ریاضیات انشاء


#مرتضی_دربهشتی

اوایل فقط چیزى مثل احترام بینمان بود.احترام دو انسان.به خواسته ها و علایق یکدیگر.
تنها چیزى که میفهمیدم ریاضیات بود.و البته طعم و بوى قهوه.میتوانستم با چشم بسته از فاصله ده مترى تشخیص دهم قهوه اى که از فلاسکش مینوشد قهوه مزارع پدرش است. و همانقدر هم ریاضیات را میشناختم.اعداد و ارقام و معلومات و مجهولات و حجم و سطح.شاید تنها چیزى که دوست داشتم بفهمم.بقیه چیزها دروغ بودند.یا میتوانستند دروغ باشند.ریاضیات خلاصه و حقیقت هر چیزى بود.ریاضیات نمیتوانست دروغ بگوید.و قهوه هم جزء مهم و سرنوشت سازى از زندگى مان.زندگى من خلاصه شده بود در دو چیز:ریاضیات و قهوه.
و او پدیده جدیدى در زندگى ام.
او معلم انشاءمان بود.از عشق دانش آموز و معلم بسیار گفته اند و نوشته اند.اما من عاشق او نبودم.او هم نبود.اوایل فقط چیزى مثل احترام بینمان بود.و با هم سر میکردیم.او بخاطر اینکه شاگرد اول مدرسه بودم از سر تقصیر انشاءهاى مزخرفم میگذشت.من هم با بى حوصلگى کلاسهایش را تحمل میکردم،شاید بخاطر رنگ چشمانش.
رنگ چشمانش بنفش بود.بله.بنفش.شاید براى شما رنگ بنفش عادى باشد ولى توى کل جنوب السالوادور هیچ زنى با چشمان بنفش وجود ندارد.و همین موضوع براى اولین بار مرا جادو کرد.به دنیایى دیگر برد.چیزى را توى مغزم روشن کرد.فعال کرد.دنیایى با انسانهایى با چشمان بنفش.وقتى دنیایى با انسانهایى با چشمان بنفش وجود داشته باشد دنیایى با پرندگان سخنگو هم وجود خواهد داشت.همینطور دنیایى با سربازان مهربان.دنیایى با دزدهاى فیلسوف.دنیایى با جنگلهایى آبى.
و آن روز لعنتى احترام را تبدیل به چیز دیگرى کرد که با یک واژه قابل بیان نیست.ساندویچم را خورده بودم و توى حیاط مدرسه با بچه ها گپ میزدم.همه منتظر بودند تا یکى از تیمها شکست بخورد و تیم بعدى وارد زمین شود.توى مدرسه ما فقط دو تا دروازه وجود داشت.و براى بازى باید صبر میکردیم.انتظارى احمقانه براى هیچ.حوصله ام سر رفت و یادم افتاد یک ساندویچ دیگر توى کیفم دارم.به کلاس رفتم.
در سکوت کلاس پشت میزش نشسته بود و میگریست.شانه هایش میلرزید.کنارش رفتم.تا بحال اینطور به او نزدیک نشده بودم.احترامى که بینمان حکفرما بود باعث شده بود تا هیچوقت از مرز معینى به یکدیگر نزدیک نشویم.اما او میگریست.و من باید نزدیکش میشدم.علت را جویا شدم.گفت هر وقت بزرگ شوى میفهمى!
ولى من بزرگ بودم.چرا فکر میکرد من کوچکم؟!دستانش را گرفتم.سرش را از روى میز برداشت و نگاهم کرد.اشکهایش هم بنفش بود!دستش را از توى دستانم بیرون کشید.کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت.
و از آن لحظه به بعد فقط احترام بینمان نبود.باید به او ثابت میکردم که من بزرگم. و میتوانم کمکش کنم. و میتوانم جلو گریه هایش را بگیرم.هر چند که اشکهاى بنفش زیبایش را دوست داشتم.
باید کارى میکردم. در ذهن ظریف و احساساتى او شاید معناى بزرگ بودن ،توانایى نوشتن انشاء بود.
اما من بلد نبودم.هیچگاه هم سعى نکرده بودم بلد شوم.تنها چیزى که یاد داشتم ریاضیات بود و طعم و بوى قهوه.اما باید شروع میکردم.قهوه زیاد دم کردم براى شب زنده دارى طولانى و شروع کردم. واژه ها را ریختم روى دایره.جمعشان کردم،تفریقشان کردم.کنار هم گذاشتمشان.داستانى ساختم.و شکل دادم.داستانى مثل یک خط بى انتها.یا مثل پاره خطى با انتها.مثل یک دایره.یا مثل یک هزار ضلعى منتظم.معلوماتى داخل داستان نهادم و مجهولاتى.و آخر داستان مجهولات را پیدا کردم.و بالاخره در سپیدى سحر انشایم آماده بود.
و من هم آماده بودم تا انشایم را اولین نفر بخوانم.اما او نیامد.ناظم نخراشیده مدرسه بجایش آمد و گفت امروز بجاى او کلاس انشاء را برگزار میکند.و من انشایم را نخواندم.هیچوقت.
فردا هم نیامد.و هفته هاى بعد هم.بعدها فهمیدم پدرش بخاطر سقوط قیمت قهوه سکته کرده و مرده بود. و با مادرش به شمال السالوادور سفر کرده است.جایى دور.آنسوى کوه ها.
اما جاى اشکهاى بنفشش روى میز همچنان مانده است. و عشقش همچنان مرا ریاضت میدهد.
پایان
@suddenstory

/ 0 نظر / 33 بازدید