک فنجان چای خوب
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱
 

راهب بودائی و فیلسوف ویتنامی ،تیچ نات هان ،مطلبی دارد درباره

لذت بردن از یک فنجان چای خوب

 

 

میگوید شما باید کاملا در حال حضور داشته ،بیدار باشید تا بتوانید از چای لذت ببرید.

تنها در هوشیاری نسبت به زمان حال است که دستان شما می توانند

گرمای دلپذیر فنجان را حس کنند.

تنها در حال است که می توانید عطر چای را ببویید،

طمعش را بچشیدو از لطافتش لذت ببرید.

وقتی عمیقا در فکر گذشته هستیدو یا نگران آینده،

از تجربه لذت بردن از یک فنجان چای هیچ چیزدستگیرتان نمیشود.

چشمتان را به فنجان می دوزید و چای تلف می شود.

 

زندگی نیز همین طور است،اگر کاملا در حال حضور نداشته باشید،

پراکنده می شوید و زندگی می گذرد.

اینگونه است که احساس،عطر ،ظرافت وز یبایی زندگی را از دست می دهید.

انگار که زندگی دارد به سرعت در پشت سر شما جریان می یابد.

 

گذشته تمام شده است.از آن بیاموزید و بگذارید برود.

آینده هنوز نرسید ه است.برای آن برنامه ریزی کنید اما بیهوده نگران آن نباشید.

نگرانی بی فایده است.

 

وقتی دست از فرورفتن درگذشته و آنچه که رخ داده است برداشتیدو

نگرانی در مورد آنچه که ممکن است هرگز اتفاق نیفتدرا نیز کنار گذاشتید،

آن موقع در لحظه حاضر خواهید بود.

 

آن موقع هست که تجربه لذت از زندگی را آغاز خواهید کرد.

 

شاد باشید

مهربان


 
 
دنیای مجازی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸
 

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم.

 مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم.

فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه

نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:

- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟

- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم

- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.

- باشه برات می خرم

صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم.

صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم.

عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟

آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته.

- باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟

غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم.

گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید.

آنوقت پسرک روبروی من نشست.

- عمو ... چیکار می کنی؟

- ایمیل هام رو می خونم.

- ایمیل چیه؟

- پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن.

متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم:

- اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده

- عمو ... تو اینترنت داری؟

- بله در دنیای امروز خیلی ضروریه

- اینترنت چیه عمو؟

- اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی.

- مجازی یعنی چی عمو؟

تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم.

- دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رواونطوری که دوست داریم عوض کردیم.

- چه عالی. دوستش دارم.

- کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟

- آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم.

- مگه تو کامپیوتر داری؟

- مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم.

- نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی.

- وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم

- خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمیفهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره.

- و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتربزرگی بشم.پدرم سالهاست که زندانه...مگه مجازی همین نیست عمو؟

قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم.

صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم راهمراه با این جمله پاداش گرفتم:

- ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی.

آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم...


سخن روز :  ما هرروز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم...

باتشکر از علی کاوه


 
 
آرامش
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
 
Iran Eshgh Group !

