زندگی

زندگی یک کمای طولانی ست

وسط دردهای اجباری

گوشه ی یک قفس، پریدن ها!!

خواب دیدن میان بیداری

 

شب کنار کسی بخوابی و صبح

از غریبه، غریبه تر باشی

سقف روی سرت خراب شود

اینکه یک عمر در به در باشی!

 

اینکه هر شب کنار شام، کمی

بغض داری که باز خورده شوی!!

اینکه هر روز بعد صبحانه

به خدای کسی سپرده شوی!

 

با خودت رو به روی آیینه

از جوانی رفته یاد کنی

تا خطوط کنار چشمت را

با همین غصه ها زیاد کنی

 

آشپزخانه خوب میداند

گریه های تو از پیاز نبود

خانه ات پر شد از دموکراسی،

که در آن جای اعتراض نبود

 

عشق را توی تخت خوابت هم

جستجو کردی و، نمیبینی

زندگی یک کمای طولانی ست

به همین سادگی و شیرینی!!

 

زهره جعفرزاده

/ 0 نظر / 36 بازدید