هر که هستید و هر کجا زندگی می‌کنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت کنید و آن را در ذهن خود جایگزین سازید. اگر کلام و رفتار شما قرین آرامش باشد بدون شک این ویژگی به دنیای اطراف شما نیز سرایت خواهد کرد. بخاطر داشته باشید، برای رسیدن به این وضعیت ، لازم است برخی قابلیتهای ویژه را در خود پرورش دهید و شرایط خاصی را در زندگی خویش ایحاد نمایید. رعایت نکات زیر مقدماتی است که به شما کمک می‌کند و در این مسیر گام بردارید.
راههای رسیدن به آرامش
یاد بگیرید که گاه مسائل را رها سازید.
بدین معنی که به هر مسئله‌ای دائما گره نخورید. وقتی همیشه و همه جا فکر مسائل خود هستید و به مرور آنها می‌پردازید، در واقع همیشه بار اضافی را با خود حمل می‌کنید، که این خود سبب ایجاد اضطراب و استرس در شما می‌گردد. بیاموزید که با یک ذهن رها و آزاد زندگی کنید. این امر به شما کمک می‌کند تا با هر محرک کوچک و یا مانع جزئی آشفته نشوید.
به خود و خدای خود ایمان داشته باشید.
اگر به خود و خدای خود ایمان داشته باشید، براحتی از عهده مشکلات زندگی برخواهید آمد و ثابت قدم و مطمئن در راه رسیدن به اهداف خود گام بر خواهید داشت.
مثبت اندیش باشید.
اگر دیدگاه مثبت اندیشی نداشته باشید، همه چیز می‌تواند بی‌فایده و بی‌ثمر باشد. داشتن نگرش مثبت و امید ، بهترین سلاح در مقابل ترس و اضطراب است.
نسبت به انتظارات و برنامه‌های خود واقع بین و منطقی باشید.
توانائیهای خود را در موقعیتهای خاص بشناسید و نسبت به عدم توانائیها و ضعفهای خود واقع بین باشید. هر چقدر نگرش شما نسبت به مسائل زندگی منطقی‌تر باشد، به آرامش بیشتری دست خواهید یافت.
نسبت به انسانها ، عشق بی قید و شرط خود را نثار کنید.
شما می‌توانید از دوستان ، همکلاسیهای خود شروع کنید. یاد بگیرید که آنها را بدون قید و شرط دوست بدارید، در مقابل ضعفهای آنها صبور باشید و خطاها و اهمال کاریهایشان را ببخشید. هر چقدر نسبت به دیگران بخشش بیشتری داشته باشید، احساس شادی و خرسندی بیشتری را تجربه خواهید کرد.
معنای فداکاری را لمس کنید.
دست بخشش داشته باشید، ولی انتظار بازگشت نداشته باشید. دیگران را به شیوه خودشان خوشحال کنید. به افراد بی پناه و یتیم و فقیر کمک کنید. برای آنهایی که خواهان یاری گرفتن از شما هستند پشت و پناه باشید، و بدون آن که منتی بر آنها نهید تکیه گاهشان باشید، هر چقدر بیشتر ببخشایید، از الزامات و قید و بندها بیشتر رها خواهید شد.
افکار خود را بازسازی کنید.
در افکار و عقاید خویش نسبت به شخص خود ، بازنگری کنید. بیاموزید در مقابل خویشتن صبور باشید و ارزشها ، استعدادها و مهارتهای خود را ارج نهید. خود را بدون هیچ قید و شرطی دوست بدارید. هر گونه ترس و تردید غیر منطقی که در مورد خود دارید، کنار بگذارید. اگر دیدگاه مثبت و سالمی را در مورد خود داشته باشید، یاد خواهید گرفت که خود را بدون قید و شرط قبول داشته باشید.

 
 
دور دنیا در 11 سال
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
 
Herman and Candelaria Zapp has been 11 years traveling the world on his 83-year old Graham-Paige car and do not intend to stop.

Initially, they planned to just ride from Argentina to Alaska , but their trip was delayed. During all this time they managed to drive over 142,000 miles and to get 4 children having different nationalities.

Oddly, but kindness counter people, as well as royalties from the sale of two books, with more than enough to cover
all ***ts associated with travel.

هرمن و کاندلاریا زپ 11 سال با ماشین 83 ساله شان مشغول سفر به دور دنیا بودند ، آنها قرار بود فقط از آرژانتین به آلاسکا سفر کنند اما این سفر تبدیل به طی مسیری به طول 142000 مایل شد ، آنها در این مدت صاحب چهار فرزند با ملیت های مختلف شدند . خرج سفر آنها هم از فروش 2 کتاب چاپ شده بدست آمده است


 
 
اعمال مستحبی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
 
ای قوم به حج رفته
دیدن همیشه خوب است
خواه دیدن آن زیبا یی ها باشد
خواه دیدن این زیبایی ها
شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد
Description: cid:1.1942770959@web50901.mail.re2.yahoo.com
شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم
از این هم کهنه تر باشد
Description: cid:2.1942770959@web50901.mail.re2.yahoo.com


شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد
Description: cid:3.1942770959@web50901.mail.re2.yahoo.com


شاید باری که بر دوشمان
است از این هم سنگین تر باشد
Description: cid:4.1942770959@web50901.mail.re2.yahoo.com


شاید
صفای کودکیمان را اینجا ، جا گذاشته ایم
Description: cid:5.1942770959@web50901.mail.re2.yahoo.com


شاید
خانه آخرتمان از این بدتر است
Description: cid:6.1942770959@web50901.mail.re2.yahoo.com


شاید
مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین هایشان ،
زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند
Description: cid:7.1942770959@web50901.mail.re2.yahoo.com


شاید
آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود
Description: cid:8.1942770959@web50901.mail.re2.yahoo.com


و
شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد
Description: cid:9.1942770959@web50901.mail.re2.yahoo.com


چشمها
را باید شست
Description: cid:10.2856719703@web45605.mail.sp1.yahoo.com
دل خوش از آنیم که حج میرویم

غافل از آنیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم

او که همینجاست کجا میرویم

حج بخدا جز به دل پاک نیست


شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر و ریش نیست


هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب

شب همه شب گریه و امن یجیب
Description: cid:11.2856719703@web45605.mail.sp1.yahoo.com

 
 
28 روش تاثیر گذاری
نویسنده : برات نیا - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩
 

در اغلب اوقات ما بر اثر امیال درونی خود کارهایی را انجام میدهیم تا دیگران را تحت تاثیر خودمان قراردهیم. این تمایل اغلب خود را در استفاده از نام های تجاری معروف ، رفتن به کافی شاپ ها و رستوران های معروف ، خرید خانه و اتومبیل و انتخاب شغل خود را منعکس می نماید.

اما شناخته شدن با نام های تجاری، خانه ها و ماشین ها واقعا می توانند تاثیرگذار باشند؟
حتما به افرادی برخورد کرده اید که با توجه به نخبه بودن در یک شغل و حرفه از  موقعیت خود راضی نیستند و آن را دوست ندارند؟
بعضی از این چیزها ممکن است توجه ما را برای یک یا دو دقیقه ایی به خودشون اختصاص بدهند ، اما برای مدت طولانی نه. چرا؟
از آنجا که تاثیرگذاری اموال ملموس به اندازه ویژگی های ناملموس نیست.
به سوالات زیر توجه کنید:
او همیشه یک ماشین بی ام و سوار است،آیا واقعا از پس هزینه های آن برمیآید؟
او صاحب یک خانه بزرگ است، آیا او یک زندگی خانوادگی دوست داشتنی دارد؟
او پول بسیار زیادی می سازد، آیا شما نشانی از لذت بردن از زندگی خود را در او می بینید؟
در پاسخ به این سوال ها هرکس عقیده خودش را دارد ، اما هرگاه پاسخ شما به این سوالها “نه” باشد، دیگر آن چیزهایی که در ابتدا برای شما جذاب بود  مهم نبوده و خیلی شما را تحت تاثیر قرارنمی دهد.
حالا یک لحظه فردی را تصور کنید که عاشقانه زندگی می کند ، لبخند می زند و شور و شعف و زندگی کردنش در هر نفس پیداست.
آیا او شما را تحت تاثیر قرار خواهد داد؟ آیا مهم است که میلیونر است یا نه؟
در اینجا ۲۸ روش تحت تاثیر قراردادن دیگران را خواهید آموخت.اگر به این راهنمایی ها توجه کنید و آنها را در زندگی روزمره خود استفاده کنید نه تنها به شما کمک می کند تا دیگران را تحت تاثیر خودتان قراردهید بلکه شما را فرد بهتری خواهند کرد.

 
 
قوانین زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٥
 

قوانین زندگی

Angel_of_Light.jpg

قانون یکم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.


قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید


قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند

قانون چهارم: درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن
درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید

قانون ششم:
قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید،سرزنش نکنید،تحقیرو مسخره نکنید، وگرنه سرتون میاد. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.


قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.


قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.


قانون دهم :
خیرخواهِ همه باشید تا به شما نیز خیر برسد..


 
 
نگار سال های دور
نویسنده : برات نیا - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٥
 

روزی نه چندان دورِ دور، او هم  نگاری بوده است...

Iran Eshgh


ارسال ازدوست عزیز آواز60


 
 
فرار از زندگی
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٠
 
شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟

استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟

شاگرد گفت: بله با کمال میل.

استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد.

استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد.

استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.

مکالمات بین کودکان به این صورت بود : الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
- نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی !
- اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل...

استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد. تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم: تلاش برای فرار از زندگی...


 
 
شیوه اسکان زلزله زدگان ژاپنی در ورزشگاه
نویسنده : برات نیا - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥
 

شیوه اسکان زلزله زدگان ژاپنی در ورزشگاه

 Jopon.jpg
نظم، نظم،‌ نظم
راز موفقیت ژاپن
دیوانه کننده ترین معجزه است
گویی نه فقط بر زندگی خود که بر تمام کائنات و جریانات جاری‌اش تسلط و احاطه دارند.